رمان آنلاینرمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار/پارت هفت

مات چشمای آبیش شدم.خواست کلاهم و از سرم در بیاره که خیلی یهویی دستش و پیچوندم و با آرنج کوبیدم تو پهلوش و به محض اینکه خم شد گردنش و طوری پیچوندم که بیهوش شد.

نفسم و فوت کردم…. اسلحه و بی سیمم و در آوردم و زیر کیسه ی آجرا قائم کردم. اگه گیر میوفتادم نباید لو می رفت که پلیسم!
از کنار مرد گذشتم و خودم و از پنجره فرستادم پایین و خمیده از پله ها بالا رفتم.
صدای جیغ و داد دختره از یکی اتاقا بلند شده بود..
پشت در اتاق ایستادم ناله های دختره عصبیم کرد
_نکن کیان… نکن درد داره.
چشمام و با درد بستم. یعنی لاله هم به این حال افتاده بود؟
جیغ دختره بلند شد و کیان با صدای پر نیازی گفت
_بلندتر جیغ بزن… ناله کن واسم.
دستم و روی دستگیره گذاشتم و در و نیم باز کردم.
با دیدن صحنه ی مقابلم از خودم متنفر شدم.کیان چنان تو اوج لذت بود که حتی برنگشت تا نگاهم کنه.
خواستم درو کامل باز کنم که کسی جلو دهنم و گرفت و محکم تنم و قفل کرد و دنبال خودش کشوند و علارغم دست و پا زدنم در یه اتاق و باز کرد و پرتم کرد داخل…
برگشتم و خواستم حمله کنم که با دیدن شخص روبه روم مات موندم.
با اخم داشت به من نگاه می‌کرد
لب هام تکون خورد اما نتونستم حرفی بزنم.
چی به حال خودش آورده بود؟
دیگه نه اثری از موهاش بود نه اون برق همیشگی چشماش.
ناباور نالیدم
_چرا این طوری شدی آرمین؟
به جای جواب دادن،زیر بازوم و گرفت و به سمت پنجره ی سراسری ته اتاق برد. بازش کرد و بدون حرف پرتم کرد بیرون که گفتم
_چی کار داری می کنی؟ندیدی داشت به دختره تجاوز می‌کرد؟آرمین ما باید اون دخترا رو فراری بدیم. چرا اینجوری نگاه میکنی با توعم؟
نگاه سرد و یخیش رو دوخت بهم و کوتاه گفت
_بزن به چاک!
با خشم نگاهش کردم و گفتم
_واسه همین غیب شدی آره؟ اومدی تو دار و دسته ی اینا… تو هم عوضی بودی آرمین تو هم…
بدون هیچ واکنشی گفت
_خفه شو و از همون راهی که اومدی برگرد برو…
_نرم می‌خوای چیکار کنی؟اگه نرم…
یقه م با خشم به سمت خودش کشید و غرید
_اگه نری گه میزنی به تمام نقشه هایی که کشیدی حالا گورت و گم کن.
ناباور گفتم
_تو چت شده؟ چرا این شکلی شدی؟
یقه م و ول کرد و کوتاه گفت
_به جای ور زدن اینجا برو دو دستی بچسب به عشقت،چون اگه دستش بدی،میمیری!
پنجره رو روم بست و متحیر تنهام گذاشت.

ناچارا عقب عقب رفتم و خواستم برگردم که کسی با یه چیز سنگین زد توی سرم و دیگه چیزی نفهمیدم.

* * * * *
با حس ریخته شدن پارچ آب سردی روی صورتم برق گرفته چشم باز کردم.
چند باری پلک زدم تا دیدم واضح شد.خواستم دستام و تکون بدم اما هم دستام هم پاهام بسته شده بود.

با دیدی تار چشمم به کیان افتاد که دست به کمر نگاهم می کرد.
چشمای بازم رو که دید،قدمی جلو گذاشت و گفت
_خوابت سنگینه پرنسس،واسه همین هیچ وقت تو بغل من نخوابیدی؟
نفس زنون نگاهش کردم،جلو اومد و دستاش و دو طرف صندلیم گذاشت و روبه روی صورتم پچ زد
_پس جاسوس بودی؟نگفتی دلم میشکنه عزیزم؟
نفسم بالا نمیومد،انگشتم و توی دستش گرفت و ادامه داد
_جاسوس کی بودی؟
آروم گفتم
_هیچک… آیییییی
هنوز حرفم و تکمیل نکرده بودم انگشتم و چنان پیچوند که صدای شکستن شو شنیدم و درد توی تمام وجودم پیچید.
با ظاهر خونسردی گفت
_قرار به دروغ گفتن نبود خانوم کوچولو!
با درد گفتم
_کیان به خدا من…
انگشت بعدیم و توی دستش گرفت و به دهنم چشم دوخت.
از شدت درد اشک از چشمم سرازیر شد،چشمم به پشت سرش افتاد. آرمین با نگاه شیشه ای و سردی داشت نگاهم می کرد.
چرا هیچ کاری نمی کرد؟ یعنی اصلا براش مهم نبود؟
کیان با صدای خونسردی گفت
_دروغ بگی،زبونت و قطع میکنم. می کنم این کار و دختره ی احمق پس حرف بزن کی فرستادتت…
با درد لب گزیدم و گفتم
_باشه میگم گوش کن من دیشب وقتی داشتی با تلفن حرف میزدی شنیدم.به خدا منو کسی نفرستاده،خودم تعقیبت کردم تا مطمئن بشم اشتباه شنیدم.

اون مرد چشم آبی که زده بودمش با صدای خشک و سردی گفت
_دروغ میگه رئیس مثل سگ…یه دختر معمولی بلد نیست حرفه ای ضربه بزنه این دختره آموزش دیده.

توی عمق چشمام نگاه کرد و فشاری به انگشتم داد که از ترس چشم بستم.
صاف ایستاد و گفت
_کی تو رو فرستاده؟
آرش… آرش کجایی ببینی دارن لیلی تو شکنجه می کنن؟
سکوت کردم،کیان با بی رحمی گفت
_ماکان!یه میله داغ کن بیار واسم.
ترسیده گفتم
_می خوای چی کار کنی؟
لبخند محوی زد و گفت
_میخوام یه نمه از اون زبون کوچولو تو ببرم.میدونی چیه عشقم…
دوباره خم شد طرفم،لب پایینم رو بین دندون هاش گرفت و فشار داد که طعم خون رو توی دهنم حس کردم.
عقب کشید و روبه روی صورتم پچ زد
_من عاشق شکنجه کردن زنام

وحشت زده نگاهش کردم.
صاف ایستاد… تند گفتم
_کیان گوش بده، من اومدم اینجا فقط به خاطر تو.. چون دیشب شنیدم پای تلفن چی می گفتی… ببین من مثل باقی این دخترا نیستم،من واقعا دوستت دارم ازت متنفر نشدم کیان!

خندید و گفت
_عاشقمی؟
سر تکون دادم،نگاه سرد آرمین همچنان اذیتم می‌کرد. چرا هیچ کاری نمی‌کرد؟ این قدر براش بی ارزش بودم؟
کیان با لحن تمسخر آمیزی گفت
_این جمله رو زیاد شنیدم،یه چیز جدید بگو که منصرف شم از کوتاه کردن زبونت.
همون لحظه در باز شد و ماکان با یه میله‌‌ی داغ که به قرمزی میزد اومد داخل.
ملتمس به آرمین نگاه کردم اما همچنان تکیه زده به دیوار سرد و خونسرد نگاهم میکرد.
باید خودم یه کاری می‌کردم.
_اونا به محض اینکه بفهمن تو چه آدمی هستی ازت متنفر میشن کیان اما من فهمیدم و حسم بهت تغییر نکرده هیچ وقت نمیکنه من حتی حاضرم کمک تون کنم فقط کافیه بذاری کنارت باشم.
میله ی داغ و از ماکان گرفت و به سمت چشمام آورد.
نفس بریده سرم و عقب کشیدم.
داغی میله رو خیلی خوب می تونستم حس کنم.
شمرده شمرده می‌پرسه:
_فقط بگو سگ کی هستی؟هوم؟
قلبم گومب گومب می‌زد.دیگه نمیدونستم چی بگم! انگار تهش همین بود،نتونستم لاله رو پیدا کنم،نتونستم.
با جدیت گفت
_دهن تو باز کن!
اشک از گوشه ی چشمم چکید،کاش به آرش می گفتم
میخواستم بگم پلیسم که صدای خشک آرمین بلند شد
_بسه…بکش کنار.
کیان سرش و برگردوند و گفت
_چیه دلت سوخت؟
آرمین قدمی جلو اومد و خشک گفت
_حتی اگه جاسوس باشه به دردمون میخوره…صاحبش هر کی باشه میاد دنبالش!
در حالی که صدام میلرزید گفتم
_من جاسوس نیستم من فقط..
هنوز حرفم تموم نشده بود میله ی داغ پشت دستم چسبیده شد و تمام وجودم سوخت و داد از سر دردم بلند شد.

با لذت خاصی توی چشماش نگاهم کرد و گفت
_آخی… سوختی؟
اشکام پشت هم از چشمم باریدن و از درد فقط لبم و گاز گرفتم.
آرمین با همون لحن خنثی گفت
_هیچ وقت یاد نمی‌گیری چه طور با دشمنات رفتار کنی.
کیان خیره به صورت من با همون لذتی که توی چهره ش موج میزد گفت
_اممممم بذار یادم بیاد آخرین بار با یه جاسوس چی کار کردم.اول… تک تک انگشت هاش و قطع کردم،بعدش… اممممم بعدش چی کار کردم ماکان؟آها سرب داغ ریختم تو حلقش.. هر روزم یه تیکه از بدنش و کندم تا آخر… مرد.
خدای من یه آدم تا چه حد می تونست ظالم باشه؟
میله‌ی داغ رو باز جلوی چشمم گرفت و گفت
_خوب تو چون دختری یه راه آسون تر برات انتخاب می‌کنم. ماکان،چند نفر تو انبارن؟
ماکان با اون صدای زمختش گفت
_بیست و هفت نفر آقا.
کیان با لبخند شیطانی گفت
_امشب همه‌شون به ترتیب این دختره رو می*گان به هر شکلی که خودشون دلشون میخواد.
و جلوی چشمای ناباور و وحشت زده‌ی من عقب رفت و میله رو روی زمین انداخت و آرمین بی هیچ واکنشی باز هم نگاه می‌کرد.

* * *

با چشمای بی فروغ نگاهم و به در دوختم.نمیدونم چرا امید داشتم آرش بیاد.
منه لعنتی حتی موبایلمم برنداشتم تا ردم و بزنه! آرش راست می‌گفت…بعضی وقتا زیادی بی فکر بودم.
در اتاق باز شد.با دیدن امیر کیان انگار که عزرائیلم و دیدم….در و بست و قفل کرد. با لبخندی شیطانی به سمتم اومد و گفت
_هنوز زنده ای؟
نالیدم
_امیر چرا این کار و با من میکنی؟خودتم میدونی که راست میگم.
روی تخت نشست و دستش و زیر چونم زد و گفت
_میدونم.
_خوب اگه میدونی چرا عذابم میدی؟
سرش و جلو آورد و آروم پچ زد
_چون چیزایی رو فهمیدی که نباید می فهمیدی.
در حالی که سوختگی و شکستی دستم امونم و بریده بود گفتم
_من لو نمیدمت. گفتم که حاضرم به خاطرت هر کاری بکنم.
خیره نگاهم کرد و بی مقدمه گفت
_میدونی اندامت یکی از س*ک*سی ترین انداماست؟حیفی زیر نوچه های من سینه ی سفتت شل بشه.
لبم و گاز گرفتم.خدایا صبر بده بهم.
نگاهش و با گستاخی روی تن و بدنم انداخت و گفت
_بیا یه معامله کنیم..
چشمام برق زد و گفتم
_چی؟
معنادار گفت
_من الان حدود سه ساله ار**ضا نشدم.دارم میترکم.
ناباور نگاهش کردم
_دخترا بهم لذت میدن اما ارضام نمیکنن کمن واسم.
با تته پته گفتم
_ا…از من چ… چی می‌خوای؟
دست روی گونه م گذاشت و از اونجا انگشتش و نوازش گر به پایین کشوند و پچ زد
_می‌خوام شانسم و با تو امتحان کنم،اگه بتونی….نگهت میدارم واسه خودم.
حتی پلک هم نمیتونستم بزنم… اون مشکل دیگه ای جز رابطه ی جنسی نداشت؟
وقتی دید خشکم زده تند گفت
_اوه عزیزم فکر نکن تو س*ک*س آدم خشکیم نه عزیزم. من…
بی طاقت گفتم
_لطفا تمومش کن.
بیشتر بهم نزدیک شد و زمزمه کرد
_چرا؟دوست نداری تجربه ش کنی؟یا شاید میخوای به وعده‌م عمل کنم و نوچه هام و بفرستم سراغت؟مگه دوستم نداری؟پس فکر نکنم رابطه با من خیلی هم عذاب آور باشه برات.
دست سالمم مشت شد. به درک که هر چی بشه،باید بهش بگم من سرگرد لیلی اعتمادیم دختری که برای شکستن کمرش اومدم نه ارضا کردنش…
لب باز کردم که در اتاق باز شد. چشمم به آرمین افتاد و دلخور نگاهش، کردم.
نگاه سردش رو بین من و کیان گردوند و گفت
_اگه لاس زدنت تموم شده بیا برو سگات و آروم کن افتادن به جون هم.
کیان سری تکون داد و موقع بلند شدن خم شد و کنار گوشم گفت
_رو حرفام فکر کن شب برای شنیدن جوابت میام.
حرفش و زد و زیر نگاه نفرت بارم از اتاق بیرون رفت.
کیان که رفت،آرمین در و بست و با اخم به سمتم اومد و جای کیان نشست و با صدای خشکی گفت
_بده من دستتو

نگاه ازش گرفتم و دلخور گفتم
_نمیخوام.
این بار حرفی نزد و مچ دستم و توی دستش گرفت که آخم بلند شد.
انگشت شکستم و بازرسی کرد و گفت
_شکسته.
لبم و محکم گاز گرفتم… سرد و خنثی ادامه داد
_دستتم بدجور سوخته.
عصبی گفتم
_خودم دارم میبینم.دمت گرم که دیدی و عین خیالت نبود.
نگاهم کرد، حالت نگاهش برام غریبه بود.
سردی کلامش هم برام عجیب بود
_بهت گفتم فرار کن…به خاطر احمق بازیات من گند نمیزنم به همه چی.
ناباور گفتم
_آرمین من کیم؟
بلند شد و گفت
_می فرستم بیان ردیفت کنن.
داشت از اتاق بیرون می رفت که گفتم
_یعنی نمیخوای هیچ کاری بکنی
برگشت و با نگاه سردی گفت
_نه.
و جلوی چشمای متحیرم از اتاق بیرون رفت.
* * * *
در باز شد و نور شدیدی به چشمم خورد. لعنتیا یه چراغ روشن نمیکردن واسه من.
قامت امیر کیان و توی تاریکی هم تشخیص دادم.
به سمتم اومد و دست زیر بازوم انداخت و بلندم کرد. با صدای گرفته ای گفتم
_کجا میخوای منو ببری؟
جوابم و نداد به جاش بازوم و دنبال خودش کشوند.
از اتاق که بیرون رفتیم گفت
_می‌خوام بفرستمت برای معاینه،خواهان داری از اون ور.باکره‌ای دیگه یا دروغ گفتی؟
ترسیده ایستادم و گفتم
_تو همچین کاری نمیکنی!
لبخند ژکوندی زد و گفت
_من کارم اینه دختر خانوم.تو یکی آسون تر از همه لازم نبود وقت بذارم روت.نترس…اونی که معاینه ت میکنه زنه ولی با اجازه منم تماشات میکنم.
خدایا تو چه مخمصه ای افتاده بودم.
خواست باز بازوم و بکشه که گفتم
_من باکره نیستم

گردنش چنان به سمتم برگشت که حس کردم رگ به رگ شد.
اومدم چشمش و درست کنم زدم ابروش و ناکار کردم. با خشم پرسید
_چی گفتی؟
حرفم و با اطمینان تکرار کردم
_من باکره نیستم!پولی هم از من نمیتونی به جیب بزنی!
سر تکون داد و گفت
_معاینت کنم می فهمم هستی یا نیستی… راه بیوفت.
قلبم گومب گومب میزد.لعنتی،دردم فرستادنم اون ور نبود. دردم این بود که آرش و بقیه بی خبرن.
هلم داد جلو و در یه اتاق و باز کرد..
نگاهی به اطراف انداختم،یه اتاق سفید با یه تخت وسط اتاق و یه زنی درشت هیکل که لباس سفید تنش بود.
امیر هلم داد جلو و گفت
_معاینه ش کن.
زن سر تکون داد و گفت
_درو ببند باز سگات سرک نکشن داخل خودتم برو بیرون.
درو بست و خودشم تکیه زد به دیوار و گفت
_می‌خوام منم باشم.
زن چشم غره ای به سمتش رفت و گفت
_پس بی فضولی وایستا همون جا… دختر شلوارت و در بیار.
لرز شدیدی اندامم و گرفت،ملتمس به امیر نگاه کردم و گفتم
_امیر این کار و نکن لطفا…
جلو اومد و دستش و روی گونه گذاشت و گفت
_نترس شکلات تلخم… از سر تا پات و طلا میگیرن.کرور کرور پول میدن واسه این اندام سکسی.
نالیدم
_مگه نگفتی با خودت باشم؟
موهام و از صورتم کنار زد و گفت
_خواهان داری گلم پول خوبی واست میدن.
_من بیشتر از اون پول و واست در میارم. ببین من دفاع شخصی بلدم… میتونم برات کار کنم هر کاری که بگی.
لبخند ژکوندی زد. خم شد تا لبم و ببوسه که گونه مو جلو بردم.
به جای بوسیدن گازی از گونه م گرفت و گفت
_حالا نترس و برو جلو!
اشاره ای به اون زن کرد. ترس برم داشت.
زنه مثل عزرائیل بازوم و کشید و به سمت تخت برد و گفت
_شلوارت و کامل در بیار و بخواب رو تخت.
باز به امیر نگاه کردم که دست به سینه زل زده بود بهم.
لعنتی…لعنت به تو لیلی که گند زدی به همه چی… آرش راضیه؟ نامزدت راضیه جلوی چشم یه بیمار جنسی لخت کنی؟
خودت چی؟ شرافتت چی؟
به خاطر لاله… انتقام همه ی این لحظه ها رو میگیرم.
زنه که دید حرکتی نمیکنم داد زد
_زودباش دیگه مگه خوابت برده؟میخوای خودم بکشم پایین اون شلوارت و؟
آروم گفتم
_نه خودم انجام میدم. فقط امیر…
خندید
_دختر جون،چند صبا دیگه باید لخت دنبک بزنی واسه این و اون که چهار قرون بندازن کف دستت تو از این خجالت میکشی؟بخواب رو تخت تا نصفه پایین میکشم واست
در حالی که تنم می‌لرزید دراز کشیدم روی تخت و دکمه و زیپ شلوار جینم رو باز کردم.
چشمم به امیر افتاد که تکیه زده به دیوار با لبخند محوی زل زده بود به من… لعنتی

چشمام و با درد بستم. دست زنیکه به سمت شلوارم رفت که در باز شد و یکی از نوچه های امیر با وحشت گفت
_رئیس محموله لو رفت!
امیر مثل برق از جاش پرید و از اتاق بیرون رفت. سریع بلند شدم و بی توجه به صدا زدنای اون زنیکه از اتاق بیرون رفتم.
چشمم به آرمین افتاد که با خشم داشت پشت تلفن حرف می‌زد.
به سمتش دویدم و گفتم
_بیا بریم!
نگاه تندی بهم انداخت و پشت تلفن گفت
_میفرستمش بیاد الان.
تلفن و قطع کرد و گفت
_عرضه داری فرار کنی؟از در پشتی برو نامزدت منتظرته.
متعجب گفتم
_آرش؟
عصبی غرید
_کس دیگه ای نامزدته؟
با مخالفت گفتم
_نمیرم. اونا میخوان امیر و دستگیر کنن. اون و بگیرن به خواهرم نمیرسم.
چنان نگاه تندی بهم انداخت که گفتم الان گردنم و خرد میکنه.
بهش مهلت ندادم و گفتم
_من امیر و فراری میدم.
نموندم تا حرفی بزنه و دویدم…. صدای داد و بیداد امیر رو از توی انبار شنیدم.
وارد انبار شدم یک لحظه ماتم برد.
تصویر جدیدی و از امیر کیان میدیدم. اسلحه به دست و با خشم آدماش و ردیف کرده بود چنان داد و بیداد می‌کرد که یک قدم عقب رفتم.
ترسناک بود،ترسناک تر شد.
تا خواستم یک قدم به جلو بردارم بازوم کشیده شد و صدای عصبی آرمین توی گوشم پیچید
_زبون آدمیزاد نمیفهمی نه؟
منو دنبال خودش کشوند چنان بازوم و محکم فشار میداد که هر چه قدر تقلا کردم نتونستم از چنگش خلاص بشم.
با مخالفت و تند گفتم
_نکن آرمین… بذار کارم و بکنم. من واسه چی اومدم اینجا؟شغلم اینه ول کن دستم و..
اهمیتی نداد و درو باز کرد و نگاهی به اطراف کوچه انداخت. در ماشینی باز شد و قامت آشنای آرش توی دیدم اومد.
آروم گفتم
_بذار برم پیش کیان.
سر خم کرد و کنار گوشم گفت
_انگاری تنت میخاره. بدت نمیاد خشتکتو بکشن پایین؟
آرش بهم رسید، آرمین هلم داد جلو و گفت
_بگیرش تحفه تو…
آرش مچ دستم و گرفت.بغض کردم و به خیال اینکه میخواد بغلم کنه رفتم جلو که با خشم سیلی به صورتم زد.
سرم کج شد.مات موندم. با همون خشمش غرید
_تموم شد همه چی لیلی. فردا عقدت میکنم می تمرگی تو خونت تا خودم این ماموریت و تموم کنم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن