رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت پانزده

صورتش از خشم می لرزید… طوری کبود شده بود که مات موندم میلاد صدادار پوزخند زد و گفت

_بزن دیگه منتظر چی هستی؟آیلا هم چهره ی واقعی تو میبینه برای اون همیشه یه قاتل عوضی میمونی…

با این حرفش آرمین منفجر شد و چنان نعره ای زد که چند قدم رفتم عقب.

با خشم چند بار به هوا شلیک کرد و داد زد..وحشت زده خودم و جمع کردم. واقعا ترسناک ترین آدمی بود که توی عمرم دیدم. 

میلاد بلند شد و خون روی لبش و پاک کرد.

از ترس قالب تهی کردم.نفس زنون اسلحه رو پایین آورد و چنان به میلاد نگاه کرد که مطمئنم داشت نقشه می‌کشید چه طور بکشتش! 

نگاهش از روی میلاد سر خورد روی من…عصبی غرید 

_آیلا رو ببر تو!

خشکم زده بود. میخواست منو آیلا بریم که میلاد و بکشه؟ 

_مگه کری؟

با صدای دادش تکونی خوردم. آیلا رو از ماشین در آوردم. داشت گریه می‌کرد… 

در خونه رو باز کردم و کنار گوش آیلا گفتم 

_تو برو بالا توی اتاقت پیش خاله منم میام. 

با ترس چسبیده بود بهم. با هزار وعده وعید فرستادمش تو ولی خودم نرفتم… 

برگشتم سمت آرمین و گفتم 

_میلاد تو برو! 

_بدون تو؟ من اومدم دنبالت اون وقت تو… 

حرفش با لگدی که آرمین توی سینش زد قطع شد. 

جیغ زدم و به سمتش رفتم که آرمین بازوم و کشید و منو پشت خودش نگه داشت و داد زد 

_گه خوردی اومدی دنبال زن من حروم زاده 

جیغ زدم و به سمتش رفتم که آرمین بازوم و کشید و منو پشت خودش نگه داشت و داد زد 

_گه خوردی اومدی دنبال زن من حرومزاده

میلاد به سختی بلند شد و گفت

_زنت؟کدوم زن؟هانا مجد مرد آرمین… اینی که می‌بینی هانا نیست.دوباره متولد شد. با کمک من…هانا رو تو کشتی الانم لیاقت اون دختر و نداری…

کارد میزدی خون آرمین در نمیومد.

خواست حمله کنه سمت میلاد که جلوش ایستادم و داد زدم

_بس کن دیگه… اون داره حقیقت و میگه هانا مرد…آرمین من یک سال توی بیمارستان روانی بستری بودم. به خاطر تو…نتونستم به دخترم شیر بدم نتونستم کنارش باشم. اون موقع میلاد بود،آیلا اونو بابای خودش میدونه من…

نگاهی به میلاد انداختم و گفتم

_من اونو شوهر خودم میدونم.آیلا تو رو به عنوان باباش قبول نمیکنه.منم هیچ وقت نمی بخشمت. پس بذار ما بریم…

با چشمای به خون نشسته ی ناباور نگاهم کرد.

همون لحظه ماشین مهرداد با سرعت پیچید توی کوچه و خودش پیاده شد.

به سمتمون اومد و با دیدن میلاد نگران پرسید

_خوبی؟

میلاد سر تکون داد که مهرداد عصبی یقه ی آرمین و گرفت و داد زد

_تو از جون خواهر من چی میخوای مرتیکه؟

آرمین همچنان به من زل زده بود…

مهرداد مشت محکمی توی صورتش کوبید که تکون شدیدی خوردم و دستم و روی قلبم گذاشتم.

با تهدید گفت

_هم هانا رو هم آیلا رو ازت میگیرم. نمی‌ذارم با تهدید و قلدر بازی به زور نگهشون داری.از این به بعد منم میشم یکی لنگه ی خودت. اون بار داغ هانا رو به دلت گذاشتم، این بار دخترتم از دست میدی آرمین چون من بهت فرصت جبران اشتباهاتو دادم…. نفهمیدی.

بر خلاف تصورم آرمین هیچی نگفت.

مهرداد به میلاد نگاه کرد و گفت

_بریم.

_یعنی چی؟هانا و آیلا رو ول کنیم دست این بریم؟

مهرداد نگاه معنادار و طولانی بهش انداخت که میلاد چیزی نگفت. نگاه با اطمینانی بهم انداخت و همراه مهرداد رفت. مطمئن بودم که یه نقشه ای دارن.

به هر حال دوباره من موندم و آرمین.

با دلخوری نگاهم و ازش گرفتم و وارد خونه شدم.

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که بازوم و کشید و برم گردوند..

با حرص گفتم

_ولم کن.

_چه بلایی سرت اومده بود؟

متحیر از حرفش نگاه‌ش کردم و با پوزخند گفتم

_هه مهمه برات؟

کلافه گفت

_عصبیم نکن هانا پرسیدم چه بلایی سرت اومده بود؟

دستم و از دستش کشیدم. چرا ندونه؟ عصبی داد زدم

_افسردگی حاد… چون بچم به دنیا اومد و با دیدنش دیوونه شدم چون شبیه تو بود. دلم می‌خواست برگردم و بهت نشون بدم… بزنمت… اونقدر بزنمت تا عقده هام خالی بشه اما با یه اسم جعلی مونده بودم تو یه کشور دیگه… به خاطر تو آرمین. من به خاطر تو روانی شدم مشکل اعصاب پیدا کردم. به خاطر تو خندیدن یادم رفته یادم رفته که هنوز جوونم. تو منو نابود کردی آرمین و هنوز داری به کارت ادامه میدی .

بدون این‌که بخوام اشکام در اومد. دلم نمیخواست بیشتر از این جلوش خرد بشم. گفتن این حرفا الان که دیگه اون حسی بهم نداره فایده نداشت.

پشتم و بهش کردم که دستاش با قدرت دور تنم پیچیده شد..

گر گرفتم.روی شکمم و نوازش کرد و کنار گوشم حریصانه گفت

_باید میومدی پیشم.

با گریه نالیدم

_قلبم و شکستی!

دستش و روی قلبم گذاشت و پچ زد

_درستش میکردم.

هق زدم

_نمی‌شد.تو باهام بدترین کار ممکن و کردی هنوزم بعد از چهار سال نبخشیدمت.. نمیتونم.

حلقه ی دستش دورم تنگ تر شد

_اوکی نبخش!

با مکث دستور داد

_اما باید عاشقم باشی هانا مجد.مث سگ باید عاشقم باشی.

هنوزم داشت زور می گفت..

با حرف بعدیش رسما خون توی رگهام یخ بست

_چون من مث سگ عاشقتم….

نفسم رسما قطع شد. تموم. مردم… هنوزم؟تحلیل رفتم فهمید و محکم تر منو بین دستاش گرفت

_تو مال منی!حتی خدا هم تو رو بهم پس داد. اون وقت تو… سگ کی باشی که بخوای ازم فرار کنی؟ 

جواب ندادم چون توانش و نداشتم. عاشقم بود؟

برم گردوند،اشکامو پاک کرد و پچ زد 

_اگه یه قطره اشک دیگه بریزی… 

حرفش با اشکی که از چشمم اومد قطع شد.

منتظر ادامه ی جملش بودم که محکم لبام و بوسید. 

قبلا ها عادت به بوسیدن نداشت و حالا… 

دستم و روی سینش گذاشتم و هلش دادم. 

نفس زنون لب هاش و جدا کرد و گفت 

_فکر نکن کاری می کنم گریه کردن یادت بره نه… اما کاری میکنم واسه یه چی دیگه گریه کنی! 

پشت بند حرفش با چسبوندن تنش به تنم منظورش و رسوند. 

برق گرفته پریدم عقب و نگاهش کردم… گر گرفته بودم.زیر سنگینی نگاهش به سمت ساختمون دویدم. 

* * * * *

با لبخند به قهقهه زدناشون خیره شدم…باورم نمیشد آرمینی که امروز اون طوری عربده میزد حالا داشت با آیلا می خندید..  

نگاه به ساعت انداختم و از آشپزخونه بیرون رفتم و گفتم 

_آیلا…یک ساعتم از موقع خوابت گذشته بیا بریم بخوابیم مامان. 

با لوس بازی گفت 

_نمیخواممم من میخوام با آرمین باشم خودت برو بخواب.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن