رمان آنلاینرمان استاد دیونه من

رمان استاد دیونه من/ پارت بیستو هفت

با خوشحالی رفتیم سمت آشپزخونه با دیدن خاله نگین که مشغول آشپزی بود و پشتش به ما بودم از پشت بغلش کردم و گفتم:
_سلام به خاله ی خوشگل خودم..

_باور کنم این صدای آلما کوچولومه یانه؟؟

بعد برگشت با مهربونی محکم بغلم کرد و صورتم رو بوسید که صدای همراه با غر دریا بلند شد:
_مامان خان هیچوقت منو اینجوری نازو نوازش نمیکنیا کلا این آلما شانس داره منه بدبخت و هیچکی اینجوری بغل نمیکنه.

با خنده از بغل خاله نگین اومدم بیرون و گفتم:
_تو خیلی حسودی ها مامانم اونجا بغلت نکرد مگه بچه دماغو تو کلا به من حسودی میکنی..

خاله نگین اخمی همراه با اخم کردو گفت:
_صبح مگه بغلم نیومدی؟؟قبل دانشگاهت حالا خوبه آلما میدونه تو چقدر شیطونی وگرنه یه کاری میکردی بابات طلاقم بده هووی منی تو دریا..

دریا اومد لپ خاله نگین رو بوسید و گفت:
_قربون مامان خودم بشم من الکی میگم میشناسیم که.

دریا بغلم کردو سرشوروی شونه هام گذاشت . حال عجیبی داشت . سرشو نزدیک آورد و دم گوشم گفت:
_همون موقع که تو حواست به فندوق توی شکمت بودو چند روز دیوونه شده بودی، عکسامونو دادم چاپ کنن.
بعدم این کارو باهاشون کردم. خوشحالم که خوشت اومده..

_وای مرسی عاشقتم خواهریم خیلی قشنگ شده.

دریا باخنده خودشو از من دور کرد و با اشاره به شکمم گفت:
_به فکر له شدن من که نیستی حداقل به فکر این فسقلی باش .
اون بچه چه گناهی کرده تو مادرشی آخه اصلا یادت نمیمونه یه بچه تو شکمت داری..

راست میگفت اصلا یهو یادم میرفت یه موجود کوچیک تو بدنم داره جون میگیره .
آروم روی تخت دریا نشستمو خواستم راجب عکس حرف بزنم که باصدای در ساکت شدم.

خاله نگین با خنده همراه با سینی شربت و میوه وارد شد که سریع بلند شدم و سمتش رفتم:
_خاله جون چرا زحمت کشیدی من اینجوری خجالت میکشما خودم میومدم میبردم!

_از دست تو یه بار بعد چندوقت آلما اومده خونمون به جای پذیرایی کردنت اومدی حسودی میکنی من آخر از دستت دق میکنم دریا.!

خنده ای کردم و گفتم:
_خاله این چه حرفیه من که شمارو مثل مامان میبینم پس تعارف ندارم پذیرایی هم نمیخواد کلی چیزمیز خوردیم سیریم دستت دردنکنه خاله جون.

دریا با دست اشاره ای به من کردو به مامانش گفت:
_بیا خودش نمیخواد من چیکار کنم؟؟دیدی این بار من مقصر نیستم!!

خاله نگینم با اعصبانیت اخمی کردو گفت:
_دختره ی پررو آلما داره تعارف میکنه اونوقت تو از خداخواسته سریع تایید کن حرفاشو..

خاله سرش رو آورد سمت و با مهربونی گفت:
_آلما جان برید اتاق دریا راحت باشید خودم الان براتون میارم این دختر من هیچی بلد نیست آخر میترشه میمونه رو دستمون.

بعد با اخم،نگاهی به دریا کرد که اونم با خنده شونه هاش رو انداخت بالا
تشکری از خاله نگین کردم وهمراه با دریا رفتم داخل اتاقش.

زودتر از دریا وارد شدم و با دیدن اتاق با خوشحالی دورتادورمو نگاه کردم
تمام عکس های دونفره امونو زده بود به دیوار یا آویزون کرده بود به سقف حتی عکس هایی که تو آلمان هم انداخته بودیم هم چاپ کرده بود.

باذوق برگشتم عقب و گفتم:
_من ماچت کنم یاچی؟؟عاشقتم دریا کی اینکارو کردی آخه تو..!

خاله نگین لبخندی زدو سینیو روی میز گذاشت:

_نه این چه حرفیه دخترم بعد چندوقت یه روز اومدی پیشمون کاری نکردم که.
خواستم چیزی بگم که صدای دریا مانع حرف زدنم شد:
_مامان . کم این آلما خانومتو تحویل بگیر حسودی میکنما.

_تو غلط کردی حسودی کنی . اونم به کسی که مثل خواهرت از بچگی کنارته.
خنده ای کردم که سرشو به سمتم برگردوند و ادامه داد:

_اگه چیزی خواستی تعارف و بذار کنار اینجا خونه خودته آلما جان.
لبخندی زدم و گفتم:
_چشم . تعارف که ندارم. بازم مرسی.

خاله نگین سرش و با لبخند تکون داد و از اتاق خارج شد. تا در و بست دریا با دهن کج ادای منو دراورد:
_زبونتو ببر تو بچه پررو . ادای عمه تو در بیار.

_دوس دارم بیرون کنم به توچه ها ؟ خوشیرینی که کردی حالام گیر دادی به زبون من.

_ اولا به من چه..! دوما به جا این حرفا برو عکسو بیار دارم از فوضولی میترکما.

_اوف بابا چرا صبر نداری؟ الان من برم تو حیاط مامان شک میکنه میگه آلما رو چرا تنها گذاشتی فلان.
دو دقیقه دندون رو جیگر بزار دیگه.

_آخه واقعا تحملم سر اومده. از وقتی که گفتی حس بدی نسبت به اون عکسه دارم!!

دریا نوچی کردو گفت:
_ حالانمیخواد زیاد فکرتو درگیر کنی. بدتر اعصابت خورد میشه. منم اولش که دیدم اینجوری شدم. بعد با خودم گفتم شاید ما خیلی جدیش گرفتیم .

اصلا ممکنه یکی از فامیلا باشن..!کاش میشد از مامانم بپرسم. ولی میترسم قاطی کنه. اونم که بی اعصاب کافیه بهش حرفی بزنیم اونوقته که میگه تو انباری چه غلطی میکردی و هزار تا دردسر دیگه.

+نه بهش هیچی نگو اصلا بذار منم عکسو ببینم . بعد یه فکری میکنیم تا بفهمیم آدمای داخل عکس کیان!!

_باشه نمیگم.فقط برای دیدن عکس صبرکنی.
من الان برم یه سروگوش آب بدم اگه مامان سرش گرم بود که میرم عکسو میارم اگه نبود شب میرم سراغش.

سرم رو به معنای باشه تکون دادمو دریا آروم از اتاق بیرون رفت.
استرس گرفته بودم. دوست داشتم هرچه زودتر بفهمم اون عکس چه ربطی به من داره!

هضم حرفایی که دریا درمورد عکس زده بود برام سخت بود.
اینکه گفته بود من و اون و مبین تو یه قابیم، با چند تا آدم غریبه و از همه جالب تر اینکه هر سه نفرمون یه مدل لباس تنمونه.

واقعا گیج شده بودم. شونه ای بالا انداختمو پوفی کشیدم.
چیزی نگذشت که دریا با ترس و نگاه به پشت سرش آروم وارد اتاق شد.

در اتاقو بست و با خنده سمتم اومد و گفت: – ایناها . آوردمش بیا ببین.
سریع سمتش رفتم و عکسو از دستش قاپیدم.

با دیدن عکس، تموم حرفایی که فکر میکردم شاید دریا داره واسه اذیت کردنم میگه تو ذهنم مرور شد.

سرمو بالا آوردم و به فکر فرو رفتم.
ینی چی میتونست پشت این عکس باشه؟

قیافه جدی به خودم گرفتم و به سرعت سمت در قدم برداشتم.
دریا دوید و خودشو به در چسبوند :
-کجا میری آلما؟

+ برو کنار دریا. باید بفهمم پشت این عکس چه حقیقتی مخفیه.
میخوام از مادرت بپرسم و شر این افکارو بکنم.

– آلما حتی فکرشم نکن که بخوای از مامان من راجب این عکس سوال کنی!
اگه بفهمه حتی من سمت انباری رفتم پوست از کلم میکنه.

پوفی کشیدم و برگشتم روی مبل نشستم.
+ میگی چیکار کنیم دریا؟ باید یه جوری بفهمیم اینا کین یا نه؟

– آره آلما جان باید بفهمیم. ولی بزار یه مدت مخفی بمونه تا وقتش برسه.
کلافه باشه ای گفتم و بعد از خداحافظی از دریا و مادرش سمت خونه به راه افتادم.

توی مسیر و حتی موقع خواب همه ی فکر و ذکرم شده بود این عکس.
واقعا برام عجیب بود.
*******
صبح روز بعد با خوشحالی ازینکه امروز با مبین کلاس ندارم. سمت دانشگاه رفتم.
طبق معمول همونجایی که با دریا قرار میزاشتیم ، منتظرش موندم تا باهم سر کلاس بریم.

کلا عادت داشت همیشه دیر کنه.
بعد از چند دقیقه ای دریا رو دیدم که بدو بدو سمتم میاد:
+ به به دریا خانوم. چه عجب تشریف فرما شدین.

– تیکه ننداز. خواب موندم خوب.
+ میشه بگی کی خواب نمیمونی تا من بدونم؟

– ایش. اصن دوس داشتم. وظیفه ته منتظرم بمونی.
نیشگونی از بازوش گرفتم و دستشو کشیدم تا سمت کلاس بریم.

همینطوری که سمت کلاس میرفتیم دریا رو مخاطب قرار دادم و گفتم:
+ آبجی. ینی اون عکسا چی میتونن باشن ها؟

زیر چشمی نگاهی بهم کرد و جواب داد:
– ای بابا. بیخیال دیگه. گفتم یه مدت بیخیال شو تا ببینیم چی میشه.

چیزی نمیگفتم که دوباره صدای دریا سکوتمو شکست:
– وای آلما ببین کیا دارن سمتمون میان.
با بالا آوردن سرم و دیدن آرشا و مبین پوفی کشیدم .

خواستم راهمو کج کنم که دریا دستمو گرفت و گفت:
– چرا همش ما جا بزنیم ها؟ یه فکری تو سرمه.
دارم برات آرشا خان.

دریا اینو گفت و سمت رادمان که گوشه ی حیاط بود رفت.
با تعجب بهش نگاه میکردم. نمیدونستم میخواد چیکار کنه.

مبین و آرشا هم با دیدن دریا که سمت رادمان میرفت، سرجاشون وایستادن و چشمشونو سمتش چرخوندن.
فاصله ی زیادی با هم نداشتیم و به راحتی میشد صدای همو بشنویم.

رادمان با دیدن دریا که سمتش میره لبخندی زد و سلام کرد.
دریا با سلام گرمی جوابشو داد و گفت:

+ سلام رادمان خان. خوبی؟
رادمان تشکری کرد و خواست حرفی بزنه که دریا تُن صداشو بالاتر برد و طوری که آرشا و مبین بشنون گفت:

+ میگم رادمان پنجشنبه منو آلما میخوایم بریم بیرون. آلما خجالت کشید بهت بگه من اومدم بهت خبر بدم.
میتونی بیای دیگه؟

رادمان با لبخند جواب داد:
– چرا که نه خیلیم خوشحال میشم.
نگاهم سمت آرشا رفت که دستاشو مشت کرده بود و با حرص به دریا نگاه میکرد.

کلافه چنگی تو موهاش زد و با حرص و جوش زیادی به سرعت سمت ساختمان دانشگاه رفت.
مبین هم نگاهی به من انداخت و پشت سر آرشا به راه افتاد.

دریا وقتی که از رفتنشون خاطر جمع شد، لبخند مسخره ای روی لبش نشوند و سمتم اومد.
با اخم نگاهش کردم وگفتم:

– مثلا این کارت چه دلیلی داشت؟
+ چرا همیشه ما از دست اونا حرص بخوریم؟ یه بارم اونا حرص بخورن تا قدر عافیت بدونن.
– پووووف ینی چی خوب ؟ الان با رادمان پنجشنبه قرار گذاشتی اونو چیکارش کنیم؟

+ اگه ببینیم آقا آرشا و مبین به کارشون ادامه میدن ما هم میریم سر قرار تا ادب شن. اگر هم پا پس کشیدن و آدم شدن که به رادمان میگم مشکلی پیش اومده و با یه بهونه میپیچونمش.

پوفی کشیدم و رو به راهی که مبین و آرشا رفته بودن برگشتم.
بعضی از کارای دریا واقعا حرصمو در میاورد.
درسته خیلی اذیت شده بودم از دست اونا، اما وجدانم اجازه نمیداد منم مثل اونا رفتار کنم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن