رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت بیست

 

درو بستم و به سمتشون رفتم.نگاهم کرد. با یه دست آیلا رو نگه داشت و با دست دیگه منو بغل کرد و کنار گوشم گفت

_خوبی؟

بی اختیار اشکم جاری شد و گفتم

_نه

نگاهش هم از روی اشکام سر خورد و گفت

_تموم شد.

آیلا رو صندلی عقب نشوند.سوار شدیم.

آیلا با ذوق گفت

_میریم خونمون پیش سهیل؟

میلاد سر تکون داد و گفت

_آره عشق بابا میریم خونه.

استارت زد که آیلا لبهاش آویزون شد

_اما من که با آرمین خدافظی نکردم.

میلاد سرزنش گر نگاهش کرد و گفت

_دیگه اسمش و نمیاری. اون آدم خوبی نیست.

آیلا با سر تقی جیغ جیغ کرد

_نه خیرم خیلی خوبه.. من که عاشقشم!

عصبی ماشین و راه انداخت و درست همون لحظه ماشین آرمین پیچید توی کوچه و راه میلاد و سد کرد.

چشمام و بستم. بدبخت شدم… این بار دیگه بهم رحم نمیکنه و دخترمو ازم می‌گیره.

آرمین از ماشینش اومد پایین و نگاهش مثل شمر به میلاد و من افتاد.

میلاد پیاده شد.آیلا با اون صدای بچه گونش گفت

_مامان من میشه بزرگ شدم با آرمین ازدواج کنم؟به نظرم خوووووووشتیپپ مرد دنیاست.

با سرزنش نگاهش کردم که دیدم با دهن باز زل زده به روبه رو…

رد نگاهش و دنبال کردم که دیدم میلاد روی زمین افتاده و آرمین پاش و گذاشته روی سینه ش و اسلحه رو درست به سمت سرش نشونه رفته.

تند از ماشین پیاده شدم و داد زدم

_آرمین چیکار میکنی؟

صورتش از خشم می لرزید… طوری کبود شده بود که مات موندم میلاد صدادار پوزخند زد و گفت

_بزن دیگه منتظر چی هستی؟آیلا هم چهره ی واقعی تو میبینه برای اون همیشه یه قاتل عوضی میمونی…

با این حرفش آرمین منفجر شد و چنان نعره ای زد که چند قدم رفتم عقب.

با خشم چند بار به هوا شلیک کرد و داد زد..وحشت زده خودم و جمع کردم. واقعا ترسناک ترین آدمی بود که توی عمرم دیدم. 

میلاد بلند شد و خون روی لبش و پاک کرد.

از ترس قالب تهی کردم.نفس زنون اسلحه رو پایین آورد و چنان به میلاد نگاه کرد که مطمئنم داشت نقشه می‌کشید چه طور بکشتش! 

نگاهش از روی میلاد سر خورد روی من…عصبی غرید 

_آیلا رو ببر تو!

خشکم زده بود. میخواست منو آیلا بریم که میلاد و بکشه؟ 

_مگه کری؟

با صدای دادش تکونی خوردم. آیلا رو از ماشین در آوردم. داشت گریه می‌کرد… 

در خونه رو باز کردم و کنار گوش آیلا گفتم 

_تو برو بالا توی اتاقت پیش خاله منم میام. 

با ترس چسبیده بود بهم. با هزار وعده وعید فرستادمش تو ولی خودم نرفتم… 

برگشتم سمت آرمین و گفتم 

_میلاد تو برو! 

_بدون تو؟ من اومدم دنبالت اون وقت تو… 

حرفش با لگدی که آرمین توی سینش زد قطع شد. 

جیغ زدم و به سمتش رفتم که آرمین بازوم و کشید و منو پشت خودش نگه داشت و داد زد 

_گه خوردی اومدی دنبال زن من حروم زاده 

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن