رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت سی و یک

 

#لیلی

کلافه لب زدم:

_اصلا سردر نمیارم چی میگی…!

کتابشو داخل یکی از قفسه های کتابخونش قرار داد و دوباره به سمت تخت برگشت.

روی تخت نشست و عمیق بهم زد و گفت:

_بهت حق میدم…من هم جای تو بودم گیج و سردرگم میشدم.

با حسرت بازدمم رو بیرون فرستادم که ادامه داد:

_من و امیر یه جورایی رقیب هم حساب میشیم…اون یکی از مهم ترین آدمای زندگیم رو از من گرفت و دشمنی ما از همین جا آغاز شد…پروانه برای من همه چیزه،همه چیز و هرطوری شده باید از دست اون امیره بی رحم نجاتش بدم.

عاجزانه نگاهش کردم و گفتم:

_خب…! اینا چه ربطی به من داره…؟

دانیل:فکر می کردم باهوش تر از این حرفا باشی…! این وسط کلی ارتباط بین من و تو و امیر وجود داره…!

بازم چیزی از حرفاش نفهمیدم.

خیلی گنگ حرف می زد.

متوجه سردرگمیم شد و سعی کرد واضح تر حرف بزنه:

_ببین لیلی…وقتی امیر شروع به دشمنی با من کرد من سعی کردم یه جوری حذفش کنم و از طریق یه سری از دوستانم با آرش آشنا شدم…آرش قرار بود بهم کمک کنه اما درست وقتی که داشتیم موفق میشدیم جا زد…! و نتیجه جا زدنش شد از دست دادن پروانه…

متعجب زمزمه کردم:

_اما آرش چیزی درمورد تو به من نگفت…!

دانیل:همکاری من و اون کاملا محرمانه بودش…به هر حال من دیگه کاری با آرش ندارم…طرف حساب من تویی و ازت می خوام که کارتو درست انجام بدم…اگه پروانه نجات بدی من هم برت می گردونم ایران تا به زندگیت برسی.

انگشتامو درهم قفل کردم و بعد از مکث کوتاهی گفتم:

_من پروانه فراری میدم…اما هنوز مشکل اصلی سره جاشه…!

یه تای ابروش رو بالا انداخت و پرسید:

_چه مشکلی…؟

_من باید با امیر چیکار کنم…؟اصلا چه جوری باید وارد باندش بشم…! کوچک ترین برخورد من با امیر مساوی میشه با مرگم.

پوزخندی زد و گفت:

_خیالت راحت…اون تورو نمی کشه…تو براش مهمی…!

#هانا

***************************

 به سختی و لنگون لنگون به سمتم اومد و نگران گفت:

_خوبی هانا…؟

نفس عمیقی کشیدم و دستمو از روی پهلوم برداشتم و گفتم:

_آره…خوبم…!

آرمین دهن باز کرد تا چیزی بگه اما آیلا پیش دستی کرد و تند گفت:

_مامانی…خوبی…؟یهو چیشد آخه…!؟

نگاهمو به سمت آیلا که مظلومانه بین چهارچوب در ایستاده بود،سوق دادم و گفتم:

_چیزی نیست عزیزم…خوبم…! نگران نباش.

آرمین کلافه نگاهم کرد و غرید:

_میریم دکتر.

وحشت زده گفتم:

_دکتر برای چی…؟ گفتم که خوبم.

با اخم زمزمه کرد:

_تو شاید خوب باشی اما ممکنه بلایی سره بچم اومده باشه…!

وای خدایا…

داشتم بدبخت میشدم…

دکتر رفتن من مساوی میشد با لو رفتن دروغم…!

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و جدی گفتم:

_بچه هم خوبه…با یه ضربه آروم که چیزیش نمیشه.

بلند و قاطع داد زد:

_همین که گفتم…!

با دادی که زد، به شدت ترسیدم و لرزش خفیفی به جونم افتاد.

ترس نه به خاطر دادش…

بلکه به دلیل برملا شدن دروغم…!

سعی کردم نظرشو عوض کنم برای همین گفتم:

_آرمین…بچه خوبه…اگه چیزیش میشد باید حسش می کردم.

بازم صداشو بالا برد و غرید:

_هانا اعصابم رو بهم نریز…برو لباست رو عوض کن بریم.

رسما با بدبخت شدن فقط چند قدم فاصله داشتم…

#هانا

حس کسی رو داشتم که هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر در باتلاق فرو می رفت…

و هرچی بیشتر برای نجات خودش دست و پا می زد فاصلش تا مرگ کمتر میشد…

دستامو محکم مشت کردم و خواستم آخرین تیر خلاصیم رو رها کنم و چیزی بگم که آیلا به سمت آرمین رفت و با اخم رو به روش ایستاد و گفت:

_برای چی سره مامانم داد می زنی…؟

برای یه لحظه از این برخورد آیلا به شدت تعجب کردم.

صبح من رو به آرمین فروخت و پشت اون در اومد و حالا داشت طرفداری من رو می کرد…!

واقعا که این بچه مثل خوده آرمین عجیب و غریب بود…

آرمین با همون اخم و جدیتش نگاهی سمت آیلا انداخت و گفت:

_چون حقشه.

آیلا کم نیاورد و با اون زبون درازش گفت:

_دیگه دوستت ندارم آرمین…تو همش سره مامانم داد می کشی و اذیتش می کنی…!

آرمین کلافه دستی میون موهاش کشید.

انگار سعی داشت عصبانیتش رو کنترل کنه و درست با آیلا حرف بزنه.

اما خب چندان هم موفق نشد و با تشر گفت:

_برو لباسات رو عوض کن آیلا می خوایم بریم جایی…اینقدر هم روی اعصاب من راه نرو.

حرکات آرمین واقعا عجیب شده بود.

تا به حال سابقه نداشت با آیلا اینطور بد حرف بزنه…

کمی نسبت به حرکاتش دقیق تر شدم.

خدای من…!

همون تیک و حرکات عصبی که دکتر راجبش حرف می زد اومده بود سراغش…

برای همین رفتارش دست خودش نبود…!

دیگه حالا واقعا باید از آرمین و واکنش هاش می ترسیدم.

هراسان دست آیلا گرفتم و با استرس گفتم:

_عزیزم لطفا برو داخل اتاقت…!

از این می ترسیدم که مبادا اتفاق بدی بیوفته…

#هانا

آیلا لجوجانه پاشو روی زمین کوبید و دستشو از میون انگشتام بیرون کشید و گفت:

_نمیرممممم…!

دوباره خواستم دستشو بگیرم و داخل اتاق ببرمش که ناگهان آرمین جوش آورد و دست آیلا به زور گرفت و غرید:

_حالا که می خوای لجبازی کنی پس با همین وضع میبرت.

و بعد لنگون لنگون در حالی که دست آیلا رو گرفته بود به سمت دره خونه قدم برداشت.

آیلا هم مدام داد می زد:

_ولممممم کن…آرمین ولمممم کن…دیگه دوستت ندارم.

ترسیده به سمت آرمین دویدم و گفتم:

_آرمین توروخدا ولش کن.

غضبناک نگاهم کرد و گفت:

_این بچه هم درست مثل تو…حرف آدم سرش نمیشه و تا زور بالای سرش نباشه کاری رو درست انجام نمیده.

دره خونه رو باز کرد که دستمو روی در قرار دادم و نالیدم:

_آرمین تو الان عصبی،نمی دونی داری چیکار می کنی…! توروخدا آیلا ولکن…ببینش…نگاه کن چه قدر ترسیده.

حرفم تونست کمی آرومش کنه.

به سمت آیلا برگشت و به چهره معصومش که نم اشک درون چشماش حلقه بسته بود زل زد.

برای یک لحظه تموم حالات صورتش به کل تغییر کرد و دلش به حال آیلا سوخت.

همین که دست آیلا رو رها کرد،آیلا به سمت من دوید و خودش رو تو بغلم انداخت.

بیچاره حسابی ترسیده بود.

چون اولین بارش بود که آرمین رو تا این حد عصبانی میدید…!

آرمین سرشو شرمنده پایین انداخت و دره خونه رو کامل باز کرد.

خواست از خونه خارج بشه که تند گفتم:

_با این وضعت کجا داری میری…؟

#هانا

جوابم رو نداد و بلافاصله از در بیرون رفت.

هراسان آیلا پس زدم و آروم گفتم:

_همینجا بمون تا من برگردم.

با چشمای اشک آلودش نگاهم کرد و پرسید:

_کجا میری مامان…؟

کلافه دستی میون موهام کشیدم و جواب دادم:

_میرم دنبال آرمین…تا تو بری عروسکات رو بچینی من برگشتم.

با بغض گفت:

_اما مامان…!

وقت این رو نداشتم که بایستم و با آیلا بحث کنم.

باید زودتر خودم رو به آرمین می رسوندم.

خم شدم و نوازش وار دستمو بین موهای آیلا کشیدم و با لحن مهربونی گفتم:

_عروسکات رو بچین آیلا…آرمین رو که برگردوندم قول میدم باهم دکتر بازی کنم.

لباشو کج کرد و دلخور گفت:

_اما مامان من دیگه آرمین دوست ندارم چون دعوام کرد…!

لبخند تلخی زدم و گفتم:

_عزیزم آرمین حالش خوب نبود…مطمئن باش وقتی برگرده حسابی از کارش پشیمون شده و جبران می کنه…اصلا وقتی برگشت مجبورش می کنیم باهامون دکتر بازی کنه باشه…؟

چیزی نگفت…

مثل اینکه خداروشکر راضی شدش…

سرشو به نشونه موافقت تکون داد و بدو بدو به سمت اتاقش رفت.

با رفتن آیلا،کلیدمو از روی جاکلیدی برداشتم و تند از خونه بیرون زدم.

با اون وضعیتی که آرمین داشت نمی تونست زیاد دور شده باشه…!

چشم چرخوندم و میون جمعیت اندکی که در حال رفت و آمد بودن دنبال آرمین گشتم.

اما نبود که نبود…!

کمی جلوتر رفتم و هراسان نگاهی به اطرافم انداختم.

خدایا یعنی کجا رفته…؟

اخه با اون پاهای نیمه جونی که داشت نمی تونست توی این فرصت کم،زیاد دور شده باشه…

#لیلی 

****************************

کلافه گفتم:

_چرا فکر می کنی براش مهمم…؟اگه حتی یک درصد مهم بودم این همه بلا سرم نمیاورد…اگه مهم بودم منو به اون خونه نمی فرستاد…من نه تنها براش مهم نیستم بلکه دشمنشم…امیر از هر فرصتی استفاده می کنه تا به من ضربه بزنه…اون نمی خواد من راحت و بدون درد بمیرم…می خواد ذره ذره زجر بکشم…برای همین منو به اون خونه فرستاد…چون می دونست که تبدیل به عروسک جنسی میشم…!

خونسرد گفت:

_ داری اشتباه می کنی لیلی…! درسته که اون به خاطر خصومتی که با پدرت داشته به فکر زجر دادن تو ولی براش مهمی…اگه می خواست تو تبدیل به لولیتا بشی پس چرا توسط یکی از افرادش منو از وجود تو باخبر کرد تا بیام و نجاتت بدم…؟!

فقط گنگ نگاهش کردم.

واقعا داشت چی می گفت…!

اصلا از حرفاش سردرنمیاوردم…

با دیدن چهره سردرگمم پوزخندی زد و گفت:

_اینجوری نگام نکن چون اونوقت حس می کنم جای یه پلیس کار درست روبه روم یه آماتور نشسته.

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم که ادامه داد:

_من وقتی از جانب آرش ناامید شدم به فکر چندتا راه دیگه افتادم…دنبال افرادی می گشتم تا این وسط بهم کمک کنن و از امیر زخم خورده باشن…کمی که گذشت یکی از افرادم تورو بهم معرفی کرد…دختر پلیس و زیرکی که خودش رو در نقش دانشجو جا زد و به امیر نزدیک شد…دنبال یه راهی بودم تا پیدات کنم و ازت بخوام باهام همکاری کنی که فهمیدم ناپدید شدی…دنبالت گشتم اما پیدات نکردم چون امیر کارش رو خوب بلد بود…یه جوری مرگش رو صحنه سازی کرده بود که هیچ شکی به سمت اون کشیده نمیشد…و نهایت فکر می کنی من چه طور پیدات کردم…؟توسط یکی از افراد خوده خوده امیر…اگه امیر نمی خواست نه تنها من بلکه هیچ کس دیگه ای از جات باخبر نمیشد

#لیلی 

موشکافانه پرسیدم:

_پس آرمین چی…؟ اون اومد دنبالم.

دانیل:آرمین هم از جانب من با خبر شد.

با آشفتگی دستی میون موهام کشیدم و گفتم:

_من مطمئنم امیر یه نقشه ای داشته که تورو وارد این ماجرا کرده…مطمئنم از قصد تورو فرستاده تا من رو نجات بدی…!

سری به معنای نه به طرفین تکون داد و گفت:

_نه…! اون فقط می خواست تو یکم توی این مدت زجر بکشی.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و با تردید گفتم:

_از کجا اینقدر مطمئن حرف می زنی…! نکنه خودت هم دستش هستی…؟!

پوزخندی زد و گفت:

_خوبه…از این شک و تردیدت خوشم میاد…اینکه زود حرف کسیو باور نمی کنی و همه جوانب رو می سنجی عالیه و نشون میده پلیس خوبی هستی.

فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم که  صادقانه ادامه داد:

_من هم دست امیر نیستم…برات دلیل و مدرکی هم نمیارم چون ضرورتی توش نمیبینم…اینکه تو الان اینجایی و رو به روم نشستی و از اون خونه وحشتناک نجات پیدا کردی دلیلش فقط و فقط پروانس…! من ازت می خوام که کمکم کنی تا پروانه از دست امیر نجات بدم اما اگر در خواست کمکم رو رد کنی مــ…

میون کلامش پریدم و گفتم:

_می دونم…! برم می گردونی به همون خونه.

دانیل:آفرین…از اینکه مجبور نیستم برات هر چیزی رو دوبار تکرار کنم خوشحالم.

_خب حالا من باید چه جوری به باند امیر نفوذ کنم…؟

#هانا

**************************

میلاد عصبی نگاهی بهم انداخت و با حرص گفت:

_خداروشکر که ناپدید شده…خداروشکر…! با پای خودش از زندگی مون بیرون رفت.

کلافه دستی میون موهام کشیدم و غریدم:

_میلاد من بهت گفتم بیای اینجا چون به کمکت نیاز دارم…نگفتم بیای تا اعصابم رو بیشتر به هم بریزی.

قدمی به سمتم برداشت و گفت:

_مشکل تو چیه هانا…؟ چرا ولکن اون عوضی نیستی…؟ از موقعی که اومده اینجا تا حالا دوبار ناپدید شده…و دلیلش هم خیلی واضح و مشخصه…هر دوبار رفته پی خوش گذرونیش…! اون به تو و این بچه پایبند نیست،چرا نمی خوای بفهمی…؟!

و بعد با دستش به آیلا که غمگین روی کاناپه نشسته بود و داشت نقاشی می کشید اشاره کرد.

نیم نگاهی سمت آیلا که به شدت توی خودش بود و توجهی به حرفای ما نمی کرد انداختم.

دلم به حالش کباب شد…

اون حتی وضعیتش از من هم بدتر بود.

تن صدامو پایین آوردم و آروم تر گفتم:

_چی داری مال خودت میگی…؟! دفعه قبل که تن نیمه جونش رو دم در پیدا کردم…اینبار هم توی وضعیتی نبود که بتونه راه بره…مطمئنم یکی با آرمین دشمنی داره و می خواد بهش صدمه بزنه.

خیلی ریلکس گفت:

_چه خوب…! حتما دزدیتش تا کاره نیمه تمومش رو تموم کنه.

با حرفی که زد ته دلم حسابی خالی شد.

#هانا

نکنه برای آرمین اتفاقی بیوفته…؟!

با ترس گفتم:

_بسه بسه میلاد…! 

خونسرد شونه ای بالا انداخت و گفت:

_برای دومین باره که آرمین ناپدید میشه…دفعه قبل تن بی جونشو پیدا کردی،اینبار هم اگر شانس بیاری جنازشو.

داد زدم:

_گفتم بسهههههه…تمومش کن…اصلا اشتباه کردم که گفتم بیای اینجا…از خونه من برو بیرون.

به طرفم اومد و رو به روم ایستاد و گفت:

_به فکر خودت باش هانا…به فکر خودت و آیلا…حالا که آرمین ناپدید شده می تونی دوباره به زندگیت برگردی…بدون هیچ نگرانی و ترسی.

عصبی نگاهش کردم و جدی غریدم:

_گفتم برو بیرون…برو…!

پوزخندی زد و به سمت دره خونه قدم برداشت.

درو باز کرد و همون طور که پشتش به من بود گفت:

_آرمین دیگه برنمی گرده هانا…سعی کن فراموشش کنی.

و بعد از خونه خارج شد و درو محکم پشت سرش بست.

با رفتنش نفس عمیقی کشیدم.

احساس می کردم زمین داره دور سرم می چرخه و از حجم استرس و ترس زیاد حالت تهوع گرفته بودم.

به طرف آیلا رفتم و کنارش روی کاناپه ولو شدم.

حتی سرشو بالا نیاورد و نگاهم نکرد.

این سکوت و غمش داشت آزارم میداد.

آروم اسمشو صدا زدم و گفتم:

_آیلا عزیزم…چیشده…چرا اینقدر ناراحتی…؟

جواب سوالم رو نداد و بی مقدمه پرسید:

_آرمین جون دیگه نمیبینم مامان…؟

#هانا

متعجب گفتم:

_این چه حرفیه آیلا…معلومه که میبینش…!

مداد رنگیو که در دست داشت روی کاغذش قرار داد و گفت:

_دروغ نگو مامان…من خودم حرفاتونو شنیدم.

اصلا نمیشد این بچه رو گول زد…!

به سمتش خیز برداشتم و آروم پیشونیش رو بوسیدم.

با لحن اغواکننده ای گفتم:

_من به تو دروغ نمیگم عزیزم…آرمینو بازم میبینی…بهت قول میدم.

چیزی نگفت که ادامه دادم:

_دلت براش تنگ شده…؟

با اندوه خاصی سرش رو تکون داد و پرسید:

_آرمین جون کجا رفته مامان…؟

نمی دونستم باید چی جوابش رو بدم…!

مکث کوتاهی کردم و کمی بعد به دروغ گفتم:

_رفته پیش یکی از دوستاش…اخه دوستش مریضه.

با اون چشمای قشنگش که با آرمین مو نمی زد،عمیق نگاهم کرد و دوباره پرسید:

_کی برمی گرده…؟!

دستمو نوارش وار بین موهاش کشیدم و گفتم:

_خیلی زود.

آیلا:مامان من خیلی دلم برای آرمین جون تنگ شده…بهش زنگ بزن…بگو زود برگرده.

ای کاش می تونستم…!

ای کاش می تونستم فقط صداش رو بشنوم و مطمئن بشم که حالش خوبه…

زیر لب باشه ای گفتم و از روی کاناپه بلند شدم و به سمت گوشیم رفتم.

گوشیمو از روی میز برداشتم و سردرگم بهش زل زدم.

آخه باید با کی تماس می گرفتم…؟

از کی کمک می خواستم…؟

شاید الان آرمین داره برای زنده موندن تقلا می کنه و اونوقت منه احمق اینجا ایستادم و نمی دونم باید چه غلطی بکنم

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن