رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت شانزده

 

چشمام گرد شد و گفتم 

_آدم بزرگترش و با اسم کوچیک صدا نمیزنه. 

خودش و به سینه ی آرمین چسبوند و گفت 

_آخه من یه طول دیگه ای به آرمین جونم نگاه میکنم. 

ابرو بالا انداختم

_چه طوری مثلا؟

نگاه خجالت زده ای به آرمین انداخت و گفت 

_بهش جریان و بگیم؟ 

با این حرفش آرمین چنان زد زیر خنده که من ناباور نگاهش کردم. 

آیلا لب هاشو جمع کرد و گفت 

_همش وعده ولید الکی بود. 

آرمین با لذت نگاهش کرد و گفت 

_نه عروسک گفتم که مال خودمی.

با نیم وجب قدش چنان برای آرمین عشوه اومد که چشمام گرد موند. 

بلند شد و آیلا رو بغل کرد و گفت 

_ولی الان وقت خوابه. 

آیلا با لب هایی آویزون گفت 

_میشه با تو بخوابم؟ 

آرمین نگاه معناداری بهم انداخت و گفت 

_تو هم که مثل مامانت بی جنبه ای! نه خیر شما بزرگ شدی خودت میخوابی.. 

_پس مامان چی؟ 

آرمین باز نگاهم کرد و گفت 

_مامانت جاش پیش یکی دیگست. 

کپ کردم. نکنه می خواست پیش اون بخوابم؟ 

تند گفتم 

_نه من با آیلا… 

نذاشت حرفم و بزنم:

_آیلا باید یاد بگیره که بزرگ شده و تنها بخوابه! 

جلوی نگاه بهت زدم از پله ها بالا رفت. من تختم توی اتاق آیلا بود حالا با این اوضاع…

رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم.

دستشویی رفتم و بعد از مسواک زدن رفتم طبقه بالا…

به محض بالا رفتنم در اتاق آیلا باز شد و آرمین اومد بیرون

نگاهم کرد که پرسیدم

_خوابید؟

_مگه جرئت داره نخوابه؟

پوزخندی زدم و گفتم

_آها فراموش کرده بودم تو همه ی کاراتو با زور انجام میدی.

لبخند محوی زد. شب بخیری گفتم و خواستم برم توی اتاق آیلا که مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشید.

با اخم گفتم

_چی کار می کنی؟

در اتاق خوابمون و باز کرد و گفت

_اذیتت نمی‌کنم.

درو پشت سرمون بست.

تمام تنم منقبض شد و گفتم

_من میخوام برم پیش دخترم.

بی مقدمه بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد

_بابای دخترت بیشتر بهت احتیاج داره.

تنم لرزید. خدایا اون می فهمید من بی جنبه م و داشت ازم استفاده می‌کرد.

دستش و زیر چونم زد و سرم و بالا گرفت.

نگاهم کرد. اون قدر طولانی که زیر سنگینی نگاهش کم آوردم و سرم و پایین انداختم.

مچ دستم و گرفت و به سمت تخت مون رفت که ایستادم و در حالی که می لرزیدم نالیدم

_آرمین…. این کارو باهام نکن.

نشست روی تخت و با کشیدن دستم منو روی پاش نشوند.

خمار گونه نگاهم کرد

_دلم واسه اون شبایی که لش می کردی رو من تنگ ‌شده.

نگاهش از چشمام سر خورد و اومد پایین

_دلم واسه با هم بودنمون تنگ شده.

عطرش زد زیر دماغم و داشت مستم می‌کرد. بدی کار اینجا بود منم به اندازه ی اون دلتنگ بودم.

سرش و توی گردنم برد و عمیق نفس کشید.

تحلیل رفته نالیدم

_بذار برم آرمین.

محکم به کمرم چنگ انداخت

_جای تو پیش منه.

لب هاش و از روی گردنم سر داد بالا.

چونم و گاز گرفت و دستش و به سمت رون پام برد که نفسم کامل قطع شد.

چند لحظه نگاهم کرد…با نگاه کردن توی چشمای خمارش و نوازش دستاش از خود بی خود شدم و همه چی یادم رفت.

سرمو جلو بردم و چنان لب هام و روی لب هاش گذاشتم که پرت شد روی تخت. کمرم و محکم تر فشرد و باهام همراهی کرد.

#لیلی

با تردید ایستادم؛درست بود که اومدم خونش؟

یک ماهی میشد که به خاطر سلامتی دوتامون زیاد همو نمیدیدیم حتی توی اداره هم رفتارمون مثل دو تا همکار بود.

اما امروز با دیدن چشمای قرمزش و صورت ملتهبش غم عالم به دلم سرازیر شد.

سرماخورده بود و من فقط تونستم از دور نگاهش کنم.

علارغم قول و قرارمون نتونستم دووم بیارم و زنگ خونش و زدم.

بی تاب بودم و می‌خواستم به محض اینکه درو باز کرد بپرم بغلش!

کم کم داشتم ناامید میشدم که در باز شد.

با دیدن شخص روبه روم خون توی رگ هام یخ بست و نفسم بند اومد.

ابرو بالا انداخت.

تنم لرزید… اون گفت که رابطه ش با ساناز تموم شده. گفت فقط هر هفته برای تحویل دادن پسرش ساناز و میبینه اما اون… الان توی خونش با این وضع بود

با طعنه گفت

_چرا خشکت زده لیلی جون؟

حسادت داشت دیوونم می‌کرد. به سختی گفتم

_م… من با…

نفسم و فوت کردم و گفتم

_می‌خواستم یه پرونده ای و از آرش بگیرم. زیاد مهم نیست فردا می‌گیرم.

خواستم برم که جلومو گرفت

_عه… کجا؟آرش حمومه بیا تو الان میاد بیرون!

با این حرفش تیر خلاص و زد

نگاهی به خودش انداخت و گفت

_ببخشید سر و وضعم خوب نیست آخه منم کم کم داشتم می رفتم حموم!

دستام لرزید…

حدس زدم که داره دروغ میگه. اما همون لحظه در حموم باز شد و آرش با حوله اومد بیرون.

با دیدن من جا خورد و ناباور نگاهم کرد.

با اجبار لبخند زدم. اون الان شوهرم نبود که عصبی بشم.. حتی به روی خودش هم نیاورد که اون شب…

از فکر بازیچه شدن داشتم دیوونه می‌شدم. به سختی صدام و پیدا کردم و با اعتماد به نفس گفتم

_اومده بودم راجع یه پرونده ای باهاتون مشورت کنم نمیدونستم ممکنه مزاحم بشم ببخشید. 

دکمه ی آسانسور و زدم که به سمتم اومد و گفت 

_لیلی اون طوری نیست که تو فکر میکنی. 

مگه مهم بود من چی فکر میکنم. با خشم رو به ساناز گفت 

_تو برو تو اتاق

ساناز برعکس چند لحظه قبل مظلومانه سر تکون داد و رفت.

اشک به چشمم نیش زد.

جلو اومد که نگاهم و ازش گرفتم و گفتم

_من… دیدم مریضی فکر کردم شاید حالت بده…خواستم…

نفسم و فوت کردم

_بیخیال من مزاحمت نمیشم.

خواستم برگردم که بازوم و کشید و صاف توی سینه‌ش فرو رفتم.

محکم کمرم و کشید سمت خودش و پچ زد

_تو رو که دیدم خوب شدم.

عقب رفتم و با اخم گفتم

_دیگه نمی‌خوام بهم دست بزنی!

انگار دردم و فهمید که گفت

_انگاری یکی ساناز و هم تهدید کرده. دیشب خیلی ترسیده بود اومد اینجا…

متعجب گفتم

_امیر؟

کلافه گفت

_امیر مرده. چرا نمیخوای اینو بفهمی؟

_اگه زنده باشه چی؟اگه مردنشم یه نقشه باشه چی؟من حس کردم آرش چند روز پیش…

مکث کردم.. اخماش در هم رفت و گفت

_چند روز پیش چی؟ 

صدام و آروم کردم و گفتم

_چند روز پیش یکی داشت تعقیبم می‌کرد…چهره‌ش دیده نمیشد اما استایلش…حتی بوی عطرش…

با وحشت ادامه دادم

_خودش بود آرش… خودِ خودش.

به فکر فرو رفت.یعنی امیر سراغ ساناز هم رفته بود؟

دستم و گرفت و به سمت خونه کشوند

_بیا داخل راجع بهش حرف می‌زنیم.

تند عقب کشیدم و گفتم

_نمیام. میرم خونه.

_این وقت شب؟پس صبر کن خودم می رسونمت.

حتی فرصت اعتراض هم بهم نداد و رفت داخل.

ترجیح دادم پایین منتظرش بمونم. کمتر از ده دقیقه سر و کلش پیداش شد.

سوئیچ ماشین و به سمتش گرفتم که بی حرف از دستم گرفت. بعد از سوار شدن گفت

_کامل تعریف کن چی شد… چرا از اون روز بهم نگفتی؟

شونه بالا انداختم

_سرت شلوغ بود. مدام درگیر زن و بچت بودی..

از استارت زدن پشیمون شد. متعجب گفت

_زنم؟

سرم و پایین انداختم و بدون اینکه بخوام لحنم دلخور شد

_مثل زن و شوهرا مدام حرف می‌زنید.حالا هم که با هم زندگی میکنید. بالاخره زنت بوده یه موقعی…. هیچ مانعی بین تون نیست که دوباره با هم باشید.

آتیش گرفت و داد زد 

_گوشات چیزی و که میگی می شنوه؟مانع بین مون هست…تویی…قلبمه که واسه تو می تپه!

چونم و گرفت و با خشونت به سمت خودش برگردوند.

_منم از این وضعیت راضی نیستم لیلی اما میبینی که… 

عصبی وسط حرفش پریدم و داد زدم 

_وضعیت واسه من سخته که مجبورم کردی با مامان بابام زندگی کنم.مجبورم تو رو از دور ببینمت… مجبورم مخفیانه نگرانت باشم.

عصبی تر داد زد

_خودت خواستی لیلی وگرنه من که گفتم بیا من خودم مواظبتم.هی گفتی دور باشیم امیر می‌فهمه… امیر میبینه….دلتم نمیخواد دست از این توهمات مسخرت برداری. 

پوزخند زدم و گفتم

_هه… بیام با ساناز خانوم تو یه خونه زندگی کنم؟حرفای من توهم نیست آرش تو چشاتو بستی و نمیخوای باور کنی…

عربده زد

_چون من خودم نبض لعنتی شو چک کردم… اینا نمیتونه بازی باشه. مگه ندیدی تیر درست توی سرش خورد؟ اونقدر بزرگش کردی که فکر میکنی میتونه زنده بشه؟

جا خورده از داد و فریادهاش سکوت کردم. نفسش و رها کرد. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت

_من از هیچ احدی نمی‌ترسم لیلی. اگه تو بخوای… همین فردا عقد می کنیم

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن