رمان آنلاینرمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار من/پارت سیو چهار

چشمام گرد شد و گفتم
_ینی من هر موقع دلم گرفت تو میخای بیای‌ و ازم حساب بگیری؟
خنده ی کوتاهی کرد و چیزی نگفت.
با تردید گفتم
_امیر…
سرش و به سمتم برگردوند و منتظر نگاهم کرد.لب هامو خیس کردم و گفتم
_نمی ترسی از اینکه دستگیر بشی؟ از حکمی که برات ببرن؟
اخم ریزی کرد و گفت
_نه.
ابرو بالا انداختم و گفتم
_نه؟یعنی برات مهم نی؟
به چشام زل زد و جواب مو داد
_مهمه،حالم از زندان بهم میخوره… از اینکه بقیه به خاطر دستگیریم احساس برد کنن متنفرم…مرگ واسم مهم نی اما دلم نمیخواد یه مشت احمق اعدام شدنم و ببینم پس دو حالت داره یا فرار میکنم یا قبل دار زدنم میمیرم.
خیره به چشاش ناخواه گفتم
_فرار کن.
لبش کج شد و گفت
_چرا؟
شونه بالا انداختم و گفتم
_همین طوری…میدونی که بالاخره منم که دستبند به دستت میزنم.
دستش و آروم روی دستم گذاشت.
دلم زیر و رو شد و خواستم دستمو عقب بکشم که اجازه نداد.دستمو به سمت لبش برد و بوسید. آروم پچ زد
_اگه دستگیری من خوشحالت میکنه همین الان حاضرم همه چیز و اعتراف کنم.
خندم گرفت. میخواستم بگم آره ارواح عمت اما به جاش دستمو عقب کشیدم و گفتم
_من باید برم.
دستم و محکم تر گرفت و گفت
_می رسونمت.
مخالفتی نکردم.بلند شدم و گفتم
_دستم و ول کن امیر!
انگشت هاشو توی انگشتام حلقه کرد و گفت
_من هیچ وقت دست ملکه‌مو ول نمیکنم.
چشم غره ای به سمتش رفتم و چیزی نگفتم.
از عمد آروم راه می‌رفت. دستش و کشیدم و کلافه گفتم
_دیرم شدا…
با حالت خاصی نگام کرد و آروم تر رفت. دو قدم راه و با کلی معطلی رسیدیم.
در ماشینش رو برام باز کرد .
سوار شدم، خودش هم ماشین و دور زد و سوار شد.
با لحن آرومی گفت
_ببند کمربندتو!
خندیدم و گفتم
_قانون مند شدی.
رومو برگردوندم و کمربند و کشیدم که صدای قفل شدن در های ماشین اومد.
سرم و به سمتش چرخوندم اما هنوز حرف نزده لال شدم.. هیکل بزرگش و به سمتم کشید و لب های لعنتیش و با التهاب قفل لبم کرد…

تند سرم و عقب کشیدم و نگاهش کردم..
لب هاش و توی دهنش برد و با لذت چشم بست.
دهن باز کردم تا یه چیزی بارش کنم اما پشیمون شدم و هیچی نگفتم.
صاف نشستم و گفتم
_دیرم شد.
سر تکون داد و با مکث ماشین و راه انداخت.
* * * * * *
کلافه نفسم و فوت کردم و گفتم
_ببین دیگه دختر جان عکس تو و امیرکیان فرهمند روی میزمه هنوز میگی نمیشناسمش؟
سرشو پایین انداخت. اشکاش روی اعصابم بود. با لحن آروم تری گفتم
_اگه تهدیدت کرده میتونی به من بگی. این طوری دستگیر میشه و دیگه نمیتونه آسیبی بهت برسونه.
نالون گفت
_فکر می‌کنید اگه دستگیر بشه دیگه نمیتونه کاری بکنه؟
ابرو بالا دادم و گفتم
_پس میشناسیش!
تند گفت
_نه به خدا…
از پشت میزم بلند شدم و روبه روش روی صندلی نشستم و گفتم
_می‌خوای به جرم همکاری با بزرگترین باند قاچاق دختر بندازمت زندان؟
وحشت کرد،آروم گفتم
_تعریف کن عکسات رومیزمه…
سرش پایین افتاد. دستاش و روی صورتش گذاشت و با هق هق گفت
_منو میکشه!
پس حدسم کاملا درست بود که همشون و با تهدید ساکت میکنه.
با اطمینان گفتم
_بهت قول می‌دم اجازه ندم حتی یکی از آدماش از دستم قسر در بره.من ازت محافظت می‌کنم.
اشکاش و باز کرد و بالاخره گفت
_دانشجوش بودم.
با همین دو کلمه فکم قفل کرد. ادامه داد
_خوب خیلی آروم بین مون یه رابطه ی قشنگ شکل گرفت.گفت خیلی دوستم داره! بعد یه مدت… فهمیدم مریضم.درد وحشتناکی استخونام و می گرفت،هر روز لاغر تر و ضعیف تر میشدم.سرفه ی خونی میکردم من حتی پول ویزیت دکترمم نداشتم.امیر گفت می فرستمت خارج برای مداوا.منه احمق هم فکر کردم از روی علاقشه! بعد فهمیدم اونا یه زهر لعنتی دارن که با تزریقش به بدن به مرور باعث مرگ میشه!پادزهرش و هم هیچکس به غیر از خودشون نداره یعنی هیچ دکتری نمیتونه مداوات کنه. بعدها فهمیدم یه شب بعد از بی‌هوش کردنم اون زهر و بهم تزریق کرده.
نفسم حبس شد…واقعا امیر چه موجودی بود؟
اونجا که رفتیم فهمیدم منو برای مداوا نفرستاده. منو با یه قیمت هنگفت فروخته تا…
نفسم به شماره افتاد. دیگه صداش و نمی‌شنیدم.
سرفه ی خونی،ضعف،لاغری بیش از حد…
یادمه قبل از رفتن آرش ازش پرسیدم چرا انقدر لاغر شده…
صدای امیر توی گوشم زنگ می‌خورد. اون نگاهش به آرش و تهدیداش…
چنان از جام پریدم که صندلی برگشت.
کار خود عوضی شه… امیر،همین بلا رو سر آرش آورده

* * * * *
در کلاسش و تند باز کردم.همه ی دانشجوهاش متعجب منو نگاه کردن. تدریسش و قطع کرد و با اخم ریزی گفت
_لطفا تشریف ببرید بیرون بعد تایم کلاس حرف می‌زنیم.
با تحکم گفتم
_الان حرف می‌زنیم.بیا بیرون!
همه متحیر نگاه میکردن..
ماژیک و بست و بدون برداشتن کتش از کلاس بیرون اومد و درو بست. گفت
_حواست هست اینجا دانشگاهه لیلی؟
با فک قفل شده ای غریدم
_چه بلایی سر آرش آوردی؟
جا خورد،یقه شو گرفتم و گفتم
_حرف بزن امیر با آرش چی کار کردی؟
دستاش و دور مچم انداخت و گفت
_توی اتاق حرف می‌زنیم.
با پوزخند گفتم
_اوهوم،اما اتاق بازجویی کلانتری!
خیره نگاهم کرد که با قدرت کلام گفتم
_یکی از دخترایی که بدبختش کردی همه چیو اعتراف کرد.بازداشتی جناب امیرکیان فرهمند!دیگه تدریس که هیچ،حتی نمیتونی تو خیابونا راه بری!
اصلا تعجب نکرد..نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_حالا هم تنها لطفی که میتونم بهت بکنم اینه که جلوی این همه دانشجو دستبند به دست نبرمت.
با مکث سر تکون داد و گفت
_صبر کن کت و کیفم و بیارم!
اخمام از این همه خونسردیش در هم رفت اما اگه من لیلی بودم،می دونستم چی کار کنم باهاش!
* * * * *
خونم به جوش اومد و داد زدم
_با من بازی نکن امیر حرف بزن!
تکیه داد به پشتی صندلی و گفت
_حرف میزنم اما وقتی شنوندش خودت باشی.به اونایی که دارن از پشت اون شیشه ما رو نگاه میکنن بگو برن!
نفسم و فوت کردم و با دست علامت دادم تا سیستم و قطع کنن!
دستامو روی میز گذاشتم و گفتم
_گفتم بگو چه بلایی سر آرش آوردی؟اون زهری که بهش تزریق کردی چی بود؟پادزهرش کجاست؟حرف بزن!!!
با لبخند محوی گفت
_پادزهرش پیش منه. جز منم نمیتونی اون پادزهر و از هیچ کجا پیدا کنی در نتیجه،جناب سرگرد عمرش رو به آخره!
دستام از خشم می لرزید. شمرده شمرده گفتم
_پس تو اون بلا رو سرش آوردی!
با سکوت نگاهم کرد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_چه بلایی سرش اومده تا الان؟
متفکر گفت
_اممم… تا الان…احتمالا سیستم ایکنی بدنش به قدری ضعیف شده باشه که نتونه راه بره!
ناباور نگاهش کردم که گفت
_نترس عزیزم نمرده! یه جوری زدم که زجر کش بشه.
دلم می‌خواست بکشمش!به سختی جلوی خودم و گرفته بودم که آروم حرف بزنم:
_باید چی کار کنم تا خوب بشه؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_نمی‌دونم.مشکل توعه!
دستامو روی میز کوبیدم و داد زدم
_حرف بزن امیر بعد من این جوری باهات برخورد نمیکنن بگو اون پادزهر لعنتی کجاست؟چه طوری می تونم پیداش کنم؟
جلو اومد و گفت
_من بهت میدم اما در ازاش…
مکث کرد،خیره نگاهش کردم که با لحن خاصی گفت
_دوباره مال من میشی

چند لحظه ای مات صورت خونسردش شدم و کم کم خنده‌ای روی لبم اومد.
صاف ایستادم و گفتم
_زده به سرت…
با یه لبخند محو کنج لبش بهم زل زد.خنده از لبم پاک شد و گفتم
_مثل اینکه حالیت نیست قراره باقی عمرتو توی زندان آب خنک بخوری!
دستاشو روی میز گذاشت و گفت
_متعجبم می‌کنی لیلی!هر بار با خودم می‌گم دیگه منو شناختی اما باز تو یه کاری می‌کنی که مطمئن بشم… تو اصلا منو نشناختی!
صورتم از حرص قرمز شد.
لم داد روی صندلی و گفت
_روز اولی که به دنیا اومدی خدا روی پیشونیت اسم منو نوشته.هر چه قدر هم ازم فرار کنی تو باز مال منی!
محکم گفتم
_من با یه خلافکار بی رحم کاری ندارم امیر… هیچ وقت مال تو نمیشم.. هیچ وقت هم قلبم برات نمی‌زنه!
باز اون لبخند مخصوص خودش و زد و با اطمینان گفت
_تو همین الانشم قلبت برای من میزنه!
خشکم زد.با اعتماد به حرفش ادامه داد
_نمی تونی پیش خودت اعتراف کنی دل باختی به یه خلافکار بی رحم!
عصبی داد زدم
_مزخرف نگو…
ابرو بالا داد و گفت
_اینکه تمام این سه ماه گلایی که برات فرستادم و نگه داشتی مزخرفه؟ اینکه برای دستگیر شدنم کلی نشونه سر رات گذاشتم و عمدا نادیده گرفتی مزخرفه؟ اینکه امروز از ترس دستگیر شدنم زدی بیرون و ازم خواستی فرار کنم مزخرفه؟
با لحن آروم و خاصی ادامه داد
_امروز وقتی بوسیدمت صدای قلبت تو گوشم پیچید لیلی…انکارش نکن!
نفسم به سختی میومد و می رفت.از جاش بلند شد و گفت
_جناب سرگرد زیاد عمرش به دنیا نیست.مرگ و زندگیش الان بستگی به تو داره خانوم دلرحمم.فکر نکنم دلت بخواد یه آدم به خاطر تو بمیره؟
به سختی گفتم
_بمیرمم دیگه صیغه ی تو نمیشم.
روبه روم ایستاد و گفت
_نگفتم صیغم شو!
نالیدم
_پس دردت چیه؟
زمزمه وار گفت
_می‌خوام تا ابد مال من بشی.
خیره نگاهش کردم که سرش و جلو آورد و با لحن خاصی گفت
_اسم تو واسه همیشه تو شناسنامم میخوام

* * * * *
درو محکم با پام بستم و با تمام توان جیغ زدم.
گلدون جلوی دستم و کوبیدم به دیوار و با حرص بازم جیغ زدم.. تابلو رو انداختم و داد زدم…
_عوضی… عوضی… عوضی… خدا لعنتت کنه امیر…
شالم و از سرم کشیدم و روی مبل نشستم.به موهام چنگ انداختم و گفتم
_این دفعه نمی‌ذارم منو بازیچه کنی عوضی… نمی‌ذارم به هدفت برسی!
خودمم می‌دونستم همه ی حرفام خیالیه… بازم مثل همیشه امیر برنده میشه. مثل امروز که اصلا نفهمیدم چی شد که دختره ی عوضی تمام اظهاراتش و پس گرفت و بازم امیر برنده شد.
بلند شدم و در حالی که طول و عرض اتاق و طی می‌کردم…فکر کردم.
ازم می‌خواست زنش بشم،این بار زن دائمش!زن دائمی امیر کیان فرهمند بزرگترین خلافکاری که تا حالا هیچ کس نتونسته آتویی ازش بگیره.
مثل دیوونه ها داد زدم
_محالهههههه!
برای یه لحظه چهره ی آرش جلوی چشمم اومد…تصور اینکه بخواد بلایی سرش بیاد لرز به تنم انداخت.
اگه می مرد…یا اگه چیزیش میشد؟
چونم لرزید و اشکم در اومد.. منه احمق چرا زودتر شک نکردم بلایی سرش اومده؟
امیر گفت وقت زیادی ندارم… اگه نتونم کاری بکنم و بمیره چی؟
ته دلم خالی شد و تند سرمو به طرفین تکون دادم. نباید بمیره،آرش نباید بمیره… نمی تونه بمیره.
فکری توی سرم جرقه زد… ساناز! هر چی باشه آرش شوهرشه.لابد اون از این قضیه خبر نداره!
گوشیم و در آوردم و تند شماره ی خونه ی امیر و گرفتم.
خدمتکار خونه که جواب داد گفتم
_سلام فریبا…لیلیم ساناز هست؟
ذوق زده گفت
_سلام لیلی خانوم حال شما خوب هستید؟
کلافه از احوال پرسیش گفتم
_آره اما عجله دارم گوشی و میدی به ساناز؟
_بله بله اتفاقا توی سالن با آقا دارن شام میخورن.
پس امیر هم بود.
تند گفتم
_سعی کن امیر نفهمه من زنگ زدم باشه؟
با من و من گفت
_تو این خونه چیزی از چشم آقا دور نمی‌مونه خانوم.. ولی چشم!چند لحظه صبر کنید.
گوشه ی ناخنم و جویدم و انقدر حرص خوردم که صدای ساناز توی گوشم پیچید
_بله؟
بیخیال ناخنم گفتم
_سلام لیلیم.
با لحن تندی گفت
_خوب فرمایش؟
نفسی فوت کردم و گفتم
_به کمکت احتیاج دارم.
خندید و گفت
_خیر باشه؟
_خیر نیست. تو می‌دونی آرش و امیر آلوده کرده؟
منتظر تعجبش بودم اما بی تفاوت گفت
_خوب؟
چشمام گرد شد و گفتم
_یعنی چی که خوب؟داداشت زهر به بدن شوهرت تزریق کرده..اگه به داد آرش نرسیم میمیره اون وقت تو خونسردی؟
با همون لحنش گفت
_خوبه داری میگی شوهرم… شوهر من بمیره دخلش به تو چیه؟شاید من دلم بخواد بیوه بشم. فضولی؟
باورم نمیشد. پس می‌دونست!خدایا اینا چه خانواده ی بی رحمی بودن؟
هاج و واج مونده بودم که صدای امیر و پای تلفن شنیدم
_به این زودی دلت برام تنگ شد خانومم؟
نالیدم
_امیر!
_جان امیر؟
اشکم در اومد و گفتم
_چرا انقدر عذابم میدی؟
با لحن خاصی جواب داد
_چون دوستت دارم.

?????

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن