رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو/پارت سه

 

#هانا

لای پلکامو باز کردم و نگاهم و دور اتاق چرخوندم.

چشمم به قامت آرمین افتاد که پشت به من روبه روی پنجره ایستاده بود.

جه قدر هیکلش ورزیده تر شده بود.انگار هیچ شباهتی به آرمین گذشته نداشت..

سوزن سرم و از دستم کشیدم و بی توجه به خونی که از دستم اومد بلند شدم.

به سمتم برگشت و با دیدنم اخم کرد

_بتمرگ سر جات تا سرمت تموم بشه.

با مخالفت گفتم

_باید برم…تو رو خدا….

بازوهام و گرفت

_بشین تا سرمت تموم بشه.

نالیدم

_بابا من باید برم دخترم تا حالا دور از من نبوده.بذار برم ببینمش!

با اخم نگاهم کرد و گوشیش و از جیبش در آورد و به سمتم گرفت. گفت

_زنگ بزن به داداشت بیارتش اینجا…

خوشحال گوشی و ازش گرفتم که ماتم برد. روی بک گراند گوشیش عکس من بود.

فکر کنم حواسش به این موضوع نبود.. چون با اخم برگشت پشت پنجره.

با دستای لرزون شماره ی مهرداد و گرفتم.

به بوق دوم نرسیده جواب داد. تند گفتم

_الو مهرداد…

با شنیدن صدام نفس راحتی کشید و گفت

_هانا تویی؟خوبی؟اون عوضی کجا بردت؟

حواسم به آرمین بود که تکیه زد به دیوار و نگاهم کرد. لرزون گفتم

_خوبم… آیلا چی؟خوبه؟

_ترانه به زور خوابوندش…

نگران گفتم

_می تونی بیاریش پیش من؟

_بفرست آدرس و… فقط هانا… یه زنگی هم به میلاد بزن. از نگرانی مرد بیچاره. بهش گفتم حالت بد شده به پرواز نرسیدی. صدات و که نشنید کم بود بلیط بگیره و بیاد ایران.

زیر چشمی نگاهی به آرمین انداختم و گفتم

_من نمیتونم بهش زنگ بزنم اما تو یه جوری قانعش کن که حالم خوبه. نیاد اینجا…

_باشه… آدرس تو واسم بفرست آیلا رو بیارم.

باشه ی آرومی گفتم و قطع کردم. موبایل و به سمت آرمین گرفتم و گفتم

_آدرس اینجا رو میفرستی براش؟

گوشی و از دستم گرفت و توی جیبش گذاشت. به سمتم اومد و با اخم گفت

_بخواب رو تخت.

بی حرف دراز کشیدم و نگاهش کردم. خودش سرمم رو بهم تزریق کرد و گفت

_تکون نده دستتو.

چیزی نگفتم..

صندلی کنارم و کشید و نشست. گوشیش و در آورد و انگار که آدرس و پیامک کرد…

یه کم طول کشید برای همین چشمام و بستم…

کم کم پلکام داشت سنگین میشد که دستش روی گونه م نشست.

🍁🍁🍁🍁

برچسب ها

نوشته های مشابه

5 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن