رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت سیزده

 

عصبی گفتم

_مواظب حرف زدنت باش آرمین من…

با گذاشتن انگشتش روی لبم حرفم و قطع کرد.

اشاره ای به لباس خواب کرد و گفت

_بپوش!

چشمام گرد شد و گفتم

_حالیته چی می‌گی؟

پوزخندی زد و گفت

_کاریت ندارم.. فقط می‌خوام بفهمم بعد من کسی لختت کرده یا نه.

محکم تخت سینش کوبیدم و گفتم

_به تو چه هان؟به توچه؟

دیگه نتونست ادای آدمای خونسرد و در بیاره.

محکم کوبید تخت سینم که پرت شدم روی تخت.

با باز کردن کمربندش روح از تنم رفت و انگار خدا دوستم داشت که صدای مامان گفتن آیلا بلند شد.

متوقف شد.. تند بلند شدم و همزمان با بسته شدن کمربند آرمین در اتاق باز شد.

آیلا با دیدنم به سمتم دوید و بغض دار گفت

_چرا تنهام گذاشتی؟

خم شدم و بغلش کردم و گفتم

_من که هیچ وقت تنهات نمی‌ذارم مامان. همین جا بودم. خوب خوابیدی؟

سر تکون داد و یه نگاه به آرمین انداخت و گفت

_مامان ما چرا نمیریم خونمون؟

تا خواستم جواب بدم آرمین با اخم گفت

_چون که خونتون اینجاست.

آیلا هم اخم کرد و با زبون درازی گفت

_نه خیر ما خونه داریم خونمون یه جا دیگست.

آرمین نشست و خیره به صورت آیلا گفت

_خونه ی تو از این به بعد اینجاست فسقلی پیش من و مامانت!

آیلا مظلوم نگام کرد و گفت

_مامان ما خونه ی این آقا غوله می‌خوایم بمونیم؟

خندم گرفت. آرمین با اخم گفت

_غول یعنی چی بچه؟

_یعنی یه آدم بزرگ بداخلاق که بچه ها رو می‌خوره.

آرمین ابرو بالا انداخت و گفت

_آفرین درست حدس زدی الانم تصمیم دارم تو رو بخورم.

با این حرفش آیلا جیغ بلندی کشید و دوید از اتاق بیرون و آرمین هم با داد گفت

_واستا توله

دنبالش دوید. نگاهی به لباس خوابم انداختم. این بار و خدا به خیر کرد.

با جیغ آیلا از اتاق بیرون رفتم و دیدم آرمین بلندش کرده و بچه رو سر و ته گرفته.

چپ چپ به آیلا که ضعف رفته بود از خنده نگاه کردم و نگاهم سمت آرمین چرخید و در کمال تعجب خنده روی لباش دیدم که با بدجنسی می گفت

_بازم واسه من زبون درازی می کنی؟

آیلا با خنده در حالی که نفسش بالا نمیومد با سر تقی جواب داد

_آره…

آرمین چرخوندش که جیغ آیلا بلند شد

_مامان به دادم برس این نره غول می خواد منو بخوره.

چشمای آرمین و من همزمان گرد شد.

به سمتشون رفتم و گفتم

_ول کن بچه رو کشتی از بس سر و ته گرفتیش..

خواستم آیلا رو بگیرم که اجازه نداد. با همون اخمش آیلا رو صاف توی بغلش گرفت….

بچه رنگ‌ سفیدش قرمز شده بود. دستاش و به سمت من دراز کرد و پرید و توی بغلم و زبونش و تا ته برای آرمین دراز کرد و گفت

_تا مامانم هست نمی تونی منو بخوری آقا غوله.

با اخم بهش تشر رفتم

_آیلا درست صحبت کن.

بغض کرده نگاهم کرد. نگاهم سمت ارمین چرخید که دیدم مات برده ما رو نگاه می کنه.

انقدر خیره شده که دست آخر طاقت نیاوردم و گفتم

_گرسنته مامان بریم توی آشپزخونه یه چیزی بخوریم.

داشتم به سمت پله ها می رفتم که صداش متوقفم کرد

_حاضرش کن میریم بیرون.

به آیلا نگاه کرد و با لحن جذابی گفت

_جوجه پیتزا دوست داره؟

با این حرفش آیلا از لاکش در اومد و از بغلم پرید با بپر بپر گفت

_آخ جوووون پیتزا…

متاسف نگاهش کردم. من انقدر ندید بدید بارش آورده بودم؟

لبخند محوی روی لب آرمین نشست و گفت

_برو آماده شو!

آیلا دست منو دنبال خودش کشید و داد زد

_بریم حاضر شیم مامان؟لطفا لطفا لطفا…

مخالفتی نکردم و دنبالش به سمت اتاق کشیده شدم.

نگاهی توی آینه به خودم انداختم. باز خداروشکر که مهرداد لباسام و فرستاد.

عطرم و برداشتم و باهاش طبق معمول  دوش گرفتم

روسری مو روی سرم مرتب کردم و همزمان در اتاق باز شد.

برگشتم و با دیدن آرمین بی اراده محوش شدم.

کت اسپرت  مشکیش خیلی بهش میومد…

نگاهش و از سر تا پام گذروند و اومد تو. درو بست که پرسیدم

_آیلا کجاست؟

جوابی نداد. با اخم جلو اومد و با نگاه به مانتوم گفت

_دوست داری همه زل بزنن به اندام سکسیت؟

رنگم سرخ شد که با تحکم گفت

_چرا فکر کردی غلطایی که تو این چهار سال کردی و جلوی چشم منم می تونی بکنی؟پاکشون کن. اینم عوض کن!

عصبی گفتم

_ربطی به تو نداره آرمین!

ابرو بالا انداخت و گفت

_پاکشون کن!

فقط زل زدم به صورتش که دستش و کنار صورتم گذاشت و با شصتش محکم روی لبم کشید و گند زد به رژ صورتی براقم و حرصم و در آورد.

کج خندی زد و گفت

_اینم جر بدم تو تنت؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن