رمان آنلاینرمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار/پارت هفده

مچ دستمو گرفت و خواست دنبال خودش بکشونه که دستشو پیچوندم و خواستم با پا ضربه فنیش کنم که هدفمو فهمید جا خالی داد.
زیر بازوم و گرفت و با خشونت دنبال خودش کشوند.
با تقلا گفتم
_پیدات کردن دیگه…الکی فرار نکن… دستت رو شد امیر خان.
سرعت قدماشو بیشتر کرد و گفت
_تو هنوز منو نشناختی!
صدای شلیک برای لحظه ای متوقفش کرد.از فرصت استفاده کردم… هلش دادم و با تمام سرعت به سمت در دویدم مه صدای عربده ش بلند شد
_جواد بگیر این خیره سرو…
به ثانیه نکشید که جواد با اون هیکل گنده ش جلوم ظاهر شد… مثل پر کاه بلندم کرد و دنبال امیر وارد زیر زمین شد.
نه داد و بیداد نه تقلا فایده ای نداشت.
از راه زیرزمینی یه در مه همرنگ دیوار بود و باز کرد.
چشمام گرد شد و گفتم
_راه در رو داری؟ من نمیام… آرششششششش!
امیر با خشم گفت
_ببند دهنتو.خفش کن جواد.
جواد سر تکون داد و تا خواست حرکت کنه صدای مقتدر و آشنایی اومد
_تکون نخور!
خوشحال از غفلت جواد استفاده کردم و پریدم پایین. خواستم به سمت آرش برم که امیر موهام و کشید سمت خودش.
صدای آخم بلند شد:
_نکن وحشی!
آرش با اخم گفت
_راه فراری نداری امیرکیان فرهمند اینجا واسه تو آخر خطه!
اسلحه ی سردی رو روی شقیقه م حس کردمو نفسم بند اومد
امیر با تهدید گفت
_مطمئنی فقط آخر خطه؟
آرش نگاه بی رحمی به من انداخت و گفت
_منو با جون زن خودت تهدید نکن.
ناباور به آرش که اسلحه شو به سمت امیر نشونه گرفته بود نگاه کردم.
یعنی مردن من براش اهمیتی نداشت؟
امیر با بدجنسی گفت
_یعنی بمیره؟
نگاهم محو آرش بود.مثل سنگ شده بود.به من نگاه کرد و سرد گفت
_هیچ کس جز تو نمی‌میره.
تا بخوام منظور حرفشو بفهمم،به بازوی امیر شلیک کرد. اسلحه از دست امیر افتاد. جیغ خفه ای کشیدم.
جواد خم شد تا اسلحه رو برداره که محکم روی دستش زدم و به سمت آرش دویدم و پشتش مخفی شدم.
دستبند به دست به سمت امیر رفت و با نفرت گفت
_قسم خورده بودم خودم پایانتو مینویسم.

* * * * *
اشکاشو پاک کردم و گفتم
_تموم شد دیگه گریه نکن خواهری!
هق زد
_دلم خیلی برات تنگ شده بود آبجی،ببخشید…به خاطر من…
بغض دار وسط حرفش پریدم
_به این چیزا فکر نکن،بعدا راجع بهش حرف می‌زنیم.
بینی‌شو بالا کشید و گفت
_امیر کاری باهات کرد؟اذیتت کرد؟لیلی راستشو بگو…میونت با آرش بهم خورده. چرا؟
لبمو گاز گرفتم و خواستم حرفی بزنم که چشمم روی آرش قفل شد.
اسلحه به دست ایستاده بود و داشت با یکی از سروان ها حرف میزد.
دلتنگ و بی طاقت به اندام قوی و ورزشکاریش توی لباس فرم نگاه کردم.انگار سنگینی نگاهم و حس کرد که سرش و به سمتم برگردوند اما کاش اصلا نگاهم نمی‌کرد. تحمل این نگاه سرد و پر از نفرتشو نداشتم.
خیلی سریع نگاهشو ازم گرفت. سرمو پایین انداختم..لاله گفت
_آبجی…اینا همش تقصیر من…
وسط حرفش پریدم
_همش تقصیر منه.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_اما دیگه مهم نیست همین که بهم رسیدیم کافیه!
محکم بغلش کردم…دقیقه ای نگذشته بود که چیزی روی شونه هام افتاد. نگاهی به کت مشکی انداختم سرمو بلند کردم. آرش بدون نگاه کردن به صورتم گفت
_برو یه چیز درست تنت کن… لاله، تو هم بلند شو باید بریم کلانتری!
لاله بی حرف اشکاشو پاک کرد و بلند شد.
نگاهم محو صورت اخمالود و خشن آرش بود.بی اعتنا پشتشو کرد و خواست بره
که صداش زدم… ایستاد… بلند شدم و گفتم
_ممنونم!
به سمتم برگشت و گفت
_بابت؟
سرم پایین افتاد و گفتم
_بابت پیدا کردن لاله و…
یه قدم جلو اومد و محکم گفت
_من پلیسم… کارم اینه!
سر تکون دادم و گفتم
_می‌دونم،پرونده ی ناموفق نداشتی تا الان خوشحالم که از اینم سر بلند اومدی بیرون.
سکوت کرد. دلم پر میزد واسه بغل کردنش،چی میشد اگه الان…
_متاسفم.
تند سر بلند کردم و گفتم
_واسه چی؟
یه قدم نزدیک اومد و سرد گفت
_واسه اینکه شوهرت قراره بقیه ی عمرش و تو زندان بگذرونه.
دلم گرفت…با بغض گفتم
_آرش من…
انگشتشو بالا آورد و روبه روی صورتم گرفت و گفت
_هیش…حق صدا زدن اسممو نداری دیگه!
اشکم روی گونه م افتاد و گفتم
_میدونم… از این به بعد یکی دیگه قراره این طوری صدات… صداتون بزنه. ببخشید جناب سرگرد!
نتونستم بیشتر از اون تحمل کنم و به سمت ساختمون دویدم و اشکام راه خودشونو پیدا کردن. لعنت به اونی که بعد من قراره صدات بزنه

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن