رمان آنلاینرمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار من/پارت سیو سه

* * * * *
بازوم و گرفت و طوری پرتم کرد توی اتاق که بی تعادل روی زمین افتادم.
سر بلند کردم و با خشم داد زدم
_حق نداری اینجا زندانیم کنی.
پوزخند زد و در اتاق و قفل کرد…با گریه گفتم
_امیر تو رو خدا به آدمات بگو آرش و ولش کنن.خواهش میکنم!
بی اعتنا به سمت تخت رفت و کتش رو در آورد.
دکمه های بالای پیرهنش رو باز کرد.
به سمتش رفتم و گفتم
_بلایی سرش نمیاری مگه نه؟کاریش نداری دیگه؟
از نگاه لعنتیش که از بالا زل میزد بهم مثل سگ می ترسیدم.
آروم گفت
_به نظرت اومده من ایوبم؟که در مقابل هر چیزی سکوت کنم و با لبخند از کنارش رد بشم؟
وحشت زده نگاهش کردم.بازوم و گرفت و پرتم کرد روی تخت و مشغول باز کردن کمربندش شد.
از ترس زبونم بند اومد و گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟
با همون پوزخند روی لبش گفت
_نمی‌دونم.به نظر تو میخوام چی کار کنم؟
عقب عقب رفتم و گفتم
_بمیرم بهتره تا هم خوابه شوهر خواهرم بشم.
با تمسخر نگاهم کرد و پیرهنش و از تنش در آورد و گفت
_می تونم دست و پاتو ببندم به تخت و روی دهنتم چسب بزنم اما نمیخوام عذاب بکشی ملکه ی من! پس همراهی کن،اشک بریزی مانع بشی تلافیش و سر جناب سرگرد در میارم.
به ملافه چنگ انداختم و گفتم
_چه جور آدمی هستی امیر؟تو شوهر لاله ای،شوهر خواهرمی من… من نمیتونم.
اخماش در هم رفت. به سمتم خم شد و گفت
_با اون هیچ وقت تا این حد پیش نرفتم سکسی من!
دو طرف پیرهنم و گرفت و چنان جر داد که صدای جیغم بلند شد. خندید و گفت
_هنو کاری نکردم جیغ میزنی؟
خواستم لگد بپرونم که پاهامو بین پاهاش حبس کرد و گفت
_خشونت دوست داری نفسم؟
ملتمس گفتم
_امیر برو عقب… من نمی‌خوام،با تو نمیتونم.
دستش و کنار سرم گذاشت و گفت
_با چی می تونی؟با اون سرگرد قلابی که خیلی راحت کنارت زد و الان زنش حاملس؟بدبخت جونم واسه اون سفت گرفتی؟
خفه خون گرفتم….
سرش و کنار گوشم آورد و گفت
_هات باشی تا ده بارم به ار*گاسم میرسونمت.اوج لذتی که توی کل عمرت نچشیدی.
مو به تنم سیخ شد و خواستم حرفی بزنم که انگشت شو روی لبم گذاشت و گفت
_یه کم که پیش رفتیم اگه نخواستی تمومش میکنیم اوکی؟
دلخور نگاهش کردم که دستش به سمت سنجاق لباس زیرم رفت و کنار گوشم پچ زد
_امشب و برات فراموش نشدنی میکنم عروسکم.

نفسم حبس شد.
دکمه شو و که باز کرد دستامو روی دستاش گذاشتم و گفتم
_نکن امیر… مجبورم نکن بذار…
با گذاشتن لب های ملتهبش روی لب هام رسما خفم کرد.
چشمام گرد شد لباسمو با خشونت پرت کرد و کامل خم شد روم.
سرش و توی گردنم برد و شروع به بوسیدن کرد.
دستامو روی سینش گذاشتم و هلش دادم اما فایده ای نداشت.
تصمیم گرفته بود انتقامشو امشب کامل کنه.
لب هاش از روی گردنم سر خورد
خدا میدونه با چند تا دختر این لحظه ها رو گذرونده که این طوری ماهر شده
از فکر اینکه قبلا با لاله…
با ناله اسمش و صدا زدم،با چشمای خمار نگام کرد و گفت
_جون امیر؟
بغض دار گفتم
_تو قبلا با لاله…
منظورم و فهمید و گفت
_من هیچ وقت با لاله تا اینجا پیش نیومدم.
_دروغ میگی. مثل همیشه داری دروغ میگی من خودم توی اون مهمونی شنیدم داشتی می گفتی لاله فرق داره واست. خودم تو رو باهاش دیدم، خودم…
لبخند محوی زد و گفت
_به این شک نکردی توی اون مهمونی من میدونستم خانوم پلیسه فال گوش وایستاده و اون حرفو زدم؟چون میخواستم باور کنی نقشت داره خوب پیش میره.
متحیر نگاه‌ کردم که گفت
_اولین دختری هستی که منو به جنون میرسونی. اولینش.
دوباره سرش و بین پایین برد
خواستم دهن باز کنم که فهمید و یکی از دستاشو روی دهنم گذاشت و اون یکی دستش و به سمت شلوارم برد که ضربه ی محکمی بین پاش زدم
آخی گفت و از درد خم شد.محکم هلش دادم.به تیشرتم چنگ انداختم و پوشیدمش
از اونجایی که میدونستم در قفله به سمت بالکن دویدم.
صدای عصبیش اومد
_لیلی…
در بالکن و باز کردم.با دیدن ارتفاع ترس برم داشت.از اینجا می پریدم اگه شانس می‌آوردم و نمیمردم قطعا قطع نخاع میشدم.
در بالکن و که باز کرد پامو اون طرف میله ی حفاظتی گذاشتم.
سر جاش قفل شد و گفت
_چیکار داری میکنی؟
دستم و جلوش گرفتم و گفتم
_نزدیک نیا… می‌ندازم خودمو.
فکر کرد شوخی میکنم که گفت
_احمق نشو لیلی ارتفاعش زیاده.
اون یکی پامم از میله ی حفاظتی رد کردم که رنگش پرید. عقب رفت و گفت
_حماقت نکن لیلی!
نگاهی به زیر پام انداختم. لعنتی دستامم میلرزید.
نگاهی به امیر انداختم و گفتم
_بمیرم بهتره تا اینکه تو به زور بخوای تصاحبم کنی!
تند گفت
_قسم میخورم انگشتمم بهت نخوره. بیا این طرف لیلی!
تنم لرز گرفته بود. تند گفتم
_زنگ بزن به آدمات بگو آرش و ول کنن.
سر تکون داد و گفت
_باشه تو بیا من زنگ میزنم.
بلند داد زدم
_الان زنگ بزن.
چشماش و چند لحظه بست و سر تکون داد.رفت داخل و خیلی زود با موبایلش برگشت. شماره ای رو گرفت و تماس و رو اسپیکر گذاشت.
به بوق دوم نرسیده مردی با صدای زمخت جواب داد
بدون این‌که چشم ازم برداره گفت
_ولش کنید بره.
مرد بی چون و چرا گفت
_چشم رئیس.
تلفن و قطع کرد و محتاط گفت
_زنگ زدم،حالا بیا این ور.
آروم به سمتم قدم برداشت و دستش و به سمتم دراز کرد.
با تردید نگاهش کردم..
یه قدم دیگه به سمتم برداشت که هول شدم و حلقه ی دستام شل شد.

جیغ بلندی کشیدم و دقیقا وقتی که مرزی تا سقوط نداشتم امیر محکم دستامو گرفت.
وحشت زده نگاهش کردم.
با گرفتن پهلوهام بلندم کرد. پام که به زمین رسید نفس راحتی کشیدم و خواستم چیزی بگم که یه طرف صورتم سوخت.
ناباور نگاهش کردم. به چه حقی بهم سیلی زد.
با خشمی که خیلی کم ازش میدیدم داد زد
_به این فکر نکردی اگه بیوفتی من چی میشم؟
مات نگاهش کردم.فکر کردم این بارم داره فیلم بازی می‌کنه اما این نگاهش،صورت قرمز شده از خشمش…اون رگ های برجسته‌ش نمی تونست دروغ باشه.
دستی به گردنش کشید و کلافه گفت
_این قدر ازم متنفری که خواستی خودتو بکشی؟آفرین بکش چون بزرگ ترین انتقامیه که میتونی ازم بگیری.مرگ تو،بزرگ ترین انتقام برای منه لیلی اما اصلا…اصلا نخواه که این جوری مجازاتم کنی.
در حالی که صدام می لرزید گفتم
_می‌خواستی به زور با من…
صدای عربدش حرفم و قطع کرد
_من اگه میتونستم کاری باهات بکنم به نظرت انقدر صبر می‌کردم؟
اشکم در اومد
_پس چرا شکنجه م میدی امیر؟چرا آزارم میدی؟
نفس عمیقی کشید.درمونده نگاهم کرد و این بار آروم گفت
_چون وقتی اون مرتیکه زودتر از من پیدات کرد دیوونه شدم..چون وقتی می‌بینم من به چشمت نمیام و اون با همه ی بدی هایی که در حقت کرده واست عزیزه آتیش می‌گیرم.
هق زدم
_هیچ کس به اندازه ی تو اذیتم نکرده.تمام کارایی که کردی بس نبود ازم پنهون کردی شوهر لاله ای…شوهر خواهرم بودی و منه احمق نمی دونستم.
خیره به صورتم گفت
_جدا شدیم.
اشکامو پاک کردم و گفتم
_حرف تو باور نمیکنم.
جلو اومد و گفت
_بپرس از لاله.اصلا نه…شناسنامم و ببین اوکی؟
با تردید نگاهش کردم و آروم گفتم
_کی جدا شدین؟
_همون روزی که تو ماجرا رو فهمیدی من قبلش با لاله جلوی خونتون قرار داشتم.کارای طلاق و روبه راه کردم رفتم و بهش وقت دادگاه و گفتم…سه روز پیش جدا شدیم.
ساکت شدم،بابت اینکه اسمش از شناسنامه ی خواهرم خط خورده خوشحال بودم اما هنوزم باورم نمیشد.
فهمید که کلافه گفت
_زنگ میزنم شناسنامه رو بیاره.
سرسنگین گفتم
_لازم نیست.
خیره نگاهم کرد که گفتم
_من می‌خوام از این جا برم…دیگه نمیخوام توی خونت باشم.. میخوام برگردم خونه ی خودم،سر کارم…میخوام ازت جدا بشم!
منتظر پوزخندش بودم اما سر تکون داد و بیشتر باعث تعجبم شد.
حیرت زده گفتم
_ینی میذاری برم؟
سر تکون داد که گفتم
_میدونی که قصدم برگشتن به شغلمه؟
بازم سر تکون داد
_میدونی که اولین پرونده ای که دستم بگیرم مال توعه و این بار تا زمینت نزنم ولت نمیکنم؟
باز هم سر تکون داد و گفت
_حاضر شو!
انگار باورم نمیشد امیر به این راحتی دست برداره.تند گفتم
_کجا؟
لبخند محوی زد و گفت
_مگه نمیخواستی بری خونت؟

* * * *
سه ماه بعد
از اداره بیرون اومدم و طبق معمول پشت سرم و نگاه کردم.
با دیدن اون سه تا قلچماق نفسم و فوت کردم و زیر لب گفتم
_کی من از شر شماها خلاص میشم؟
سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونم.
شیشه رو پایین دادم و لبخند محوی زدم
_تو این مدت تمرکزم و روی پرونده ی امیر گذاشتم. در کمال تعجب به طرز عجیبی خیلی راحت هشت نفر از دخترایی که امیر فروخته بود رو پیدا کردیم و بعد از بازجویی هشت نفرشون به این نتیجه رسیدم که گیر انداختن امیر به این راحتی ها نیست. حتی یک نفر هم اسم امیر رو نیاورد و عجیب تر از اون،این بود که توی این سه ماه امیر مخ هیچ دختری و کار نگرفته بود.
انگار خوب می‌دونست روش زوم کردم که مثل یه استاد خوب آروم می رفت و میومد.
ماشین و توی پارکینگ آپارتمانم پارک کردم و پیاده شدم.
سوار آسانسور شدم و توی آینه به خودم نگاه کردم.
توی این مدت خیلی اتفاقات افتاده بود و بدترینش رفتن آرش از ایران بود..
دقیقا یک هفته بعد از جدا شدنم از امیر رفت…خداحافظی کرد و بدون دلیل رفت و قول داد خیلی زود برگرده اما سه ماه گذاشته و جز چند بار زنگ زدن هیچ خبری ازش نشد.
آسانسور که ایستاد پیاده شدم و طبق معمول جلوی واحدم یه سبد گل رز دیدم.
خندم گرفت و گفتم
_دیوونه.
سبد و برداشتم و وارد شدم. بوی گل به مشامم خورد.کم کم این خونه رو به عنوان گلستون باید می‌فروختم.
یکی نبود به این بشر بگه من دختر هفده ساله نیستم که با این کارا هوش از سرم بره.
درو که بستم تا سه شمردم و همون لحظه تلفن خونم زنگ خورد.
اخم کردم و تلفن و روی اسپیکر گذاشتم
به عادت کل این سه ماه گفت
_رسیدی؟
انگار روبه روم بود که این طوری گارد گرفته بودم. طلبکار گفتم
_تو که از اون سه تا قلچماقی که پشت سرم گذاشتی آمارم و میگیری دیگه واسه چی هر شب زنگ میزنی؟
آروم زمزمه کرد
_اونا که فقط از دور هواتو دارن کسی چپ نگات نکنه. من زنگ میزنم حال تو بپرسم.
پوزخند زدم و با طعنه گفتم
_می‌خوای ببینی اگه حالم خوبه یه نقشه ی دیگه واسم بکشی و گند بزنی به همه چی؟
نفسش و توی گوشی رها کرد و گفت
_حال تو بد باشه گند به زندگی من میخوره نه بابات.
سکوت کردم که گفت
_شب بخیر.
تند گفتم
_وایستا قطع نکن.
قطع نکرد اما چیزیم نگفت. با من و من گفتم
_تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی؟
با مکث جواب داد
_تا وقتی که شبا فکر چشات بی خوابم نکنه.

بی اعتنا به حرفش با مکث گفتم
_شب بخیر!
تماس که قطع شد به سمت اتاقم رفتم.حوصله ی شام خوردن هم نداشتم برای همین فقط مانتوم و از تنم در آوردم و ولو روی تخت شدم.
* * * * *
_یه خبرایی به دستمون رسیده.
سرمو بالا گرفتم و گفتم
_چی شده؟
لای پرونده ی دستشو باز کرد و چند تا عکس روی میزم گذاشت.
نگاه به عکسا انداختم و در همون حال به حرف های نظری گوش دادم
_این عکسا متعلق به دو سال پیشه.امیر کیان فرهمند همراه همون دختر یتیمی که چند وقت پیش برای بازجویی آورده بودیمش.گفت که امیر کیان فقط استادش بوده اما این عکسا رو ببینید.
یکی یکی عکسا رو ورق زدم.عکس های امیر و همون دختره بود.عکسایی که خودشون از خودشون گرفته بودن. هر کوری هم که میدید می فهمید اینا یه رابطه ای با هم دارن.
سر تکون دادم و گفتم
_این دختر و واسم بیار.
_امیر کیان و چی؟
نگاهش کردم و گفتم
_فعلا فقط دختره رو بیار
سر تکون داد و بعد از سلام نظامی از اتاق بیرون رفت.
نگاه به عکس روبه روم انداختم و اخمام در هم رفت.
عوضی یه جوریم دستشو دور شونه ی دختره حلقه کرده بود انگار…
پوفی کردم و با حرص عکسا رو پرت کردم توی کشوی میزم و بلند شدم..
نیاز به هوای آزاد داشتم برای همین بعد از برداشتن کیفم از اتاق و بعدم از اداره بیرون رفتم.
با دیدن بادیگاردایی که امیر برام گذاشته بود اخمی کردم و پیاده به سمت پارک نزدیک به اداره رفتم.
فکرم درگیر اون عکسا بود.اگه اون دختر با دیدن عکسا خلع سلاح میشد و امیر و لو میداد اون وقت منم میتونستم امیر و دستگیر کنم.
هر چند هنوز هم همه ی گند کاری هاش رو نمیشد اما من به هدفم نزدیک تر میشدم.
روی نیمکت پارک نشستم… اگه تمام جرم های امیر ثابت میشد حداقل حکمش یا اعدام بود یا حبس ابد..
از فکر اعدام شدنش حال عجیبی بهم دست داد.
خوشحال میشدم اگه سرش و بالای چوبه ی دار میدیدم؟مسلما نه…
نمیدونم چه قدر از نشستنم اونجا می گذشت که حضور کسی و کنارم حس کردم.
سر برگردوندم و با دیدن امیر متحیر گفتم
_اینجا چی کار میکنی؟
کنارم نشست و گفت
_اومدم ببینم دلت از چی گرفته که تنها زدی بیرون و یه ساعته زل زدی به روبه روت

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن