رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو/پارت یازده

 

#هانا

تند آلما رو سوار کردم و خودمم سوار شدم که پاش و روی گاز فشار داد و با اخم گفت

_چرا باید مثل مجرما فرار کنیم من باید دهن اون مرتیکه رو صاف کنم.

آیلا سرشو آورد جلو و گفت

_دایی… چه جوری دهن یکی و صاف میکنن؟

کلافه گفتم

_وقت گیر آوردی آلما… صاف بشین کمربندتم ببند دایی داره تند میره.

خوشحال گفت

_میریم پیش ترمه و تارا؟

نگاه به مهرداد کردم که گفت

_نه دایی جون میریم یه جای دیگه!بلیط پیدا کنم برمی‌گردونمتون…

مغموم می‌پرسم:

_آرمین دست برمی‌داره؟

_غلط کرده دست برنداره….این همه سال چه غلطی می‌کرده از این به بعدشم بکنه.

نگاه به آیلا انداختم و آروم گفتم

_من هنوز زنشم. اگه بخواد هر کاری می‌تونه بکنه.

کلافه روی فرمون کوبید.موبایلش زنگ خورد….

نگاه به صفحه ی گوشیش کرد و گفت

_خودشه!

ترس برم داشت و گفتم

_جواب نده تو رو خدا…

بر خلاف خواستم جواب داد. عربده ی آرمین طوری بلند بود که منم صداش و شنیدم

_ بی ناموس… برای دومین بار دستت به زن و بچه م خورده سرک کشیدی تو زندگی من… دارم میرم سراغ ناموست….زن و بچم و برنگردونی کل ناموس تو یک جا با هم می‌گام..

مهرداد پاشو روی ترمز فشار داد و وسط خیابون نگه داشت. شانس آوردیم خیابونش شلوغ نبود.

چهره ش کبود شد و خواست داد بزنه اما آرمین قطع کرد.

از خشم دستاش می‌لرزید شمارش و گرفت اما تماسش و رد کرد.

با عصبانیت جنون واری عربده کشید و محکم به فرمون مشت کوبید که صدای گریه ی آیلا در اومد.

نگاهش کردم و رو به مهرداد گفتم

_بریم مهرداد. آرمین کله خره یه کاری می‌کنه بریم من یه فکری می‌کنم.

نگاهم کرد و با رگ های برجسته غرید

_چه طور بدمتون دست اون لاشخور؟

داد زدم

_من می تونم محافظت کنم از خودم بریم مهرداد… بلایی سر ترانه و بچه ها نیاره!

با خشم استارت زد و گفت

_می کشم من این حروم زاده رو…

نگاه به آلما کردم که با ترس گریه می‌کرد.

دستامو براش باز کردم که اومد بغلم…

روی پای خودم گذاشتمش و محکم بغلش کردم. سرعت مهرداد دیوانه وار بالا بود. 

وارد کوچه ی خونش که شدیم با دیدن آرمین وحشت کردم.

مهرداد ماشین و بی دقت پارک کرد. پیاده شد و عربده کشید

_تو منو با چی تهدید می‌کنی مرتیکه؟

نذاشت مهرداد نزدیکش بشه و اسلحه کشید.

تند دستمو جلوی چشمای آلما گذاشتم و گفتم

_یه بازی کنیم؟؟؟من الان پیاده میشم. چشاتو ببند گوشاتم محکم بگیر. اگه چیزی ببینی یا بشنوی باختی باشه؟

پرو گفت

_جایزش چیه؟

تند گفتم

_یه بستنی شکلاتی بزرگ…

کاری که گفتم و کرد.. 

پیاده شدم و درو بستم.. مهرداد جلوی اسلحه ی آرمین ایستاده بود.

تند به سمت شون رفتم و جلوی مهرداد ایستادم و گفتم

_به اون چی کار داری؟منو بزن همه چی تقصیر منه!

نگاه یخ زدش و به صورتم انداخت و اسلحه رو پایین نیاورد.

مهرداد منو کنار زد و با خشم گفت

_بذار بفهمم درد این یارو چیه؟خیلی مرد بودی زنت و فراری نمی‌دادی حالا هم بکش کنار تو حقی نسبت به هانا نداری!

فک آرمین قفل کرد و گفت

_زنمه! بفهم بی ناموس زنمه!

دستم و روی مچ آرمین گذاشتم و ملتمس گفتم

_بیار پایین اسلحه تو… آیلا تو ماشینه….

نگاه به خون نشسته شو به صورتم انداخت و در نهایت اسلحه شو پایین آورد.

رو به مهرداد کردم و گفتم

_به خاطر من دعوا راه ننداز. من باهاش میرم!

تند نگاه کرد و گفت

_که چی؟بیشتر از این خردت کنه؟

به جای من آرمین جواب داد

_گه خوریش به تو یکی نیومده. چهار سال زنم و بچم و ازم قایم کردی منتظر باش ببین چه طوری آتیش می‌ندازم به زندگیت….

مهرداد عصبی خواست به سمتش حمله کنه که جلوش و گرفتم و گفتم

_نکن جون من…

با خشم گفت

_تو نخواستیش….خودت از خونه پرتش کردی بیرون حالا با چه رویی میگی زن و بچم هان؟

آرمین جلو اومد و غرید

_هر غلطی کردم تو حق نداشتی واسه من مجازات تایین کنی. حق نداشتی چهار سال منو تو حسرت زنم بذاری!

با این حرفش هم من ساکت شدم هم مهرداد.

به سمت ماشین رفت و درو باز کرد. آیلا رو بغل کرد و به سمت من اومد.. دستم و گرفت و در ماشینش و برام باز کرد.

نگاهی به مهرداد کردم و لبخندی زدم و سوار شدم.

آیلا رو روی پام گذاشت. ماشین و دور زد و خودشم سوار شد.

آیلا سرش و جلو آورد و آروم گفت

_مامان با چرا باز با این آقاهه میریم؟

نفسم و آه مانند بیرون دادم و گفتم

_نمی‌دونم مامان.

خداروشکر چیز دیگه ای نپرسید.آخرش هم برگشتیم به همون خونه.

ماشین و نگه داشت و خواست چیزی بگه که نگاهش به قیافه ی غرق در خواب آیلا افتاد و زل زد بهش… هر موقع سوار ماشین می‌شدیم آیلا خوابش می‌برد.

آرمین از ماشین پیاده شد. در سمت منو باز کرد و خم شد داخل ماشین و آیلا رو آروم بغلش کرد و به سمت ساختمون رفت.

پیاده شدم و پشت سرش رفتم.

از پله ها بالا رفت تا آیلا رو توی اتاق بذاره اما من با خستگی همون پایین نشستم و چشمام و بستم..

پلکام کم کم گرم شد و نفهميدم چه طوری خوابم برد.

* * * *

با یاد آیلا چرتم پاره شد و تند از جام پریدم.. یک ساعت بود خوابیده بودم…. از پله ها بالا رفتم و در اتاقمون و باز کردم و با دیدن صحنه‌ی روبه روم خشکم زد.

آیلا توی بغل آرمین بود و هر دوشون غرق در خواب بودن.

دلم از این صحنه لرزید. جلو رفتم و روی تخت نشستم.

آیلا سرش روی بازوی آرمین بود و دستشم دورش حلقه کرده بود. درست همون طوری که من همیشه…

اخم کردم… اما عجیب دلم می‌خواست منم کنارشون بخوابم.

 اونقدر محوشون شدم که نفهمیدم زمان چه طور گذشت و چشمای آرمین باز شد.

نگاه غرق خوابشو به من و آیلا انداخت و انگار تازه متوجه ی وضعیتش شد که اخم کرد و بدون بیدار کردن آیلا بلند شد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن