رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت چهارده

دستش تا خواست سمت مانتوم بیاد عقب رفتم و گفتم

_من مانتوم خوبه عوضشم نمی‌کنم. تحت فشارم بذاری این بار یه جوری میرم که اگه کل قبرای این دنیارم باز کنی جنازمم گیرت نیاد.

با این حرفم ساکت شد.

کیفم و برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.

* * * * *

#لیلی

با بالش توی بغلم خیره به یه نقطه ی نامعلوم شده بودم.

آرش باور نمی‌کرد اما من مطمئن بودم امیر زندست.من می دونستم که امیر نمیمیره… هیچ کس نمی‌تونه اونو بکشه! حالا هم برگشته تا بازم انتقام بگیره!

بازم پیامکی که از یه شماره ی ناشناس برام فرستاده شده بود رو نگاه کردم

_به زودی همو می بینیم ملکه ی من!اگه جون جناب سرگرد واست مهمه تا اون موقع ازش فاصله بگیر.

با حرص موبایل و پرت کردم…. اگه واقعا بلایی سر آرش بیاره چی؟

با زنگ موبایلم ترسیده تکونی خوردم. باورم نمیشد تا این حد از امیر می ترسیدم.

با دیدن شماره ی آرش نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم که گفت

_لیلی چرا نیومدی اداره؟خوبی؟

گرفته گفتم

_یه کم سردردم…خوب میشم میام.

_اتفاقی نیوفتاده مگه نه؟

سکوت کردم.باید جریان پیامک رو بهش می‌گفتم؟اما اگه بلایی سرش میومد چی؟

اما نه. این بار دیگه نمی‌خواستم چیزی و از آرش مخفی کنم با تته پته گفتم:

_یه اتفاقی افتاده آرش…یکی امروز بهم پیام داد…نوع حرف زدنش مثل امیر…

وسط حرفم پرید

_امیر مرده لیلی!

نفسم و فوت کردم. چرا حرفم و باور نمی‌کرد؟

با مکث گفت

_من اون فیلمی که برات فرستادن و چک کردم. فیلم دقیقا از همون زاویه ای گرفته شده که به امیر شلیک کردن. دقیقا از بیرون همون پنجره. اون لحظه قاتل احتمالا روی پشت بوم ساختمون روبه رویی بوده اما من همون موقع دوربین ها رو چک کردم هیچ اثری ازش نبود.

دلم روشن شد و گفتم

_یعنی این پیاما هم کار همونه؟

_شک نکن! هر کی هست اون قدر به امیر نزدیکه که تیکه کلاماش و هم میدونه. فقط اینو مطمئنم کسی که داره تو رو اذیت میکنه،قاتل امیره!

با تردید گفتم

_اگه همش نقشه ی امیر باشه چی؟

انگار از خنگ بودن من حرصش گرفته بود که گفت

_عزیزمن ما اونجا بودیم.تو دیدی که به امیر شلیک شد. من چک کردم مطمئنم مرد.تیر به مغزش خورده بود. اما تو اونو انقدر قدرتمند فرض کردی که بتونه زنده بشه؟  

حق داشت؛با بغض گفتم 

_آخه ترسیدم بازم بلایی سرت بیاره! 

با مکث گفت 

_گریه می‌کنی؟

تند گفتم

_نه نه… باهام صحبت کردی حالم خیلی بهتر شد.

_باشه پس تنها نمون بیا اداره با هم روش کار کنیم میخوای من بیام دنبالت؟

بلند شدم و گفتم

_نه خودم میام!

_باشه. منتظرم.

تلفن و قطع کردم و بلند شدم. باورم نمیشد انقدر احمق باشم که با یه پیام خودم و این طور ببازم. حق با آرش بود،امیر مرده بود،همه ی اینا محال بود که یه بازی باشه

ماشین و جلوی خونم پارک کرد.دلم نمی‌خواست ازش جدا بشم حتی برای یه لحظه! اما اون بعد از اون شبی که اعتراف کرد دوستم داره دیگه هیچ حرفی نزده بود.

بدون نگاه کردن به چشماش گفتم

_ممنونم…شب بخیر!

خواستم پیاده بشم که مچ دستم و گرفت.

برگشتم و نگاهش کردم که با لحن خاصی گفت

_به یه چایی دعوتم نمی‌کنی؟

رک و راست گفتم

_نه.برو خونه پسرت…

زمزمه وار حرفم و قطع کرد

_پیش مامانشه!

اخمام در هم رفت.اون یه بچه داشت و من حق نزدیک شدن بهش رو نداشتم. حداقل تا وقتی که تکلیفش با خود‌ش معلوم نیست.

با لحن تلخی گفتم

_خوب تو هم برو پیش مامانش!

با حرفم اخماش رفت توی هم و گفت

_ما سه سال پیش طلاق گرفتیم!

_اما اون هنوز دوستت داره.تو هم که ازدواج نکردی…هیچ مانعی بین تون نیست!

عصبیش کردم

_طوری حرف نزن انگار هیچی نمیدونی لیلی. من حتی ازدواجمم با ساناز به خاطر تو بود.

_بچه دار شدنت چی؟

با خشم نگاهم کرد و بی هوا داد زد

_چرا عذابم میدی؟هزار بار گفتم من اون شب مست بودم.مثل سگ خوردم تا یادم بره تو و اون یارو با هم…

نفس عمیقی کشید و به سختی خودش و کنترل کرد و گفت

_پیاده شو!

دلخور پیاده شدم و داشتم بند کیفم و روی شونم مرتب می‌کردم که ماشینی با سرعت به سمتم اومد..

درست سمت من اون هم با بالا ترین سرعت…

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن