رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو/پارت دوازده

 

نگاهی با اخم به من انداخت و خش دار گفت

_بیا اتاق…

گیج گفتم

_کدوم اتاق؟

خیره نگاهم کرد و گفت

_اتاق خوابمون…

نفسم گرفت.من حتی جرئت نگاه کردن به در اتاقم نداشتم اون وقت اون ازم می‌خواست… انگار حالم و فهمید که پوزخند زد

_اگه خاطره هاش اذیتت میکنه ببرمت یه جا دیگه؟

با اخم گفتم

_برای من همه چی فراموش شدست.

نگاه طولانی بهم انداخت و از اتاق بیرون رفت.

دستی به گردن داغ شدم کشیدم و پشت سرش از اتاق بیرون رفتم.

جلوی اتاق خواب سابق مون ایستادم و چند تا نفس عمیق کشیدم و وارد شدم.

خشکم زد.اتاق هنوز همون بود اما پر شده بود از عکسای من… نگاهی به آرمین انداختم که داشت لیوانش و پر می‌کرد. سعی کردم حتی نگاهی هم سمت تخت نندازم اما نشد…

حتی رو تختی ساتن قرمزمی که خودم خریده بودم هم همون بود.

درو پشت سرم بستم و منتظر داد و بیدادش به خاطر فرارم شدم. با اخم لیوانش پرش و بالا داد و تمام اون زهر ماری رو خورد.

جلو رفتم و گفتم

_بگو… من برای شنیدن صدای عربده هات آمادم فقط نمی‌خوام دخترم…

وسط حرفم پرید

_دخترمون…

اخم کردم و گفتم

_اون دختر تو نیست بفهم اینو!

جلو اومد و آروم و زمزمه وار پرسید:

_باباش کیه؟

سکوت کردم. رو به روم ایستاد و گفت

_حرف بزن… بالاخره یکی ریخته توت که توله ت ساخته شده.

با خشم دستم و بالا بردم که مچم و گرفت و غرید

_باباش منم…

محکم هلش دادم و گفتم

_تو هیچی اون بچه نیستی. آیلا مال منه تو هیچ حقی بهش نداری.

ابرو بالا انداخت و گفت

_اگه بخوام ازت بگیرمش کاری می‌کنم که عین این چهارسالی که ازم دریغ کردیش عذاب بکشی!

نفسم برید. حتی فکرشم دیوونم می‌کرد.

جلو اومد و گفت

_اگه یه بار دیگه حتی برای پنج دقیقه از جلو چشمم دورش کنی طوری حسرت به دلت می‌ذارم که نتونی یه لحظه ببینیش.

ناباور نگاهش کردم و گفتم

_تو از من چی می‌خوای؟

پوزخندی زد. دستش آروم آروم جلو اومد و دستم و گرفت.

به سمت تخت رفت که یخ زدم.

لباس خوابم و که دوستش داشت و از روی تخت برداشت و به سمتم گرفت.

مات برده نگاهش کردم که با تحکم دستور داد

_بگیرش!

عقب رفتم و گفتم

_چی کار می‌خوای بکنی؟

نیشخندی زد و دوباره گفت

_بگیرش!

با تردید لباس و ازش گرفتم که گفت

_حالا بوش کن!

کلافه گفتم

_ول کن این مسخ…

وسط حرفم داد زد

_گفتم بو کن!

چپ چپ نگاهش کردم و لباس و به بینی‌م نزدیک کردم. بوی عطرم و می‌داد.

با اخم گفتم

_خوب؟

جلو اومد و گفت

_میدونی من چند شب با نفس کشیدن توی این لباس خوابیدم؟

پوزخند زدم و گفتم

_چرا؟می گفتی یکی از هرزه های دورت میومد آرومت میکرد.

فکش قفل کرد. جلو اومد و گفت

_اما من زن هرزه‌مو می‌خواستم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن