رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت چهل

 

#هانا

چند روزی میشد که خبری از لیلی نبود .

حتی زیر سنگم به قول آرش گشته بودند تا پیداش کنند اما انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین هیچ کسی هیچ خبری ازش نداشت.

 همگی  سر در گم شده بودیم نمی دونستیم باید چه کاری انجام بدیم.

 انقدرها هم که فکر میکردن آسون نبود  گیر انداختنه امیر.

 آرمین توی خونه بود  سرش توی لبتاپش بود و دنبال چیزی میگشت که زنگ خونه به صدا در اومد وقتی در باز کردم آرش هراسون و سراسیمه وارد خونه شد و به  گفت:

_ پیداش کردم رابطشو پیدا کردم میدونم کجا باید بریم آرمین….

 از این حرفش ترسیدم نکنه اتفاقی براشون بیفته.

 آرمین سریع لپ تاپ و بست و از جاش بلند شد از کنارم گذشت و کتش و برداشت .

 به سمتش رفتم و نگران بازوشو گرفتم و گفتم:

 خواهش می کنم بذار منم بیام.

 صورتم نگاه کرد و گفت :

اونجا جای تو نیست ایلین

 قبلا هم اشتباه کردم که بردمت…

 حالت هنوز سر جاش نیومده میخوای توی یه معرکه  دیگه باشی چیو  ببینی؟

  توی خونه بمون و حواست به آیلا باشه.

از وقتی که پاشون از خونه بیرون گذاشتن حتی نتونستم یک لحظه سر جام بشینم کل خونه رو متر می‌کردم و راه میرفتم نمی دونستم باید چه کاری انجام بدم دخترم به خاطر نگرانی من مضطرب شده بود و  ترسیده بود اما نمی تونستم خودمو کنترل کنم.

ساعت پشت ساعت می گذشت و هیچ خبری ازش نبود هرچی به گوشی هاشون زنگ می‌زدم هیچکدوم تماس و جواب نمی‌دادند کلافه و ترسیده بودم ایلا رو بغل کردم و توی اتاقش نشستیم .

 نگران بودم که نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه آخرای شب ساعت از یک  که گذشت در خونه باز شد و من از کنار دخترم بلند شدم و با عجله خودمو به آرمین رسوندم.

 به قدری کلافه و عصبی به نظر می رسید که دلش نداشتم برای اینکه برم و ازش بپرسم چی شده .

نگاهش که به من افتاد نزدیکم شده کمی به صورتم نگاه کرد و آروم زمزمه کرد 

_میرم که کمی دراز بکشم واقعا خستم.

 نمیدونستم باید پشت سرش برم و از چیزی بپرسم یا نه اما این نگرانی و ترسی که توی وجودم بود داشت منو خفه میکرد پس به دل و دریا زدم و پشت سرش راه افتادم وارد اتاق شد نزدیکش ایستادم و کتش و تنش در آوردم .

دونه دونه دکمه های پیراهنش باز کردم و کمکش کردم از تنش در بیاره.

 روی تخت دراز کشید  بازوشو روی چشماش گذاشت و زمزمه کرد

_خاموش کن تاریک باشه…

کاری که خواست و انجام دادمکاری و کنارش نشستم آروم بازوی برهنه شو نوازش کردم و گفتم:

نمی خوای بگی چی شده؟

 سکوت کرد و حرفی نزد .

 سکوتش ترسم وچندین برابر می کرد دوباره حرفمو تکرار کردم که بازوشو از روی صورتش برداشت توی اون تاریکی به چشمام زل زد.

 با ترس واگویه کردم :

میترسم آرمین.

 میدونم اتفاق بدی افتاده مگه نه؟

دستم و کشید منو به سمت خودش کشید و محکم بغلم کرد .

توی بغلش دراز کشیده بودم و هنوز منتظر بودم تا حرف بزنه اما اون انگار قصد حرف زدن نداشت دیگه از ترس و نگرانی داشتم جون میدادم که به حرف اومد و گفت :

_بهت قول میدم هیچ اتفاقی برای تو دخترمون نمیفته من اینو بهت قول میدم پس نترس نگران نباش هر اتفاقی افتاد من کنارتم ؛ پیشتم باشه؟

 از این حرف ها  بیشتر از هر چیز دیگه‌ای ترسیدم با وحشت ازش جدا شدم و گفتم:

 بگو چی شده که اینطوری حرف میزنی؟

 اتفاقی قرارع بیفته؟

 کلافه روی تخت نشست صورتش با دستشون پنهان کرد 

 _ نمیدونم بگم یا نه! اما بهتره خودت در جریان باشی که  اگه چیزی پیش اومد امادگی داشته باشی…

آرمین دستمو تو دستش گرفت شروع کرد به حرف زدن هر کلمه که بیشتر جلو می‌رفت و می‌گفت قلبم انگار کند و کندتر میزد .

بلایی که میترسیدم داشت سرم می اومد امیر مارو با معرفی کردن من به پلیس به عنوان قاتل شاهرخ تهدید کرده بود.

 یعنی اینکه اگه همه چیز به پلیس بگه من حتی تا پای چوبه دار میرم.

 بدنم یخ بسته بود منو به خودش نزدیکتر کرد و سرمو روی سینش فشار داد و گفت:

_ نگران نباش، نگران نباش هرکاری می کنم شده جونمو میزارم وسط ولی حلش می کنم نمیزارم پای تو به این بازی باز بشه باشه ؟

حرفاش دلگرم‌کننده بود اما امیر آدم خطرناکی بود نمی شد فقط با حرف باهاش مقابله کرد.

 با صدایی که از ترس می لرزید ازش پرسیدم :

_امیر دیدی؟

 خودش به تو گفت؟

کلافه نفسشو بیرون داد و گفت:

_ ندیدمش رفتیم جایی که آرش فهمیده بود آونجان اما هیچ خبری از هیچ کسی نبود .

جز تعداد عکس و مدارک که نشون میداد تو شاهرخ و زدی .

خودش از قصد اونا رو جا گذاشته بود تا ما بهش برسیم نمیدونم چطوری که اون همیشه چند قدم از ما جلوتره.

وا رفته از آرمین جدا شدم گوشه تخت زانوهامو بغل کردم.

 اگه من می‌رفتم زندان اگه من میمردم چه بلایی سر دخترم می اومد ؟

اشک از چشمام روی صورتم افتاد  از چشمهای ارمین دور نموند.

 خودش رو به سمتم کشید منو دوباره بغل کرد و گفت :

_بهت قول میدم جون دخترم قسم میخورم من حلش می کنم.

 نمیذارم   اتفاقی برای تو دختر مون بیفته.

 با گریه گفتم:

 برای من و دخترم اتفاق نمیفته اما اگه زبونم لال خدایی نکرده برای تو اتفاقی بیفته اون موقع چیکار کنیم؟

 موهام و نوازش کرد روی سرم و بوسید و گفت:

_بهم اعتماد کنی دوباره یه خانواده خوشبخت میشیم بدون ترس و نگرانی…

اروم بخواب من نمیذارم اتفاقی برای خانواده سه نفره ام که تازه به دستش اوردم بیفته.

فقط بخواب همه چیرو بسپار به من.

 تا خود صبح بیدار موندم و فکر کردم به  اتفاقی که ممکن بود  بیفته.

 هیچ راه‌حلی انگار برای این دردسری که توش بودیم وجود نداشت با صدای پیام گوشیم اونم درست ساعت ۴ صبح از جا پریدم  گوشی رو برداشتم.

 وقتی لمسش کردم و صفحه پیام برام بالا آمد با دیدن یه شماره ناشناس جا خوردم اما با خوندن متن پیام سریع دستمو دراز کردم آرمین رو بیدار کردم.

 چشماشو باز کرد و پیام جلوی چشمش گرفتم و گفتم:

 یه نفر بهم پیام داده ..

چشمش که به پیام افتاد  سر جاش نشست و گفت :

_لیلیِ با  رمز پیام داده …

_من حلش  می کنم .

خیالتون راحت باشه لاله جون.

باهاش  میزنم هیچ اتفاقی برای شما نمیفته.

 بهتون قول میدم مواظب هم دیگه   باشید .

بهشون بگو  که دوستتون دارم.

 چندین و چند بار پیامشو خوندم به خودم گفتم

 وقتی لیلی این حرف میزنه یعنی باید خیالمون راحت بشه.

 اما اگه حرفاش واقعیت بود ، داشت از خودش میگذشت تا تو دست های اون مرد بمونه برای همیشه‌…

 اما مگه چی گناهی کرده بود که به خاطرش خودش قربانی  کنه!

 شنیده بودم  قبلا هم به خاطر بقیه از زندگی خودش گذشته بود و الان داشت دوباره این کارو میکرد.

آرمین سریع از جا بلند شد و گوشیش و برداشت و شماره آرش و گرفت .

دستم و دراز کردم  گوشی از دستش کشیدم و گفتم :

بهتره الان بهش نگی خودش حال روز خوبی نداره با شنیدن این پیام حالش بدتر نشه یه موقع؟

 دوباره گوشی رو از دستم کشید و گفت:

_ بهتر همین الان بدونه باید یه کاری بکنیم .

 داره باز خودشو قربانی ما می کنه و من نمی تونم قبول کنم نمی تونم قبول کنم هانا….

# لیلی

روبروی امیر نشسته بودم و داشتم با تلفن حرف می زد.

این که قبول کرده بودم من اینجا کنار همین آدم باشم به خاطر کسایی بود که برام عزیز بودن و این بچه ای که توی شکمم .

هنوز بهش حرفی در مورد بچه نزده بودم اما این طور که  منو تحت نظر داشت و  صبح تا شب جلوی چشمش نگهم  می داشت معلوم بود خیلی زود قراره پی ببره که چه اتفاقی افتاده و  داره به آرزوش میرسه .

آرزوی داشتن یه بچه  از من…

فکرو خیال آرش داشت دیوونم میکرد دلم براش تنگ شده بود دلم برای این چند روز زندگی عادی که داشتم تنگ شده بود .

کاش دوباره ارش برنمیگشت که الان که باز ازش جدا نشده بودم اینقدر قلبم بی تابی نکنه.

 تو فکر و خیال غرق بودم که دست امیر  جلوی روم تکون خورد ومنو به خودم آورد.

 نگاهمو بالا گرفتم به صورتش خیره شدم امیر سابق نبود چشماش درست شبیه روزای اولی بود که باهاش آشنا شده بودم ترسناک بود عصبی بود اون آدم سابق نبود.

 دیگه داشت باورم می شد که واقعاً وقتی دیدم از عشق عاشقی می زده حق داشته.

 اون موقع رفتارش باهام زمین تا آسمون با الان فرق داشت الان میره راست میاد گوشه کنایه میزنه منو با پیش کشیدن حرف آرش عذابم میده.

_ به چی داری فکر می کنی ملکه من؟

 تو فکرت تو خیالاتتم داری به شوهرت خیانت می کنی؟

 کلافه گفتم:

 دوباره شروع نکن من واقعا حال و حوصله این حرفا تو ندارم چند روزه داری منو سر میدونی من بهت گفتم تا ابد تا وقتی که زنده ام پیشت میمونم تو فقط از آرش و آرمین و زنش بگذر و بیخیالشون شو …

اونا رو به خاطر من نباید اذیت کنی امیر.

 آروم خندید به مبل تکیه داد و گفت:

_ دیگه چی؟

 باز داری خودتو فدای عشقت می کنی! که شوهرت از خیانتت بگذره؟

 از جام بلند شدم و به سمتش رفتم کنارش روی مبل نشستم و گفتم:

 انقدر نگو خیانت من چند روزی که پیش آرش بودم فقط توی خونش موندم هیچ اتفاقی نیفتاد منو اون موقع هم زن تو بودم خودت خوب می دونی من چه عقایدی دارم‌

  درسته که دل خوشی ازت ندارم اما اهل خیانت نیستم.

وقتی آرش از من خواست که باهاش دوباره باشم من بهش گفتم که زن توام و تا وقتی از 

ت طلاق نگیرم نمیتونم به هیچ رابطه ای فکر نمی کنم .

پس انقدر کلمه خیانت به زبون نیار.

 دستشو جلو آوردو صورتم و  نوازش کرد و گفت:

_میخوام باورت کنم مثل قبل که باورت کرده بودم اما میدونی من آدمیم که خز خیانت حالم به هم میخوره.

 هرچقدر توضیح بدی برای من همون ادم خائن  هستی.

  کلافه از جام بلند شدم و با صدای بلند گفتم:

 عوضی اگه من اون ادم خائنیم که تو فکر می کنی چرا نمیکشیم راحتم کنی؟

 چرا بیخیال من نمیشی؟

 از جاش بلند شد و بهم نزدیک شد.

از پشت منو بغل کرد دستاشو دور تنم پیچید و سرش روی سرشونه ام  گذاشت و گفت:

_ من از تو نمیگذرم از عذاب دادن تو لذت میبرم برنامه‌ها برات دارم لیلی…

قدر روزهایی که داشتی رو ندونستی الان برای ابراز پشیمونی دیره؛ اما فکرشم نکن که بخوام تو رو از جلوی چشمام دورت کنم تو جات همیشه همینجاست جلوی چشمای من …

سعی کردم از راه احساس وارد بشم و  باهاش حرف بزنم که بتونم قانعش کنم.

 دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم بیا گذشته رو فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاده بینمون رو فراموش کنیم اگه بهم قول بدی از اونا بگذری منم  خبری بهت میدم که میدونم همیشه منتظرش بودی….

 انگار که کنجکاو شد من از خودش فاصله داد به سمت خودش چرخوند نگاهی به چشمام کرد و گفت:

_ اول خبر تو بده اگه واقعا این طوری که تو بگی باشه حتماً خواسته تو رو برآورده می کنم .

شونه ای بالا انداختم ازش دور شدم با خنده ی مصنوعی گفتم:

 اینطوری نمیشه؛

 معامله کردن رو از خودت یاد گرفتم هر وقت از اونا گذشتی منم حرفی که می خوام و بهت میگم.

 تنهاش گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم میدونستم فکرش درگیر میشه و بالاخره میاد سراغم…

 هیچ وقت فکر نمی کردم  بخوام خودم این خبر رو بهش بدم اما الان پای کسایی وسط بود که برام مهم بودن باید برای نجات دادنشون هر کاری میکردم .

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن