رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو پارت یازده

 

محکم هلش دادم و گفتم

_تو هیچی اون بچه نیستی. آیلا مال منه تو هیچ حقی بهش نداری.

ابرو بالا انداخت و گفت

_اگه بخوام ازت بگیرمش کاری می‌کنم که عین این چهارسالی که ازم دریغ کردیش عذاب بکشی!

نفسم برید. حتی فکرشم دیوونم می‌کرد.

جلو اومد و گفت

_اگه یه بار دیگه حتی برای پنج دقیقه از جلو چشمم دورش کنی طوری حسرت به دلت می‌ذارم که نتونی یه لحظه ببینیش.

ناباور نگاهش کردم و گفتم

_تو از من چی می‌خوای؟

پوزخندی زد. دستش آروم آروم جلو اومد و دستم و گرفت.

به سمت تخت رفت که یخ زدم.

لباس خوابم و که دوستش داشت و از روی تخت برداشت و به سمتم گرفت.

مات برده نگاهش کردم که با تحکم دستور داد

_بگیرش!

عقب رفتم و گفتم

_چی کار می‌خوای بکنی؟

نیشخندی زد و دوباره گفت

_بگیرش!

با تردید لباس و ازش گرفتم که گفت

_حالا بوش کن!

کلافه گفتم

_ول کن این مسخ…

وسط حرفم داد زد

_گفتم بو کن!

چپ چپ نگاهش کردم و لباس و به بینی‌م نزدیک کردم. بوی عطرم و می‌داد.

با اخم گفتم

_خوب؟

جلو اومد و گفت

_میدونی من چند شب با نفس کشیدن توی این لباس خوابیدم؟

پوزخند زدم و گفتم

_چرا؟می گفتی یکی از هرزه های دورت میومد آرومت میکرد.

فکش قفل کرد. جلو اومد و گفت

_اما من زن هرزه‌مو می‌خواستم.

عصبی گفتم

_مواظب حرف زدنت باش آرمین من…

با گذاشتن انگشتش روی لبم حرفم و قطع کرد.

اشاره ای به لباس خواب کرد و گفت

_بپوش!

چشمام گرد شد و گفتم

_حالیته چی می‌گی؟

پوزخندی زد و گفت

_کاریت ندارم.. فقط می‌خوام بفهمم بعد من کسی لختت کرده یا نه.

محکم تخت سینش کوبیدم و گفتم

_به تو چه هان؟به توچه؟

دیگه نتونست ادای آدمای خونسرد و در بیاره.

محکم کوبید تخت سینم که پرت شدم روی تخت.

با باز کردن کمربندش روح از تنم رفت و انگار خدا دوستم داشت که صدای مامان گفتن آیلا بلند شد.

متوقف شد.. تند بلند شدم و همزمان با بسته شدن کمربند آرمین در اتاق باز شد.

آیلا با دیدنم به سمتم دوید و بغض دار گفت

_چرا تنهام گذاشتی؟

خم شدم و بغلش کردم و گفتم

_من که هیچ وقت تنهات نمی‌ذارم مامان. همین جا بودم. خوب خوابیدی؟

سر تکون داد و یه نگاه به آرمین انداخت و گفت

_مامان ما چرا نمیریم خونمون؟

تا خواستم جواب بدم آرمین با اخم گفت

_چون که خونتون اینجاست.

آیلا هم اخم کرد و با زبون درازی گفت

_نه خیر ما خونه داریم خونمون یه جا دیگست.

آرمین نشست و خیره به صورت آیلا گفت

_خونه ی تو از این به بعد اینجاست فسقلی پیش من و مامانت!

آیلا مظلوم نگام کرد و گفت

_مامان ما خونه ی این آقا غوله می‌خوایم بمونیم؟

خندم گرفت. آرمین با اخم گفت

_غول یعنی چی بچه؟

_یعنی یه آدم بزرگ بداخلاق که بچه ها رو می‌خوره.

آرمین ابرو بالا انداخت و گفت

_آفرین درست حدس زدی الانم تصمیم دارم تو رو بخورم.

با این حرفش آیلا جیغ بلندی کشید و دوید از اتاق بیرون و آرمین هم با داد گفت

_واستا توله

دنبالش دوید. نگاهی به لباس خوابم انداختم. این بار و خدا به خیر کرد.

با جیغ آیلا از اتاق بیرون رفتم و دیدم آرمین بلندش کرده و بچه رو سر و ته گرفته.

چپ چپ به آیلا که ضعف رفته بود از خنده نگاه کردم و نگاهم سمت آرمین چرخید و در کمال تعجب خنده روی لباش دیدم که با بدجنسی می گفت

_بازم واسه من زبون درازی می کنی؟

آیلا با خنده در حالی که نفسش بالا نمیومد با سر تقی جواب داد

_آره…

آرمین چرخوندش که جیغ آیلا بلند شد

_مامان به دادم برس این نره غول می خواد منو بخوره.

چشمای آرمین و من همزمان گرد شد.

به سمتشون رفتم و گفتم

_ول کن بچه رو کشتی از بس سر و ته گرفتیش..

خواستم آیلا رو بگیرم که اجازه نداد. با همون اخمش آیلا رو صاف توی بغلش گرفت….

بچه رنگ‌ سفیدش قرمز شده بود. دستاش و به سمت من دراز کرد و پرید و توی بغلم و زبونش و تا ته برای آرمین دراز کرد و گفت

_تا مامانم هست نمی تونی منو بخوری آقا غوله.

با اخم بهش تشر رفتم

_آیلا درست صحبت کن.

بغض کرده نگاهم کرد. نگاهم سمت ارمین چرخید که دیدم مات برده ما رو نگاه می کنه.

انقدر خیره شده که دست آخر طاقت نیاوردم و گفتم

_گرسنته مامان بریم توی آشپزخونه یه چیزی بخوریم.

داشتم به سمت پله ها می رفتم که صداش متوقفم کرد

_حاضرش کن میریم بیرون.

به آیلا نگاه کرد و با لحن جذابی گفت

_جوجه پیتزا دوست داره؟

با این حرفش آیلا از لاکش در اومد و از بغلم پرید با بپر بپر گفت

_آخ جوووون پیتزا…

متاسف نگاهش کردم. من انقدر ندید بدید بارش آورده بودم؟

لبخند محوی روی لب آرمین نشست و گفت

_برو آماده شو!

آیلا دست منو دنبال خودش کشید و داد زد

_بریم حاضر شیم مامان؟لطفا لطفا لطفا…

مخالفتی نکردم و دنبالش به سمت اتاق کشیده شدم.

* * * * *

نگاهی توی آینه به خودم انداختم. باز خداروشکر که مهرداد لباسام و فرستاد.

عطرم و برداشتم و باهاش طبق معمول  دوش گرفتم

روسری مو روی سرم مرتب کردم و همزمان در اتاق باز شد.

برگشتم و با دیدن آرمین بی اراده محوش شدم.

کت اسپرت  مشکیش خیلی بهش میومد…

نگاهش و از سر تا پام گذروند و اومد تو. درو بست که پرسیدم

_آیلا کجاست؟

جوابی نداد. با اخم جلو اومد و با نگاه به مانتوم گفت

_دوست داری همه زل بزنن به اندام سکسیت؟

رنگم سرخ شد که با تحکم گفت

_چرا فکر کردی غلطایی که تو این چهار سال کردی و جلوی چشم منم می تونی بکنی؟پاکشون کن. اینم عوض کن!

عصبی گفتم

_ربطی به تو نداره آرمین!

ابرو بالا انداخت و گفت

_پاکشون کن!

فقط زل زدم به صورتش که دستش و کنار صورتم گذاشت و با شصتش محکم روی لبم کشید و گند زد به رژ صورتی براقم و حرصم و در آورد.

کج خندی زد و گفت

_اینم جر بدم تو تنت؟

دستش تا خواست سمت مانتوم بیاد عقب رفتم و گفتم

_من مانتوم خوبه عوضشم نمی‌کنم. تحت فشارم بذاری این بار یه جوری میرم که اگه کل قبرای این دنیارم باز کنی جنازمم گیرت نیاد.

با این حرفم ساکت شد.

کیفم و برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.

* * * * *

#لیلی

با بالش توی بغلم خیره به یه نقطه ی نامعلوم شده بودم.

آرش باور نمی‌کرد اما من مطمئن بودم امیر زندست.من می دونستم که امیر نمیمیره… هیچ کس نمی‌تونه اونو بکشه! حالا هم برگشته تا بازم انتقام بگیره!

بازم پیامکی که از یه شماره ی ناشناس برام فرستاده شده بود رو نگاه کردم

_به زودی همو می بینیم ملکه ی من!اگه جون جناب سرگرد واست مهمه تا اون موقع ازش فاصله بگیر.

با حرص موبایل و پرت کردم…. اگه واقعا بلایی سر آرش بیاره چی؟

با زنگ موبایلم ترسیده تکونی خوردم. باورم نمیشد تا این حد از امیر می ترسیدم.

با دیدن شماره ی آرش نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم که گفت

_لیلی چرا نیومدی اداره؟خوبی؟

گرفته گفتم

_یه کم سردردم…خوب میشم میام.

_اتفاقی نیوفتاده مگه نه؟

سکوت کردم.باید جریان پیامک رو بهش می‌گفتم؟اما اگه بلایی سرش میومد چی؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن