رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو/پارت شش

 

#هانا

روی آیلا رو پوشوندم و از اتاق بیرون رفتم.

با دلتنگی به همه جای خونمون نگاه کردم. یعنی بعد من آرمین اینجا زندگی نکرده بود که این خونه رو انقدر غبار گرفته بود؟

از پله ها پایین رفتم و دیدمش…لم داده روی مبل با دکمه های باز پیراهنش در حالی که سیگار لای انگشتاش بود لیوان مشروبش و داد بالا…

نگرانش شدم. این حجم از سیگار کشیدن و مشروب خوردن از پا درش می‌آورد.

کاش مثل اون موقع می تونستم سیگار و از دستش بکشم هر چند بعدش خودم و اسیر می‌کرد پس الان چنین اختیاری ندارم.

به سمتش رفتم و با فاصله ازش نشستم.

نیم نگاهی بهم انداخت که گفتم

_از من چی میخوای؟

خیره نگاهم کرد و جوابم و نداد.

نفسم و فوت کردم و گفتم

_انتقام گرفتن از من می ارزه به این که زندگی تو خراب کنی؟حداقل به خاطر اونی که الان تو زندگی ته،اجازه بده من برم!

سر تکون داد و اشاره ای به در کرد

_برو…

 با مکث ادامه داد

_اما دخترم پیش من میمونه…

مثل برق از جام پریدم و گفتم

_اون دختر تو نیست…

سیگارش و خاموش کرد و بلند شد. روبه روم ایستاد و گفت

_لک لکا واست آوردن؟

با حرص نگاهش کردم

_نه خیر اما تو لیاقت پدری اون بچه رو نداری.

انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت

_تو هم لیاقت مادری اون بچه رو نداری.

عصبی صدام و بردم بالا

_من این همه سال بزرگش کردم. ازش مراقبت کردم.

پوزخند زد

_اما اونو از باباش محروم کردی.

_هه بابا؟میخوای یادت بیارم باباش وقتی از وجودش با خبر شد چه حرفایی زد؟

فکش قفل کرد و گفت

_میموندی واست توضیح میدادم.

دلخور گفتم

_چیو؟هیچ دلیلی تو این دنیا وجود نداشت که تو به من شک کنی… به من…زنت بودم من…

جلو اومد و زمزمه کرد

_مگه الان زنم نیستی؟

با تحکم گفتم

_نیستم.من هیچیت نیستم حتی دیگه هانا نیستم. قبول کن هانا مرده آرمین تو کشتیش!

نگام کرد و گفت

_آرمین و کی کشت؟

🍁🍁🍁

نفسم از لحنش بند اومد. اما جواب دادم

_خودخواهی هاش…حتی الان هم نمیخوای دست از خودخواهیات برداری. زندگی همه رو نابود میکنی آرمین.بذار ما بریم!

چشماش انقدر قرمز شده بود که جرئت اینو نداشتم تا صاف صاف توی چشماش نگاه کنم.

بی اعتنا به حرفم گفت

_شال چرا سرته؟

جواب ندادم.. شالم و از سرم کشید و گیره مو باز کرد. نگاهی به موهام انداخت که تازه رنگ شون کرده بودم..

با اخم دستی به موهام کشید و گفت

_بهت گفته بودم از موی رنگ شده خوشم نمیاد.گفته بودم موی بلند دوست ندارم.

با اخم گفتم

_اینا دیگه ربطی به تو نداره.

_به کی ربط داره؟

خواستم عقب برم که کمرم و محکم گرفت و چسبوند به خودش. طوری به کمرم فشار آورد که آخم در اومد.

با فک قفل شده ای غرید

_دل و جرئت پیدا کردی هانا مجد…

از درد نمی تونستم جواب بدم.

با اون یکی دستش بازوم و محکم فشار داد و غرید

_میدونی چرا همینجا نمیکشمت؟چون میخوام نشونت بدم مردن یعنی چی!

به سختی گفتم

_ولم کن دردم گرفت.

مانتوی توی تنم و جر داد از تنم در آورد‌ و هلم داد که پرت شدم روی مبل…

با وحشت نگاهش کردم و خواستم فرار کنم که پاشو روی قفسه ی سینم گذاشت.

🍁🍁🍁🍁

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن