رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت بیست و یک

 

خیلی کم گذشت که چشماش کم کم قرمز شد و دو پیک و خیلی زود تموم کرد.

به کمرم بیشتر پیچ و تاب دادم و صاف توی چشماش زل زدم.

با اینکه اشتباه محض بود اما بدم نمیومد اگه امشب رو باهاش باشم.

این طوری شاید با حامله شدنم دروغم رو نشه.

بیشتر به خودم پیچ و تاب دادم و با عشوه به سمتش رفتم.

دستام و روی سینه ش گذاشتم و سر دادم بالا. 

لیوان دستش و با خشونت پر کرد. چنگ زد به موهام و هلم داد روی تخت و خودش هم به سمتم خم شد و لب هاش و با قدرت روی لب هام گذاشت.

دستم به سمت دکمه های پیراهنش رفت و بازش کردم. سر دومین دکمه دستم و گرفت. 

خمار گونه صورتش و عقب گرفت و گفت 

_نمیخوام با س*ک*س نصفه و نیمه برینی تو اعصابم. 

خودش و کشید کنار و کامل دراز کشید. 

جا خوردم. خودم و روی تنش خم کردم و گفتم 

_چرا نصفه؟ 

خمار نگاهم کرد و گفت 

_حامله ای…

سرم و توی گردنش بردم و پچ زدم 

_مشکلی پیش نمیاد… 

لبخند محوی زد

_میخاری؟

موهام و روی صورتش ریختم و با صدای اغواکننده ای گفتم

_دلم برات تنگ شده.

دکمه های پیراهنش و آروم آروم باز کردم و دستم به سمت کمربندش رفت که بازم دستم و گرفت

_نکن بچه!

با اصرار خواستم پیش برم که سرش و بالا گرفت و گفت

_من کاری نمی‌کنم که به اون توله ضرر برسه.صبح میریم دکتر… مشکلی نبود خودم کارتو می‌سازم.

ناامید عقب کشیدم.. فایده ای نداشت.

فردا می رفتیم دکتر و دروغم رو میشد… اون وقته که آرمین دخترم و ازم می‌گرفت و من می‌موندم و بدبختی.

* * * * *

#لیلی

فکم قفل کرده بود و نمی‌تونستم داد بزنم.

ویلچرم و جلو برد. بعد از پیاده شدن کشتی همه ی دخترا رو جدا با خودشون بردن و منو جدا از همه به یه عمارت فوق وحشتناک آوردن. حتی از چیزی که توی فیلم های ترسناک میدیدم هم بدتر بود.

بدی کار این بود که توان تکون دادن انگشتمم نداشتم.

یه در و باز کرد و وارد یه اتاق با کلی ابزار های عجیب و غریب شدیم.

مرد همونجا ولم کرد و از اتاق بیرون رفت.

با وحشت به اطراف نگاه کردم. خدا لعنتت کنه امیر که منو به این روز انداختی.

دو دقیقه ی بعد همون مرد با یه نفر دیگه وارد شد..

یه مرد با چهره ی پر از خالکوبی و صورت چندش آور.

دورم چرخید و همه جامو نگاه کرد و در نهایت سر تکون داد

_خوبه. می‌سپارم تقویت‌ش کنن.

وحشت کردم. چی کار می‌خواستن باهام بکنن؟

سعی کردم داد بزنم که به خاطر چسب روی زبونم فقط یه صدای نامفهوم ازم بیرون اومد که مرد اخم کرد و گفت

_اگه می‌خوای بهت آب و غذا بدم به نفعته که روی زبونت کنترل داشته باشی و داد نزنی!

سر تکون دادم و با چشم به چسب روی دهنم اشاره کردم.

مقابلم ایستاد و چسب و از روی دهنم کند.

نفس بریده نگاهش کردم و گفتم

_چه بلایی می‌خواین سرم بیارین؟چی کار کردین باهام که نمی‌تونم دست و پام و تکون بدم؟

با خونسردی گفت

_نگران نباش فلجی موقته!برای این‌که نتونی سرکشی کنی!

_بعدش چی؟می‌خواین چی کار کنین باهام؟

عقب رفت و گفت

_ما اینجا توضیحی به دخترا نمی‌دیم.خودت به وقتش همه چیو می‌فهمی… ببرش!

همون مرد اول ویلچرم و کشوند. با عصبانیت گفتم

_من پلیسم! با این کاراتون گور خودتونو کندید.پدر همتونو در میارم.

با این حرفم مرد دومی متحیر نگاهم کرد و گفت

_راست میگه؟

 مردی که ویلچرم و هدایت می‌کرد گفت

_اطلاعاتش و خود آقا میدن بهتون.

داد زدم

_کدوم آقا؟منو امیر فروخت بهتون نه؟

مرد عصبی گفت

_این دختر بیش از حد می‌دونه.بسپار زودتر روش کار کنن.

_چی کار؟ می‌خواین چه غلطی بکنین شما؟

پشت بند حرفم چسب محکمی روی دهنم چسبیده شد و صدای زمخت مرد توی گوشم پیچید

_زیادی از حد حرف زدی.

* * * * *

#هانا

در اتاق رو باز کردم با ورودم صدای خنده شون قطع شد و هر دو منو نگاه کردن.

لبخند مصنوعی زدم و گفتم

_من دارم میرم پرستار یه ساعت دیگه میاد.

حواسم بهش بود که با شنیدن این حرفم اخم کرد.

آیلا رو روی زمین گذاشت و گفت

_همین جا بمون وروجک برمی‌گردم.

نمیدونم چه سری بود که آیلا این قدر مطیع آرمین بود. بی حرف سر جاش نشست و مشغول بازی با عروسکاش شد.

آرمین از اتاق بیرون اومد و درو بست.

با چشم اشاره کرد برم جلو و خودش پشت سرم اومد.

از اتاق آیلا که دور شدیم اخم کرد و گفت

_کجا؟

_گفتم که سر کار!

نگاهش از صورتم تا روی پاهام چرخید و گفت

_همیشه این طوری میری سر کار؟

از اونجایی که می‌دونستم گیر میده امروز خیلی بهتر لباس پوشیده بودم اما انگار اون دنبال بهونه بود.

مثل خودش اخم کردم و گفتم

_اوهوم. مشکلیه؟

پوزخند زد و گفت

_شغلت چیه اینجا؟هرزگی؟

خونم با این حرف به جوش اومد و عصبی هلش دادم و داد زدم 

_آره… شغلم هرزگیه! پاش هزار تا کثافت کاری دیگه هم می‌کنم بخوای راستش و بدونی با هزار نفر خوابید…

جلو اومد و با صورتی کبود شده از خشم منو کوبوند به دیوار و دستشو روی دهنم گذاشت

با فاصله ای کم از صورتم غرید

_حواست باشه چی میگی هانا… اگه نمی‌خوای دندوناتو تو دهنت خرد کنم.

محکم هلش دادم عقب و گفتم

_در اصل اونی که باید مواظب حرف زدنش باشه تویی!

نگاهش و به سر تا پام انداخت و گفت

_زن من حق نداره با این ریخت و لباس بگرده برو عوضشون کن.

کلافه گفتم

_آرمین دامن که نپوشیدم. شلوار پامه!

دستش و به عمد روی پام گذاشت و گفت

_شلوارت کم از بیکینی نداره.

با حرص نگاهش کردم.با اون نگاه لعنتیش زل زد بهم و ادامه داد

_اگه تا حالا طعم تو نچشیده بودم با دیدن این ریخت و قیافه یه رابطه ی کامل و باهات تصور می‌کردم.

انگشتش و از روی گردنم سر داد پایین و گفت

_سند همه ی اینا به نام منه!کسی حق استفاده ازش و نداره.

با طعنه پوزخند زدم

_باغیرت شدی. محض اطلاعات من چهار ساله دیگه تعلقی به تو ندارم

اخم کرد 

_تو توی تک تک لحظه های این چهار سال مال من بودی.اما نگران نباش! بچه م که به دنیا اومد شرت و کم می‌کنی و برای همیشه متعلق به خودت میشی اما تا اون موقع کسی چاک سینه تو نمی‌بینه!

برچسب ها

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن