رمان آنلاینرمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار/پارت چهل و دو

 

وان و آماده کرد.چسبیدم به در و گفتم

_من نمیام با تو خجالت می‌کشم!

کمرم و گرفت و زمزمه کرد

_از من خجالت می‌کشی؟

به چشماش زل زدم و گفتم

_ازت می ترسم.

واقعا هم می ترسیدم.به نظرم زیادی بزرگ بود. قدش خیلی بلند بود. هیکلش خیلی گنده بود.وقتی روبه روم می ایستاد حس یه عروسک و داشتم که توی دستاش گیر افتاده.

خندید و گفت

_منم ازت می ترسم…با اون چشمات هر لحظه بیشتر جادوم می‌کنی.

موهام و نوازش کرد و ادامه داد

_مامانت و لاله تا هفته ی دیگه میان پیشت.

ذوق زده گفتم

_راست میگی؟

سر تکون داد. از شدت خوشحالی مغزم از کار افتادم و پریدم بغلش و گفتم

_باورم نمیشه بالاخره مامانم و لاله رو می بینم.

جوابی نداد… به خودم اومدم و فهمیدم اینی که از گردنش آویزون شدم امیره!

دستام پایین افتاد و خواستم کارم و ماستمالی کنم که بدتر خرابش کردم

_وان پر شد.

ابرو بالا داد و گفت

_در بیار لباساتو!

مثل چوب ایستادم. دستش جلو اومد و دکمه‌های لباسم و باز کرد.

حواسم به کل پرت چشماش شد. مظلومیت نگاهش،لبخند محوش… ریش و موهای خرمایی خنکش!

گردن سفید و کشیدش…لبهاش…  بلاهایی که سرم آورده قابل شمردن نیست اما با این وجود وقتی به صورتش نگاه میکنم ازش متنفر نیستم.وقتی به صورتش نگاه می‌کنم به جای یه مرد خلافکار یه پسر بچه‌ی معصوم رو می‌بینم که به مادرش تجاوز کردن و پدرش خودش و کشته!

پسر بچه‌ی تخسی که هیچ کس دوستش نداره.

بلوزم و از تنم در آورد. دستم و گرفت و به سمت وان حموم کشید و بی اختیار دنبالش کشیده شدم.

لباس رو جلوی خودم گرفتم.تا حالا چنین لباسی توی عمرم ندیده بودم.

کاملا معلوم بود گرون قیمته!محو لباس شده بودم که در اتاق باز شد…

از توی آینه امیر و دیدم و گفتم

_چرا باید اینو برای اومدن مامانم و لاله بپوشم؟این برای یه جشن خیلی بزرگ مناسبه.

به سمتم اومد و گفت

_خوب ما هم به یه جشن بزرگ دعوتیم. بعدش میریم فرودگاه دنبال مامانت و لاله باشه؟

چشم ریز کردم و گفتم

_چه جشنی؟

_یکی از دوستام… بزرگ‌ترین پارتی های استامبول و می‌گیره میخوام امشب بدرخشی.

با اخم گفتم

_و چرا فکر کردی من یه عروسک خیمه شب بازیم که با لباس سیرک کنارت راه میام؟

جلو اومد و گفت

_چون که من می‌خوام عزیزم.

لباس و پرت کردم روی زمین و گفتم

_من اینو نمی‌پوشم!

نفسش و فوت کرد و گفت

_اذیت نکن لیلی!

با سر تقی گفتم

_باهات میام اما اون چیزی و می‌پوشم که دلم میخواد.

با اخم گفت

_میدونی که اگه بخوام مامانت و لاله رو با همون هواپیمایی که اومدن برمی‌گردونم پس تا یه ساعت دیگه آماده باش عزیزم.

حرفش و زد و جلوی چشمای به خون نشسته م از اتاق بیرون رفت. 

با حرص لگدی به لباس زدم.خوشگل بود اما من نمی تونستم اینو بپوشم. 

به خاطر قد کوتاه و دکلته بودنش… 

اما اگه نمی پوشیدم و مامانم و برمی‌گردوند چی؟

نفسم و فوت کردم.. از این دیوونه هر کاری بر میومد.

ناچارا لباس و برداشتم. فوقش باید ساپورت می‌پوشیدم و یه چیزی روی شونه هام می‌نداختم

حاضر شدم و وقتی روبه روی آینه ایستادم خودم خجالت کشیدم.

لباسش فوق‌العاده زیبا بود اما تمام زیبایی های بدنت و نشون میداد.

لبخند تلخی زدم. یادمه توی یه مهمونی لباسم یه کوچولو تنگ بود و آرش حتی اجازه نداد تا قبل از عوض کردن لباسم پامو از خونه بذارم بیرون..

تا قبل از اینکه امیر بیاد ساپورتی پام کردم و کت خز بزرگی رو روی لباسم پوشیدم.

شال سیاهی و برداشتم و توی کیفم گذاشتم تا اونجا روی شونه هام بندازم.

از اتاق بیرون رفتم. همزمان با من از اتاقش بیرون اومد و با دیدنم لبخندی زد و گفت

_حاضری عزیزم؟

با اخم سر تکون دادم و گفتم

_بعدش لاله و مامانم میان پیشم مگه نه؟

سر تکون داد و گفت

_میان عزیزم.

خواست دستمو بگیره که خودمو عقب کشیدم.

خداروشکر اصراری نکرد و جلو تر از من راه افتاد.

پشت سرش رفتم…

سوار شدیم و انگار که رئیس جمهور میخواد تشریف ببره بیرون سه تا ماشین محافظ هم پشت سرمون اومدن.

تا رسیدن به مقصد نه اون حرفی زد نه من…عجیب بود واسم که امشب اینطوری سگرمه داده بود تو هم و کاری به کارم نداشت.

نیم ساعت بعد ماشین و داخل یه باغ بزرگ نگه داشت.

پیاده شد و در سمت منو باز کرد.

حتی از اینجا هم میتونستم صدای کر کننده ی موزیک رو بشنوم.

معلوم نیست چه جهنمی بود چون که چند تا دختر و پسر توی باغ جفتی نشسته بودن و کم از اعمال خاک بر سری توی اتاق خواب انجام نمی‌دادم.

سردشون نبود واقعا؟

کنار امیر به سمت ساختمون رفتم.

وارد که شدم بوی دود به مشامم خورد.

و زیر لب غریدم

_جهنمه اینجا…

دستم و گرفت و دنبال خودش به سمت پله ها کشوند.

فهمیدم که به دو نفر اشاره کرد اما نفهمیدم برای چی…

طبقه ی بالا در آخرین اتاق و باز کرد که گفتم

_چرا اومدیم اینجا؟

لبخند محوی زد و گفت

_اومدیم آخر و راه و با هم ببینیم خانومم.

اخم کردم و گفتم

_منظورت چیه؟

دستمو دنبال خودش داخل اتاق کشوند و درو بست.

نگاهی به کل اتاق انداختم. پشت سرم ایستاد و پالتومو از تنم در آورد.

کیفم و از دستم گرفت که گفتم

_می‌خوام شالم و بردارم.این طوری نمیتونم بیام بیرون.

پوزخندی زد و گفت

_نگران نباش عزیزم فقط منم و توییم!

چشمام و ریز کردم و گفتم

_چرا اینجاییم امیر؟

دستام و گرفت و گفت

_امشب با چند نفر دیگه میری!

ابرو بالا انداختم و گفتم

_منظورت چیه؟

سرش و جلو آورد و زمزمه کرد

_یعنی حسابم و تسویه کردم.هم با بابات،هم با جناب سرگرد! فروختمت لیلی… اونم به ارزون ترین قیمتی که ممکنه روی یه آدم بذارن چون جنس بنجل بودی. همون طوری که قبلا لاله رو فروختم…

متعجب نگاهش کردم؛ادامه داد

_زیادی ادعا می‌کردی؛با اینکه تو تنها دختری بودی که از گذشته ی من خبر داشتی اما میبینی که با تو هم به این نقطه رسیدیم.

جلو اومد و گفت

_یادته بهت گفتم تو هیچ وقت نمی تونی منو بشناسی.با همه ی زرنگیت نتونستی منو بشناسی. من هیچ وقت کسی و نمی بخشم.

صورتم با نفرت جمع شد و گفتم

_اتفاقا از قلب سیاهت باخبرم اما بذار یه چیزی و بهت بگم امیر…تو هم منو نشناختی!

یه قدم جلو رفتم و ادامه دادم

_مامانم و لاله رو آوردی اینجا تا منو خواهرم و بفروشی و مامانم و بکشی این طوری تمام ناموس‌های بابام و ازش می‌گیری! اما این بار تو باختی امیرکیان فرهمند.

یکی چند تقه به در زد…

بازوم و گرفت و گفت

_پس نقشه‌مو فهمیدی… آفرین!بهتره الانم به زندگی جدیدت سلام کنی چون صاحب جدیدت مثل من نیست. 

در اتاق و که باز کرد لگد محکمی به شکمش خورد و پرتش کرد عقب. 

لبخندی روی لبم اومد.. آرش با خشم اومد داخل و غرید 

_نشونت میدم حروم زاده. 

عقب ایستادم و کتک خوردنش و نگاه کردم و  ککم نگزید.

حقش بود بیشتر از اینا بخوره!

آرش با خشم مشت می‌کوبید و عربده می‌زد:

_فکر کردی میتونی دست نجس تو سمت ناموس هر کس دراز کنی و راست راست بچرخی؟هان حروم زاده؟نه می کشمت نه تحویل پلیس میدمت به ازای هر قطره اشکی که ریخت،به ازای تمام بلاهایی که سر بقیه آوردی ازت تاوان پس می‌گیرم. توی گند و کثافت خودت میمیری!

دیدم اگه مداخله نکنم همین الان می‌کشتش برای همین به سمتش رفتم و گفتم

_بسه آرش الان باید از اینجا بریم.

نفس بریده بلند شد و لگدی به پهلوی امیر زد.

امیر خندید و میون دردش گفت

_فعلا که زن تو گا**ییدمش اونم بد! رگ غیرتت دیر اومد بالا جناب سرگرد. اون وقتی که این دختره شبا واسه‌ی تو گریه میکرد تو دنبال خواهر من بودی. اندازه‌ی ارزن به زنت اعتماد نداشتی و ولش دادی دست من. منم نهایت استفاده رو ازش بردم..

آرش به جنون رسید. با چشمای به خون نشسته یقه‌ی امیر و گرفت و بلندش کرد و مشتش و برای کوبیدن توی صورتش بالا برد که صدای خفیفی از شلیک اومد…اول شوک زده شدم ولی با دیدن خونی که از سر امیر جاری شد متوجه‌‌ی اتفاقی که افتاده شدم و با تمام توان جیغ زدم

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن