رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رماندجورچین‌ عشق/پارت بیست و دو

ساغر خوابیده بود.حسی وادارم می کرد تا چند بار دیگر پیامها را بخوانم. آنقدر که چشمانم خسته شد و به آغوش خواب رفتم.

 تصمیم داشتم بعد از دانشگاه سری به نسیم بزنم. داخل کمد را برای پیدا کردن یک مانتوی متفاوت، با وسواس خاصی می گشتم که ساغر آماده وارد اتاق شد. 

_: شیوا چیکار می کنی پس؟زود باش. نمی خوای که کلاسو از دست بدیم.

به خودم آمدم.چه می کردم؟دنبال یک تیپ متفاوت بودم.می خواستم طوری دیگری ظاهر شوم. چرا؟ دست بردم و اولین مانتو را برداشتم. نگاهی اجمالی به آیینه انداختم. مثل همیشه ساده و مرتب‌. کاپشن آبی کوتاه خزدارم را برداشتم و روی مانتو پوشیدم.

وقتی رسیدیم نیم ساعت از کلاس گذشته بود.استاد جهان بخش جزو اساتید به نام و مهربان دانشگاه بود.تقه ای به در زدم و با اجازه وارد کلاس شدیم.نگاه اخم آلود مسعود رویم نشست. ولی نگاه علی پر از مهربانی بود. نامحسوس سری برای ساغر تکان داد. فرق او با علی در این بود. جدی و خشن . چه خوب که همین اول به این اخلاقش اعتراف کرده بود.اما من شبیه به همجنسهایم بودم .من به توجه نیاز داشتم.

کلاس در میان بی حواسی من گذشت. بیرون از کلاس به خواسته ساغر منتظر علی ایستادیم.می دانستم علی تنها نیست. با دیدنشان که شانه به شانه هم می آمدند رو به ساغر با مظلومیت گفتم؛

_: تو رو خدا طولش نده.

ساغر بی حواس باشه ای زیر لب گفت. تمام وجودش با دیدن علی پر از اشتیاق بود.نگاه دزدیدم . چشم در چشم شدن برایم سخت بود چه برسد همکلام شدن .آهسته جواب سلامشان را دادم. نمی دانم چه ارتباطی بین حضور او و هوا وجود داشت که هر وقت وجودش را کنارم حس می کردم ،هوا برای نفس کشیدن کم می‌شد و ریه هایم برای بلعیدن اکسیژن به تکاپو می‌افتادند. زیر نگاه گرم و سنگینش نمی توانستم دوام بیاورم.

_: من باید برم.یه کم عجله دارم.

ساغر با خوشرویی جواب داد؛

_: برو عزیزم.من خودم می رم.

لبخندی می زنم و با خداحافظی جمع را ترک کردم. اما او همراهم شد.

_: دیر اومدی؟ زودم می خوای بری؟

لبم را به دندان می کشم.

نگاهم را به پشت سرم دادم.حواسشان به ما نبود.

_: هنوز داری فکر می کنی؟کی قراره به نتیجه برسی؟

نگاهی به اطراف می اندازم.نمی خواستم کسی ما را انقدر نزدیک بهم‌ ببیند. دوست نداشتم سوژه جدید باشم.

_: قرار بود تو دانشگاه بهم نزدیک نشیم.

میشه…میشه بعدا باهم حرف بزنیم؟

لب زیرینش را میان شصت و انگشت گرفت .سری تکان داد و زیر لب به سلامتی گفت . صبر را جایز نکردم و به سرعت دور شدم.

روی صندلی ماشین که می نشیم دستی به پیشانی ام کشیدم تا رطوبتش را پاک کنم.

به نسیم زنگ زدم و ماشین را روشن کردم . با صدایی که  هنوز هیجان دارد سلام کردم .

_: نسیم.خونه ای؟باید ببینمت.

با نگرانی پرسید؛

_: چی شده؟کجایی؟

_: باید باهات حرف بزنم.

_: آره خونه ام بیا.

_: تا یک ساعت دیگه می رسم.

بی خداحافظی گوشی را قطع کردم.

هم زمان با رسیدن من ، نسیم از ماشین محسن پیاده شد. به سمتم آمد و در آغوشم کشید. نگاه خصمانه محسن را شکار می کنم. سلام سردی به رسم ادب  دادم. که جوابم تنها تکان سرش بود .

_: بیرون بودی؟نمی خواستم مزاحمت بشم؟

نسیم نیم نگاهی به محسن انداخت و دوباره عسلیهایش را به چشمانم داد.

_: کارم تموم شده بود . بعدشم می دونی که چقدر برام عزیزی . حتی اگر کار مهمی هم داشتم ، بازم میومدم . هر چی باشه تو خواهرمی ؟ درست می گم محسن جان؟

محسن با عشق نگاهش کرد؛

_: بله عزیزم.همین طوره که می گی.

تشکری کردم و با ساغر داخل خانه رفتیم . چند ثانیه بعد صدای جیغ لاستیکها نشان از رفتن محسن بود

نسیم بعد از شنیدن همه حرفهایم سکوت کرده بود.نه حرفی می زد و نه عکس العملی از خودش نشان می داد.دستم را روی شانه اش گذاشتم؛

_: نسیم حالت خوبه؟چرا چیزی نمی گی؟

به خودش آمد؛

_: خوبم.داشتم فکر می کردم.

_: خب به نتیجه ای هم رسیدی؟

_: نه.

_: حالا می گی چکار کنم؟

دستی به زنجیر دور گردنش کشید و با آن بازی  کرد.

_: یه جاهایی از حرفات حس کردم دوست داره . ولی خب بخاطر گذشته اش و حرفهایی هم که پشت تلفن بهت زده شاید می خواد ثابت کنه چیزی رو که می خواد به دست میاره ، بعدش رها می کنه.

نگاه متفکرش را از گلهای قرمز  گلدان کریستالی روی میز گرفت و به من داد.

_: ولی شاید مجبور شی که به خواسته اش عمل کنی . ولی… فقط باید حواستو جمع کنی‌ . قبل از اینکه اون دست به کار بشه و بخواد رهات کنه، تو کنار بذاریش. نباید بهش وابسته شی که دل کندن برات سخت شه . یه رابطه کوتاه و منطقی که چیزی رو از دست ندی . می فهمی چی می گم؟

حرفهایش منطقی بود.من نمی توانستم با یک نه گفتن دست به سرش کنم. از اینکه دست به هرکاری بزند تا مرا مجبور کند که به خواسته اش برسد ، می ترسیدم . آرام شده بودم.  

کمی منتظر گذاشتنش برای جواب که ایرادی نداشت‌.

برای گوش دادن به حرفهای ساغر باید کنار خیابان پارک می کردم.حرفهای او به این زودی تمام نمی شد.البته که خودم هم کنجکاوی ام گل کرده بود تا بدانم بعد از رفتنم مسعود در چه حالی بوده.

_: وای باورت نمی شه شیوا.وقتی رفتی همونجا وایساده بود و به جای خالیت نگاه می کرد.سیگار پشت سیگار بود که می کشید.

با هیجان بیشتری ادامه داد؛

_: راستی می دونی علی و مسعود دارن شرکت می زنن؟علی می گفت بیشتر سهم مال مسعوده.محمد هم کارمندشون میشه.آخیش خیالم راحت شد.برای کارورزی می ریم شرکتشون.بعد از دانشگاه هم همونجا مشغول میشیم.

آهی کشید و با افسوس گفت:

_ اما چون خیلی کار دارن دیگه کمتر میان دانشگاه.

نه به آن هیجانش و نه به این ناراحتی اش.

_: راستی تو کجا رفتی؟

_: پیش نسیم.کلی باهم حرف زدیم.

با لحن طلبکارانه‌ای گفت

_ بدون من ؟ داشتیم ؟

به حرفش خندیدم.

_: خب تو سرت شلوغ بود.

_: حالا نتیجه؟

بدم نمی آمد کمی سر به سرش بگذارم.

_: هیچی.

نگرانی روی صدایش موج انداخت.

_: یعنی چی؟حالا می خوای چیکار کنی؟ اون دست از سرت بر نمی داره؟

در کنترل کردن خنده ام موفق نبودم.

_: نه اینکه به نتیجه نرسیده باشیم. امممم … قرار شد به تو چیزی نگیم.

صدای فریادش در اتاقک ماشین می پیچد.

_: دیرم شده.بهت زنگ می زنم.

با بی رحمی تماس را قطع و او را در دنیای پر از کنجکاویش رها کردم. وقتی به خانه رسیدم . دلم نیامد بیشتر از آن دنیای بی‌خبری رهایش کنم.گوشی را برداشتم و تایپ کردم؛

“_: نسیم همنظر تو بود.باید یه مدت کوتاه باهاش کنار بیام.البته نه به این زودی. “

دکمه ی ارسال را زدم و از اتاق خارج می شدم . به جمع سه نفره مادر و پسرها  پیوستم. فارغ از هر فکر و خیالی به یاد دوران کودکی‌ام در کنارشان تلوزیون تماشا کردم. کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم.

پدر کنارم نشست؛

_: نبینم دخترم ناراحت باشه.

خودم را برایش لوس کردم و به آغوش گرمش پناه بردم. او هم از این حرکتم دست و دلبازانه استقبال کرد.

_: چیزی نیست . یاد بچگیام افتادم.

لبخندش جان گرفت و فشار دستانش را دورم بیشتر کرد.اشاره‌ای به پسرها کردم .

_: نگاه کن چه دنیای قشنگی دارن.

_: تو همیشه برای من همون شیوا کوچولویی.

با صدای مادر مجبور شدم از آغوش مردانه و تکیه گاهم دل بکنم. بوسه ای روی سرم زد و من به این همه مهربانی اش لبخند زدم. با یک حرکت ناگهانی صورتش را آماج بوسه هایم قرار دادم. قبل از اینکه دوباره در میان بازوانش اسیرم کند،با زرنگی فرار کردم و در حالیکه با صدای بلند می خندیدم به کمک مادر شتافتم.

دستهایم را با حوله کوچک کنار سینک خشک کردم.نگاهی به سالن انداختم. نمی‌خواستم خلوت دونفره شان را بهم بزنم.شب بخیر کوتاهی گفتم و به اتاقم رفتم.سه تماس بی پاسخ از ساغر داشتم.

_: دختره کم صبر عجول.

گوشی را روی میز رها کردم که با رسیدن پیامی با فکر اینکه ساغر باشد، نچی می می‌کنم.اما نبود.

“_:خوبی؟”

مثل دیشب بدون سلام.در جواب دادن تعلل می کنم.

“_:برای رسیدن به هدفت تا پای جان تلاش کن.”

هنوز این پیام را هضم نکرده ام که پیام دیگری می رسد.

“_: تو برای من همون هدفی که برای رسیدن بهت حاضرم هر کاری انجام بدم.” نمی دانم می دانست یا نه که چطور با تک تک کلماتش قلبم را نشانه گرفته بود. او جز آن دسته از مردهایی بود که بی آنکه خودت متوجه باشی کم کم در جانت نفوذ می کرد و وقتی به خودت می آمدی که همه ی زندگیت شده بود.

اینکه ضربان قلبم با دیدن شماره اش بالا رفت و حالا هم با خواندن پیامهایش اوج گرفته دست من نبود .گوشی را جلویم می گذارم. زانوهایم را بالا می آورم و دستانم را دورش حلقه می کنم و خیره‌ی آن وسیله ارتباطی کوچک شدم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن