رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت سی و سه

 

#هانا

********************

دو روزی میشد که خبری از آرمین نبود.

مثل دفعه قبل انگار آب شده بود رفته بود داخل زمین…!

بدون هیچ سرنخ یا نشونه ای…

دیگه رسما داشتم از نگرانی و اضطراب میمردم.

همش ترس این رو داشتم که مبادا بلایی سرش بیاد.

حال و روز آیلا هم حتی بدتر از من بودش.

دل و دمغ هیچ کاری رو نداشت و همش توی خودش بود.

کلافه از افکار آشفتم فاصله گرفتم و خواستم به سمت آشپزخونه برم تا برای ناهار چیزی درست کنم که صدای زنگ خونه مانعم شد.

خوشحال و ذوق زده با فکر اینکه آرمین پشت دره به سمت در دویدم و درو باز کردم.

اما با دیدن میلاد تموم ذوقم از بین رفت.

با اخم نگاهش کردم و گفتم:

_چی می خوای میلاد…؟!

دلخور گفت:

_این دیگه چه طرز برخورد هانا…!

اصلا حوصله بحث نداشتم برای همین سرد جواب دادم:

_میلاد من اصلا حوصله و اعصاب ندارم…اگه میشه زودتر کارت رو بگو.

لبخند تلخی زد و زمزمه کرد:

_اگه بگم یه رد و نشونی از آرمین پیدا کردم اعصابت میاد سره جاش…؟

هیجان زده گفتم:

_واقعا…؟پیداش کردی…؟

جواب سوالم رو نداد و پرسید:

_می تونم بیام تو…؟

تند از جلوی در کنار رفتم و گفتم:

_آره…بیا تو.

قدمی داخل خونه گذاشت که پشت سرش درو بستم و گفتم:

_خب…بگو…!

موشکافانه نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن آیلا که روی کاناپه نشسته بود و داشت کارتون میدید اروم نزدیک گوشم پچ زد:

_جلوی آیلا نمی تونم چیزی بگم…نمی خوام درمورد آرمین بفهمه و ناراحت بشه…بریم توی اتاق حرف بزنیم.

سری تکون دادم و گفتم:

_باشه باشه.

و بعد تند به سمت اتاق رفتم که میلاد هم پشت سرم به راه افتاد.

زودتر از میلاد وارد اتاق و به دیوار تکیه زدم.

میلاد هم وارد اتاق شد و پشت سرش درو بست.

منتظر بهش زل زدم و گفتم:

_میلاد حرف بزن…آرمین کجاست…؟

بی توجه به سوالم نگاهی به تخت انداخت و با حسرت لب زد:

_فکر می کردم مال من میشی هانا…!

در حالی که چسپیده بود بهم داشت لبشو میذاشت رو لبم خودم کنار گرفتم

#هانا

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و گفتم:

_میلاد توروخدا حرف بزن…آرمین کجاست…؟حالش خوبه…؟!

بازم توجهی به حرفام نکرد و ادامه داد:

_فکر می کردم آرمین رو فراموش می کنی و دوتایی همراه با آیلا یه زندگی جدید می سازیم…یه زندگی که همیشه با تو آرزوش رو داشتم.

آشفته دستی میون موهام کشیدم و گفتم:

_لطفا تمومش کن میلاد…الان چیزی که مهمه سلامت آرمین…! شاید الان جونش در خطر باشه،پس لطفا هر چیزی رو که می دونی زودتر به من بگو.

انگار اصلا حرفام رو نمی شنید و کاملا کر شده بود…!

صداشو بالا برد و تقریبا داد زد:

_می دونی چه قدر در حسرت داشتنت سوختم هانا…؟می دونی چه قدر دوستت داشتم و دارم…! می دونی یا نه…؟!

عصبی غریدم:

_مثل اینکه تو چیزی برای گفتن نداری…الکی امید وار بودم…! حالا برو از خونه ی من بیرون.

و بعد به سمت دره اتاق قدم برداشتم تا بیرون برم که ناگهان محکم دستام رو گرفت.

ترسیده به چشمای ملتهب و به خون نشستش نگاه کردم که توی صورتم غرید:

_حالا به زور به دستت میارم…به زور…!

و بعد روی تخت پرتم کرد و دره اتاق رو قفل کرد.

خواستم از روی تخت بلند بشم و از دستش فرار کنم که این اجازه رو بهم نداد و روم خیمه زد.

ترسیده گفتم:

_چیکار می کنی میلاد…؟ دیوونه شدی…!

دستشو به سمت لباسم سوق داد و غرید:

_آره…دیوونه شدم…تو دیوونم کردی.

لباسمو توی تنم جر داد که با انزجار نالیدم:

_تورو خدا تمومش کن میلاد…تورو خدا…خواهش می کنم زجرم نده…آخه لعنتی من به تو اعتماد داشتم چرا داری همچین کاری با من می کنی…!

#هانا

بی توجه به التماس های من، با لحن اغواکننده ای نزدیک گوشم پچ زد:

_با من همراهی کن هانا…همراهی کن تا برای همیشه مال من بشی.

با انزجار چهرم رو جمع کردم.

خدایا خودت کمکم کن…

دستامو روی تخته سینش گذاشتم و محکم به عقب هلش دادم اما حتی یه میلی متر هم تکون نخورد.

ملتمسانه گفتم:

_خدا لعنتت کنه میلاد…خدا لعنتت کنه…تو داری با این کارت رسما منو می کشی.

سرشو نزدیک صورتم آورد و خواست لب هام رو نشونه بگیره که صدای آیلا مانعش شد:

_مامان…مامان…!

نگاهم به سمت در چرخید.

دوباره صدای آیلا بلند شد:

_مامان…درو باز کن.

ترسیده به میلاد زل زدم و گفتم:

_میلاد ببین…! آیلا ترسیده…تورو به اون خدایی که می پرستی تمومش کن…تو اینجوری نمی تونی منو به دست بیاری،فقط بدتر داری یه کاری می کنی که ازت متنفر بشم و حرمت های بین مون شکسته بشه.

تند گفت:

_من عقب نمی کشم هانا…اینبار عقب نمی کشم…به هر طریقی که مونده تورو برای خودم می کنم و نمیزارم اون عوضی ازم بگیرتت.

و بعد سرشو توی گودی گردنم فرو برد و بوسه ریزی نشوند که به یکباره حالم بد شد.

حس خیانت به آرمین داشت دیوونم می کرد و از طرفی هم نگران آیلا بودم که داشت پشت در پر پر می زد.

نفس عمیقی کشیدم و خواستم پسش بزنم اما نتونستم و چشمام سیاهی رفت.

دوباره همون حس…

دوباره همون حالت اومد سراغم…

بی رمق دست و پام شل شد و بعد بیهوشی مطلق و دیگه چیزی نفهمیدم…

#هانا

************************

با صدای جیغ و داد آیلا آروم لای چشمام رو باز کردم.

چندین بار متعدد پلک زدم تا دیدم کمی واضح تر شد.

برای چند لحظه گیج به اطرافم زل زده بودم و چیزی به یاد نمیاوردم.

با بلند شدن صدای داد میلاد به خودم اومدم و ترسیده توی جام نشستم.

خواستم از تخت پایین برم که تازه متوجه وضعیتم شدم…!

کاملا برهنه روی تخت افتاده بودم.

خدایا…

آخه من…

اونم توی این وضعیت…!

ناگهان با یاد آوری میلاد و قصدی که داشت ناخوداگاه چشمام پره از اشک شد.

یعنی بهم تجاوز کرده بود…!

اون هم در شرایطی که کاملا بیهوش بودم…؟

با بغض به چشمای اشکیم دستی کشیدم و از تخت پایین اومدم.

از خودم متنفر بودم.

از میلاد متنفر بودم.

هانای احمق…اخه چه طور تونستی بهش اعتماد کنی…!

با بلند شدن صدای جیغ آیلا وحشت زده به سمت در دویدم.

آیلا:مامانمو توی اتاق زندانی کردی…؟

خواستم از اتاق خارج بشم که تازه یادم افتاد چه وضعیت افتضاحی دارم.

تند لباس پوشیدم و سراسیمه از اتاق بیرون رفتم.

با باز شدن دره اتاق توسط من،نگاه میلاد و آیلا که توی سالن ایستاده بودن به سمت من چرخید.

آیلا با دیدنم،تند به سمتم پرید و خودشو توی بغلم انداخت و گفت:

_مامان جونم…!

آیلا در آغوش گرفتم و با نفرت به میلاد زل زدم.

متوجه نگاه به خون نشستم شد و خواست چیزی بگه که عصبی غریدم:

_گمشو از خونه من بیرون.

میلاد:هانا…مــ…

داد زدم:

_گمشو بیررررررررررررون…ازت متنفرم…متنفر.

قدمی به سمتم برداشت که آیلا پس زدم و مجسمه سنگی از روی میز برداشتم و مثل دیوونه ها صدامو بالا بردم:

_میلاد به قران اگه نری اول تورو می کشم بعد خودمو….گمشو بیرون.

وقتی دید مثل دیوونه ها جوش آوردم و قاطی کردم به سمت در رفت و از خونه خارج شد.

با رفتنش،روی زمین ولو شدم و زدم زیره گریه.

از ته دل گریه می کردم.

آخه چه قدر تو بدبختی هانا…

چه قدر…!

هانا

آیلا به سمتم اومد و با اون دستای کوچیکش اشکامو پاک کرد و گفت:

_مامانی چرا داری گریه می کنی…؟

بینیمو بالا کشیدم و گفتم:

_چیزی نیست عزیزم…فقط با بابا میلاد بحثم شد همین…!

لباشو کج کرد و گفت:

_بابا میلاد اذیتت کرد…؟

دستی به چشمام کشیدم و چیزی نگفتم که ادامه داد:

_وقتی آرمین جون برگشت بهش میگم که اذیتت کرده.

تند گفتم:

_نه نه…آیلا عزیزم اگه آرمین برگشت اصلا چیزی بهش نگو باشه…؟

************************

لیلی

با اینکه می دونستم زندس اما بازم از دیدنش حیرت کردم.

ناباور چندین بار پلک زدم که با خونسردی به سمتم اومد و مقابلم ایستاد.

برعکس من که چه قدر توی این مدت لاغر شده بودم اون ورزیده تر از قبلش شده بود…!

نگاهی به سرتا پام انداخت و بعد پوزخندی زد و گفت:

_میبینم که دست و پات هنوز سره جاشه ملکه ی من!

با این حرفش تازه به خودم اومدم و با نفرت نگاهش کردم.

پوزخندش پر رنگ تر از قبل شد و با همون خونسردی ادامه داد:

_فکر نمی کردی خودم شخصا برای بدرقت بیام نه؟!

با حرص دندونامو روی هم فشردم و غریدم:

_اومدی اینجا تا با دستای خودم بکشمت!

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن