رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت سیزده

زیر لب نالیدم

_نریم بیمارستان… مستی تو می‌فهمن!

صداش و شنیدم که دستور داد

_برو بالا حواست به آیلا باشه.

بازم زیر لب نالیدم

_نمیخوام منو ببری بیمارستان.

عصبی غرید

_ببند دهنتو…

نگاهش کردم که اخماش در هم رفته بود و گردن و گوشاش قرمز شده بود.

منو روی صندلی جلوی راننده خوابوند و خودشم سوار شد…

نگاهش کردم و گفتم

_حالم بهتره.واسه یه بارم شده به حرفم گوش کن!

مشتی به فرمون کوبید و عربده زد

_اگه حالت خوبه چرا راه به راه لش میشی این ور اون ور…چه مرگته تو؟

بغض دار گفتم

_فکر کن دارم میمیرم.مهمه واسه تو؟

از خشم نفسش بالا نمیومد سرش و جلو آورد و غرید

_اوهوم مهمه…چون تا من نخوام حق مردن نداری! 

پوزخند زدم 

_پس درد تو اینه… اگه من بمیرم نمی‌تونی انتقام بگیری و دل تو خنک کنی!

ضربه ی محکمی به فرمون زد و طوری عربده کشید که شیشه های ماشین لرزید

_خفه شو… خفه شو… خفه شو…چهار سال پیش که یه قبر خالی نشونم دادن چرا یه بار نموندی با افتخار به گندی که بالا آوردی نگاه کنی؟از دور هم شده چرا یه بار حال منو ندیدی؟من به خاطر تو… توعه هرزه ی بی همه چیز مردم! مثل سگ بالا سر قبر خالیت التماس تو کردم برگردی! انقدر خوردم و کشیدم تا یادم بره اما نرفت…اما حالا شرایط فرق کردی. مرده و زندت فرقی واسم نداره حالا که دیگه عرضه ی ارضا کردنمم نداری حالت که خوب شد گورت و گم کن می‌خوای بمیری یا نه ربطی به من نداره اما دور دخترم نمیای!

ناباور گفتم

_آیلا دختر منه…

عربده کشید

_آیلا مال دوتامونه… اما تو با این چهار سال حق مادریت و ازش گرفتی. چهار سال بی پدر بزرگش کردی

مثل خودش داد زدم

_چه پدری؟پدری که قبول نداشت بچه مال خودشه؟

نفس عمیقی کشید و با چهره ی کبود گفت

_من عقیم بودم!

نفس عمیقی کشید و با چهره ی کبود گفت

_من عقیم بودم!

_وقتی شک کردی به زنت و بچه ی خودت و قبول نکردی برای جفتمون تو مردی! آیلا فقط مال منه!هیچ وقت هم نمی فهمه که تو باباشی!

خواستم پیاده بشم که دستم و گرفت.

نگاهم کرد و گفت

_واسه آیلا یه جوری پدری می‌کنم که این چهار سال اصلا یادش نیاد اما تو…تقاص تک تک روزایی که منو از دخترم دور کردی و میدی هانا… تقاص تک تک لحظه هاشو…

ترسیدم ازش اما فقط نگاهش کردم و در نهایت پیاده شدم.

سرم گیج رفت اما به روی خودم نیاوردم و غریدم

_اسمم هانا نیست اگه تو تا آخر عمرت تو حسرت دخترت نسوزی

* * * *

چشمام و باز کردم و با دیدن جای خالی آیلا وحشت زده نشستم. اون بدون بیدار کردن من هیچ وقت از جاش بلند نمیشد بره.

تند بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و از بالای پله ها پایین و نگاه کردم.

دیدمش اونم در حالی که توی بغل آرمین ضعف رفته بود از خنده.

حس بدی به دلم سرازیر شد. آرمین می‌خواست اونو از من دور کنه؟

همون جا روی پله نشستم و نگاهشون کردم.

حرصم گرفت. من این بچه رو این طوری تربیت کرده بودم که راحت توی بغل این و اون بشینه و با نیم وجب قدی که داره عشوه خرکي بیاد؟

یه کم که حالم جا اومد.بلند شدم و صداش زدم.

نگاه جفت شون به من افتاد. با اخم گفتم

_بیا بالا آیلا…!

بچه پرو گفت

_تو برو مامان من و آرمین جون داریم حرف می‌زنیم یه کم دیگه میام پیشت.

ابروهام بالا پرید و گفتم

_راجع چی دارین حرف میزنین؟

باورم نمیشد که برای اجازه گرفتن به آرمین نگاه کرد و نمیدونم از نگاهش چی خوند که گفت

_خصوصیه مامان جون!

دهنم باز موند. این تا دیروز بدون اجازه ی من آب هم نمی‌خورد و حالا…

نگاهی با حرص به آرمین که لبخند محوی کنج لبش بود انداختم و رفتم بالا…!همین مونده بود دخترم و با من سر لج بندازه.

وارد اتاقم شدم و به سمت حموم رفتم. انقدر سوخته بودم که فقط آب یخ آرومم می‌کرد.

یک ربعه دوش گرفتم و لباس پوشیدم. از لج آرمین غلیظ آرایش کردم و موهامم چون از موی رنگ شده خوشش نمیومد باز گذاشتم.

پوزخندی زدم و گفتم

_من که میدونم هنوزم عاشقمی.فقط باید به خودتم ثابت بشه که من نباشم تو هیچی نیستی آرمین تهرانی!

با سر و صدایی که از بیرون اومد درو باز کردم و با دیدن کمد دخترونه ای که داشتن میاوردن بالا ابرو بالا انداختم.

یکی از کارگرا با خیرگی بهم نگاه کرد که اخمی کردم. همون لحظه آرمین از اتاق آخری بیرون اومد و با دیدن من چنان نگاه وحشتناکی بهم انداخت انگار که لخت وایستادم!

به سمتم اومد که عقب رفتم.اومد تو درو بست و غرید

_انقدر بی حیا شدی که با این وضع وایمیسی جلو اینا؟

نگاهی به سر تا پام انداختم و گفتم

_من که لباسم خوبه!

از لجش با خونسردی ادامه دادم

_خیلی پوشیده تر از لباساییه که اون ور می‌پوشیدم.

فکش قفل کرد.جلو اومد و بازوم و محکم توی دستش گرفت.

صورتم از درد در هم رفت.چنان بازوم و فشار داد که آخم در اومد.

_ولم کن وحشی 

فاصله رو از بین برد و تا خواست چیزی بگه در اتاق باز شد و آیلا با جیغ و داد گفت

_مامان بیا نگاه کن همه ی اینا مال منه.مثل اتاق پرنسس ها شده یه عااالمه عروسک هم هست.

بازوم و ول کرد.

با لبخند اجباری گفتم

_دیدم مامان جون!

دستم و گرفت و گفت

_بیا با هم بریم نگاه کنیم.

آرمین نذاشت دنبالش برم دستم و کشید و گفت

_مامانت یه کم دیگه میاد…. تو برو عروسکاتو از جعبه بیار بیرون

آیلا با ذوق و شوق رفت.

آرمین در اتاق و بست و در حالی که سعی داشت خونسرد باشه گفت

_درشون بیار!

اخم کردم و گفتم

_در نمیارم!

_مجبورم نکن جرشون بدم تو تنت درشون بیار!

محکم گفتم

_لباس پوشیدن من ربطی به تو نداره. کارگرا هم که دارن میرن پس دردت چیه؟

با صورت کبود شده از خشم غرید

_دردم اون چهارسالیه که همه جای زن منو دیدن و مالیدن و من بالا سر یه قبر خالی ناله زدم درشون بیار…

فقط نگاهش کردم که به سمتم اومد و بدون رحم یقه‌ی پیراهنم و گرفت و توی تنم جرش داد.

نگاهش و به ساپورتم انداخت و گفت

_اونم در بیار

با حرص گفتم

_باشه تو برو بیرون

_واسه همه باز گذاشتی خودت و فقط شوهرت نباید ببینه؟

از نگاهش خجالت می‌کشیدم.پیراهن پاره رو جلوی بالا تنم گرفتم که با خشم همون یه تیکه پارچه رو هم از دستم کشید و پرت کرد اون طرف! 

حالا از شانسمم باید این ست یاسی رو می‌پوشیدم که فرم سینه‌هامو برجسته تر نشون میداد.

تکیه زد به دیوار و با اخم براندازم کرد.

بدون در آوردن ساپورتم خواستم به سمت کمد برم که جلومو گرفت.

خیره نگاهم کرد و خودش به سمت کمدم رفت. از توش یه تاپ قرمز با دامن خیلی کوتاه در آورد و انداخت جلوی پام و دستور داد

_بپوش

کلافه گفتم

_آرمین من اینا رو…

وسط حرفم پرید

_بپوش هانا…کاری نکن از خونه بندازمت بیرون و حسرت آیلا رو به دلت بذارم.

این کار و می‌کرد؟ازش بعید نبود.

با حرص لباسا رو برداشتم و اون عوضی هم یه لحظه نگاهش و از روم برنداشت.

لباسا رو که پوشیدم سر تکون داد و گفت

_از این به بعد وقتایی که من خونم همین طوری لباس می‌پوشی! شلوار ببینم تو پات یا لباس آستین داشته باشه پشیمونت می‌کنم.

حرفش و زد و جلوی چشمای مات بردم از اتاق رفت بیرون.

چند بار نفس عمیق کشیدم

_آروم باش هانا…یه مدت کوتاه تحمل کن…. دوباره با دخترت برمی‌گردی!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن