رمان آنلاینرمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار من/پارت سیو پنج

با تمسخر خندیدم و گفتم
_تو نمیتونی کسیو دوست داشته باشی… تو ظالم ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم. اگه دوستم داشتی اذیتم نمیکردی.
_وقتی بین یه عالمه دختر تو رو اذیت میکنم یعنی تو رو دوست دارم.
_تا حالا این حرفا رو به چند نفر زدی؟
مکث کرد.پوزخند زدم که گفت
_من تا حالا به هیچ دختری نگفتم دوستت دارم!
سکوت کردم حتی یک کلمه از حرفاشم باور نمی‌کردم.
با اوقات تلخی گفتم
_قطع میکنم!
با اون صدای بمش اسمم و آورد
_لیلی….
منتظر موندم که گفت
_من می‌خوام پیشم باشی!زودتر فکراتو بکن و اینم در نظر بگیر با نه گفتنت جناب سرگرد میمیره اما در هر حال تو مال منی. امروز نه،یه روز دیگه!
درمونده گفتم
_بهم وقت بده!
_اوکی ولی حال جناب سرگرد و در نظر بگیر نفسای آخرشه!
نفسم به شماره افتاده بود که گفت
_شبت بخیر خانومم!
گوشیو به دیوار کوبیدم و با تمام توان جیغ زدم.
لعنتی عوضی!
* * * * *
چراغ که زد متوجه شدم ماشین شو عوض کرده.
به سمتش رفتم و سوار شدم.
دستمو توی دستش گرفت و به سمت لبش برد.
پشت دستم و بوسید که سرسنگین گفتم
_زیاد وقت ندارم.
با سکوت نگاهم کرد که گفتم
_من حاضر نیستم باهات ازدواج کنم امیر.به هیچ قیمتی نمیخوام اسیر تو بشم.
بدون هیچ واکنشی همچنان نگاهم می‌کرد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_فقط برای یه شب…
نمیدونم منظورم و فهمید یا نه چون همچنان بدون هیچ عکس و العملی نگاهم می‌کرد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_برای یه شب…هر جور که تو بخوای!
لبخند محوی زد و گفت
_داری معامله میکنی باهام؟
چیزی نگفتم.سر تکون داد و گفت
_اگه نتونستی ارض*ام کنی؟
چشمامو محکم بستم و گفتم
_میتونم!
نچی کرد و گفت
_نمیشه…
لعنتی می‌دونستم مخالفت می‌کنم.با حرف بعدش تمام تصوراتم و بهم ریخت
_می‌تونم اینو قبول کنم اما ازت یه چیزی میخوام.
چشامو ریز کردم که صداش و آروم کرد و گفت
_بچه!
متحیر گفتم
_چی؟
با خونسردی گفت
_بچه،حاملت می‌کنم واسم یه بچه بیار بعد دیگه کاری ندارم باهات!

با حرص خندیدم و گفتم
_می فهمی چی داری میگی؟
موهای توی صورتم و کنار زد و گفت
_هوممم.
این بشر آخر منو توی تيمارستان بستری می‌کرد با غیظ گفتم
_تو دلت بچه میخواد این همه دختر چرا میخوای منو بدبخت کنی؟
با پشت دست صورتمو نوازش کرد و گفت
_چون دلم میخواد مامان بچم تو باشی!
دستم و به سمت دستگیره بردم و گفتم
_کور خوندی!
هنوز پامو از ماشین نذاشته بودم بیرون که گفت
_چهار روز گذشته.تو که دلت نمی‌خواد به خاطر خودخواهیت جناب سرگرد تک و تنها اون گوشه ی دنیا بمیره.
درو بستم و درمونده سرم و پایین انداختم. دلم نمی‌خواست تسلیم بشم اما انگار ناچار بودم.
چونم و گرفت و سرم و به سمت خودش چرخوند.
اون اشکای لعنتی که از ناچاری روی گونم ریخته بود و پاک کرد و گفت
_شب ساعت یازده راننده رو می‌فرستم دنبالت عزیزم.
اشکامو پاک کردم و گفتم
_من پامو توی خونه ی نحست نمی‌ذارم…
نفس عمیقی کشیدم و به سختی گفتم
_شب منتظرتم!
نگاهی به لبخند کنج لبش انداختم و تند از ماشین پیاده شدم.
بی طاقت اشکام جاری شد و به سمت ماشینم رفتم.
روزی که لاله با شور و شوق از امیر می گفت فکرشم نمی‌کردم یه روز مجبور با هم خوابگی با این آدم بشم.

* * * *
با صدای زنگ ،از جام پریدم و وحشت زده به در زل زدم.
اومد خدایا… اومد.
دستای لرزونم و مشت کردم و با قدمای آروم به سمت در رفتم.
تا این مسیر کوتاه و برم کلی طول کشید.
دستم و روی دستگیره گذاشتم و با نفسی عمیق درو باز کردم.
چشمم که به چشمش افتاد یخ زدم و انگار تازه به عمق ماجرا پی بردم.
نگاهش و از پاهای برهنم بالا کشید تا به چشمام رسید.
لبخند محوی کنج لبش نشست و اومد داخل.
درو بستم و با تته پته گفتم
_اممم…شام خوردی؟
روبه روم با کمترین فاصله ایستاد و بی اعتنا به سؤالم گفت
_دیوونه کننده شدی!
به چشماش نگاه کردم،حالا که قبول کردم دیگه حق جا زدن نداشتم. به خاطر آرش!
با جلو اومدنش عقب رفتم و چسبیدم به دیوار.
دستش و کنار سرم روی دیوار گذاشت چشاش و بست و عمیق نفس کشید.
قلبم تند تند می‌کوبید.دستش و گرفتم و گفتم
_بیا برات چای بریزم.
دستم و کشید که صاف شوت شدم توی بغلش.انگار یه عروسک کوچیک و بدی دست یه غول.
در مقابلش دقیقا چنین حسی داشتم.
صورتش و جلو آورد و لب هاش و پر قدرت روی لب هام گذاشت.
خشکم زد.از طرفی ترس و از طرف دیگه حس ناشناخته ای داشتم که اولین بار تجربش میکردم.
لعنت به این مرد که خوب می دونست چه طوری با قلب بقیه بازی کنه!
چسبوندتم به دیوار که به خودم اومدم.اگه لج می کرد دیگه به هیچ طریقی نمیتونستم آرش و نجات بدم.تردید و کنار گذاشتم و برای اولین بار باهاش همراهی کردم.
دستام و دور گردنش انداختم و خودم و بالا کشیدم.
دست زیر پاهام انداخت و بلندم کرد با همراهی کردنم حرص رفتارش بیشتر شد.
وارد پذیرایی شد و پرتم کرد روی کاناپه کتش و در آورد و روی میز انداخت و گند زد به تمام تزئیناتم.
خم شد سمتم و دوباره لب هام و اسیر کرد.
دکمه های پیرهنش و باز کردم و دستامو روی سینه ی عضلانیش گذاشتم.
پیراهنش و در آورد نفس بریده با نگاهی خمار به صورتم زل زد و این بار سرش و توی گردنم برد و پچ زد
_چنان لذتی بهم میدی که دلم نمیخواد این لحظه ها تموم بشه.
گردنم و بوسید و نگاهم کرد.بلند شد،دست زیر پاها و کمرم انداخت و بلندم کرد.
به سمت اتاق خواب قدم برداشت و گفت
_دنیا رو به پات میریزم خانومم.
وارد اتاق شد و درو با پاش بست.

* * * *
دستش روی شکمم برهنم نشست و از پشت در آغوشم کشید و آروم در گوشم گفت
_درد داری عزیزم؟
خیره به نقطه ی نا معلومی گفتم
_نه!
موهامو از صورتم کنار زد و سرش و بین شونه و سرم گذاشت و دستمو گرفت.
نمیدونم چه طور انقدر بی حس شده بودم که دیگه گارد نمی‌گرفتم!
چه فایده وقتی نیم ساعت قبل رسما باهاش یکی شدم؟
اونم با وجود ناتوانی جنسی‌ش،یه رابطه ی طولانی ولی موفق…
با حرکت دست امیر روی شکمم نفسم برید. اگه اون قرص های ضد بارداری اثر نکنه و…
حتی فکرش هم غیر ممکنه! یه بچه از من و امیر…یه بچه که من مامانشم و باباش… امیر!
برگشتم به سمتش که صاف دراز کشید و منم توی بغلش جا داد
سرم درست روی قلبش نشست. قلبش آروم می‌زد.خیلی آروم تر از حالت نرمال.
برعکس من که صدای ضربان قلبم کلافم کرده بود.
هر چند جای تعجب نداشت. این بشر اصلا قلب نداره!
دست زیر چونم گذاشت و سرمو بالا گرفت.
کوتاه لبم و بوسید و گفت
_بعد از سال‌ها…اولین دختری بودی که…
انگشتم و روی لبش گذاشتم و نذاشتم ادامه بده.
بوسه ای سر انگشتم زد و گفت
_بریم دکتر؟
_برای چی؟
با نگاه معناداری جواب داد
_نمی‌خوام مشکلی واسه بچه دار شدنمون باشه!
جا خوردم. فکر اینجاشو نکرده بودم.بدون هیچ واکنشی گفتم
_لازم نیست تو بیای من خودم میرم!
خیره نگاهم کرد اما چیزی نگفت. خواستم بلند بشم که حلقه ی دستش دورم تنگ تر شد.با اخم گفتم
_می‌خوام یه چیزی بپوشم سردمه!
پتو رو بیشتر روی تنم کشید و این بار کامل توی بغلش گمم کرد و گفت
_آروم بگیر الان گرم میشی!
چپ چپ نگاهش کردم و زیر لب گفتم
_خودخواه

* * * * *
_یعنی چی که معلوم نیست؟امیر تو به من قول دادی!قول دادی آرش و نجات میدی!
در حالی که داشت دکمه های پیراهنش و می‌بست با خونسردی گفت
_اوکی عزیزم اما اینکه زنده بمونه یا بمیره یا هر اتفاق دیگه ای دست من نیست. میدونی که؟اون زهر قویه و برای یه مدت طولانی تو بدنش بوده به هر حال…
متحیر گفتم
_حرف تو واضح بزن امیر!
به سمتم اومد و با دست موهامو از صورتم کنار زد و گفت
_تو به ایناش فکر نکن تو میخوای آرش زنده بمونه که میمونه.
_اما یه بلایی سرش میاد نه؟
شونه بالا انداخت و گفت
_بستگی به مقاومت خودش داره.
سرمو بین دستام گرفتم. لعنتی یه حرفم عین آدم نمی‌زد.
من می‌دونستم. می دونستم امیر به این راحتی ها ول نمیکنه.
حتما یه بلایی سر آرش میاره،خدایا دارم دیوونه میشم.
کنارم نشست و دستشو دور شونم حلقه کرد و در آغوشم کشید!
با اوقات تلخی گفتم
_ولم کن برو کلاست دیر می‌شه!
سرمو بلند کرد و با نگاه پر محبتی گفت
_وقتی تو این جوری ناراحتی که نمی‌تونم تنهات بذارم عزیزدلم
پوزخند زدم و توی دلم گفتم
_زبون باز عوضی.
چشامو بوسید که خودم و عقب کشیدم و بلند شدم. بدون نگاه کردن به صورتش گفتم
_باید برم دیرم میشه!
مچ دستمو کشید و پرتم کرد روی تخت.
خم شد سمتم و همراه با نوازش صورتم گفت
_چه طوری ازت دل بکنم؟خانومم…ملکه ی من… نفسم،عمرم،همه کسم…
لبم و بوسید و پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و گفت
_خیلی می‌خوامت!اون قدری که حاضرم واست دنیا رو زیر و رو کنم.
فکر اینکه قبل از من این حرفا رو به هزار نفر دیگه گفته و حالا توی ذهنش منو خر می‌کنه عذابم میداد.
به صورت جذابش نگاه کردم. من رام حرفای عاشقونت نمیشم امیر کیان فرهمند. به هیچ وجه

* * * *
از آسانسور پیاده شدم و چشمم به گلای ردیف شده ی جلوی خونه افتاد..
این دفعه خیلی بیشتر از دفعات قبل بود.
درو با کلید باز کردم و سعی کردم نسبت به اون گلای رز خوشگل بی تفاوت باشم.
وارد شدم و اومدم درو ببندم که کسی مانع شد.
برگشتم و با دیدن لاله لبخندی زدم و گفتم
_تو اینجا چی کار میکنی؟
پرید بغلم و گفت
_من که هر روز اینجا پلاسم آبجی جونم.
با شیطنت به گلام نگاه کرد و گفت
_آشتی کن با این آرش بابا.. انقدر گل فرستاد ورشکست شد
لبخند کم جونی زدم و چیزی نگفتم.
دو تا از سبد گلا رو برداشت و با خودش داخل آورد و گفت
_خیلی خاطر تو میخواد. ببین خونت شده باغ گل آخه کی تو این دوره انقدر واسه یه دختر گل میخره؟
روی مبل لم داد و گفت
_میشه من یه سبدشو واسه خودم ببرم؟
در حالی که به سختی ظاهر نرمالم و حفظ کرده بودم گفتم
_آره هر چه قدر میخوای ببر.
نچی کرد
_نه اون با عشق واسه تو خریده بمونه همین جا.
به آشپزخونه رفتم و خودم سرگرم دم کردن چای کردم.
حالم از شخصیتی که داشتم بهم می‌خورد.
با اینکه عذاب کشیدن لاله رو میدیدم بازم با امیر…
اومد توی آشپزخونه و با دیدن سفره ی جمع نشده ی صبحانه ابرو بالا انداخت و گفت
_آشتی کردی با آرش؟
بی حواس گفتم
_نه چه طور؟
اشاره به میز کرد و گفت
_مثل اینکه صبح مهمون داشتی.
هول شده تند وسایل روی میز و جمع کردم و گفتم
_یکی از بچه های اداره اینجا بود.بیخیال اونو از خودت بگو خوبی؟
با غم گفت
_نیستم…امروز که پیج امیر و چک کردم دیدم نوشته متاهل!ازدواج کرده لیلی…
حتی روی نگاه کردن به صورتشم نداشتم.
با صدای زنگ در فرصت گیر آوردم و تند گفتم
_نگهبانه..
از آشپزخونه بیرون رفتم و درو باز کردم.
با دیدن امیر خون توی رگام یخ بست

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن