رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان‌استاد دانشجو پارت بیست و چهار

 

چند نفر با لباس جراحی دور یه تخت سفید ایستاده بودن و کنارشون ملی وسیله ی جراحی بود.

داد زدم

_ولم کن… چه بلایی میخواین سرم بیارین عوضیا؟؟؟بهت گفتم ولم کن

مثل گونی برنج انداختنم روی تخت…

چون دید دارم برای فرار دست و پا می‌زنم دستام و گرفتن و هر کدوم و به یه طرف تخت بستن، پاهامم همین طور…

انقدر جیغ زدم که گلوم میسوخت.

یکی شون بالاخره به حرف اومد

_نگران نباش من نمی‌ذارم زیاد دردت بیاد.

با گریه و وحشت پرسیدم

_چی کار می‌خواین باهام بکنین؟

یه سرنگ و پر کرد و گفت

_فقط می‌خوام دندوناتو بکشم.چون یه عروسک جنسی حق گاز گرفتن نداره.

چشمام از ترس سیاهی رفت.

 آمپول و که به سمت دهنم آورد تند لب هام و روی هم فشردم و صورتم و برگردوندم.

دو طرف صورتم و گرفتن و صافش کردن و یه نفر با زور لب هام و از هم جدا کرد و گفت

_اگه کمتر تقلا کنی کمتر هم درد می‌کشی.

تمام صورتم می‌لرزید.

آمپول و به سمت دندونام آورد و من با درد و وحشت چشمامو بستم.

#هانا

_نمی‌دونم کجاست مهرداد. انگار آب شده رفته توی زمین.تلفنش خاموشه خودشم خبری ازش نیست. محاله ما رو این طوری ول کنه.

بی اعتنا گفت 

_از اون آدم بی عار بعید نیست همین الانش تو کاباره ها باشه تو خودت و نگران نکن بالاخره پیداش میشه

نچی کردم

_تو یه دردسری خودش و انداخته مطمئنم. همش تلفن‌های مشکوک داشت. ببینم تو دوست دخترش و میشناسی؟اسمش لیلیه!

_از کجا بشناسم؟ اون مگه یه دونه دوست دختر داشت که من بدونم؟

نفسم و فوت کردم و گفتم

_کسی و نمیشناسی اینجا تا کمکم کنه پیداش کنم؟

با سرزنش گفت

_زده به سرت هانا؟ تا دیروز نگران این بودی که پیدات نکنه حالا داری جلز و ولز میزنی تا پیداش کنی؟ولش کن بره به جهنم.

با نگرانی چنگی به موهام زدم، دلم گواهی بدی میداد و هیچ کس درکم نمی‌کرد.

خداحافظی مختصری از مهرداد کردم و موبایل و روی تخت انداختم.

مهرداد جدی نمی‌گرفت اما من حالم اصلا خوب نبود.

محال بود آرمین بخواد چند روز بی خبر ول کنه بره اون هم در حالی که اومده بود دنبال ما…

یه بلایی سرش اومده بود.

بی قرار کتم و پوشیدم و موبایلم و برداشتم.

از اتاق که بیرون زدم آیلا دست از بازی کشید و به سمتم دوید

_کجا میری مامان منم ببر!

خم شدم و صورتش و بوسیدم

_میرم یه جایی کار دارم اما زود میام باشه؟تو با خاله بازی کن!.

خداروشکر از اون بچه ها نبود که خیلی آویزون من باشه برای همین فقط قول بستنی ازم گرفت و دیگه پاپیچم نشد.

از خونه بیرون زدم. انگار جا هامون برعکس شده بود حالا من بودم که باید دربه در دنبال آرمین باشم.

#لیلی

انقدر گریه کرده بودم که حس می‌کردم چشمام دیگه نمیبینه..

حنجره‌م می سوخت و قلبم داشت از سینه میزد بیرون. تا حالا چند بار توی خطرناک ترین ماموریت ها تا پای مرگ رفتم اما وحشت امروز رو هیچ وقت تجربه نکردم.

دوباره با گریه داد زدم

_لعنتیا کاری بهش نداشته باشین!

هیچ کس صدام و نمیشنید. اصلا براشون مهم نبود.

چشمام و بستم و دوباره یاد اون اتاق لعنتی افتادم. 

هنوز از درد کشیدن دندونم فکم درد می‌کنه. فقط یه دونه دندونم و کشید که همون لحظه خبر آوردن یه نفر وارد اینجا شده و درست وقتی امید توی دلم زنده شد فهمیدم گرفتنش و بدتر از اون دستور مرگش و صادر کردن.

حسم بهم می‌گفت اون آرش بوده که خودش و تا اینجا رسونده.

اما الان… اگه بلایی سرش بیارن.

بازم چشمه ی اشکم جوشید.

روزی که ازم خواستگاری کرد فکر میکردم تا ته دنیا با همیم. خوشبخت میشیم.

بچه دار میشیم. نمیدونستم اونو ازم میگیرن و منم تا آخر عمرم تبدیل به یه عروسک میشم که. ..

با باز شدن در اتاق از ترس تمام تنم جمع شد.

همون مرد روز اول بود. با دیدنم نگاه وحشتناکی بهم انداخت و درو بست. 

به سمتم اومد…

با اخم گفت

_یکی اومده دنبال تو…

خودمو نباختم و گفتم

_بهت که گفتم. من شوهرم پلیسه خودمم همین طور. همتون و مثل سگ پشیمون می‌کنم.

لبخند محوی زد و گفت

_زیاد خوشحال نشو. طلوع فردا رو نمیبینه.

ترس برم داشت. جلو اومد و گفت

_می‌خوام بدونم چه طوری به اینجا رسیدن؟

با لکنت گفتم

_کاری باهاش نداشته باش!

ابرو بالا انداخت

_بذارم بره که کل اینجا رو لو بده؟

_نمیده. بهت قول می‌دم.

خندید و گفت

_تو ما رو احمق فرض کردی؟

نا امید نگاهش کردم که گفت

_اگه تا الانم زنده نگهش داشتم واسه خاطر این بوده که مطمئن بشم کس دیگه ای از جامون با خبر نیست ولی مقور نمیاد.

جلو اومد و گفت

_برای همین تو باید ازش حرف بکشی..می برمت ببینیش اما اگه دست از پا خطا کنی…جلوی چشمت می کشمش!

تند سر تکون دادم که به سمتم اومد.

بلندم کرد و روی ویلچر نشوند.

بعد از کلی تلاش دیگه میتونستم دست و پامو تکون بدم اما نمی‌خواستم که اونا بفهمن.

هر چند هنوز هم راه رفتن برام مثل مرگ بود.

از اتاق بیرون رفتیم. عمارت خیلی بزرگی بود و پر از نگهبان. آرش اشتباه کرد تنها پا تو همچین جایی گذاشت.

در یه اتاق و باز کرد و فرستادم داخل.

ناباور پلک زدم.

عوضیا دست و پاهاش و با زنجیر بسته بودن. سرش پایین بود.

با شک نگاهش کردم که سرش و بلند کردم.دهنم باز موند. من فکر میکردم آرش اومده دنبالم اما…

آرمین اینجا چی کار می‌کرد؟

مرد منو همون جا گذاشت و از اتاق بیرون رفت.

با بهت گفتم

_تو این‌جا چی کار می‌کنی آرمین؟

سرفه ی خشکی کرد و گفت

_گیر پلیس بازیای اون مفت خور افتادم.

صدام لرزید و با گریه گفتم

_اینا یه بلایی سرت میارن آرمین…منو… با من..

وسط حرفم پرید

_میدونم می‌خوان باهات چیکار کنن آرشم میدونه!چون دلم واسه سگ بازیای اون سوخت اومدم پی تو وگرنه داشتم با زنم حال میکردم اینجا.

متاسف لب گزیدم و گفتم

_آرش دیوونه شد نه؟

با طعنه خندید و گفت

_دیوونه که بود حالا باید به زنجیر ببندنش!

_کجاست چرا نیومد؟

معنادار نگاهم کرد. حس کردم با نگاهش داره بهم یه چیزی میگه. منظورش و خیلی خوب گرفتم. از اونجایی که صحبتامون زیر نظر بود نمی تونست حقیقت و بگه.

برای همین با تاخیر گفت

_گیر افتادیم دیگه باید قبول کنی که تبدیل میشی به یه عروسک واسه خالی کردن کمر یه مشت روان پریش… منم که میمیرم بچه هام یتیم میشن.

چشمام گرد شد و گفتم

_بچه هات؟

کم جون خندید و سرش و به دیوار تکیه زد و گفت

_فکر کردم واسه این یکی دیگه پدری می‌کنم. الان می‌فهمم انگار من از بچه داری فقط به درد تولید کردنش میخورم.

تو اون لحظه خندیدم و گفتم

_تبریک میگم.

سر تکون داد و گفت

_اگه میدونستم اینجا پام گیر می‌کنه یه بار دیگه یه دل سیر بغلش میکردم.

تلخ لبخند زدم. حداقل من خیلی خوب میدونستم آرمین تا چه حد عاشق هاناشه

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن