رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت سی و نه

 

در رو باز کردم بدون اینکه جوابشو بدم از اتاق بیرون رفتم من حتی دیدن خانواده ام نرفته بودم چون هنوز نمیدونستم با خودم چند چندم .

نمیدونستم چه کاری درسته چه کاری غلط.

نرفته بودم دیدن لاله چون میدونستم لاله امیرو دوستداره و براش اینکه من الان زن امیرم خیلی سخته..

امیر با تمام زندگی بازی کرده بود.

 وقتی که پیش هانا و آرمین برگشتم هانا کنار  سرش روی شونه ی ارمین گذاشت بود دلم برای این دو نفر میسوخت هیچ کسی اندازه من امیر نمیشناخت.

 آرمین از کنار هانا بلند شد برای حرف زدن باآش رفت به سمت اتاق.

 این بار من کنار هانا نشستم سعی کردم کمی آرومش کنم پرسیدم:

 آیلا رو کجا گذاشتی؟.

 لبخند کم جونی زد وجواب داد:

 _پیش مهرداداینا.

 میدونستی مهرداد وهم تهدید کرده؟

 عکس ترانه و ترنم برای مهرداد فرستاده اونارم تهدیدکرده!

 خدایا همه را تهدید کرده بود  بازی را با همه شروع کرده بود…

 یعنی چه نقشه ای تو سرش داشت؟

 به هانا گفتم من باید برم بیرون…

  با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

_ کجا داری میری؟

 گفتم یه کار کوچیک دارم باید انجامش بدم زود برمیگردم از کنار در که از روی رخت آویز مانتونو برداشتم و زدم از خونه  بیرون.

نگاهی به شماره انداختم  زنگ زدم 

منتظر شدم تا جواب بده فکر نمی کردم روشن باشه اما بر خلاف انتظارم صدای بوق توی گوش من نشست…

#لیلی

زیاد طول کشید اما بالاخره دوباره صداش توی گوشم پیچید همون صدای و گیرا و بم …

قبل از اینکه من می خوام حرف بزنم اون شروع کرد به حرف زدن 

_سلام ملکه ی من فکر نمیکردم انقدر زود دلت برام تنگ بشه !

با کنایه رو بهش گفتم نمی ترسی با این خط رد تو بزنند فکر نمی کردم اینقدر تو این کار را ناشی باشی ؟

تک خنده ای کرد و گفت:

_ خانوم خوشگلم به این چیزا فکر نکن امیرو دست کم نگیر میدونم چه کاری باید بکنم چه کاری نباید بکنم .

میدونستم جز خودت هیچ کس دیگه ای به این شماره زنگ نمیزنه مگه نکه دقیقا همین کارو کردی؟

 از اینکه اینقدر راحت می تونستم دستمو بخونه کلافه بودم. نمیدونستم چیکار باید بکنم سریع از کوچه دور شدم و توی خیابون اصلی شروع کردم به قدم زدن .

چیزی سر کشید سر که شک نداشتم مشروبه.

 بد با صدای ارومتری گفت:

_ سرتا پا گوشم خانومم حرفتو بزن.

 از این کلماتی که در موردم استفاده می کرد حالم بهم میخورد.

این که هر لحظه تکرار می‌کردو تاکید می‌کرد که من زنشم عصبیم میکرد.

 عصبی لبمو جوییدم  و گفتم:

 کاری به کار آرمین و هانا نداشته باش اونا فقط دنبال دخترشون بودن.

 که شاهرخ مرد برای این بود که کم مونده بود آرمین رو بکشه هانا ندونم کاری کرد درست ولی اون یکی مثل من نیست یکی مثل تو آرمین هم نیست یه دختر معمولیه نمیدونه تو این شرایط باید چه کاری انجام بده خواهش می کنم از اونا بگذر .

شاهرخ بالاخره باید میمرد و مرد چه فرقی میکنه تو میکشتیش یا یه نفر دیگه؟

 امیر با صدای بلند خندید و گفت:

_ بازم عشق من مهربونیش گل کرده داره نگرانی می کنه برای بقیه انگار گذشته داره برامون تکرار میشه مگه نه ؟

از تکرار گذشته می‌ترسیدم  اما الان دلم می خواست فقط پای آرمین و هانا و آرش  از این بازی بیرون بکشم.

خوب میدونستم بیشتر عصبانیت امیر بخاطر منه نه مردن شاهرخ.

 دوباره به حرف اومد 

_اینکه من اون دو نفر رو ببخشم و گذشتم کنم که نمیبخشم اما تصور کنی که بخشیدم تو چی؟ آرش چی؟ ریختن تو با آرش روی هم چی؟ فکر می کنی من از این می گذرم کاملاً در اشتباهی!

میدونستم اهل معامله است پس باید از راهش جلو میرفتم .

چی میخوای اینو بهم بگو ؟

دوباره دنبال معامله‌ای ؟

میتونستم صورت برنده شو حتی از پشت گوشی تصور کنم.

_ بیا پیشم لیلی بیا پیشم.

 میتونیم یه معامله خوب بکنیم اما این بار فقط  جون یه نفر نیست جون چند نفره که باید پاش معامله بشه میفهمی که چی میگم ؟

فهمیدم منظورش چیه و چی میخوا بهم بگه.

 درد اون من بودم نه آرش ؛ هانا و آرمین، نه مهرداد و ترانه ….

زندگیه همه ی این ادما به این معامله بستگی داشت پس نمی‌شد ردش کرد.

بهش گفتم:

 آدرس بفرست میام پیشت اما اون نچ نچی  کرد گفت :

_توآدرس بده میفرستم بیان دنبالت ملکه یی

#هانا

آیلا توی بغلم بود و به حرفای مهرداد و آرمین گوش میدادم.

این همه ادم جمع شده بودیم تا یه راهی برای خلاصی از دست امیر پیدا کنیم اما چون جایی که توش اقامت داشت و نمیشد فهمید همه گیر کرده بودن.

با زنگ گوشی آرمین صحبتاشون قطع شد و آرمین جواب داد

_چیشده؟

یعنی چی لیلی برنگشته؟

_نکنه رفته پیش خانواده اش؟

باشه بیا اینجا مهردادم اینجاس منتظریم.

چیشده آرمین؟

لیلی طوریش شده؟

آرمین عصبی گوشی روی مبل پرت کرد  و گفت:

_ واقعا تو این گیر و دار فقط گم شدن لیلی و کم داشتیم 

نگران دخترم به خودم بیشتر فشار دادم و پرسیدم: 

یعنی چی شده ؟

_از دیروز که رفته برنگشته.

 پیش خانوادش هم نیست .

ارشمی ترسه خیلی نگرانه احتمالاً کار امیره.

 ترسیده آب دهن و پایین فرستادم آرمین از جاش بلند شد و جعبه  سیگارش رو برداشت یکیش روشن کرد .

مهرداد کلافه تر از آرمین بود میدونستم اونم به خاطر ترانه و ترنم خیلی نگران اما به روی خودش نمی آورد.

 از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت:

_ اولین باره که توی همچین مخمصه ای گیر افتادیم .

فکرشم نمیکردم بتونه اینقدر راحت خودشو توی ایران پنهان کنه!

 اینجا قلمرو اوت نیست اما خوب از پسش بر اومده و این برای من جای تعجب داره؟

 باید بگردیم و پیدا کنیم کسی که رابطشه؛ کسی که اینجا کاراشو  انجام میده.

 از حرف هاشون سر در نمی آوردم هر کاری که میخواستن بکنن فقط دختر من باید سالم و سلامت میبود.

 با اومدن آرش سه تایی  تو اتاق رفتن  در رو قفل کردن و شروع کردن  به بحث کردن.

نمیدونستم باید چیکار کنم دلم فقط یه زندگی آروم می خواست که این روزا از من دریغ شده بود.

 بعد از این که آرش و مهرداد از خونه ما رفتن آرمین کنارم نشست دستمو تو دستش گرفت و گفت:

_ دلم میخواست بعد از اینکه سه تایی با هم دوباره زندگیمونو شروع کردیم یه زندگی آروم و پر از آرامش داشته باشیم اما انگار قرار نیست به این زودی ها به دست بیاد این ارامش.

سرم روی شونه اش گذاشتم و گفتم فقط مواظب دخترم باش آرمین باشه؟

 دستشو زیر زانوم انداخت منو از روی زمین بلند کرد بیشتر بهش چسبیدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم.

 به سمت اتاق خوابمون رفت  درو باز کردم منو به سمت تخت برد و روش گذاشت.

 به طرف در برگشت و درو بست و قفل کرد .

با خنده  تی شرتش و در اورد و گفت:

_از دست دخترک فضول مون باید در  و قفل کنم تا یه موقع نیاد وسط عشق و حالم .

 کم پدرم را در نیاورده تو این مدت پدرسوخته…

 میون این همه نگرانی خندیدم و به سمت من اومد روم خم شد.

 روی پیشونیم بوسید و بعد  لبش و روی لبم گذاشت اروم شروع کرد به بوسیدنم

 دستش به سمت لباسم که رفت  دستم روی دستش گذاشتم و گفتم:

 به نظرت الان وقتشه؟ وقت این کار توی این اوضاع شلم‌شوربا؟

 نگرانیمو از چشمام  میخوند دوباره لبامو بوسید و گفت:

_ همیشه وقتشه حتی توی  نگرانی..

 تو که منو میشناسی از پس هر مشکلی بر میام  و حلش می کنم…

 الان فقط باید آرومم کنی  خوشگله…

وظیفه قدیمیت که یادت نرفته؟

 باتشر روی بازوش محکم کوبیدم و گفتم :

باز شروع کردی چه وظیفه ای آرمین؟

خندید و پیشونیش و به میشونیم چسبوند…

وظیفه اروم کردن یه ادم وحشی مثل من خانم کوچولو…

 چشمامو بستم  وخودم به دستش سپردم  شاید به این آرامشی که قرار بود با هم همین الان را تجربه اش کنین نیاز داشتم‌…

  

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن