رمان آنلاینرمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار/پارت چهل و سه

هیکل بزرگ امیر نقش بر زمین شد.تمام وجودم می لرزید.

به سختی گفتم

_ک.. کشتنش آرش… کشتنش…

آرش با عجله به سمت پنجره رفت.اشکام سرازیر شد. یکی دقیقا به سرش شلیک کرده بود.

روی زانوهام افتادم و هق زدم.باورم نمیشد امیر مرده باشه.اون نمیتونست بمیره!

آرش زیر بازوم و گرفت و گفت

_بلند شو لیلی باید بریم..

خیره به چشمای بسته ی امیر هق زدم

_کشتنش آرش…مرد…

به زور بلندم کرد. کتش رو از تنش در آورد و دور تنم انداخت و گفت

_باید بریم لیلی!

با مخالفت سر تکون دادم

_نریم شاید زنده باشه… شاید…

کلافه خم شد و دستش و روی نبض امیر گذاشت و گفت

_مرده.

صدای گریه‌م بلند شد.دوباره بازوم و گرفت و دنبال خودش کشوند.

کیف و پالتومو برداشت. در اتاق و باز کرد و سرکی به بیرون کشید.

نگاهم کرد و گفت

_ببین اگه به این گریه هات ادامه بدی بهمون شک می‌کنن..آروم بگیر.

نمی‌تونستم جلوی گریه مو بگیرم و بیشتر اشک ریختم که کلافه سرمو توی سینش فرو برد و پچ زد

_حداقل این طوری فکر می‌کنن مستی!

دستش و دور شونم انداخت و منو دنبال خودش کشوند. حتی برای آخرین بار هم نتونستم چهره ی غرق در خون امیر رو ببینم!

دنبال آرش کشیده شدم بدون اینکه بفهمم کجا میریم. وقتی سرم و از سینش جدا کرد که دیدم جلوی یه ماشین ایستادم.

درو برام باز کرد و گفت

_سوار شو.

اشکامو با پشت دست پاک کردم و سوار شدم.

خودشم کنارم نشست و گفت

_برو آرمین!

تازه متوجه ی آرمین شدم و بغض دار گفتم

_تو اینجا چی کار می‌کنی؟

نگاه سردش و از آینه بهم انداخت و گفت

_نخواستم اون خر کنارت با از دست دادنت مثل من بمیره!

صورتم و با دستام پوشوندم و هق زدم

_جلوی چشممون بهش شلیک کردن. امیر و کشتن!یه تیر…

با صدای عربده ی آرش تکونی خوردم و حرفم قطع شد

_به جهنم که مرد… بعد از این همه اتفاق داری برای آدمی اشک می‌ریزی که امشب میخواست بفروشتت؟انقدر احمقی؟

اشکام و پاک کردم و گفتم

_احمق نیستم اما سنگدلم نیستم. جلوی چشمم یه آدم مرد آرش…

جوابم و نداد. به جاش آرمین گفت

_کی زدش حالا؟

آروم جواب دادم

_نمیدونم! مامانم و لاله کجان؟

از عمد از آرمین پرسیدم تا حساب کار دست آرش بیاد آرمین هم به تلافی جوابم و نداد تا کِنف بشم..

صدای گرفته ی آرش اومد

_همینجا بزن بغل آرمین

نگاهم و به آرش انداختم و با دیدن چهره ی قرمزش فهمیدم مثل قدیم داغ کرده.

آرمین که نگه داشت پیاده شد و نفس عمیقی کشید.

طاقت نیاوردم و منم پیاده شدم.

به سمتش رفتم و پشت سرش ایستادم.

هر دو دستش و لای موهای پر پشتش فرو برده بود.

داشت عذاب می‌کشید..بغضم و قورت دادم و آروم اسمش و صدا زدم که برگشت…

چونم لرزید و گفتم

_متاسفم.

گرفته گفت

_منم متاسفم لیلی…از اینکه بهت شک کردم. از اینکه نتونستم ازت محافظت کنم متاسفم.

اشکام ریخت و گفتم

_منم متاسفم…بابت همه چی!

رگ های گردنش بیرون زد و غرید

_گریه نکن…دلت پره منو بزن اما گریه نکن!

هق هقم شدید شد و گفتم

_بیا همه چی و از اول شروع کنیم.همو ببخشیم نمیشه؟

بی قرار نگاهم کرد و گفت

_حاضری منو ببخشی؟بابت بچه ای که امروز و فردا به دنیا میاد؟

لب هامو روی هم فشردم و گفتم

_تو حاضری منو ببخشی به خاطر اینکه من نتونستم… با امیر…

دستش و محکم جلوی دهنم گذاشت و غرید

_ادامه نده.

سکوت کردم که با نگاه به صورتم پرسید

_یه بار برای همیشه ازت می‌پرسم لیلی…عاشقش شدی؟

سرم و عقب کشیدم و بدون مکث جواب دادم

_نه اما… دلم نمیخواست بمیره آرش.یعنی کی کشتش؟

نفسش و رها کرد و گفت

_نمیدونم. اما میفهمم!

پشتش و بهم کرد که مظلوم پرسیدم

_تو چی؟ عاشق ساناز شدی؟

نگاه تندی بهم انداخت و چیزی نگفت.

اشکام و پاک کردم و گفتم

_انگار نمیشه آرش… حتی اگه همو ببخشیم باز یه چیزایی درست نمیشه.

روبه روش ایستادم و به وضوح اشک رو توی چشمش دیدم. توی تمام این سال هایی که آرش و می‌شناختم این دومین باری بود که در چنین حالی میدیدمش. اولینش مال زمانی بود که عکسام با امیر به دستش رسید.

سرم و پایین انداختم و گفتم

_فکر کنم بهتره که از هم خداحافظی کنیم.

محکم در آغوشم کشید و گفت

_هنوز دوستت دارم.

سرم و توی سینش فرو بردم و گفتم

_منم هنوز دوستت دارم اما نمیشه….یه سری حرمت ها شکسته شده… ما دوتامون… 

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم 

_شاید بهتر باشه بسپاریمش به زمان…

دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و اشکامو پاک کرد و گفت

_خدارو چه دیدی؟شاید داستانمون دوباره شروع شد.

بین گریه خندیدم و گفتم

_مطمئنم اگه داستانمون دوباره نوشته بشه دیگه تلخی توش وجود نداره.

لبخند کم جونی زد و دوباره سرم و روی سینش گذاشت و من با آرامش چشمامو بستم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن