رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت ده

 

#لیلی

داشتم توی کیفم دنبال کلید می گشتم که صدای ایستادن موتور رو کنارم شنیدم.

سرم و برگردوندم و با اخم به جوونی که از روی موتور پیاده شد نگاه کردم. به سمتم اومد و یه پاکت سمتم گرفت و بدون پرسیدن اسمم گفت

_برای شماست!

با اخم گفتم

_کلاهتو بردار ببینم.

محل نذاشت و تند سوار موتور شد و گازش و گرفت.

پاکت و باز کردم و چند تا عکسی که داخلش بود رو در آوردم و ماتم برد.

دستام لرزید… عکس های اون شب بود،امیر غرق خون و منو آرشم بالای سرش بودیم.

تمام عکس ها طوری بود که انگار ما قاتل امیر هستیم.

با دستای لرزون کاغذی که با عکسا بود و باز کردم و با خوندن نوشته‌ش روح از تنم رفت

_تو که دلت نمی‌خواد جناب سرگرد بیوفته زندان؟

شل شدم. این دست خط امیر بود… زندست امیر… زندست…

بی رمق همون جا نشستم و به عکسا نگاه کردم. دوباره اومده بود تا زندگیم و کابوس کنه.. دوباره میخواست منو از آرش جدا کنه. دوباره اومده بود تا زندگیم و سیاه کنه.

اما این بار اشتباهات گذشته رو تکرار نمی‌کنم.

 موبایلم و در آوردم و با دستای لرزون شماره ی آرش و گرفتم.

جواب که داد هق زدم

_آرش… تو رو خدا بیا…

صدای افتادن صندلیش و شنیدم و بعد از اون صدای داد نگرانش رو

_کجایی لیلی؟چی شده؟

با وحشت گفتم

_جلوی خونه ی خودمم… امیر زندست آرش دوباره اومده سراغ مون…

داشت می دوید.در همون حین گفت

_باشه… تو برو توی خونت منم الان خودم و می رسونم.

سر تکون دادم و به سختی بلند شدم. کلید انداختم و وارد شدم. با صدای گرفته ای گفتم

_رفتم تو…

_با‌شه عزیزم… آروم باش من خیلی زود خودم و می رسونم.

با‌شه ای گفتم و قطع کردم.خیلی زودتر از اونی که فکر می‌کردم خودش و رسوند.

با دیدنش توی آیفون درو باز کردم و جلوی در واحد ایستادم…

وقتی رسید بالا رسما نفسش بند اومده بود.

با دیدنم نگران به سمتم اومد و گفت

_خوبی؟

درو بستم… هنوزم دست و پام می لرزید. به سختی گفتم

_امیر زندست….دست خط خودش بود… ب… برام…

محکم بغلم کرد و گفت

_امیر مرده…من خودم اون شب نبضش و چک کردم نمی‌زد…بفهم دیگه لیلی تا کی میخوای با ترس از اون عوضی زندگی کنی؟

ازش جدا شدم و پاکت عکسا رو از روی اپن برداشتم و به سمتش گرفتم.

_بیا ببین خودت… این بازیا فقط مال امیره… این دست خط…. مال امیره اون نمرده. زندست.

با اخم دونه دونه عکسا رو نگاه کرد و گفت

_یکی داره باهامون بازی می‌کنه پیداش میکنم حروم زاده رو…

نگاه به قیافه ی ترسیدم انداخت و نزدیکم شد. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و با اطمینان گفت

_دیگه نمی ذارم کسی اذیتت کنه. اون بی شرف و پیدا میکنم. تو فقط نریز این اشکاتو باشه؟

سر تکون دادم که اشکام و پاک کرد و محکم تر منو حبس کرد توی بغلش و پچ زد

_وقتی صدات و اون طوری پای تلفن شنیدم دیوونه شدم.

لبخند محوی زدم که گفت

_من هنوزم دوستت دارم!

نفسم قطع شد.بالاخره اعتراف کرد.

🍁🍁🍁🍁

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن