رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو/پارت چهلو یک

 

توی اتاق خواب روی تخت نشستم اطراف نگاه کردم می دونستم توی این اتاق چند تا دوربین کار گذاشته و ریز بریزه کارامو زیر نظر داره.
برای همین جلوی آینه نشستم موهامو شروع کردم به شونه کردن با خیالی راحت که انگار من اینجا توی آرامش محضم…
موهامو شونه کردم شروع کردم کمی آرایش کردن.
رژقرمزم برداشتم باید کاری می کردم که بتونم مثل سابق کمی نرمش کنم تا به خواستم برسم.

کارم که تموم شد جلو پنجره رفتم و کنارش نشستم انگار که داشتم یه فیلم بازی می کردم و می دونستم تنها بیننده این فیلم کسی نیست جز امیر…

#لیلی
تا شب توی اتاق موندم و بهش فرصت دادم با خودش کلنجار بره موقع شام از اتاق بیرون نرفتم به خدمتکار گفتم اشتها ندارم.
میدونستم این کارام کنجکاو ترش می کنه و بالاخره اونو پایه معامله میکشونه.

تمام این مدت هیچ خبری از امیر نبود و بهم سر نزده بود حتی سراغمو نگرفته بود حتی وقتی گفتم برای شام پایین نمیرم هیچ عکس العملی نشون نداده بود .

این نشون میداد که فکرش درگیره میدونستم اگر کسی عاشق یکی باشه به این سادگی ها هم نمیتونه عشقشو فراموش کنه.
اگر امیر واقعاً اونطوری که میگفت عاشقم بود پس برنده ی این بازی بدون شک من میشم.

بعد از شام دیگه تقریبا وقت خوابیدن بود توی دلم کمی نگران بودم و می ترسیدم که نکنه اشتباه کرده باشم اما نباید هیچ خطایی میکردم .
لباس خواب سفید رنگی برداشتم و با لباسام عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم .
شروع کردم به شمردن مطمئن بودم امشب؛ شده حداقل امشب میاد به این اتاق و کنار من میمونه .

شمارشم زیاد طول نکشید که در اتاق باز شد و من آروم چشمامو بستم با دیدن من که انگار خواب بودم آروم در و بستم آهسته به سمت تخت اومد کنارم روی تخت نشست و موهای سرم آروم نوازش کرد و گفت:

_ کاری می کنی فکرم درگیر بشه و خودت اینطوری راحت میخوابی! انصاف نیست ملکه ی من.

 

خم شد و روی پیشونیم و بوسید دیگه مطمئن شدم که دیگه از من متنفر نیست و هنوزم من همون لیلی سابقم براش .

از جاش بلند شد اهسته لای پلکام باز کردم و دیدم که داره لباساشو در میاره.
شلوار ورزشی پاش کرد با بالاتنه ی برهنه کنارم روی تخت دراز کشیدو از پشت بغلم کرد .
منو به خودش فشار داد.

الان دیگه وقتش بود چشمامو باز کنم پس لای پلکام و باز کردم با حالت خواب الودی بهش نگاه کردم و گفتم:
کی اومدی !
دستش ستون سرش کرد و خودش را بالا کشید و گفت :
_الان اومدم راحت خوابیده بودی انگار

آره ای گفتم نگاهم کرد و گفت:
_ نمیخوای در مورد حرفی که ظخر زدی بگی؟
به سمتش چرخیدم و گفتم:
من شرط گذاشتم و تو ادم معامله‌ای امیر.
معامله رو قبول کن تا منم حرفم بزنم.
هیچی حرفی نمیزد انگار مردد و دو دل بود نمیدونست خبرم چقدر قراره حالش خوب کنه مطمئن بودم اگر می دونست تردید نمی کرد.

دستمو بالا بردم و آروم ته ریشش و با انگشتم نوازش کردم و گفتم:

من و تو دیگه به هم وصلیم هیچ جوره نمی تونیم از هم جدا بشیم حتی اگه عشقی بهت نداشته باشم.

 

بهم نگاه کرد و منتظر ادامه حرفام شد
لبخندی روی صورتم گذاشتم و گفتم من و تو شاید به ظاهر از هم خیلی دور باشیم اما یه نقطه اتصال مشترک داریم…
درسته که تو به زور منو مجبور به ازدواج کردی
درسته که مجبورم کردی به این اتفاقی که افتاده اما الان هر دوی ما توی این اتفاق سهیم هستیم…

امیر خودش را بالا کشید روی تخت نشست دستمو کشید مجبورم کرد مثل خودش بشینم صورتمو با دستاش گرفت و گفت
_برو اصل مطلب لیلی چرا کشش میدی؟

از این همه عجله امیدوارتر شدم دستشو گرفتم و آروم روی شکمم گذاشتم و گفتم:

من و تو دیگه تنها نیست من حامله ام دستش روی شکمم خشک شد چشماش بی اندازه گشاد شده بودند و دهنش باز مونده بود که انگار غیر قابل باور ترین اتفاقی که ممکن بود رو شنیده .
دیگه وقتش بود من سکوت کنم و اون به حرف بیاد.

دستشو روی شکم حرکت داد و گفت :
_تو که با من بازی نمی کنی لیلی؟

سرمو تکون دادم و جواب دادم:

در مورد هر چیزی هم باهات بازی کنم در مورد بچه نمیتونم همین الان میتونی دکتر بیاری یا یه تست بگیری و مطمئن بشی من هرچی گفتم واقعیت بوده.

آب دهنشو پایین فرستاد و من بالا و پایین شدن سیبک گلوشو دیدم .

این مرد عاشق بچه بود و به قول خودش اونم عاشق بچه ای که از من باشه.
دستم روی دستش گذاشتم روی گفتم :
من خبری که دوست داشتی و بهت دادم تو باید کاری که من ازت خواستم انجام بدی وگرنه هیچ وقت هیچ وقت نمیتونی منو بچه تو ببینی….

#لیلی

ماتش برده بود هیچ حرفی نمی زد فقط نگاهش روی صورتم و شکمم بالا و پایین می‌شد.

خودمو عقب کشیدم و با اخم روی تخت دراز کشیدم و گفتم:

انگار که خبری که برات داشتم چندان برات مهم نبوده و تمام حرفایی که میزدی فقط حرف بوده…
یا واقعیت نداشته!

به خودش اومد خودشو نزدیکترم کشیدم گفت:
_ یعنی الان من اگه تست بگیرم آزمایش بدی بهم میگن که حامل ای؟ بچه من تو شکم توعه مگه نه؟
دوباره سرمو تکون دادم که بی هوا روی صورتم خم شد و محکم وعمیق لبامو بوسید.
چشماش به عینه رنگ عوض کرد
چشماش می خندید درست مثل صورتش.
از من فاصله گرفت با خنده بلندی گفت:
_ باید جشن بگیریم باید مهمونی بدیم باید به همه بگم …
لیلی تو منو به آرزوم رسوندی می‌فهمی دختر ؟
بهش گفتم:
حرفامو یادت نره بیخیال همه اونایی که توی ایرانن میشی فهمیدی؟
نمیخوام هیچ دردسری برای هیچ کدومشون درست کنی خواهش می کنم امیر.
بذار زندگیه راحتی کنار هم داشته باشیم.
بهت قول میدم بیخیال همه چی میشم حتی بیخیال خانوادم و باتو بچمون زندگی می کنم بهت قول میدم هیچ وقت دیگه هیچ خطایی نمیکنم.
حرفامو نمیشنید تو یه دنیای دیگه بود اصلا.
از جاش بلند شد و با صدای بلندی یکی از خدمتکارارو صدا زد وقتی وارد اتاق شد رو بهش گفت:
_ چند تا تست بارداری بگیر و بیار خدمتکار چشم گفت و سریع رفت.

از روی تخت بلند شدم و دستشو کشیدم و گفتم:
امیر با توام می فهمی من چی دارم میگم ؟
محکم بغلم کرد هرچی که بگی هرچی تو بگی بیخیال اونا بهشون فک نکن همین الان و بچسب منو تو الان سه نفریم من و تو بچه مون…
باورت میشه؟
دلم آروم نمیگرفت نمیتونستم بهش اعتماد کنم.

 

خودم ازش جدا کردم آروم پرسیدم _اعتماد کنم بهت که باهاشون دیگه کاری نداری؟

من روی تخت نشوند گفت:

_ خیالت راحت باشه دخترخوب الان این چیزا دیگه برای من مهم نیست فکر تو درگیر اونا نکن فکر نکن.

کلافه گفتم بهم قول بده؛ بهم قول بده که بیخیال شون میشی من دارم از همه زندگی می‌گذرم کنار تو بمونم تو باید قول بهم بدی از کسایی که برای من مهمن بگذری..‌
قول بده بخیالشون میشی…

انگار اونم با حرفام کلافه کرده بودم از جاش بلند شد و کمی قدم زد و اتاق و مترکرد و بالاخره ایستاد _بیخیال هانا و دخترش میشم اما از آرمین عوضی و ارش کثافت نمیتونم بگذرم.
نمیشه بیخیالشون بشم .

اون حرومزاده زن من و دزدید منو و اون یکی منو لو داد بود و بهم خیانت کرده.
تو که انتظار نداری از همچین آدمایی بگذرم ؟

ای خدا هر کاری می کردم نمی شد که نمی‌شد چقدر کینه داشت این آدم از جام بلند شدم و درست رو به روش ایستادم.
ببین امیر من شرط گذاشتم شرط گذاشتم که تو از اونا بگذری و من این خبر را بهت بدن.
منو خوب میشناسی میتونم خیلی راحت جون خودمو بگیرم که با من این بچه‌ هم از بین میره .

تو که اینو نمیخوای ؟
عصبی صورتم توی دستش گرفت و فشار داد و گفت:
_ این غلطی کردی دیگه تکرار نکن، دیگه حرفشم نزن چون شده تا اون دنیا دنبالت میام و خودم آتیشت میزنم .
ترسیده بهش نگاه میکردم که فشار دستش رو کم کرد و شروع کرد نوازش پوست صورتم.

ملکه ی من به فکر خودت باش به چیزی فکر نکن.

اینو گفت: و از اتاق بیرون رفت سردرگم و کلافه به روی تخت نشستم.
انگار از هر راهی رفتم به بن‌بست می رسیدم و این آدم قرار نبود کینه شتری که داشتی کنار بذاره وقتی برگشت دست منو کشید و به سمت حمام برد و گفت :
_جلوی من اینا رو انجام بده .

یکی رو برداشتم و گفتم همین کافیه.
راضی نشد و همه رو به دستم داد و گفت:
پنج تاش با هم امتحان می کنی شاید یکی شون اشتباه باشه کلافه جواب دادم
امیر من ایران آزمایش خون دادم میدونم که حامله ام یکیش کافیه.

به سمت حموم هولم داد و گفت:
جلوی چشم خودم انجامش بده .

جلوی روی اون خجالت می‌کشیدم تستای رو انجام بدن اما چاره ای نداشتم چون میدونستم هر حرفی که میزنه پاش وایمیسته.
وقتی جواب هر ۵ تا تست مثبت شد منو بغل کرد ازحموم بیرون آورد.
پشت سر هم صورتمو بوسه بارون می کرد .

منو روی تخت خوابوند و گفت
_ دیگه قرار نیست از جات تکون بخوری.
ملکه ی من فقط استراحت می کنه و به خودش بچه مون می رسه .
باشه ؟
همه چیز رو بسپار به من فقط به هیچی فکر نکن…

#لیلی

شاید موفق نشده بودم که نظرش راجع به انتقام برگردونم اما به قدری درگیر منو بچه بود که توی راه داشتیم که فکر نمی‌کنم فرصت میکردبه انتقام و این چیزا فکر کنه.

تنها باید یه راهی پیدا می‌کردم تا به آرش آرمین خبر بدم همه چیز داره کم کم رو به راه میشه.
امیر از وقتی که شنیده بود من باردارم رفتارش باهام به کل تغییر کرده بود حتی نمی ذاشت از روی تخت بلند بشم.
هیچ حرفی در مورد زمانی که ایران بودیم و من با ارش رفته بودم نمی زد.
انگار فراموش کرده بود و داشت به آینده ای که قرار بود داشته باشیم فکر می‌کرد اما من تمام هوش و حواسم توی ایران و پیش کسایی بود که برام عزیز بودن.

دیگه عادت کرده بودم به خاطر عزیزانم از خواسته ی خودم بگذرم‌.

با باز شدن در اتاق خودم رو بالا کشیدم روی تخت نشستم و گفتم:
خواهش می کنم من که اینجا زندانی نیستم دلم میخواد برم بیرون قدم بزنم با کسی حرف بزنم چرا منو اینجا نگه می داری؟

لیوات آب پرتقال توی دستشو کنار تخت گذاشت و گفت:
_ باشه بیرونم میری .
اول ابمیوه تو بخور بعدن ویتامیناتو بعد بیرون میری
میدونی که دکتر گفت حتما باید اینارو بخوری.

بی حوصله آب پرتقال و سر کشیدم و گفتم این Iز این اینم ویتامینا . میدونم تا اینارو به خوردم نده نمیذاره برم بیرون.

دیگه برم بیرون ؟
داره حالم اینجا بد میشه بابا همه آدما بچه دار میشن همه زنان باردار میشن …

هرکی باردار میشه مثل ما از کارا نمی‌کنه.
چون نیاز نیست..

دکتر پیش خودت گفت که من کاملاً صحیح و سالم قرار نیست هیچ اتفاقی برای بچه بیفته.

دستمو گرفت و کمکم کرد از روی تخت بلند شد و گفت:
همه دنیام هرچی میخوان بگن برای من یکی اصلا ارزشی نداره هیچکس کس زنش مثل من نیست.
تو ملکه ی منی و باید همه روزت مثل ملکه بگذره…

از این همه محبت که خرج می‌کرد دو دل بودم.
نمیدونستم این حس عذاب وجدانی که توی دلم دارم برای چیه!
برای اینکه اینجا کنار امیر بدون دغدغه داشتم زندگی می کردم و احساس خیانت به ارش و گذشته ام داشتم …
یا برای اینکه من چطور میتونم در مقابل این همه محبت دوباره به فکر رفتن و خیانت باشم؟

 

توی سرم هر روز نقشه ها می کشیدم تا یه راه نجات برای خودم پیدا کنم اما وقتی این همه محبت کردن نشون میدیدم رو دل می شدم و مردد…
با خودم می گفتم به خاطر این بچه بمونم همینجا کنار این مرد زندگی کنم اما وقتی گذشته با تمام اتفاقاتش از جلوی چشمم رد میشد دوباره روی تصمیمم برای رفتن از اینجا بود مصمم می شدم .

با امیر از خونه بیرون رفتیم توی حیاط قدم میزدیم و از کنار درختای بزرگ نخل زینتی میگذشتیم.

دستم گرفته بودم حتی مواظب بود که سنگریزه زیر پام نره این کاراش عصبیم میکرد.
دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم ولم کن امیر اذیتم می کنی .

من پاهام چشمام کاملا سالمن و قرار نیست با قدم زدن اتفاقی برلی من بیفته.
من میتونم خودم راه برم …

آروم لبخند زد و گفت:
_ دل منم به همین کارو خوشه بانو.
اینم برای من زیادی میببینی؟
بذار هرکاری که دوست دارم بکنم .
دوست دارم این روزا توی ذهن هردومون برای همیشه بمونه خاطرات خوبی بشه برامون که با یاداوریشون لبخند بزنیم.

به ناچار سکوت کردم و دوباره دستم و گرفت راه افتادیم و حرف میزدیم.

_ به نظرت اسم بچه رو چی بزاریم؟
خشکم زد سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

_ این بچه فقط یه ماه یه ماه و نیمشه فقط .
اسم میخواد یه بچه ماه و نیمه؟
اصلا تو میدونی دختره یا پسر؟

اخم کرد و گفت:
_ من که میدونم دختره باید دختر باشه یه دختر مثل تو …

شونه بالا انداختم و گفتم حالا هر چی زوده برای اسم …

_ اگه دختر باشه من اسمش میزارم و اگه پسر بود اسمش تو انتخاب کن.

بی تفاوت باشه ای گفتم و امیرمن و مثل یه بچه بغل زد که از ترس از گردنش اوییزون شدم.
چیکار میکنی دیوانه الانه بیفتم…
_نترس دیگه بسته راه رفتن خسته شدی یه کمم تو بغل من باش…

#هانا

بعد از این پیامی که لیلی بهمون داده بود دیگه هیچ خبری از امیر و لیلی نبود انگار که آب شده بودن و رفته بودن زیرزمین .
حرف لیلی داشت راست از آب در می آمد و هیچ تهدیدی یا اتفاقی برای هیچ کدوممون توی این مدت نیفتاده بود تقریبا همه چیز داشت به روال عادی برمی گشت زندگی من کنار آرمین هر روز بهتر از روز قبل می شد و این و مدیون دخترم بودم دختری که برای داشتنش خیلی حرفا شنیدم و خیلی بلاها سرم اومد اما بالاخره داشتیم هر سه با هم کنار هم طعم خوشبختی رو میچشیدیم.

تنها مشکل همه ما این بود که دیگه خبری از لیلی نبود آرش به شدت افسرده شده بود و باز توی خودش رفته بود آرمین نگرانش بود و هر کاری که برای پیدا کردن لیلی میکرد به بن بست میخورد.

اما همین که همگی سالم بودیم خیلی خیلی مهم بود و این رو همه مون مدیون لیلی بودیم.

با احساس دست دور کمرم سرمو چرخوندم و با دیدن آرمین لبخندی روی لبم نشست.

از پشت گردنمو بوسید و گفت:

_ حال خانوم‌من چطوره ؟
از شنیدن این حرف ها دلم می رفت براش .
چند روزی می شد که عقد کرده بودیم دوباره من و آرمین زن و شوهر شده بودیم و این به خواست قلبیه خود من.
من دوباره شده بودم زنش و بهترین تکرار زندگیم بود.

به سمتش برگشتم و گونه شو بوسیدم
وقتی تورو دارم معلومه که خوبم مگه میتونم خوب نباشم؟

دستشو زیر زانوم انداخت و منو بغل کردچرخوند و گفت:
_ خوبه که حالت خوبه نمیخوام ناراحت ببینمت.

کمی با یاد اوری لیلی غمگیت شدن و گفتم:
اما من هنوز نگران لیلی ام.
یعنی چه اتفاقی براش افتاده ؟
سمت مبلی که کنارمون بود رفت و روش نشست و من روی پاش نشوند و گفت:
_ نگران نباش لیلی از پس خیلی چیزا بر اومده بهت قول میدم اون حالش خوبه و داره دنبال یه راه میگرده.

سرش رو نزدیک موهام اورد و عنیق بوکشید و گفت:
_ عاشق عطر موهاتم می دونستی؟
مدتی که نبودی مدتی که با اون پسره ی عوضی بودی دیوونه شده بودم.
هر روز وهر شب توی خونه احساس می‌کردم راه میری و بوی موهات همه جا میپیچه.

از اینکه تورو کنار اون میدیدم مثل دیوونه ها شده بودم.

شرمنده سرمو پایین انداختم و گفتم:
_ مجبور شدم وقتی که تو گفتی دختر تو نیست وقتی تو باورم نکردی دلم خیلی شکسته این کارهایی که می کردم برای این بود که فقط بتونم از خودمو دخترم محافظت کنم معذرت می خوام‌..

لبامو محکم بوسید
_ گذشته ها گذشته بهتر دیگه بهشون فکر نکنیم.
اینبار من بودم که لبای داغش و شکار کردم و لبم روی لبش گذاشتم.
عمیق میبوسیدمش باصدای هیین گفتن آیلا هم من هم آرمین به سمت صدا چرخیدم.
آیلا یه گوشه ایستاده بود و داشت به ما نگاه میکرد با کنجکاوی پرسید:
_ مامان داشتی بابا آرمین بوس میکردی؟
کنار رفتم و گفتم
این حرفا چیه که میزنی دختر خوب؟
برو بازی کن.
اما ارمین دستشو گذاشت پشت سرمو من وبه طرف خودش کشید و من دوباره بوسید و گفت
_اره دخترم مامان تو می بوسیدم تو که نمیدونی مامانت خیلی خوشمزه است.

آیلا از این حرف پدرش کنجکاو شده بود به سمت من آمد و گفت:
_بذار منم اونطوری بوست کنم ببینم چقدر خوشمزه اس…

آرمین با صدای بلندی خندید و گونه ی دخترم و بوسیدم گفتم

عزیز دلم باهات داره شوخی میکنه …
آیلا دست آرمین و گرفت و به سمت خودش کشید و گفت:

_ بیا بازی؛ بیا بریم بازی…

آرمین گفت
_این پدر سوخته اجازه نمیده اصلا با تو خلوت کنما..
حواست باشه بعدا باید تک تک این لحظه ها را جبران کنی..

چشم ابروی براش اومدم و خندید و گفت:
_ باید جبران کنی همشو میدونی که من چقدر برای تو کم طاقتم ؟

چشمکی زد از جلوی چشمام هردوتاشون دور شدم.

منم این همه خوشبختی که توی زندگیم احساس می کردم لبخند زدم…

#لیلی

ماه ها از اومدنم به اینجا می گذشت باورم نمی‌شد که عادت کرده بودم به زندگی کنار این مرد..
به پیگیری هاش و حساسیتهاش..
به دوست داشتن های بیش از حدش به نگرانی‌های صبح تا شبش و به شب بیداری هاو
بالای سرم نشستناش برای اینکه اتفاقی برای من نیفته.

تمام این کار را انجام می‌داد و من هر روز به این فکر میکردم شاید بهتر بود از اول عاشقی این ادم می شدم.

تمام عشقی که نثار من می کرد بیش از اندازه بود اینقدر زیاد بود که حتی خودم باورم نمیشد تنها مشکلی که وجود داشت گذشته تلخی بود که از پس این خوبی هاش همیشه دنبالمون بود.
کاری که امیر توش بود ….
میخواستم توی فرصت مناسب باهاش در مورد کارش حرف بزنم اینکه باید کارش رو کنار بذاره و یک کار درست حسابی داشته باشه نمیتونستم تحمل کنم کسی که پدر بچه منه دختر های بی گناه و خرید و فروش می کنه.

توی این مدت خیلی تغییر کرده بود رفتارش کاراش حنیی حرف زدنش با زیر دستاش.
این تغییرات کاملاً می‌دیدم احساس می کردم دیگه وقتشه که ازش بخوام کارش رو بذاره کنار اگر می خواست که من و پسرم کنارش بمونیم باید همین کارومی‌کرد .
شرطم برای اینکه تا ابد بتونم کنارش دوام بیارم این بود.
میدونم بی انصافی بود اگرمیگفتم این آدم برام هیچ ارزشی نداره بعد از این همه محبت که نثارم می کرد حتی اگر دلمم نمی خواست پیشش باشم باید کنارش میموندم این همه بی تابی هاش برای به دنیا اومدن بچه…
این همه آرزوها و خیالاتی که توی سرش داشت؛ برنامه هایی که چیده بود برای اومدن پسرش انصاف نبود به هم بریزمشون و از اینجا برم.

همین که کسایی که برام مهم بودن؛ خانواده‌ام تو ایران توی آرامش داشتن زندگی می‌کردن کافی بود برام.
از وقتی که فهمیده بود بچمون پسره اخم ک تخم کرده بود اما از فردای اونروز اینقدر کلمه پسرم به زبون آورده بود که دیگه خودش هم خنده‌اش می‌گرفت و باورش نمیشد انقدر داره برای دیدن پسرش عجله میکنه و لحظه هارو میشماره.

ماه آخر بارداریم بود و دیگه قرار بود امروز و فردا به دنیا بیاد و من از این همه فشار عشق و علاقه که به خاطر بارداریم روم بود خلاص بشم.

واقعا دیگه برام خسته کننده شده بود اینکه روی تخت بمونم و تکون نخورم

چاق شده بودم به خاطر بی تحرکی امیر انگار اصلا اینا رو نمی دید وقتی می گفتم خیلی بیریخت شدم عصبانی میشد میگفت
_ از این حرف‌ها نزن تو ملکه ای و ملکه همیشه توی اوج میمونم

میگفتم یه نگاه به من بنداز ؛ریخت منو نمیبینی ؟
جوابش فقط بوسه بود و می‌گفت: _من سلول به سلول وجود تو رو میپرستم دوسش دارم هیچ برام فرقی نمی کنه که ۱۲۰ کیلو باشی یا ۵۰ کیلو پس از این چرتو پرتا نگو…

از فکر کردن به حرفاشو کاراش ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشسته بود که خودم از دیدنش تعجب کردم دیگه داشتم به کارش لبخند میزدم وبا فکر کردن بهش میخندیدم .

وقتی در اتاق باز شد طبق معمول امیر وارد اتاق شد از فکر و خیال بیرون اومدم چشم بهش دوختم.

_ سلام خانم خوشگل من
خوبی؟
ببخش که یکی دوساعت تنهات گذاشتم یه کاری بود که باید خودم رسیدگی می کردم.

متحیر بهش نگاه کردم
فقط دو ساعت رفتی تو این دو ساعتم چه اتفاقی برام نیفتاده… ببین؟
میتونی بری بیرونو چند ساعتم منوتنهابزاری تا نفس بکشم.
نباید که بشینی کنار من نگهبانی بدی
شبا که نمیخوابی روزام فقط کنار منی من نمیدونم الان چطوری سرپایی؟
کنارم روی تخت نشسته بود دستمو تو دستش گرفته بود با اون یکی دستش شکممو لمس کرد و گفت:

_ به خاطر تو و پسرمونه که سرپام احساس خستگی نمی کنم.

بهترین موقعیت بود تا در مورد کارش باهاش حرف بزنم برای همین بهش گفتم
باید در مورد یه چیزی با هم صحبت کنیم
سریع نگران شد
_ اتفاق می‌افتاده؟
ناراحتی ؟
دستشو لمس کردم و گفتم

یه چیزی اذیتم میکنه …

_فقط تو آروم سرحال باش و بگو چی شده من کل دنیارو بهم میریزم برات.
زمزمه کردم
چیزی که منو اذیت میکنه و آزار میده کار توعه
من نمیتونم با کسی که کارش معامله ی دخترای بی گناه زندگی کنم نمیتونم قبول کنم پدر بچه ام پدر پسرم تو کاریه که دخترای بد بخت مردم را می‌فروشند و ازشون عروسک جنسی میسازن.
میترسم پسرم وقتی که بزرگ شد مثل تو بشه و من باید بمیرم اون روز.
این آزارم میده می خوام این کار رو بذاری کنار.
من حتی میتونم اگر یه آدم معمولی باشیم کنارت توی خونه صد متری زندگی کنم به جای این ویلای ۵۰۰۰ متری اما نمیتونم کنار آدمی نفس بکشم کا توی این کاراس.
انگار که انتظار این حرف ها مو داشت…

#لیلی

خیلی ریلکس شکمم رو با دستش نوازش کرد و گفت:
_از وقتی که توی زندگی من اومدی خیلی تغییرات توی وجودم به وجود آوردی.
وقتی خبر می‌دادند یه سری دختر آوردن برای رفتن و رسیدگی به کاراش دودل می‌شدم حس بدی پیدا می‌کردم چون توی زندگیم بودی با خودم می گفتم منم یه زن دارم یه دختر جوون و خوشگل اگه کسی با من اینکارو بکنه من چیکار باید بکنم؟
خیلی وقت بود به این فکر می کردم که از این سازمان و این برنامه‌ها بکشم کنار .
اما نمی‌تونم این آسونیا نیست وقتی کسی بخواد خودشو کنار بکشه میشه یه مهره سوخته که به دردشون نمیخوره اما از همه چیزه کارو آدم هایی که تو این کار هستن و کارایی که می کنن با خبره…
و این یعنی خطر براشون.

می فهمیدم منظورش چیه منظورش این بود که ممکنه اگه وقتی پاپس بکشه بهش از پشت خنجر بزنند نگران شدم نگران حرفی که زدم و خواسته ای که ازش داشتم اما اون صورتشو بهم نزدیک تر کرد کوتاه و عمیق منوبوسید گفت:
_امام من ترسی از چیزی ندارم تو میخوای من کنار بکشم قبول می کنم!
به خاطر رضایت تو هرکاری می کنم به قول تو نمیخوام پسرم هیچ وقت بفهمه من قبلا توچه کاری وبودم چه کرده بودم .
این حرفاش بی اندازه حالم خوب کرده بود ترجیح می‌دادم کنار مردی زندگی کنم که تو این کارها دستی نداشته باشه حتی اگه گذشته‌اش وحشتناک باشه تا اینکه با مردی زندگی کنم که وقتی میاد پیش من از پیش دختر هایی میاد که دارند تبدیل میشن به عروسک جنسی و می فروشنشون.
چشمام انگار خندیده بود که لبخند زد بغلم کرد و منو به خودش فشار داد و گفت
_همیشه بخند وقتی تو حالت خوبه دنیا بخواد توروی من وایسته از پسشون بر میام چون تورو دارم.

این روزا کمتر به آرش و گذشته فکر میکردم خودم قبول بودم که باید به خاطر پسرم اینجا و کنار این مرد زندگی کنم این تقدیر و سرنوشت من بود و نمی تونستم هیچ کاری برای تغییرش انجام بدم اگر میخواستم منصفانه حرف بزنم امیر بی اندازه عشق بهم میداد طوری که حتی خودم گاهی اوقات خسته می شدم از این همه عشق و محبت.

بدون هیچ چشم داشتی این کارو میکرد از من انتظار نداشت که بهش بگم دوسش دارم از من انتظار نداشت که کاری بکنم و علاقه ای بهش نشون بدم فقط و فقط خودش بود عشق بی اندازه اش.
با صدای امیر از فکر بیرون اومدم و دوباره بهش نگاه کردم
_به چی فکر می کنی کی ؟

ِمِن مِن کردم و گفتم دیدم اما اگه بخوای این کارو بکنی اگه اتفاقی برات بیفته چی؟

لبخند دندون نمایی زد و گفت:
_ من که میدونم حتی اگه بمیرم تو ناراحت نمیشی پس مشکل من نیستم مشکل خودتو پسرمونه .

از این حرفی که زد شرمنده شدم .
از اما مثل چیزی که میگفت نبود امیر هم برای من مهم شده بود چون پدر بچه ام بود نمیخواستم اتفاقی براش بیفته.
ناراحت رو بهش گفتم:
چرا این فکر می کنی که من راضی ام اتفاقی برای توبیفته؟
به خاطر پسرمم که شده نمیخوام هیچ اتفاقی برای تو بیفته.
می خوام پسرم کنار هر دوتامون بزرگ بشه.

مکث کرد و گفت
_سعی می‌کنم این حرف تو باور کنم اما بهت قول میدم من جونم و پایین بازی میذارم اما نمی ذارم تو پسرم کوچکترین صدمه‌ای ببینید شما خط قرمزهای منین و هیچ کس نمیتونه از خط قرمز من رد بشه حتی اگه کل دنیا با هم دست به یکی کنن.

به کمک امیر از روی تخت بلند شدم و چند قدمی تو اتاق راه رفتم به قدری یه جا نشسته بودم و تکون نخورده بودم که احساس می‌کردم مثل یک وزنه هزار کیلویی ام با تشر به امیر
گفتم توروخدا ببین چیکارم کردی کل دکترهایی که پیششون رفتیم گفتن باید راه بری تا زایمان راحت تری داشته باشی اما تو نذاشتی من قدم از قدم بردارم و الان شدم مثل یک بشکه

آروم خندید و گفت :
بشکه باشی یا یه دختره خیلی لاغر برای من فرقی نمیکنه عزیز دلم تو برای من خوشگلی .

متحیر سرم و تکون دادم گفتم
من چی دارم میگم تو چی داری میگی!
من میگم زایمان راحت …
الان به نظرت من با این همه گوشت و چربی که دورو برم گرفته میتونم راحت زایمان کنم؟

نگران کنارم ایستاد و گفت:
این یعنی قرار را اذیت بشی؟

اشاره ای به خودم کردم گفتم خودت چی فکر می کنی ؟
فکر نکنم بتونم انجامش بدم خیلی میترسم.

وقتی حرف میزدم بیشتر از من میترسید دستمو گرفت و گفت

_ خوب یه کاری می کنیم من میگم جراحیش کن بچه با جراحی به دنیابیاد‌..
اما نمیتونم نه طاقت ندارم با چاقو و شکم تو ببرن.
مات بهش نگاه میکردم کلافه تو اتاق راه میرفت
_ گفت من باید چیکار کنم؟
بازوشوکشیدم و گفتم
چه خبرته حالا که اتفاقی نیفتاده اگه نشه دکتر خودش میدونه چیکار کنه لازم باشه جراحی هم می کنن‌..
با چشمای نگران بهم خیره شد

_ یعنی باید شکمت و ببرن؟
من نمیتونم تحمل کنم….

نمی دونستم به خاطر این همه حساسیتی که روی من داشت بخندم یا گریه کنم.
داشت از الان واسه چیزی غصه می‌خورد که هنوز اتفاق نیفتاده بود و شاید حتی هیچ وقت هم اتفاق نمی افتاد گفتم
یه نگاه به خودت بنداز میدونی چند سالته؟
کسی نشناسدت فکر میکنه که یه بچه ۱۵ ساله ای…
تو دنیا میلیون ها نفر جراحی می کنن این که چیزی نیست برای همه پیش میاد .
دستمو گرفت منو به سمت تخت کشیده و روش نشوند
_ تو با همه فرق می کنی، تو لیلی هستی؛ تو مال منی ،تو جون منی ،من میمیرم اگه بخوان تنتو رو زخمی کنن من میمیرم لیلی.
بهش گفتم
زایمان طبیعی این قدرا هم راحت نیست تو فکر می کنی که بچه طبیعی به دنیا بیاد من اصلا اذیت نمیشم؟
اگه جراحی بشه حداقل ایکه درد نمیفهمم اما برای به دنیا آوردن بچه باید چندین ساعت عذاب بکشم درد بکشم .
میدونی درد زایمان چقدره؟
از این حرفا به قدری ناراحت شده بود که صورتش کاملا توهن رفته بود کلافه موهاشو چنگ زد
_ یعنی اشتباه کردم که بچه خواستم؟
من فقط دوست داشتم ازتون بچه داشته باشم یه بچه ای که مادرش تو باشی و پدرش من.
نمیخواستم اذیتت کنم نمیخواستم تو درد بکشی .
عجب آدمی بود متحیر بهش خیره شدم
کی فکرشو میکرد امیر که این همه زیر دست داره و با یه حرفش همه بله قربان گوش هستن
که وقتی داد میزنه و عصبی میشه آدمای دورو برش به خودشون می لرزن اینطور راجع به من مهربون باشه ؟
خودم هم باورم نمیشد با خنده رو بهش گفتم باورم نمیشه تو همون
امیریهستی که روز اول دیده بودمت باورت میشه ؟

لبخندی زد
_من همونم امیرم هنوزم خیلیا ازم حساب میبرن هنوزم یه لشکر آدم وقتی اسم من میاد خودشونو خیس می کنن اما نه برای تو…
تو زندگی منی
کسی هستی که به خاطرش از همه چیزم میگذرم خودت و با بقیه مقایسه نکن باشه؟
شاید بهترین تصمیم برای من این بود که کمی منعطفتر باشم در مورد این آدم
این همه عشق و علاقه ای که به من داشت هیچکس تونست داشته باشه.
با صدای زنگ گوشیش از فکر و خیال جراحی من بیرون اومد
تماس و جواب داد
نمیدونم پشت خط کی بود و چی بهش میگفت که کم کم صورتش داشت توی همه می رفت بالاخره از جاش بلند شد و با صدای بلند گفت
_ میکشمتون عوضیای زبون نفهم من چی بهتون گفته بودم؟
چه گوهی می خوردین که تونستن فرار کنن؟
میدونی اگه پاشون به جایی برسه چه اتفاقی برامون میفته ؟
تک به تک تکشون رو میخوام یکیشونم جا نمیندازی میفهمی که چی میگم؟
اگر نه میام سراغ زن و بچه خودتون اونا رو به جای دختر را برمیدارم.

ترسیده روی تخت دراز کشیدم همین الان داشتیم در مورد این که کارشو ول بکنه حرف می زدیم ولی اون الان داشت در مورد فرار کردن دخترا اینطوری واکنش نشون میداد انگار این آدم قرار نبود عوض بشه وقتی تماس قطع کرد و به سمت من چرخید با منب روبرو شد که با نفرت بهش نگاه می کردم به دستش و بهسمتم دراز کرد که پس زدم و گفتم
همین الان داشتی بهم قول میدادی از این کثافت کاریا بکشی بیرون اما چی شنیدم؟
عکس العملت برای فرار کردن اون دختر های بدبخت!
تو میخوای اینطوری کار تو بزاری کنار منو بچه گیر آوردی امیر؟
فکر می کنی منم از اون دخترای ساده ام که هیچی نمیفهمم؟
تو که خوب میشناسی منو قسم میخورم اگه پاتو از این گندکاریا نکشی کنار بالاخره یه روزی با این بچه از اینجا میرم میرم جایی که دستت بهمون نرسه تو منو خوب میشناسی…
کلافه به زور دستمو تو دستش گرفت
_ یه لحظه بهم فرصت بده لیلی من نمیتونم همین الان یهویی وقتی زنگ میزنه بهم میگن تمام قراردادها داره بهمیخورده به خاطر فرار کردن دخترا بگم عیبی نداره بزارین برن.
باید مثل همیشه باشم نمیتونم یه دفعه بکشم کنار میدونی چه بلایی سرمون میاد؟
من نمیخوام اتفاقی برای تو بچمون بیفته فرصت بده ک کم کم میکشم کنار
هر چیزی که تو بخوای میشم همونی که تو میخوای فقط حرف رفتنو نزن هیچ وقت حرف رفتن نزن من همه این کارارو بخاطر تو می کنم وقتی تو میگی میخوای بری دلم میخواد زمین و زمان آتش آتیش بزنم اگه بری از من یه دیوونه زنجیری میسازی حرفاشو زد از اتاق عصبی بیرون رفت نمیدونستم باید بهش اعتماد کنم یا نه اما چاره‌ای جز اعتماد نداشتم .
دستمو روی شکمم گذاشتم آروم با پسرم حرف زدم
بهش گفتم که پدرش داره اذیتم میکنه بهش گفتم که باباش عوض نشه مجبورم بردارمش و برم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن