رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو/پارت هشت

 

آیلا چرخی جلوی آینه زد و گفت

_خیلی خوشگل شدم نه مامان؟

با لبخند کم جونی سر تکون دادم و گفتم

_از عمو آرمین هم تشکر کن باشه؟

اخماش در هم رفت و لباش آویزون شد.

دستش و گرفتم و به سمت در کشوندم و گفتم

_الان می‌ریم صبحونه بخوری. عمو آرمین و هم که دیدی تشکر می‌کنی باشه؟

دنبالم اومد و غر زد

_اه مامان… خوب چرا باید تشکر کنم؟

_چون واست یه عالمه لباس خوشگل خرید.

از پله ها که پایین رفتیم خشکم زد.همون دختر کنار آرمین نشسته بود و باهاش حرف می‌زد.

محکم دست آیلا رو فشار دادم که صداش در اومد

_آخ مامان دردم اومد..

با صداش صورت هر دوشون به سمتم برگشت. دلم از حسادت رو به انفجار بود…

آخه چرا باید با یه همچین دختر خوشگلی ازدواج می‌کرد..

دختره اخم کرد و صورتش و برگردوند…

آیلا گفت

_ممنون عمو آرمیننن

یه جوری با حرص جملش و گفت که خندم گرفت…

آرمین با ابروی بالا پریده نگاهش کرد و گفت

_بابت؟

من جواب دادم

_منظورش به لباساییه که براش خریدی.

اخم کرد… با تته پته گفتم

_م.. ما مزاحمتون شدیم اومدم برای آیلا صبحونه آماده کنم..

دست آیلا رو دنبال خودم به سمت آشپزخونه کشیدم… دستام می‌لرزید… به تو چه هانا؟به درک با هر کی که ازدواج کرده. به تو چه که خوشگله یا نه!

🍁🍁🍁

بی حواس در یخچال و باز کردم و هر چی دم دستم اومد گذاشتم روی میز.

داشتم برای آیلا لقمه می‌گرفتم که دختره وارد آشپزخونه شد.

تکیه به دیوار زد و با اخم نگاهم کرد. خدا در و تخته رو خوب با هم جور کرده. نگاهش جذبه داشت.

خامه شکلاتی و جلوی آیلا کشیدم و گفتم

_تو بخور مامان تا من بیام!

بلند شدم و به سمتش رفتم.گفتم

_من دلیل عصبانیت تو درک می‌کنم اما منم راضی به این شرایط نیستم. می‌خوام برم…

با همون اخمش صداش و آروم کرد و گفت

_تسلیم پلیس شو!

ابرو بالا انداختم که گفت

_جرمت زیادی سنگینه هانا مجد. گواهی فوتی که جعلی ساختی… شناسنامه ی جعلیت! محروم کردن اون بچه از باباش.اگه آرمین ازت شکایت کنه کارت سخت میشه.

رنگم پرید. میخواست شکایت کنه؟ میخواست دخترم و ازم بگیره!

آرمین وارد آشپزخونه شد و با دیدن من با اخم پرسید

_چی شده لیلی؟

دختره که حالا فهمیدم اسمش لیلیه گفت

_چیزی نیست آشنا شدیم.من باید برم اداره کاری نداری؟

آرمین که کله بالا انداخت دختره هم دستی تکون داد و رفت.

مات به آرمین نگاه کردم. که پرسید

_چت شده؟

با ترس نگاهش کردم. میخواست منو بندازه زندان و از آیلا دورم کنه. قصدش همین بود.

خواستم به سمت آیلا برم که بازوم و گرفت.

باز هم به خاطر شوک عصبی همون حس لعنتی سراغم اومد و زمین زیر پام لغزید و داشتم سقوط می‌کردم که دستاش محکم به کمرم چنگ انداختن.

🍁🍁🍁🍁

برچسب ها

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن