رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت سی و چهار

 

#لیلی

واجب شد که حتما توی یه فرصت مناسب همه چیزو از زیره زبون آرمین بیرون بکشم!

دیگه سوالی نپرسیدم که امیر نگاه سردش و بین هانا و آرمین چرخوند و بعد گفت

_من و لیلی میریم به عمارتم…تو هم اگه دوست داری دست زنت و بگیر و دنبالمون بیا.

و بعد خواست خم بشه تا چمدونش و از کناره صندلی برداره که آرمین محکم مچ دستش و گرفت.

کلافه نگاهش کرد و غرید

_تا تکلیف دختره من مشخص نشه نمیزارم از جلوی چشمام تکون بخوری…همین امروز از طریق رابطتت شاهرخ و برای من پیدا کن!

امیر پوزخندی زد و مچ دستش و از بین انگشتای آرمین بیرون کشید.

هراسان نگاهشون کردم.

هم من و هم هانا ترس این رو داشتیم که مبادا بین این دونفر دعوایی پیش بیاد و وضع و حسابی بدتر کنه.

با عصبانیتی که کمتر از فردی به خونسردی امیر میدیدم گفت

_من و با خودت دشمن نکن آرمین! بخوام می تونم شاهرخ و از سره راهم بردارم بدون اینکه کسی کوچک ترین نشونی از دخترت پیدا کنه.

با تموم شدن جملش، چشمای هانا پر از اشک شد.

معلوم بود خیلی نگران دخترشه…

آروم دستش و روی شونه آرمین قرار داد و با بغض گفت

_وقت داره می گذره…از اون عوضی هر کاری برمیاد آرمین، اگه خیلی دیر بشه و یه کاری نکنیم ممکنه بلایی سره آیلا بیاره…اون حتی به یه بچه بی گناه هم رحم نمی کنه.

امیر ابرویی بالا انداخت و با لحن اغوا کننده ای زمزمه کرد

_حق به خانومته…میای به عمارت من و باهم یه فکری به حال اون حروم زاده می کنیم.

آرمین کلافه نفس عمیقی کشید و ناچارا سری تکون داد.

بیچاره چاره ای جز قبول حرفای امیر نداشت.

به خاطر دخترش مجبور بود هرکاری می تونه انجام بده…

#هانا

* * * * *

به دره اتاق تکیه زدم و غریب نگاهی به اطراف انداختم.

این عمارت با اینکه خیلی بزرگ بود اما حکم قفس رو برام داشت.

دلیلشم فقط به خاطر دوریم از آیلا بود…بیچاره دخترم، الان معلوم نیست چه حالی داره…حتما کلی ترسیده!

بی رمق به سمت تخت رفتم و ساکم و روش قرار دادم.

از ته دل فقط خدا خدا می کردم که این مرد بتونه کمک مون کنه تا زودتر آیلا رو از دست اون لاشخور نجات بدیم.

زیپ ساکم و باز کردم و گوشیم و از داخلش بیرون آوردم.

مهرداد نزدیک به ده بار تماس گرفته بود…حتما نگران بودش!

از موقعی که آیلا دزدیده شده بود باهاش حرف نزده بودم.

خواستم شمارش و بگیرم که همون لحظه دره اتاق باز شد و آرمین با اخمایی درهم فرو رفته داخل اومد.

کلافه به سمت تخت قدم برداشت و بدون هیچ حرفی روش ولو شد.

بیخیال تماس گرفتن با مهرداد شدم و گوشی و داخل ساک پرت کردم.

به طرف آرمین رفتم و بالای سرش ایستادم.

_چی شد آرمین! تونستی شاهرخ و پیدا کنی؟

در حالی که چشماش بسته بود، تلخ جواب داد

_آره.

هیجان زده گفتم

_خب پس چرا گرفتی خوابیدی؟ بلند شو باید بریم آیلا پس بگیریم.

چشماش و باز کرد و عاقل اندر سفیه نگاهم کرد.

با نگاهش تازه به خودم اومدم و فهمیدم چه چرت و پرتی گفتم!

انگار همین جوری کشکی میشد آیلا رو از اون پیره سگ پس گرفت.

اگه با نقشه پیش نمی رفتیم ممکن بود آیلا آسیبی ببینه…

کنارش نشستم و با درموندگی پرسیدم

_می خوای چیکار کنی؟

نفس عمیقی کشید و گفت

_فعلا هیچی…منتظرم تا امیر از طریق رابطش جیک و پوک اون مرتیکه حروم زاده رو دربیاره.

موشکافانه پرسیدم

_میشه به این یارو امیر اعتماد کرد؟

به طرفم برگشت و عمیق نگاهم کرد.

حرفی زد که رسما وا رفتم.

_نه…نمیشه

#هانا

ناباور چندین بار پلک زدم.

به سختی آب دهانم و قورت دادم و گفتم

_آرمین صحبت درمورد جون دخترمونه!…اگه نمیشه به این یارو اعتماد کرد پس چرا ما الان اینجا توی عمارتش هستیم؟

عصبی توی جاش نشست و گفت

_آیلا از هر چیزی توی این دنیا برام با ارزش تره؛ کاری نمی کنم که جونش به خطر بیوفته اما فعلا مجبوریم با امیر راه بیایم…اون تا جایی که منافع خودش وسط باشه کمک مون می کنه تا آیلا رو پیدا کنیم.

چیزی نگفتم که زیر لب غرید

_از طرفی باید یه جوری به لیلی هم کمک کنم، باز دوباره خودش و توی بد دردسری انداخته.

با شیندن اسم لیلی ناخوداگاه اخمام درهم رفت و با غیظ گفتم

_اصلا اون دختره چه ربطی به تو داره؟ مگه امیر شوهرش نیست پس چرا تو دخالت می کنی!

لبخند تلخی زد و آروم گونم و کشید.

_باز تو دوباره حسودیت گل کرد خاله سوسکه؟

دستش و از روی گونم پس زدم و گفتم

_من فکر می کردم توی این چهار سال تو با لیلی ازدواج کردی و زنته اما امروز یه چیزایی بر خلاف تصورم شنیدم.

نگاهش و ازم گرفت و گفت

_این وسط خیلی چیزا هست که تو ازش سر درنمیاری.

درمونده بهش زل زدم و نالیدم

_آره اصلا من از هیچی سردرنمیارم…تو همه چیزو بگو و از این سردرگمی بیرونم بیار.

_فقط در همین حد بدون که امیر آدم فوق العاده خطرناک و بی رحمیه…خطرناک تر از شاهرخ و هر کسی که میشناسی! لیلی بیچارم این وسط قربانیه؛ می خوام اگه بشه با یه تیر دو نشون بزنم و هم لیلی از دست امیر نجات بدم و هم آیلا رو پس بگیرم…اینبار دیگه اشتباه نمی کنم، به محض اینکه اون حروم لقمه رو ببینم می کشمش! پیره سگ با دزدیدن آیلا حکم مرگ خودش و امضا کرد.

وحشت زده گفتم

_داری من و با این حرفات می ترسونی!

دستش و دور کمرم حلقه کرد و در آغوش گرفت.

موهام و از توی صورتم کنار زد و مهربون گفت

_نترس عزیزم…نمیزارم حتی یه تار مو از سره تو و اون وروجک کم بشه.

بینیم و بالا کشیدم و نزدیک گوشش پچ زدم

_اما من بیشتر نگران تو ام!

#هانا

پوزخند زد.

_نگران نباش…من حواسم به خودم هست.

_اتفاقا اصلا نیست، اگه بود که سه بار تا پای مرگ نمی رفتی! دو بارش که فلج شدی یبارم به خاطر مصرف زیاد ایست قبلی کردی.

چشماش و ریز کرد و موشکافانه پرسید

_کی بهت گفت من ایست قبلی کردم؟…آها البته کسی جز اون داداش فوضولت نمی تونه گفته باشه!

سرم و پایین انداختم و لب گزیدم که ادامه داد

_تو فهمیدی من به خاطرت زیاد مصرف کردم و برنگشتی؟ فهمیدی تا پای مرگ رفتم و خودت و بهم نشون ندادی؟

تلخ گفتم

_اون موقع که تو ایست قلبی کردی من توی بخش روانی ها بستری بودم!

با تموم شدن جملم رنگ نگاهش به یک آن تغییر کرد و با اندوه خاصی بهم زل زد.

انگار سخت پشیمون بود اما دیگه این پشیمونی چه فایده ای داشت و چه دردی از من و خودش دوا می کرد؟

هم من و هم اون توی این چهارسال خیلی زخم خوردم و رنج کشیدیم.

من رسما خودم و باختم و توی بیمارستان بستری شدم و آرمین تا پای مرگ رفت و برگشت!

لب های خشکش و تر کرد و گفت

_هانا..من مـ…

فهمیدم چی می خواد بگه و تند میون کلامش پریدم

_بیخیال آرمین! گذشته رو هرچی هم بزنی بیشتر بوی گندش در میاد…توی این چهار هم من عذاب کشیدم و هم تو…اما الان تنها چیزی که مهمه سلامت آیلاس! باید به فکر اون باشیم نه گذشته ای که رفته و فقط زخماش مونده.

کلافه نفسش و بیرون فرستاد و نوازش وار دستی میون موهام کشید.

_آیلا که پس گرفتیم دوباره یه خانواده میشیم…اینبار برای همیشه دشمنام و نابود می کنم تا دیگه کسی نتونه آرامش مون به هم بزنه.

دهن باز کردم تا چیزی بگم که صورتش و نزدیک آورد و خواست لب هام و نشونه بگیره که همون لحظه دره اتاق باز شد.

کمی از آرمین فاصله گرفتم و متعجب به در زل زدم.

لیلی بود!

با لبخند خاصی داشت نگاه مون می کرد.

آرمین اخم کرد و غرید

_تو در زدن بلد نیستی؟

لبخندش پر رنگ تر شد و گفت

_ببخشید مثل اینکه بد موقع مزاحم تون شدم.

آرمین یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت

_تو که می دونی من با کسی رودرواسی ندارم.

و بعد خم شد و کوتاه و مختصر لب هام و بوسید.

#هانا

خجالت زده سرم و عقب کشیدم و زیر چشمی نگاهی به لیلی انداختم.

توقع داشتم تمسخر آمیز نگاهمون کنه اما توی چشماش یه غم عجیبی موج می زد.

انگار اصلا خوشحال نبود.

حتی آرمین هم متوجه غم و اندوهش شد و پرسید

_چیزی شده لیلی؟

لیلی دستی به چشماش کشید و لب هاش لرزید

_نه…چیزی نشده…بیاید پایین مثل اینکه امیر یه راهی پیدا کرده تا به عمارت شاهرخ وارد بشیم.

و بعد از تموم شدن حرفش تند از اتاق بیرون زد.

با رفتنش رو کردم سمت آرمین و گفتم

_اون اصلا خوشحال نیست! مثل اینکه یه مشکلی داره.

از روی تخت بلند شد و سری تکون داد.

_می دونم مشکلش چیه…به زودی هم حلش می کنم.

دیگه چیزی نگفتم و من هم از روی تخت بلند شدم.

پشت سره آرمین از اتاق بیرون زدم و به سمت طبقه پایین قدم برداشتم.

به پله آخر که رسیدم متوجه امیر شدم که خیلی خونسرد روی مبل لم داده بود و داشت فیلم تماشا می کرد!

این بشر چه قدر عجیب بودش!

اصلا نمی تونستم این ریلکسی و اعتماد به نفسی که توی چشماش موج می زد رو درک کنم.

یاده حرف آرمین افتادم…گفت امیر حتی از شاهرخ هم خطرناک تره.

اما اصلا ظاهرش همچین چیزی رو نشون نمیداد.

هرکی نگاهش می کرد فکر می کردش که یه مرد فوق العاده جذاب و خوشتیپ که از قضا پولدار هم هست!

به سمتش رفتیم و رو به روش ایستادیم.

لیلی هم کمی با فاصله ازش روی مبل نشسته بود و توی خودش بود.

آرمین دستش و به کمر زد و طلبکارانه پرسید

_چیشد؟ رابطتت تونست کاری کنه!

امیر بدون کوچک ترین توجهی به آرمین، صدای TV زیاد کرد و لب زد

_بزار ببینم آخره این فیلمه چی میشه!

  

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن