رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت سی و پنج

#هانا

نفسم بند اومد و با چشمای گرد شده نگاهش کردم.

این دیگه کی بود!

دهن باز کردم تا با عصبانیت چندتا فوش نثارش کنم که آرمین این زحمت و کشید و با غیظ به سمتش رفت و کنترل و از دستش گرفت.

کلافه TV خاموش کرد و غرید

_جون بچه ی من مهمتره یا این فیلمه کوفتی؟ اگه بلایی سره دخترم بیاد من از چشم تو میبینم امیر!

فکر کردم الانه که بین شون یه دعوای حسابی پیش بیاد اما دیدم نخیر این امیر خیلی خونسرد تر از این حرفاس!

ریلکس از روی مبل بلند شد و گفت

_فردا شب شاهرخ توی یکی از عمارتاش که خارج از شهره یه مهمونی گرفته…فردا بهترین فرصته تا هم تو دخترت و پس بگیری و هم من برای همیشه ساکتش کنم.

آرمین عصبی چنگی میون موهاش زد و پرسید

_از کجا معلوم فردا شب؛ دخترم توی اون عمارت باشه؟ شاید یه جای دیگه نگهش داشته!

امیر با اعتماد به نفس زمزمه کرد

_رابطم گفت دیده یه دخترو به اون عمارت برده…بقیه عمارتاش تحت نظره پس همچین ریسکی نمی کنه و اون بچه رو جایی که زیره نظره و لو رفته نمی بره.

فکره همه جاش و کرده بود…

این بشر واقعا یه خلافکار واقعی بودش…

#لیلی

* * * * *

زیرچشمی آرمین و زیر نظر داشتم.

منتظر بودم تا یه موقعیت پیش بیاد و تنها بشه.

می خواستم درمورد آرش ازش بپرسم.

بالاخره از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت که تند دنبالش رفتم.

خداروشکر امیر توی باغ بود و این بهترین فرصت بودش تا با آرمین حرف بزنم.

#لیلی

هنوز پاش و داخل آشپزخونه نذاشته بود که من پشت سرش سبز شدم.

به سمتم برگشت و با اخم نگاهم کرد.

_چیه؟

مونده بودم چه طوری حرف آرش و پیش بکشم!

سرم و پایین انداختم و در حالی که داشتم با انگشتام بازی می کردم گفتم

_اممممم…آ…آرش…خوبه؟

به دیوار آشپزخونه تکیه زد و گفت

_آره…سوال بعدی؟

دلم می خواست از دست این آرمین خون گریه کنم.

کلافه نگاهم و به چشماش دوختم و بی مقدمه رفتم سره اصل مطلب.

_چرا نیومد دنبالم؟ می دونست ناپدید شدم اما چرا هیچ اقدامی نکرد!؟

بی رحمانه جواب داد

_بیاد دنبال یه زن شوهر دار؟

دست هام مشت شد و لب هام لرزید

_تو که بهتر از هرکس دیگه ای می دونی که من مجبور شدم…اون تهدیدم کرد.

پوزخندی زد و گفت

_هر موقع امیر تهدیدت می کنه تو هم فوری میری زنش میشی! اگه یه درصد آرش برات مهم بود همچین غلطی نمی کردی…دیگه اسم آرش و نیار لیلی به کل فراموشش کن.

خواست از کنارم بگذره و از آشپزخونه بیرون بره که بازوش و گرفتم.

عصبی نگاهی به دستم که روی بازوش قرار داشت انداخت؛ اما من از این نگاهاش اصلا نمی ترسیدم.

با بغض نالیدم

_به خدا مجبور بودم آرمین…اگه جون لاله وسط نبود هیـ…

حرفم با کشید شدن بازوش قطع شد.

_یه حرفی بزن که برام تازگی داشته باشه.

چشمام پر از اشک شد.

حتی آرمین هم نمی خواست کمکم کنه.

نگاهم و ازش گرفتم و دیگه چیزی نگفتم که از آشپزخونه بیرون رفت.

نه آرمین…نه آرش…نه خانوادم!

دیگه هیچکس و نداشتم.

فکر نمی کردم یه روز تا این اندازه احساس بدبختی و تنهایی کنم.

دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم و به سمت طبقه بالا رفتم.

حالا که تنها بودم خودم باید یه کاری می کردم!

#لیلی

وارد یکی از اتاقا شدم و روی تخت چمبرک زدم.

یه احساس پوچی و سردرگمی داشتم.

انگار خودم و گم کرده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم!

همه ترکم کرده بودن…همه پشتم و خالی کرده بودن…

و برای اولین بار واقعا نگران آینده نامعلومم شده بودم.

روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.

توی حال و هوای خودم بودم و سعی می کردم به افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم خطور می کردن توجهی نکنم که همون لحظه دره اتاق باز شد.

می دونستم کیه برای همین نگاهم و حتی میلی متری تغییر ندادم.

کنارم روی تخت نشست و نگران پرسید

_خوبی لیلی؟

پوزخند تلخی زدم.

_اره خوبم! اشکام و ریختم، غصه هام و خوردم، نبودن های اطرافیانم و شمردم و حالا خالیم…خالی از هر احساسی، خشم، نفرت و حتی عشق!

مات و مبهوت بهم زل زد.

لابد الان فکر می کنه دیوونه شدم!

هرچند با دیوونگی فاصله ی اندکی داشتم.

نزدیک تر اومد و دستش و زیر چونم قرار داد و وادارم کرد توی چشماش زل بزنم.

همین که نگاهم به اون چشمای عسلی رنگش افتاد، دیگه هیچ حسی درونم جون نگرفت…حتی دیگه از اون نفرتی که نسبت بهش داشتم خبری نبود!

توی جام نشستم که رفته رفته لب هام و نشون گرفت و صورتش و جلو آورد و عمیق بوسید.

نمی دونم چرا اینبار می خواستم همراهیش کنم…شاید چون قصد داشتم حرصم از آرمین و آرش و با این رابطه خالی کنم.

دستم و بین موهاش بردم و منم لب هاش و بوسیدم.

دستم به سمت دکمه های پیراهش رفت و تند تند بازشون کردم.

با هر حرکت من حریص تر میشد!

#هانا

* * * * *

گوشه تاریکی از باغ ماشین و پارک کرد که لیلی و امیر پیاده شدن.

خواستم منم دستگیره بکشم و از ماشین پایین بیام که محکم مچ دستم و گرفت و قفل مرکزی و زد.

متعجب به سمتش برگشتم که جدی گفت

_تو همین جا توی ماشین میمونی.

تقریبا داد زدم

_چیییییییییی! نه نه منم دنبالت میام.

یه جوری با غیظ نگاهم کرد که رسما از ترس دستشویی لازم شدم.

_سگم نکن هانا…وقتی میگم همین جا بمون به حرفم گوش کن! اینجوری خیالم راحت تره نمی خوام دوتا نگرانی داشته باشم.

دهن باز کردم تا چیزی بگم اما پشیمون شدم.

هرکاری هم که می کردم من و دنبال خودش نمیبرد.

ناچارا سری تکون دادم و نگران زمزمه کردم

_مراقب خودت باش.

لبخند تلخی زد و خم شد و پیشونیم و بوسید.

از ماشین پایین اومد و خواست درو ببنده اما لحظه اخر به سمتم برگشت و گفت

_من بهت بزرگ ترین پشیمونی زندگیم و میگم! من گذاشتم عشقم بره…اما دیگه این اشتباه و تکرار نمی کنم…امشب برای همیشه بزرگ ترین دشمنم و به خاک سیاه می شونم تا دیگه نتونه برامون دردسری درست کنه.

مضطربانه زمزمه کردم

_فقط خیلی مراقب باش.

چیزی نگفت و دره ماشین و بست و به سمت لیلی و امیر قدم برداشت.

خداروشکر درو قفل نکرد.

حتما وقتی شاهرخ آرمین و امیر و ببینه حسابی شاخ در میاره…فقط خداکنه آیلا توی همین عمارت باشه.

مدتی منتظر نشستم اما نتونستم حریف دلم و افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم غلبه می کردن بشم.

ظهر دیدم که امیر یه اسلحه داخل داشتبورد قرار داد برای همین با دستای لرزون داشتبورد ماشین و باز کردم و اسلحه ای که داخلش قرار داشت و بیرون آوردم.

نمی تونستم همین جوری اینجا منتظر بشینم…باید یه کاری می کردم

#هانا

اسلحه رو داخل لباسم پنهان کردم و از ماشین پایین اومدم.

یک راست به سمت دره ورودی عمارت قدم برداشتم.

برام مهم نبود که لباسام به شدت ساده و شاید جلب توجه کنه.

من اون لحظه فقط به تنها چیزی که اهمیت میدادم نجات آیلا بودش.

حتی توی این راه حاضر بودم هر کسی رو که جلوم سبز میشه بکشم!

خوشبختانه نگهبانی که کناره دره ورودی ایستاده بود داشت با تلفن حرف می زد و متوجه من نشد.

از این فرصت استفاده کردم و سریع داخل رفتم.

با اولین قدمی که داخل سالن گذاشتم حجم بوی دود و الکلی بود که وارد ریه هام شد.

تک سرفه ای کردم و گوشه ای از سالن پنهان شدم.

نباید کسی متوجه حضور من میشد!

حتی آرمین.

چشم چرخوندم و بین جمعیت انبوهی که یا در حال رقص و یا در حال خوش و بش کردن بودن دنبال چهره آشنایی گشتم.

اولین چیزی که نظرم و جلب کرد چهره لیلی بود که کناره امیر روی مبل نشسته بود و داشت باهاش حرف می زد.

اما خبری از آرمین نبودش!

با عصبانیت دستام و مشت کردم و نگاهم و ازشون گرفتم.

پس این دوتا دسته هویج اومده بودن اینجا چیکار؟ مثلا قرار بود به آرمین کمک کنن!

هرچی دنبال آرمین و یا حتی شاهرخ گشتم پیداشون نکردم.

می ترسیدم باهم دیگه درگیر شده باشن.

داشتم کم کم نا امید میشدم و خواستم برم سراغ اون دوتا، که چشمم به راه پله ای افتاد که به طبقه دوم وصل میشد.

شاید آرمین طبقه بالا باشه!

با این فکر تند به سمت راه پله قدم برداشتم و از پله ها بالا رفتم.

طبقه بالا همون طور که حدس می زدم پر بود از اتاق…اتاقایی که از هر کدومش صدای ناله میومد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن