رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت سی و سه

 

#هانا

به سختی آب دهانم و قورت دادم و فقط بهت زده نگاهش کردم.

هضم اینکه کاره شاهرخ باشه برام سخت نبود اما فکر می کردم تا الان مرده و یا حداقل توسط پلیس دستگیر شده!

انگار فکرم و خوند که تند گفت

_منم فکر می کردم مرده…یعنی فکر نمی کردم یقین داشتم که مرده اما حالا میبینم که زندس و دنبال انتقامه!

متعجب پرسیدم

_از کجا می دونی کاره اونه؟ شایـ…

میون کلامم پرید

_وقتی بی هوش بودی باهام تماس گرفت…خوده حروم زادش بود.

وحشت زده گفتم

_حالا ازمون چی می خواد آرمین؟ نکنه بلایی سره آیلا بیاره! اون پیر سگ رحم نداره.

اشکام و پاک کرد و گفت

_نترس عزیزم، اگه حتی دستش به دخترم بخوره خودش و اجدادش و م*ی*گ*ا*م…هنوز کارش پیش من گیره مدارکی ازش دارم که به خاطر اونام که شده بلایی سره آیلا نمیاره.

بینیم و بالا کشیدم و چیزی نگفتم که از کنارم بلند شد و عصبی به سمت گوشیش رفت.

همین که گوشیش و از روی میزعسلی کنار تخت برداشت، موشکافانه پرسیدم

_می خوای چیکار کنی؟

در حالی که داشت قفل گوشیش و باز می کرد گفت

_باید به یکی زنگ بزنم..اون می تونه کمکم کنه.

سری تکون دادم که گوشی و کنار گوشش قرار داد و منتظر به دیوار تکیه زد.

بعد از مدت کوتاهی انگار اون فرد جواب داد که آرمین تند گفت

_سلام!…..فکر نمی کردم اینقدر از شنیدن صدام جا بخوری…..بیخیال امیر زنگ نزدم تا درمورد اتفاقات گذشته حرف بزنم…..الان واقعا به کمکت نیاز دارم…..موضوع یه دشمن مشترکه، کسی که توهم ازش زخم خوردی و سخت در تلاشی تا ازش انتقام بگیری…درست مثل من!

اصلا سر از حرفاش در نمیاوردم.

حتی نمی دونستم این امیر کیه؟

#لیلی

* * * * *

چمدون بزرگی و مقابلم قرار داد که بهت زده نگاهش کردم و گفتم

_این برای چیه دیگه! می خوای جایی بری؟

لبخند محوی زد و گفت

_قراره باهم دیگه یه جایی بریم.

یه تای ابروم و بالا انداختم و پرسیدم

_کجا؟

خیلی ریلکس روی تخت ولو شد و جواب داد

_ایران.

چشمام گرد شد!

اگه بهم می گفت داریم میریم آفریقا اینقدر تعجب نمی کردم…

با دیدن قیافه متعجبم لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت

_چیه؟ چرا اینقدر تعجب کردی!

_می دونی اگه برگردی ایران قطعا دستیگر میشی؟

خونسرد سرش و تکون داد و گفت

_نگران نباش عزیزم…کسی جز پلیس کوچولو خودم نمی تونه من و گیر بندازه.

دست به سینه ایستادم و با غیظ گفتم

_اتفاقا اصلا نگرانت نیستم…اگه تو دستگیر بشی در حدی خوشحال میشم که انگار دنیا رو بهم دادن.

آغوشش و برام باز کرد و لب زد

_دلت میاد شوهرت و پشت میله های زندون ببینی!

پوزخند زدم.

_تو اینقدر جرایمت سنگینه که میله های زندون هم کفاف نمی کنن…قطعا اعدام میشی.

نفس عمیقی کشید و گفت

_چیزی توی این دنیا نیست که من ازش بترسم…حتی مرگ توسط اون طناب…الانم بدو بیا بگیر بخواب که فردا کلی کار داریم.

با تردید نگاهی به آغوشش انداختم.

آروم به سمت تخت رفتم و با کمی فاصله ازش روی تخت دراز کشیدم که تند اون فاصله رو از بین برد و دستاش و دور کمرم حلقه کرد.

کلافه بازدمم و بیرون فرستادم و غریدم

_الان از خدا فقط یه کاناپه می خوام تا راحت بدون تو بتونم روش بخوابم.

سرش و توی گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید که لرزش خفیفی به تنم افتاد.

_یه روزی می رسه که آغوش من و با دنیا عوض نمی کنی ملکه ی من!

#لیلی

پوزخند تلخی زدم و توی دلم گفتم

_مطمئن باش هیچ وقت همچین اتفاقی نمیوفته!

* * * * *

نفس عمیقی کشیدم و ناباور چشمام و باز و بسته کردم.

هنوزم باورش برام سخت بود که به ایران برگشته بودم!

انگار برگشتنم به ایران مثل یه رویا دست نیافتنی بود.

نمی دونم امیر با چه قصدی برگشت اما مطمئن بودم که بزرگ ترین اشتباهش و انجام داده.

اینجا با پرونده سنگینی که داره حتما گیر میوفته…

دستی به شالم کشیدم و نگاهم و به امیر که محتاطانه من رو زیره نظر گرفته بود دوختم.

کاش میشد می فهمیدم توی اون سرش چی می گذره!

آخه با چه نقشه ای به ایران اومده؟

کسی از ته ذهنم بهم تلنگر زد

_به تو چه لیلی؟ اتفاقا برای تو خیلی هم خوب شد…با این اشتباهش هم اون راحت گیر میوفته و هم تو نجات پیدا می کنی.

به سمتش رفتم و کنارش روی صندلی نشستم.

موشکافانه پرسیدم

_منتظر کسی هستی؟

با حرفی که زد رسما وا رفتم

_آره…آرمین قراره بیاد دنبالمون.

متعجب لب زدم

_آرمییییییین؟

برای تائید حرف من فقط سرش و تکون داد.

با حرص دستام و مشت کردم و روم و ازش گرفتم.

یعنی تموم مدت آرمین می دونست من پیش امیرم و هیچ اقدامی نکرد؟

حتی به آرش هم چیزی نگفت؟!

این بشر چه قدر سنگدل بودش…!

#لیلی

من تموم امیدم به آرمین بود.

فکر می کردم کمکم می کنه تا از دست امیر خلاص بشم!

اما مثل اینکه سخت در اشتباه بودم.

روی آرمین نمیشه هیچ حسابی باز کرد.

انگار ذهن خوانی بلند بود چون تهدید آمیز گفت

_فکر اینکه بتونی من و بپیچونی از کلت بیرون کن لیلی…تو قانونا زن منی چه توی ایران چه توی هر کشور دیگه.

رسما آب پاکی و ریخت روی دستم.

داشت می گفت که هیچ غلطی نمی تونم بکنم و باید با این وضعیت کنار بیام.

اما من امکان نداشت که تسلیمش بشم.

اون هنوز من و نشناخته…

من لیلی ام…هیچ وقت عقب نمی کشم.

نگاهم و به سمتش سوق دادم و گفتم

_یه سوال ازت دارم.

یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت

_بپرس!

_برای چی اومدی ایران؟ اینبار دیگه چه نقشه ای داری؟

از اون لبخندای مطمئن و خونسردش تحویلم داد و به شونش اشاره کرد.

_اومدم کسی رو که این بلا رو سرم آورد ادب کنم.

_این موضوع چه ربطی به آرمین داره؟ با اون شناختی که من از آرمین دارم مطمئنم قدم در راهی که برای خودش هیچ منفعتی نداره نمیزاره!

خیره نگاهم کرد و گفت

_درست فهمیدی! همون حروم زاده ای که اونروز توی پارک جنگلی من و غافلگیر کرد دختره آرمین و دزدیده.

با صدایی که به خاطر نفس حبس شده ام به زور در میومد، به سختی لب زدم

_دخترش؟

_اره.

دهن باز کردم تا بپرسم اون فرد کیه که از دور متوجه آرمین شدم که با قیافه برزخی داشتم به سمت ما میومد.

زنش هم کنارش بود.

لب های خشکم و تر کردم و گفتم

_اومدش.

و بعد از روی صندلی بلند شدم.

کمی که نزدیک تر اومد متوجه من شد و متعجب بهم زل زد.

یعنی انتظار نداشت من و اینجا؛ اونم کناره امیر ببینه…؟!

#لیلی

رو به روی من ایستادن که تازه امیر به خودش زحمت داد و از روی صندلی بلند شد.

هر سه نفر ما به دلایل خاصی متعجب به هم زل زده بودیم اما تنها کسی که کوچک ترین حیرتی در نگاهش وجود نداشت امیر بود.

مثل همیشه خونسرد…با یه پوزخند گوشه لبش!

آرمین بالاخره به خودش اومد و به من اشاره کرد و عصبی از امیر پرسید

_این اینجا چیکار می کنه؟

دستش و دور کمرم حلقه کرد و گفت

_پیش شوهرش دیگه…مگه باید کجا باشه!

به وضوح میشد متوجه صورت قرمز شده و رگ های برجسته از خشم آرمین شد.

حتی هانا هم از این عصبانیت آرمین ترسید و وحشت زده نگاهش کرد.

آرمین نگاه سرزنش آمیزش و به من دوخت و با تشر گفت

_باز تو خودسر چه غلطی کردی؟

به جای من امیر جواب داد

_تو بهتره سرت تو کاره خودت باشه، لیلی زن قانونی منه…اگه می خوای کمکت کنم تا دخترت و از دست اون سگ پیر نجات بدی بهتره کمتر توی کارای من سرک بکشی.

آرمین با حرص دستاش و مشت کرد و چیزی نگفت.

مشخص بود بدجور کارش پیشه امیر گیره که سخت جلوی خودش رو گرفته  تا از کوره در نره.

نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه جو بین شون و عوض کنم پرسیدم

_کاره کیه آرمین؟ کی دخترت و دزدیده!

با نفرت لب زد

_شاهرخ.

شاهرخ؟

اسمش خیلی برام آشنا بود.

کمی فکر کردم تا بالاخره به خاطر آوردم کیه!

اونم مثل امیر توی کاره قاچاق دخترای بیچارس…

پس اگه شاهرخ کسیه که دختره آرمین و دزدیده یعنی همون فردیه که قصد داشت اونروز توی پارک جنگلی امیرو بکشه!

هه…مثل اینکه با آرمین و امیر بدجور خصومت داره.

دلیل خصومتش با امیرو درک می کردم…شاید به خاطر رقابت بود.

اما با آرمین چرا دیگه؟

  

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن