رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت سی و دو

 

#لیلی

****************************

با خونسردی جواب داد:

_به راحتی…! خوده امیر میاد سراغت.

پوزخندی زدم و گفتم:

_اون اگه می خواست سراغم بیاد وقتی که توی اون خونه بودم اقدام می کرد…!

برای اینکه منو به چالش بندازه پرسید:

_تا حالا وجود امیرو مثل یه سایه ای که همیشه دنبالته حس کردی…؟

مکث کوتاهی کردم و به فکر فرو رفتم.

قطعا جوابم به سوالش آرس…!

من هیچ وقت مرگ امیر رو باور نکردم و وجودش رو حس می کردم.

درست مثل یه سایه…

سایه ای که در تعقیب منه…

سری به معنای آره تکون دادم که با اطمینان ادامه داد:

_پس به من اعتماد کن لیلی…من همه جوانب رو سنجیدم و تموم حرکات امیر رو از قبل پیش بینی کردم…می دونم این راهی که دارم میرم درسته و اگر بهم کمک کنی می تونی شاهد زمین خوردن امیر باشی.

_باشه من بهت کمک می کنم اما ازت می خوام که نقشت رو درست و حسابی برام توضیح بدی.

سری تکون داد و گفت:

_من از طریق افراد امیر متوجه حضور تو داخل اون خونه شدم؛ پس امیر می دونه که تو الان پیش منی و فعلا اقدامی نمی کنه…من برات یه بلیط به ایران میگیرم و تو تظاهر می کنی که داری برمی گردی ایــ…

میون کلامش پریدم و هیجان زده گفتم:

_اینجاس که امیر اقدام می کنه…!

دانیل:آره…و اگر بخوایم بهتر بگیم…اینجاس که کاره تو شروع میشه.

#لیلی

_اما امیر آدم زیرکیه…حتی اگر بیاد سراغم مطمئنم برای اینکه من نتونم خودم رو به آرش برسونم یه گوشه زندانیم می کنه…!

خونسرد زمزمه کرد:

_به تموم این احتمالات فکر کردم…حتی اگر به خاطر آرشم زندانیت نکنه به خاطر وجود من نمیزاره که بیش از اندازه بهش نزدیک بشی و تو کاراش دخالت کنی…اون می دونه که من دشمنشم و از هر راهی استفاده می کنم تا بهش ضربه بزنم و از طرفی هم می دونه که من بی دلیل تورو از اون خونه نجات ندادم.

کمی توی جام جا به جا شدم و با تردید پرسیدم:

_با اینکه همه ی این احتمالات رو می دونی و از محدودیت های من با خبری ولی اصرار داری که من وارد باندش بشم…؟

مطمئن سری تکون داد و گفت:

_اره…چون مجبورم…اما نگران نباش…من اونجا تورو به حال خودت رها نمی کنم،نفوذی هایی توی باند امیر دارم که می تونن بهت کمک کنن…لیلی تو تمام تلاشت رو بکن تا پروانه پیدا کنی و نجاتش بدی.

***************************

زیپ کت چرمم رو بستم و به سمت میز آرایش رفتم و نامه ای رو که روش قرار داشت برداشتم.

اما نامه نه…! بهتره بگم وصیت نامم که برای آرش نوشته بودم.

شاید زنده بر نمی گشتم و حرفای نگفته ای داشتم که نتونستم پای تلفن به آرش بزنم.

از اتاق بیرون زدم و به سمت طبقه پایین رفتم.

همین که پامو روی آخرین پله گذاشتم تازه نگاهم جلب دانیل شد.

دست به سینه گوشه سالن ایستاده بود و داشت من رو تماشا می کرد.

#لیلی

به سختی آب دهانم رو قورت دادم و به طرفش رفتم و مقابلش ایستادم.

بدون هیچ حرفی کاغذ رو به سمتش گرفتم که پرسید:

_این دیگه چیه…؟!

آروم لب زدم:

_وصیت نامم…اگه برنگشتــ…

کلافه میون کلامم پرید و گفت:

_این چه کاریه لیلی…! امیر به تو صدمه ای نمی زنه.

سرمو بالا آوردم و عمیق به چشماش زل زدم.

نمی خواستم خودم رو ببازم…

نمی خواستم تسلیم بشم…

اما از موقعی که صدای آرش رو از پشت تلفن شنیده بودم، تبدیل شده بودم به یه لیلی دیگه…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_لطفا بگیرش…اگه هر اتفاقی برای من افتاد اینو حتما بده به آرش.

باشه ای زیر لب گفت و کاغذ رو ازم گرفت.

کاغذ درون یکی از جیبای کتش قرار داد و بحثو عوض کرد و پرسید:

_آماده ای…؟

سوالش رو با سوال جواب دادم:

_مطمئنی امیر میاد سراغم…؟!

دانیل:آره…اگه آماده ای بریم.

دستی میون موهام کشیدم و گفتم:

_آمادم ولی اشکالی نداره اگه با تو دیده بشم…؟

ابروهاش رو به معنای نه بالا انداخت و گفت:

_نه…اتفاقا می خوام افراد امیر من و تورو باهم ببینن…!

چیزی نگفتم چون واقعا از کارای این مرد سر در نمیاوردم.

به جرعت می تونستم بگم دانیل حتی از امیر مرموز تر و خطرناک تره…

اما مجبور بودم که طبق نقشش پیش برم چون راه دیگه ای نداشتم

#لیلی

شونه به شونه دانیل به سمت ماشینی که داخل باغ پارک شده بود قدم برداشتم.

سوار ماشین شدم که دانیل هم کنارم نشست و به راننده دستور حرکت داد.

سرمو به شیشه ماشین چسبوندم و به نقطه نامعلومی خیره شدم.

فکرم به شدت درگیر بود…!

می تونستم به جرعت بگم که تا به حال این حجم از استرس و ترس رو یک جا تجربه نکرده بودم.

برای اولین بار بود که به یه فرد ناشناس اعتماد می کردم و قدم داخل راهی می گذاشتم که می دونستم صد درصد اشتباهه…!

با صدا شدن اسمم توسط دانیل از افکار درهمم فاصله گرفتم و نگاهمو به سمتش سوق دادم.

کلافه گفت:

_کجایی لیلی…؟ خیلی وقته دارم صدات می کنم.

آروم لب زدم:

_ببخشید…یکم فکرم درگیره.

مطمئن گفت:

_نگران نباش…من حواسم بهت هست.

چیزی نگفتم که کیف چرم و زنونه ای کنارم قرار داد و گفت:

_پاسپورد و بلیط و تموم چیزایی که لازم داری داخل این کیفه.

کیفو برداشتم و پرسیدم:

_مطمئنی که امیر شکی نمی کنه…؟

دانیل:شاید شک کنه که بازگشت تو به ایران یه نقشه باشه اما مطمئنم بعد یه مدت این شکش بر طرف میشه…البته به توانایی تو در نقش بازی کردن هم خیلی بستگی داره.

صادقانه گفتم:

_راستشو بخوای من یکم می ترسم.

دانیل:اگه می خوای کار درست انجام بشه باید ترسو کنار بزاری و به خودت اعتماد داشته باشی…کوچک ترین لغزش میشه برگ برنده ی امیر…!

حق با دانیل بود…

نباید تسلیم می شدم و خودم رو می باختم.

اگه می خواستم امیر رو به خاطر تموم کارا و نامردی هایی که در حق خودم و ارش انجام داده مجازات کنم باید قوی می بودم…

#لیلی

با ایستادن ماشین مقابل فرودگاه نفس عمیقی کشیدم.

نقشه از همین جا شروع میشه و من نباید خراب کاری کنم…

دست دراز کردم تا دره ماشینو باز کنم که صداش طنین انداخت:

_خیلی مراقب باش لیلی.

درو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.

لحظه اخر به سمتش برگشتم و با اعتماد به نفس گفتم:

_مراقبم…پروانه پیدا می کنم و کاره امیرو هم برای همیشه تموم می کنم.

با تحسین سرشو تکون داد که درو ماشینو بستم و به سمت فرودگاه قدم برداشتم.

خب حالا باید کجا می رفتم…؟

به سمت سالن اصلی فرودگاه قدم برداشتم و وقتی به سالن اصلی رسیدم دره کیفم رو باز کردم و تنها بلیطی که داخلش بود رو در آوردم.

نگاهی به بلیط انداختم.

به ظاهر تا نیم ساعت دیگه به ایران پرواز داشتم.

بلیط دوباره داخل کیفم انداختم و روی یکی از صندلی ها نشستم.

هر آن منتظر بودم تا امیر یا یکی از افرادش خودشون رو نشون بدن اما انگار خبری نبود…!

نیم ساعتی منتظر نشستم تا زمان پروازم فرا رسید.

مثل اینکه قرار نیست خبری بشه…

پس منم برمی گردم ایران…

تقصیر من نیست که محاسبات دانیل اشتباه از آب در اومده…!

از اولم می دونستم که امیر سراغ نمیاد.

از روی صندلی بلند شدم و خواستم به سمت پله برقی برم که سنگینی نگاه کسیو روی خودم احساس کردم.

سرمو به طرفین چرخوندم که به چهره آشنایی مواجه شدم.

لعنتی…

خودش بود…!

خودش…

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن