رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو/پارت چهلو دو

 

از وقتی که امیر رفته بود ۲۴ گذشته بود.
۲۴ساعت کامل خونه نیومده بود از امیری که من میشناختم این کار بعید بود خیلی هم بعید بود شب موقع خوابیدن سختم بود خوابیدن عادت کرده بودم به نشستنش کنارم حرف زدن و نوازشاش صحبت کردنش با من و پسرم …
شب سختی گذرونده بودم دروغ چرا نگرانشم بودم که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه صبح سراسیمه که از خواب بیدار شدم و کنارم ندیدمش بیشتر نگران شدم وقای که برای ناهار برنگشت دیگه واقعا داشتم از نگرانی دیوونه میشدم….

#لیلی
هیچکس ازش خبر نداشت یعنی من با هیچ کسی ارتباط نداشتم که ازش بپرسم تنها کسانی که دور و برم بودن خدمه ب خونه بودند که هیچ وقت نمی فهمیدند امیر کجا قراره بره با کی میخواد ملاقات کنه یا حتی کی برمیگرده…
گوشیش خاموش بود و من از خودم عصبی بودم که چرا اونطوری باهاش حرف زدم!
اصلاً اشتهایی برای خوردن نداشتم امروز ناهار نخورده بودم و الان شام.
تمام فکر و ذکرم پیش امیر بود که یه روز گذشته اصلاً سراغ منو نگرفته بود پشتش یه چیزایی داشت یه چیزایی که اصلا خوب نبود…
حسی بهم می گفت قراره یه اتفاقی بیفته یا خبرهای بدی داشتم اما دلم نمی خواست این احساسات و باور کنم دیگه کم کم داشت گریه ام می گرفت اگر یه روزی توی گذشته بهم میگفتن یه زمانی میرسه که تو از نگرانی امیر گریه می کنی واقعا خندم میگرفت اما الان به حدی نگرانش بودم که گریه هم دیگه دست خودم نبود روی تخت نشسته بودم خیره شده بودم به دیوار خدا خدا می کردم امیر برگرده خونه …
انگار که خدا دعاهام و شنید که در اتاق باز شده وقتی سر چرخوندم امیر و درست روبه روم دیدم انگار که کل دنیا رو بهم داده باشند به سختی از جام بلند شدم و به سمتش رفتم و ناخودآگاه بغلش کردم نگرانی با آدم خیلی کارا میکنه مثل اینکه احساسات درونی تو که داری پنهون می کنی رو می کنه…

امیر انگار از این کار من تعجب کرده بود چون دستاش کنارش خشک شده بود و حتی بغلم نمیکرد.

بالاخره ازش دل کندم و کمی ازش فاصله گرفتم این بار محکم با مشت روی سینش کوبیدم و گفتم
خیلی نامردی کجا بودی تو؟
گفتم حتما یه بلایی سرت اومده یه اتفاقی افتاده خجالت نمی کشی که یهو میزاری میری نمیگی اینجا من میمونم و تردید و نگرانی که چی شده و کجا رفتی؟

ناباور به منی که اینطور داشتم بی تابانه گلایه میکردم نگاه میکرد انگار منه جدیدی که خودمم ازش متعجب بودم برای اونم متحیر کننده بود بالاخره بازوهامو با دستاش گرفت و منو آروم سر جام نگه داشت و گفت

_من اینجام برگشتم آروم باش..

نفس نفس میزدم و اشکم صورتم خیس کرده بود خودمم نفهمیده بودم کی گریه ام گرفته سرشو خم کرد و روی پیشونیم رو بوسید و پیشونیش به پیشونیم چسبوند و

_ آروم باش من حالم خوبه برگشتم دیگه جایی نمیرم تنهات نمیزارم اگر می دونستم اینطور بی تابی می کنی ناراحت میشی هیچ وقت نمی رفتم باورم نمیشه تو برای من نگران بودی.
انگار الان تازه به دنیا اومدم انگار برای اولین بار زندگی داره بهم لبخند میزنه چی از این بالاتر که تو نگران منی؟

دستاش بود پس زدم عقب رفتم و روی تخت نشستم تازه به خودم اومده بودم که چه کارا که الان نکرده بودم خجالت میکشیدم نگاهش کنم از این که اینطور نگرانیم براش رو کرده بودم و دستم جلوش رو شده بود خجالت میکشیدم .
روی زمین زانو زد دستامو که روی پاهام بود گرفت و گفت
_ خوبی چیزی خوردی؟

گفتم نمی تونستم چیزی بخورم ترسیدم اتفاقی برات بیفته دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو با کمی بالا گرفت و گفت
_ نگران من شدی تو مگه از منمتنفر نیستی؟

چنان ناامیدانه اینو پرسیده بود که نگاهم و درست به چشماش دادم و بهش خیره شدم و گفتم
نفرتی که بهت داشتم هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی تموم بشه نمیدونم حسی که به تو دارم به خاطر پسرمه یا نه اما الان دیگه از اون تنفر گذشته خبری نیست درست وقتی به گذشته فکر می کنم توی قلبم عذاب وجدان میگیرم که چرا هنوز ازت نفرت ندارم اما الان تو پدر پسر منی پدر بچه ی هستی که توی شکممه چطور میتونم از پدر بچه ام نفرت داشته باشم وقتی باید تا آخر عمرم کنارش زندگی کنم؟

دستشو روی شکمم گذاشت و آروم زمزمه کرد
_ پسرم نیومده من مدیون خودت کردی
نفرتی که از من تو دل مادرت بود و از بین بردی.
مدیون توام پسرم تا همیشه..

اشکم داشت در می اومد اینقدر احساساتی شده بودم که باورم نمیشد
شاید به خاطر دوران حاملگی بود اما دلم براش سوخت دلم براش سوخت که وقتی گفتم از تو متنفر نیستم خوشحال شد خودشو بالاتر کشیده کنارم روی تخت نشست و منو بغل کرد و گفت
_ من نمیتونم حتی یه ساعت بدون تو زندگی کنم اگه یه روز کامل نبودم تو مشکل بدی افتاده بودم برای همین بود که خبری از من نبود و گرنه مگه شبا خوابم میبره بدون شما؟
بهترین لحظه های زندگیم وقتیه که کنار تو پسرمم وقتی که کنارت میشینم تو میخوابی و من صورت ماه تو تا صبح نگاه می کنم.
دیروز مجبور شدم که برم معذرت میخوام که نگران شدی دیگه این کارو نمیکنم چون میدونم تو این جا نگران من میشی…
#لیلی

بعد از اون شبی که امیر برگشت به خونه بعد از اون غیبت یه روزه اش رفتارش کاملاً عجیب و غریب شده بود .
امیر قبل نبود
تلفن‌هایی که بهش می شد حرف‌هایی که توی خفا می‌زد و جلوی روی من جواب نمی داد.
این منو نگران می کرد نمی دونستم به خاطر چی داره اینکارو میکنه اصلا چه معنی می داد که وقتی تماسی داره از من دور بشه و توی اتاق دیگه جواب بده؟
این روزا احساس سنگینی بدی می کردم دیگه به حدی سنگین شده بودم که نمیتونستم تکون بخورم دکتر گفته بود دیگه درد زایمانم امروز و فرداست که شروع بشه و بچه به دنیا بیاد .
امیر هم نگران زایمان من بود هم چیزهای زیادی انگار فکرشو درگیر کرده بود .
نگرانی از صورتش می بارید رفت و آمدهایی که به خونه بیشتر شده بودند و کسانی که می‌آمدند و توی اتاق کارش باهاش حرف میزدن می‌رفتند و هر لحظه صورت امیر عصبی تر و نگران تر می شد .
هر چی ازش می پرسیدم چی شده و داره چه اتفاقی میافته می‌گفت مگه چی قراره اتفاق بیافته ملکه من؟
همه چی سر جاشه به این چیزها فکر نکن که باید حواست به خودت تو پسرمون باشه.
و زایمانت که میدونم خیلی خیلی نزدیکه ….

با این حرف‌ها میخواست منو قانع کنه که اتفاقی نیفتاده اما من مطمئن بودم یه چیزایی اینجا مشکوکه رفتار امیر کاملاً دور از انتظارم بود با هزار التماس از امیر اجازه گرفته بودم توی باغ کمی بشینم تا هم هوا بخورم هم چند قدمی راه برم.

رفته بودم و کنار درخت روی صندلی نشسته بودم احساس می کردم شکم داره تیر میکشه یه حسه خاصی داشتم از امروز صبح پسرم اصلا تکون نخورده بود و الان که شکمم شروع کرده بود به تیر کشیدن و درد کردن واقعاً ترسیده بودم.
با خودم گفتم نکنه دردزایمانمه؟

کلافه از جام پاشدم تا به سمت عمارت برگردم یه قدم برنداشته زیر دلم به حدی درد گرفت که دوباره روی صندلی نشستم و با صدای بلند امیر و که از من فاصله گرفته بود داشت با تلفن حرف می زد صدا زدم…
صدامو کخ شنید گوشی از دستش روی زمین افتاد و سراسیمه به سمت من اومد
دستمو روی شکمم گذاشتم اب دهنم و پایین فرستادم
فکر کنم وقتشه دردم شروع شده…

امیر که تعرفی از حال من نداشت و حالش از من بدتر شده بود دستمو گرفت و با صدای بلندی یکی از راننده‌ها را صدا کرد و گفت
_ ماشین آماده کنید میریم بیمارستان …
کمک می‌کرد که به سمت ماشین برم اما هر قدمی که برمی داشتم انگار جونم داشت در میومد دیگه گریه ام گرفته بود آروم گریه می کردم سعی می‌کردم زیاد جیغ ناله نکنم تا امیر حالش از این بدتر نشه می دونستم چقدر حساس روی این قضیه برای همین فقط آروم اشکام روی صورتم میریخت.
بالاخره ماشین نزدیک ما رسید و سوار ماشین شدیم نفس عمیق میکشیدم و امیرداشت دنبال گوشیش میگشت و پیداش نمیکرد آروم گفتم
توی باغ انداختیش عصبی رو به راننده گفت
_ برو گوشیمو پیدا کن سریع باید با دکتر حرف بزنم…

راننده به سمت باغ دوید و امیر شروع کرد به مالیدن دستم.

_ چیزی نیست عزیزم اروم باش الان میریم بیمارستان همه چی تموم میشه باشه؟
من اما سکوت کردم نمی خواستم درد کشیدنمو ببینه…
میدونستم بیشتر از من اون درد میکشه توی این مدتی که کنارش بودم خیلی چیزا در موردش فهمیده بودم.
پنهان کردن دردم واقعا سخت بود اینکه دردمو مخفی کنم تا امیر نفهمه داشت دیونه ام می کرد‌.
دردم بیش از اندازه بود اما به خاطر امیر دستگیره در و محکم فشار میدادم تا صدام در نیاد .

اما احساس می کردم تمام استخونام دارن از هم میپاشن…
بالاخره راننده برگشت گوشی به سمت امیر گرفت و ماشین و روشن کرد …
سریع شماره دکتر گرفت و شروع کرد به حرف زدن به داشت جونم در می‌آمد و نمیتونستم خودمو کنترل کنم با احساس کردن خیسی زیر تنم با وحشت گفتم
یه چیزی داره خیسم میکنه امیر…
انیر وحشت زده دستش و بین پاهام رسوند و گفت ابه عزیزم…

 

دکتر که پشت خط بود گفت
_کیسه ی اب بچه پاره شده و سریعتر باید خودمونو به بیمارستان برسونیم.
راننده بدبخت چنان با سرعت میرفت احساس می کردم گاهی وقتا داریم پرواز می کنیم.
بالاخره به بیمارستان رسیدم
دکتر همه چیز را آماده کرده بود قبل از جلوی در منتظرمون بودن.

من روی برانکاردبودم امیردستم توی دستش گرفته بود و به سمت اتاق زایمان میرفتیم .
وقتی دکتر به امیر گفت اگه بخوای میتونی کنار همسرت حضور داشته باشی دست امیر و رها کردم گفتم نه امیر نمیاد تو همینجا میمونی…
نباید کنارم باشی…
نباید اونجا باشی حالت بد میشه باشه؟

خودش فهمید که منظورم چیه میدونستم اگه امیر اینجا منو توی اون شرایط بدی ببینه خودش دیونه میشه…
میدونستم طاقت اینکه من درد بکشم نداره.
وقتی منو داخل اتاق زایمان بردن و درها را بستند دیگه با خیال راحت شروع کردم به تو جیغ زدن و خالی کردن خودم به حدی درد داشتم که نمی تونستم خودمو کنترل کنم….

میدونستم زایمان سختی در انتظارمه اما هیچ وقت فکر نمی کردم زایمان کردن انقدر درد داشته باشه نمیدونم چند ساعت عذاب کشیدم گریه کردم ناله کردم اما بالاخره تموم شد و صدای گریه پسرم توی اتاق پیچید تمام دردهایی که کشیده بودم از یادم رفت انگار که دنیا رو بهم داده باشند وقتی که زندگی نویی از وجود آدم متولد میشه دیگه درد کشیدن و مشکلات واسه ادم چه معنی میده در مقابل این زندگی جدید؟
خانم دکتر
با خنده کنارم ایستاده عرق پیشونیمو پاک کرد

_ بیا پسرتو ببین عزیزم..
یکی از پرستارا پسرم ودست خانم دکتر داد اون بچه رو سمت من گرفت.
به صورت قرمزه قرمز بود از اون بچه هایی که مادرم همیشه میگفت بچه ای که صورتش وقتی دنیا میاد قرمز بشه یعنی یه بچه خیلی خوشگل میشه لبخند روی لبم نشسته بود تمام دردام انگار از یادم رفته بودم بالاخره به خودم اومدم و گفتم بگین‌امیر اینجا باید پسرش رو ببینه…
وقتی امیر با هیجانی که حتی توی چشماش کاملاً واضح بود وارد اتاق شد با قدمای بلند به سمت من اومد و کنارم ایستاد روی پیشونیم و بوسید
با غصه کنار گوشم زمزمه کرد
_ اندازه ای که تو درد کشیدی منم اون بیرون درد کشیدم ممنونم که تحمل کردی تا من و تو یه پسر داشته باشیم برای همه چیز ازت ممنونم.
روبهش گفتم
نمیخوای پسرتو ببینی؟
انگار یادش اومد که باید پسرش هم ببینیه سرش و بالا گرفت دنبال پسر مون گشت که پسرمون و توی سبد چرخداری که توش گذاشته بودن نزدیک امیر آوردن.
چنان با ذوق تماشاش میکرد پسرمون که دکترو پرستارا تعجب کرده بودند از این کارش.

 

میدونستم امیر وقتی برای اولین بار بپسرش وببینه همین عکس العمل و نشون میده.
رو به دکتر گفت
_ میتونم بغلش کنم؟
دکتربا دستش اشاره کرد که امیر بچه رو بغل کرد کنار من ایستاد صورتش رو بهم نشون داد…

وقتی گوشیش زنگ خورد و به شماره نگاه کرد بچه روی توی سبد گذاشت تماس وصل کرد توی سکوت فقط به حرف های طرف مقابل گوش داد و تماس و قطع کرد کمی مکث کرد و بعد کنار گوشم خم شد و آروم زمزمه کرد
_معذرت می خوام لیلی..‌
ولی الان باید برمگ….
مواظب خودت و پسرم باش زود بر می گردم پیشتون باشه؟

ترسیدم اون لحظه برای اولین‌بار ترسیدم که نکنه از دستش بدم …
دستشو محکم گرفتم و گفتم نمیخوام بری نمیخوام خواهش می کنم…
پیشونیشو روی پیشونیمه عرق کرده من گذاشت و صورتمو با دستاش قاب گرفت گفت
_بهت قول میدم برمی‌گردم خیلی زود بر می گردم و با هم از اینجا میریم …
میریم یه جای دور یه جایی که فقط من باشم و تو نه هیچ کس دیگه…
جایی که نمیتونه مارو نشناسه جایی که بتونم در آرامش کنار تو پسرم زندگی کنم.
مواظب خودتون باشین تا من بیام…
اشکم در اومده این بار به خاطر اینکه نمیخواستم از دستش بدم.
باورش برای خودمم سخت بود اما این بار از ترس از دست دادن این مرد گریه میکردم.
نمیخواستم بره نمیخواستم از من دور بشه نمیخواستم دستش رها کنم اما اون آروم دستمو بالا آوردم روش و چندین و چند بار بوسید انگشتام ازهم باز کرد دستش و از دستم بیرون از من فاصله گرفت اما دوباره ایستاد به سمتم برگشت و روی صورتم خم شد لبام محکم بوسید…
کنار گوشم زمزمه کرد
_ دوست دارم،خیلی دوست دارم…

بعد از من نوبت پسرش کنار گوش اونم چیزی گفت که نشنیدم وقتی از اتاق بیرون رفت اسمش و زمزمه کردم نشنید میخواستم بهش بگم طاقت ندارم اتفاقی برات بیفته اما اون رفته بود…
دیر شده بود….
وقتی منو پسرم رو به بخش منتقل کردن هیچ کسی کنارمون نبود تنها پرستار و دکتر می اومدن و می رفتن و من بدون اینکه کسی کنارم باشه تمام مدت نگاهم به در بود که هر لحظه امیر برگرده امام خبری از او نبود.
به کمک پرستار برای اولین بار به پسرم شیر دادم .

پرستار از من پرسید
هپدرش کجاست؟ معمولاً پدرا از دیدن اولین بار غذا خوردن بچه هاشون خیلی لذت میبرن.

با این حرفش بغضم شکست دوباره شروع کردم به گریه کردن پرستار نمیدونست هیچ مردی اندازه امیر نمیتونه بچه شو دوست داشته باشه نمیتونه اندازه امیرلگاز اولین بار شیر خوردن بچه اس لذت ببره‌..

بیچاره شرمنده کنارم ایستاده بود حتی از من معذرت می خواست به خاطر این حرفی که زده اما مشکل من حرف اون نبود.
میدونستم مسئله خیلی جدیه که امیر منو پسرشو اینجا تنها گذاشته رفته روبه پرستار گفتم
کسی بیرون نیست ؟
لبخندی بهم زد و گفت
_چرا عزیزم دو نفر کنار در ایستادنو همسرتون انگار گفتن محافظ‌های شماهستن…
بادیگارد دارین؟

میدونستم بی گدار به آب نمیزنه و ما رو اینجا تنها نمیزاره رو بهش گفتم میشه یکیشون بکین بیاد داخل باید باهاشون حرف بزنم!

پرستار باشهاگ ای گفت از اتاق بیرون رفت وقتی یکی از این مرد وارد اتاق شد بهش گفتم
امیر کجا رفته چه اتفاقی افتاد؟
اما از هیچ چیزی خبر نداشت مثل چوب خشک بزرگی روبروم ایستاد و گفت
_من خبری ندارم خانم فقط گفتن مواظب شما باشیم…

حتی فردا وقتی داشتیم از بیمارستان مرخص میشدیم خبری از امیر نبود وقتی سوار ماشین شدیم با این دو نفر که میگفتن بادیگاردن و محافظ به سمت خونه می رفتیم باز اثری از امیر نبود.
پسرم محکم بغل کرده بودم باید خودمو برای هر چیزی آماده می کردم اما وقتی حواسم و به جاده دادم دیدم مسیری که داریم میریم قرار نیست به خونه و عمارت خودمون ختم بشه.

نگران پرسیدم
مگه نمیریم خونه؟
یکی از اون مردا به سمتم چرخید گفت
_ نه آقا خواستم ببریمتون یه جای دیگه.
ارو بهش گفتم
آقا که گوشیش خاموشه کی از شما خواستن ؟
د دوباره با همون صورت خشک و سردش از اینه به ما نگاهی انداخت و گفت
_ دیروز توی بیمارستان به مت گفتن وقتی مرخص شدین کجا ببریمتون.

نمیدونستم این آدم راست میگن یا نه!
هیچ چاره‌ای جز این که بهشون اعتماد کنم نداشتم ماشین و کناره یه عمارت خیلی بزرگ نگه داشتن در عمارت باز شد ماشین داخل حیاط رفت …
له اطراف نگاهی انداختم و از ماشین پیاده شدم.
اینجا کاملا برام غریبه بود امیر هیچ وقت از داشتن یه عمارت دیگه به من نگفته بود ….

تنها چیزی که امیدوارم میکرد این بود که باهام با احترام رفتار می‌کردن وقتی داخل عمارت شدیم حس خوبس به اینجا نداشتم.
وسط سالن بزرگش تک و تنها ایستادم و به اطراف نگاه کردم امیر از من چه انتظاری داشت که من اینجا تنها بمونم ؟
روی یکی از مبلهای که اونجا بود نشستم و پسرمو بغل کردم حتی براش اسم انتخاب نکرده بودیم.

همیشه می گفت اگه پسر باشه باید توانتخاب کنی و من هیچ وقت تا به حال به اسم فکر نکرده بودن.

دروغ چرا دلم براش خیلی تنگ شده بود خیلی خیلی تنگ شده بود آمده بود دوباره بلند شدم و به سمت اتاقاش رفتم.
همشون خالی بودن جز یکی که کاملا مرتب چیده شده بود تخت خواب بزرگ با یه تخت نوزادی…
لبخندی زدم حتی تک این شرایطی که میدونستم اوضاع درستی نداره باز به همه چیز فکر میکرد.
پسرمو روی تخت نوزادی گذاشتم و خودم روی تخت دراز کشیدم چشمامو بستم دعا کردم وقتی بیدار میشم برگشته باشه و اینجا کنارم خواب باشه.
با خیالتی که توی سرم قبل خواب داشتم به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم به خیالاتم به واقعیت تبدیل نشد.
امیر هنوز برنگشته بود بی سر صدا آروم به طبقه پایین رفتم که دیدم اون دوتا مرد کلی برای اینجا خرید کردن و همشون رو جلوی آشپزخانه گذاشتن.

_ بفرمایید خانم هر چیزی که ممکن بود احتیاج داشته باشین گرفتیم اگه بخواین میتونیم یه نفر رو پیدا کنیم که کارای خونه رو انجام بده براتون غذا درست کنه و …

سرمو تکون دادمو گفتم
خودم انجامشون میدم.
نگاهیی به به پاکتا انداختم یه قوطی ابمیوه از بینشون برداشتم و به طبقه بالا برگشتم.
اشتهایس برای غذا خوردن نداشتم اما به خاطر پسرم باید کمی جون می‌گرفتم تا بتونم بهش شیر بدم.

کنار پنجره نشستم و به بیرون زل زد میدونم اگه همین الان اینجا بود حتی نمیذاشت روی تخت بشینم اما الان نبود و من باید صبر میکردم و انتظار میکشیدم…

دو روز از اومدنم به اینجا می گذشت و هیچ خبری از امیر نبود نگرانی داشت دیوونم میکرد شوق به دنیا اومدن پسرم با غیب شدن امیر کاملاً از یادم رفته بود.
درگیر عوض کردن لباس پسرم بودم که یکی از اون مردا سراسیمه در اتاق باز کرد و وارد اتاق شد

_ خانم جمع کنید باید زودتر از اینجا بریم.
سریع ازجام بلند شدم و گفتم

مگه چه اتفاقی افتاده چی شده؟

ساک بچه رو از روی تخت برداشت و رو به من کرد و گفت

_ زود باشید اقا هم قراره پشت سرمون بیاد…
خبر رسید که چند دقیقه دیگه همه میریزن اینجا .

ترسیده پشت سرش راه افتادم نمیدونستم چه خبره هیچ کسی به من چیزی نمی‌گفت که چی شده !
فقط باید به فکر پسرم می بودم برای همین همراهشون شدم از خونه بیرون زدیم.
توی ماشین به سمت ناکجا آبادی که ازش خبر نداشتم میرفتیم.

عصبی روبهشون گفتم
حرف بزنید ببینم چه خبره من یه زن معمولی نیستم که بترسم یاگریه زاری کنم .
از این چیزا من خیلی سرم میشه پس باهام رو راست باشین..
چخبر شده که اینطوری امیر داره مارو پنهون میکنه؟
من از همه ی کارای امیر باخبرم پس باهام روراست باشین

کسی که پشت فرمون بود گفت
_ آقا خبر دادند این خونه دیگه امن نیست و باید از این جا بریم
گفتن قرار و خیلی زود بیاد دیدنتون ماهم چیز زیادی نمیدونیم.
بذارین خودش براتون توضیح بدن.
ما نمیتونم حرفی بزنیم شما اقارو بهتر از ما می شناسید..

 

میدونستم از امیر می ترسیدن که نمیتونستن حرف بزنن….
پس سکوت کردم نمیخواستم باعث بشم اینا هم توی دردسر بیفتن…
وقتی از خونه بیرون زدیم توی خیابونا فقط دور خودمون میچرخیدیم نمیدونستم منتظر چی هستن یا حتی اصلاً هدفمون از این چرخیدن ها چیه که بالاخره گوشی یکی از اون محافظا زنگ خورد و سریع جواب داد وقتی به کسی که پشت خط بود چشم گفت گوشی رو به سمت من گرفت گفت
_ آقا هستن
سراسیمه گوشی رو از دستش قاپیدم و کنار گوشم گذاشتم و با بغضی که نمیدونم یکهویی از کجا پیدا شده بود نالیدم
کجایی امیر؟
منو پسر تو ول کردی به امون خدا کجا رفتی؟
بدون تو باید چیکار کنیم ؟
نکنه همه این کارا برای اینکه منو اذیتم کنی!
می خوای تلافی کنی! از من هنوز کینه به دل داری امیر؟
پشت خط نفس های بلند عمیق می کشید اما وقتی به حرف اومد از صداش خشم نگرانی عصبانیت دلتنگی و حتی غم و خوب میشد فهمید
_ من از تو انتقام بگیرم لیلیه من؟
میفهمی داری چی میگی؟
همه دنیای من شما دو نفرین ملکه ی من.
اگهه از تو دورم اگه نمیام دیدنت اگه زنگ نمیزنم فقط به خاطر اینکه اونا نتونن شما رو پیدا کنن.
نمی خوام هیچ آسیبی به تو پسرم برسه.
لیلی تحمل کن هرچی که بهت گفتن انجامش بده باشه؟

با گریه نالیدم
کی برمیگردی کی برمیگردی امیر من دارم دیوونه میشم چرا نمیای خودت پیشمون؟
بیا باهم بریم …

عمیق نفس کشید و گفت
_ خیلی زود میام پیشت فقط یه مشکل کوچیک مونده اونم حل کنم دیگه برمیگردم پیش تو بهت قول دادم تو و پسرمو میبرم یه جای دور خیلی دور که دست هیچ کسی بهتون نرسه…
می خوام یه زندگی خوب کنار هم داشته باشیم هیچ وقت یادت نره که امیر با این همه دبدبه و کبکبه با این همه آدم که دورش جمع شدند با این اسم بدی که توی کل دنیا در کرده از خودش عاشق توئه به خاطر تو داره پشت پا میزنه به هر چیزی که این همه سال به دست آورده تا تو آرامش داشته باشی و کنارش احساس خوشبختی کنی منتظرم بمون لیلی جایی نرو برمیگردم باشه؟

بغضم طوری شکسته بود که اشکام بند نمیومد .

اینقدردلتنگش بودم که نمی‌خواستم حداقل این تماس هیچ وقت قطع بشه میخواستم همیشه صداشو بشنوم اما اون انگار عجله داشت که تماس قطع کرد و صدای بوق پشت سر هم بهم نیشخند زد که لیلی قطع کرد و رفت… و تو دلتنگیات موندی و پسرت گوشی که از دستم افتاد و پسرم بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن چه روزای سختی داشتم میگذرونم هیچ وقت انتظار نداشتم یه روزی من این سردنیا انقد دلتنگ امیر بشم انقدر بی تابش بشم اما شده بود و من همین قدر دلتنگش بودم .

به مسیری که داشتیم میرفتیم نگاه کردم یه جایی بیرون شهر بود
انگار بیابون بود هیچ چیزی جز برهوت نبود.
بالاخره وقتی وسط اون بیابون به یه دهکده سبز رسیدیم تعجب کردم وسط این بیابوناین دهکده چطور می تونست اینقدر قشنگ باشه؟
ماشین و جلوی خونه نقلی نگه داشته بودیم وقتی یه پیرمرد با ریش سفید به سمت ماشین اومده درو برام باز کرد رو بهم گفت
خوش اومدین خانم چهافتخاری که آقاازمون خواستن اینجا مراقبتون باشیم آقا به گردن ما خیلی حق دارن.

از ماشین پیاده شدم ازش پرسیدم آقا قراره بیاد اینجا؟
لبخندی بهم زد و گفت

_ بله خانم به ما که گفتن میان اینجا دنبال شما.
خوشحال از این چیزی که شنیده بودم باهاش به سمت خونه رفتم دنج و نقلی بود برعکس اون عمارت بزرگ که هیچ توش احساس آرامش نداشتم اینجا آروم آروم بودم به اتاقی که برای من و پسرم آماده کرده بودن رفتم اونجا وسیله هامون رو گذاشتیم و پسرم روی زمین خوابوندم.

دو روزی اونجا منتظر امیر بودم و انتظارم بی‌حاصل بود دیگه کم کم داشتم از اومدن امیر ناامید میشدم اما وقتی نیمه شب صدای ترمز یه ماشین توی حیاط خونه پیچید سراسیمه خودمو به پنجره کوچیک اتاقک رسوندم به بیرون نگاه کردم ماشین سیاه رنگی توی حیاط پارک شده بود کمی طول کشید تا راننده از ماشین پیاده بشه اما خوب قد بلند امیر ومی‌شناختم از همین جا لکه بزرگ قرمز رنگی که روی پیراهن سفید رنگش بود دیده می شد و عجیب خودنمایی میکرد اون رد خون قدماش بی جون بود دستش ستونه تنش کرده بود و به ماشین تکیه داده بود به سمت در اتاق دیویدم پام به فرش گیر کرد و روی زمین افتادم اما دوباره بلند شدم و خودم و سراسیمه به حیاط رسوندم با دیدن امیر که جون راه رفتن نداشت به سمتش دویدم و بی‌توجه به زخمی که داشت محکم بغلش کردم بغلش کردم و دستاش اون دور تنم پیچید
چقدر دلتنگ این آغوش بودم.

اما وقتی جوون از پاهاش رفت روی زمین افتاد و منم باهاش آوار شدم.
به خاطر چراغی که بالایی در خونه بود صورتش میتونستم ببینم رنگ پریده و بی جون بود
معلوم بود خیلی خون از دست داده روی پیشونیش عرق نشسته بود با دستم عرق پیشونیش رو پاک کردم و گفتم
این چه حالیه؟
چه اتفاقی برات افتاده ؟
اصلا چرا اومدی اینجا؟
بایدمیرفتی بیمارستان…
با اون همه بی حالی لبخندی زد و گفت
_دکترمن اینجاست من هیچ جای دیگه خوب نمی شدم اما الان که اینجام تو بالای سرمی خوب میشم.

باید بترسی اشکام دست خودم نبود گریه امونم رو بریده بود اشک چشمام قطره قطره سر می خورد و روی صورتش می افتاد حال دستشو بالا آورده اشکام از روی صورتم پاک کرد و گفت نریزین آشکارا نریزید آشکار لیلی من پاک شده کنار از همه چی همه چیمو باختم هرچی داشتم و دادم به تو فقط منو بخوای منو میخوای میخوای با گریه ام گرفت و گفتم به خدا می خوام خوب باشه تو نباید اینجوری باشه میرم تو اینجوری باشه بهت قول میدم به خدا به جون پسر مو نمیخوام تو خوب بشی من هنوز برای پسرونست نداشتم منتظر تو بودم لبخندش که اسمشو تو باید بزاری قرار بود دختر بود من اسم بذارم پسر بود تو حالا تو بگو میخوای اسمشو چی بزارم پشت دستم اشکامو پاک کردم و گفتم امیرسام می خوام بذارم امیرسام

از شنیدن اسمی که گفتم وپ خندش کش اومد دستشو بالا تر آورد روی موهام کشید و گفت
_ پس میخوای اسم منو روش بذاری؟
دوست داری همیشه که صداش می کنی یاد من بیوفتی ؟

پیشونیم رو روی پیشونیش گذاشتم زمزمه کردم
اره می خوام هر بار که صداش می کنم یادت بیفتم .
من میخوام دوتا امیرتوی زندگیم داشته باشم…

دیگه منتظر شدن بس بود با صدای بلندی داد زدم یکی بیاد کمک کجایین شماها؟
یکی بیاد کمک!
زیاد طول نکشید که هر دو نفر اون مردایی که همراهم بودن خودشون و بیرون رسوندن و با دیدن امیر یریع از جاش تکونش دادن و بلندش کردن وداخل خونه بردن.

روبهشون گفتم
دکتری چیزی پیدا کنین بیاد اینجا دیگه داره از دست میره از بس خون ازش رفته…

یکیشون سراسیمه از اتاق بیرون رفت و اون یکی کنار من توی اتاقم موند .

امیر چنان دستم محکم گرفته بود که انگار قرار بود من ترکش کنم آروم کنار گوشش زمزمه کردم

از شنیدن اسمی که گفتم خندش کش اومد دستشو بالا تر آورد روی موهام کشید و گفت
_ پس میخوای اسم منو روش بذاری؟
دوست داری همیشه که صداش می کنی یاد من بیوفتی ؟

پیشونیم رو روی پیشونیش گذاشتم زمزمه کردم
اره می خوام هر بار که صداش می کنم یادت بیفتم .
من میخوام دوتا امیرتوی زندگیم داشته باشم…

دیگه منتظر شدن بس بود با صدای بلندی داد زدم یکی بیاد کمک کجایین شماها؟
یکی بیاد کمک!
زیاد طول نکشید که هر دو نفر اون مردایی که همراهم بودن خودشون و بیرون رسوندن و با دیدن امیر سریع از جاش تکونش دادن و بلندش کردن و داخل خونه بردن.

بهشون گفتم
دکتر چیزی پیدا کنین بیاد اینجا دیگه داره از دست میره از بس خون ازش رفته…

یکیشون سراسیمه از اتاق بیرون رفت و اون یکی کنار من توی اتاقم موند .

امیر چنان دستم محکم گرفته بود که انگار قرار بود من ترکش کنم آروم کنار گوشش زمزمه کردم

بذار پسر تو بیارم ببینی…
خیلی خوشگله صورتش؛ چشماش همه چیزش به تو رفته.

به زحمت زمزمه کرد و گفت

_ من نمیخوام شبیه من باشه…
می خوام شبیه تو باشه.

اشکامو با پشت دستم پاک کردم از کنارش بلند شدم پسرم رو بغل کردم و نزدیکش آوردم.
نگاهش که به صورت پسرکمون افتاد سایه اشک و میشد توی چشم هاش دید.
طوری به بچه نگاه می کرد و می گفت
_ این بچه ی منه؟
پسر منو تو؟

تند تند سرم و تکون دادم و گفتم
تو حالت خوب میشه میریم یه جای دور من و تو پسرمون ….
مگه همین و نمیخواستی امیر؟
با یه دستش دست منو گرفته بود و با انگشت دست پسرمونو لمس میکرد.
نگاهش رو به من داد و گفت

_ منو فراموش نکن لیلی …
راجبه من چیزی به پسرم نگو نمیخوام بفهمه من کی بودم و چیکار میکردم.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن