رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت شانزده

لب‌هاش با قدرت روی لب هام نشست و تمام خشمش رو با بوسیدن حریص لب هام تخلیه کرد.

اولین بار بود که از جانب آرمین این طوری بوسیده می‌شدم.همه چیزش با گذشته فرق می‌کرد.قبلا طولانی ترین بوسه‌ش ده ثانیه بود و الان قصد عقب کشیدن نداشت.

نفس کم آوردم و به سینش مشت کوبیدم با نفسی بریده لبش و جدا کرد.

تحلیل رفته گفتم

_نکن آرمین من دیگه دوستت ندارم.نمی‌خوام بهم دست بزنی نمی‌خوام نزدیکم باشی بفهم اینو! برو عقب…

صاف نشست و دکمه های پیراهنش و یکی یکی باز کرد و خودش رو زد به کر بودن و دوباره خم شد سمتم.

دستش به سمت شلوارم رفت و بی تاب زمزمه کرد

_منم دوست ندارم اما برای ارضا کردنم بد نیستی هانا مجد…

اخمام در هم رفت و اون لعنتی حتی بهم مهلت اعتراض هم نداد.

* * * * *

_پاشو لباسات و بپوش یهو سر و کله‌ی اون توله سگ پیدا نشه!

می‌خواستم بلند بشم اما نمی تونستم.

آرمین نمی‌دونست من اون هانا ی سابق نیستم و می‌خواست بدتر از گذشته باهام رفتار کنه. 

مثل قبلا که کارش نصفه میموند صورتش مثل شمر شده بود. نگاهم کرد و غرید

_باکره نیستی که بگم  ترسیدی پس چه مرگته؟

پلکام روی هم افتاد.نه اینکه کامل بیهوش بشم اما توان باز نگه داشتن پلکامم نداشتم.

_بلند شو هانا نقش بازی نکن واسم!

اون احمق نمی دونست من اگه توانش و داشتم یه لحظه هم انقدر نزدیک بهش نمی‌خوابیدم!

وقتی جواب ندادم انگاری نشست و صداش نگران شد و دوباره صدام زد

_چرا چشاتو بستی؟

ضربه ای به گونم زد و این بار صداش رفت بالا

_باز کن چشاتو هانا…با توعم…

به سختی لای پلکم و نیمه باز کردم و چشمای نگرانش و دیدم کلافه نفس کشید و غرید 

_دیگه حق نداری چشاتو ببندی! 

خیره نگاهش کردم که بلند شد.لباسام و از روی زمین برداشت.بی رمق چشامو بستم و فهمیدم که داره لباسام و تنم می‌کنه.

چند دقیقه بعد روی دستاش بلندم کرد و با قدمای تند راه افتاد.

 زیر لب نالیدم

_نریم بیمارستان… مستی تو می‌فهمن!

صداش و شنیدم که دستور داد

_برو بالا حواست به آیلا باشه.

بازم زیر لب نالیدم

_نمیخوام منو ببری بیمارستان.

عصبی غرید

_ببند دهنتو…

نگاهش کردم که اخماش در هم رفته بود و گردن و گوشاش قرمز شده بود.

منو روی صندلی جلوی راننده خوابوند و خودشم سوار شد…

نگاهش کردم و گفتم

_حالم بهتره.واسه یه بارم شده به حرفم گوش کن!

مشتی به فرمون کوبید و عربده زد

_اگه حالت خوبه چرا راه به راه لش میشی این ور اون ور…چه مرگته تو؟

بغض دار گفتم

_فکر کن دارم میمیرم.مهمه واسه تو؟

از خشم نفسش بالا نمیومد سرش و جلو آورد و غرید

_اوهوم مهمه…چون تا من نخوام حق مردن نداری! 

پوزخند زدم 

_پس درد تو اینه… اگه من بمیرم نمی‌تونی انتقام بگیری و دل تو خنک کنی!

ضربه ی محکمی به فرمون زد و طوری عربده کشید که شیشه های ماشین لرزید

_خفه شو… خفه شو… خفه شو…چهار سال پیش که یه قبر خالی نشونم دادن چرا یه بار نموندی با افتخار به گندی که بالا آوردی نگاه کنی؟از دور هم شده چرا یه بار حال منو ندیدی؟من به خاطر تو… توعه هرزه ی بی همه چیز مردم! مثل سگ بالا سر قبر خالیت التماس تو کردم برگردی! انقدر خوردم و کشیدم تا یادم بره اما نرفت…اما حالا شرایط فرق کردی. مرده و زندت فرقی واسم نداره حالا که دیگه عرضه ی ارضا کردنمم نداری حالت که خوب شد گورت و گم کن می‌خوای بمیری یا نه ربطی به من نداره اما دور دخترم نمیای!

ناباور گفتم

_آیلا دختر منه…

عربده کشید

_آیلا مال دوتامونه… اما تو با این چهار سال حق مادریت و ازش گرفتی. چهار سال بی پدر بزرگش کردی

مثل خودش داد زدم

_چه پدری؟پدری که قبول نداشت بچه مال خودشه؟

نفس عمیقی کشید و با چهره ی کبود گفت

_من عقیم بودم!

نفس عمیقی کشید و با چهره ی کبود گفت

_من عقیم بودم!

_وقتی شک کردی به زنت و بچه ی خودت و قبول نکردی برای جفتمون تو مردی! آیلا فقط مال منه!هیچ وقت هم نمی فهمه که تو باباشی!

خواستم پیاده بشم که دستم و گرفت.

نگاهم کرد و گفت

_واسه آیلا یه جوری پدری می‌کنم که این چهار سال اصلا یادش نیاد اما تو…تقاص تک تک روزایی که منو از دخترم دور کردی و میدی هانا… تقاص تک تک لحظه هاشو…

ترسیدم ازش اما فقط نگاهش کردم و در نهایت پیاده شدم.

سرم گیج رفت اما به روی خودم نیاوردم و غریدم

_اسمم هانا نیست اگه تو تا آخر عمرت تو حسرت دخترت نسوزی

* * * *

چشمام و باز کردم و با دیدن جای خالی آیلا وحشت زده نشستم. اون بدون بیدار کردن من هیچ وقت از جاش بلند نمیشد بره.

تند بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و از بالای پله ها پایین و نگاه کردم.

دیدمش اونم در حالی که توی بغل آرمین ضعف رفته بود از خنده.

حس بدی به دلم سرازیر شد. آرمین می‌خواست اونو از من دور کنه؟

همون جا روی پله نشستم و نگاهشون کردم.

حرصم گرفت. من این بچه رو این طوری تربیت کرده بودم که راحت توی بغل این و اون بشینه و با نیم وجب قدی که داره عشوه خرکي بیاد؟

یه کم که حالم جا اومد.بلند شدم و صداش زدم.

نگاه جفت شون به من افتاد. با اخم گفتم

_بیا بالا آیلا…!

بچه پرو گفت

_تو برو مامان من و آرمین جون داریم حرف می‌زنیم یه کم دیگه میام پیشت.

ابروهام بالا پرید و گفتم

_راجع چی دارین حرف میزنین؟

باورم نمیشد که برای اجازه گرفتن به آرمین نگاه کرد و نمیدونم از نگاهش چی خوند که گفت

_خصوصیه مامان جون!

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن