رمان آنلاینرمان استاد دیونه من

رمان استاد دیونه من/پارت نوزده

باتعجب نگاهش کردم و گفتم:
_چی؟؟؟؟؟

شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
_خب حرف زدم دیگه تعجب نداشت که..

نشستم روی صندلی و گفتم:
_چی گفتی بهش؟؟

_با خانم جون و پدرت که حرف نزدم خودتم میدونی چرا تا دلم صاف نشه نمیتونم حرف بزنم بامادرت صحبت کردم تا زنگ زدم خودش برداشت
همه چی رو براش گفتم گفتم کنارمنی به خانم جون بگه تا قلبش مشکل پیدا نکنه بعد انگار پدرت یجورایی از اول میدونسته که پیش منی و پی تورو نگرفته!!

با تعجب گفتم:
_مامان دفعه پیش زنگ زدم پس چرا چیزی نگفت!!

_نمیدونم اما دیگه خیالت راحت باشه..

حالا بدو بغلم که چندساعت ندیدمت مردم!!

دوئیدم تو بغلشو محکم به خودم فشارش دادم با صدای در..

دریا کلشو کرد تو کرد که من و مبین سریع از هم جدا شدیم و دریا پقی زد زیر خنده و با خنده گفت:
_خوبه خوبه انگار نمیدونم اینا همش تو بغل هم چفتن همچین میپرن اونور دیوونه ها، بیاید بریم بیرون تو جنگل یه دوری بزنیم من و آرشا منتظریما پائین سریع بیاید شیطونا..

چشمکی زدو رفت..
پوفی کشیدم از دست این دریا برگشتم سمت مبین که دیدم با لبخند داره نگاهم میکنه که شونه هام رو انداختم بالا با لبخندی گفتم:
_چیشده چرا اینجوری نگاهم میکنی!!

همینجوری که میومد سمتم دستش رو انداخت دور گردنمو گفت:
_چون عاشقتم برای اون اینجوری نگاهت میکنم چون خیلی دوست دارم!!

بوسه ای رو لپ هاش زدم و همینجور که دستش دور گردنم بود رفتیم از کلبه بیرون که طبق معمول دریا و آرشا رو درحال کلکل دیدیم..

دریا داشت با داد به آرشا میگفت:
_یالا قلاب بگیر برم از درخت بالا خودت که نمیری حداقل بگیر من برم بالا..بی ذوقی دیگه ایش..!!

آرشا با اعصبانیت گفت:
_خب عزیزمن ارتفاعش بالاست بری اون بالا میافتی یا من برم جفتمون میافتیم!!خودم رفتم شهر برات میخرم ..

_نوچ دروغ میگی نمیخری..

وقتی نزدیکشون شنیدم مبین با خنده گفت:
_باز چی شده شما دوتا دارید بحث میکنید؟؟

دریا لباشو جمع کردو گفت:
_برام نمیره گیلاس بکنه از الکی میگه از شهر میخرم ترسوئه..

مبین خواست حرفی بزنه که آرشا سریع گفت:
_ترسو چیه داداش آخه نگاه قد درختو هم من میافتم هم خودش دیوونه شده باز..

دریا مشتی به کمرش زد و گفت:
_دیوونه خودتیا روانی هم هستی

من و مبین از خنده درحال ترکیدن بودیم که یهو باهم زدیم زیر خنده که جفتشون سرشون برگشت سمت ما..

آرشا اشاره ای به ما کردو گفت:
_نگاه بچه هام فهمیدن تو دیوونه ای برای اون میخندن تو یکی موهای منو داری سفید میکنی..

دریا اخمی کردو رو به ما گفت:
_میبینینش دلم گیلاس میخواد برام نمیکنه بعد میگه موهاشو سفید کردم..

مبین دست از خندیدن کشید و گفت:
_دریا ناراحت نشو راست میگه آرشا.صبرکن من و آرشا رفتیم باز شهر کلی میخریم برات خوبه؟

دریا به ناچار باشه ای گفت و مبین گفت:
_خب الان بریم جنگل؟؟ولی بچه ها بنظرتون خطری نیست تاریک داره میشه ها!!

آرشا خواست حرف بزنه که من و دریا یهو پریدیم بالاپائین و گفتیم:
_نه نه بریم جنگل دیگه نه نیارید..

آرشا شونه هاش رو بالا انداختو همینجور که به سمت درخت ها میرفت گفت:
_مجبوریم دیگه بیا بریم مبین فقط اون موقع که ترسیدن حق برگشت ندارن..

مبین رفت فانوس رو برداشت و رفت بعد پیش آرشا و من و دریا دست هم و گرفتیم و جلوجلو راه افتادیم..

من و دریا همزمان با دیدن خرگوشی جیغی از خوشحالی کشیدیم و سریع به طرفش دوئیدیم که داد مبین بلند شد:
_آلما دریا کجا میدوئید اینجا مسخره بازی درنیارید خطرناکه..

با دادی که مبین زد خرگوش طفلکم فرار کرد با حرص برگشتم سمتشو گفتم:
_بفرما فراریش دادی

اخم جذابی کرد و گفت:
_خوب کاری کردم خطرناکه نمیبینی جنگل داره تاریک میشه بیا اینجا پیشم ببینم..

راستش واقعا مبین راست میگفت جنگل تو سکوت وحشتناکی فرو رفته بودو ساکت بود..

رفتم کنارش و دریا هم با اشاره ی آرشا رفت کنار آرشا اونا جلو جلو حرکت کردن و من و مبینم دست تو دست هم به عقب..

بعد از کمی پیاده روی دریا که انگار حوصلش سررفته بود سریع گفت:
_وای بیاید برگردیم اینجا جزدرخت هیچی نداره بعدا تاریکم داره میشه هوا..

آرشا سریع گفت:
_عزیز من همینه دیگه جنگله میخوای اینجا دیسکو باشه؟؟جنگله و سکوتش دیگه…

هرچی جلو ترمیرفتیم جنگل تو تاریکی ترسناکی فرو میرفت محکم دست های مبین که تو دستم بود رو گرفتم که متوجه ترسم شده بود گفت:
_آلما میترسی برگردیم..!؟

با اشاره ی سرم حرفش رو تایید کردم که گفت:
_آرشا بیا برگردیم دیگه هوا هم تاریک شده..

آرشا سرش رو چرخوندو نگاه کلیی به جنگل با نور گوشیش انداخت و گفت:
_داداش من مشکلی ندارم برگردیم فقط راه رو نگاه همش شبیه هم دیگه است..

ترس هممون رو برداشت هوا تاریک شده بودو جنگلم تاریک نمیتونستیم راه رو پیدا کنیم!!

مبین نگاهی به گوشیش انداختو گفت:
_آنتن گوشیمم رفته!!

دریا با صدای لرزیده ای گفت:
_اگه بمونیم اینجا گرگا تا صبح زندمون نمیذارن.

بعد خطاب به آرشا گفت:
_من خیلی میترسم آرشا..

_نترس بیا بغلم بدو هیچی نیست الان برمیگردیم..

من و مبین پقی زدیم زیر خنده که خنده هامون تو سکوت جنگل پیچید..
و آرشا کوفتی نثارمون کرد..

من فرو رفتم تو بغل مبین و آرشا هم دریا رو بغل کرده بود..

همینجوری ساکت بودیمو دورو برمون رو تو تاریکی نگاه میکردیم که آرشا گفت:
_بنظر من هرچی بریم گم میشیم شب باید یجوری اینجا بمونیم!!

_چجوری بمونیم آخه آرشا چرت میگیا ما دوتا هیچی حالا این دوتا دختر چی!!

مبین عصبی شده بود اینو از صداش میفهمیدم..

دریا که تاالان ساکت بود به حرف دراومدو گفت:
_بیاید یخورده بریم جلوتر حالا شاید جایی پیدا شد مثل کلبه خودمون..

هممون موافق بودیم دریا راست میگفت..

من حسابی ترسیده بودم و داشتم میلرزیدم مبین بغلم گرفته بود..
صدای شکمم دراومد که مبین گفت:
_گشنته خانومم الهی من بمیرم برات!!

_خدانکنه نه عزیزم فقط میترسم از این جنگل من کاش زودتر یه جا رو پیدا کنیم مبین خطرناکه.

_نترس من پیشتم، تا من پیشتم هیچی نمیشه من مراقبتم عشقم..

دلگرمی مبین حسابی به دلم نشسته بودو ذوق میکردم..

هوای جنگل حسابی تاریک شده بودو حسابی هواهم سرد بودش..

دریا هم از ترسش هیچی نمیگفت و آروم فرو رفته بود تو بغل آرشا و جلوجلو راه میرفتن..

هرچی جلوتر میرفتیم خبری از کلبه و چیزی نبودو زوزه های گرگ هام شروع شده بود..

آرشا که کمی  جلوتر بود نور گوشیشو گرفت جلو و گفت:
_مبین فکر کنم اونجا زیر سنگا بتونیم سر کنیم اینجور که نور گوشیمو انداختم فکر نکنم امشب بتونیم از جنگل بریم بیرون باید همینجا بمونیم..

مبین در جواب گفت:
_بااین که موافق نیستم بمونیم اما واقعا چاره ای نداریم وگرنه خوراک گرگ های گرسنه میشیم..
بریم جارو اوکی کنیم بعد چوب جمع کنیم این فانوس دیگه داره نفس های آخرشو میکشه تا صبح جواب نمیده..

آرشا باشه ای گفتو رفتیم زیر سنگ رو دیدیم جا برای چهارتامون بود

هممون مشغول جمع آوری چوب شدیم حسابی گرسنه ام بود اما نمیتونستم چیزی بگم چون میدونستم بچه هام مثل منن و اونام حسابی گرسنه اشونه..

چوب هارو جمع کردیم و بردیم داخل غار کوچیکی که دورش پر از سنگ بود هوا حسابی سرد شده بودو مبینم مشغول درست کردن آتیش بود خداروشکر فندک رو تو جیب هاشون داشتن..

آتیش روشن شدو فضای کوچیک غارسنگی هم روشن شد و هممون نشستیم دورش که دریا گفت:
_میگما ما که تا صبح اینجاییم چیزی هم نداریم که بخوریم پس بیاید حرف بزنیم تا هم زودتر صبح بشه هم یادمون بره گرسنگیمونو..

من و مبین موافقتمون رو اعلام کردیم منتظر آرشا بودیم که گفت:
_منم موافقم فقط راجب چی حرف بزنیم..

دریا خواست حرف بزنه که مبین سریع گفت:
_اگه دریا خانم اجازه بدن من بگم!

دریاچشم هاش رو باز و بسته کردو موافقتش رو اعلام کرد که مبین ادامه دادو گفت:
_اولین سوالمون این باشه راجب اینکه اولین عشقمون کی بوده و چجوری عاشقش شدیم و الان کجاست!!

دریا با خنده گفت:
_وای وای داری سختش میکنیا مبین من میترسم برم گرگا بخورنم بهتره..

بااین حرفش منم همراهش شروع کردم به خندیدن که آرشا گفت:
_اتفاقا سوال خوبیه و سرگرم کننده اس..

نگاهی کلی به هممون انداخت و گفت:
_خب کی شروع کنه؟

و بعدش نگاهش میخ مبین شد که مبین باخنده گفت:
_من و ول کنیدا اول خودتون شروع کنید من آخر..

همگی نوچی گفتیم خودمم مشتاق بودم اول مبین شروع کنه و بگه!!
میترسیدم بجز من عاشق یکی دیگه بوده باشه!!با نگرانی نگاهش کردم که سرش رو انداخت پائین و گفت:
_باشه من شروع میکنم..
من فکر کنم شیش هفت سالم بود که تو خونه باغ داشتم بازی میکردم که صدای گریه نوزادی از توخونه اومد و سرم رو برگردوندم سمت عمارت و زل زدم به پنجره طبقه بالای عمارت..
و تو دلم گفتم:
_حتما اون دختر عمو خودشیرینمه که هنوز نیومده همه دوستش دارن و برای دیدنش ذوق دارن..

اون موقع این فکر اومد تو ذهنم و شروع کردم به گریه کردن که خانم جونم اومد تو باغ با خوشحالی که با دیدن گریه های من لبخندش از صورتش پاک شد و آغوشش رو برام باز کردو رفتم تو بغلشو همینجور گریه میکردم که روی موهام رو بوسید و گفت:
_چی شده پسر قشنگ من اینجوری گریه میکنه من اومدم یه خبر خوب بهت بدم!!

با صدای تو دماغی بهش گفتم:
_خبر خوب نمیخوام من اون بچه رو دوست ندارم همتون اونو دوست دارید دیگه منو دوست ندارید..

خانم جونم از بغلش من و بیرون آوردو گفت:
_وای وای چه فکرهاییم کرده برای خودش تو عزیز و زندگی بخش این عمارتی نبینم ازاین حرف ها بزنی ها!

خوب اون موقع رو یادمه درسته کوچیک بودم اما همیشه موند توذهنم..چون اون بچه ای که فکر میکردم جامو میگیره شد دنیام..

با بغض زل زده بودم بهش سرش پائین بود دریا و آرشام مشتاق زل زده بودن بهش که دریا گفت:
_خب مبین بقیه اش رو تعریف کن بدو

مبین همینجور که سرش پائین بود ادامه داد:
_وقتی خانم جون اونو گفت یک خورده از ترسم کمتر شده بود اما بازم میترسیدم..آخه تنها نوه ی خاندان من بودم و میترسیدم حالا اون دوست داشتنی باشه..

خانم جون دستم رو گرفت و گفت:
_مبینم بیا بریم ببینش اگه بدت اومد ازش باشه قبول اصلا هرچی پسر گلم بگه..

اون موقع هام مغرور بودم اینارو که خانم جون میگفت هیچی نمیگفتم و با اخم گریه هامو پس میزدم دوست نداشتم گریه کنم..

خلاصه دست من و گرفت و با خودش برد اتاق عمو و زن عمو..

درو آروم باز کرد زن عمو خواب بود و بی حال و سرم بهش وصل بود کنار تختشم..یه تخت کوچولو صورتی بود که برای اون فسقلی تازه بدنیا اومده بود..

خانم جون دستم رو گرفت و باهاش به سمت تخت رفتیم تا چشمم خورد بهش همه گریه هام نق هام یادم رفت بااون کوچیکیش بااون چشم های کوچیکش داشت نگاهم میکرد دستش رو آروم نوازش کردم خانم جون با لبخند نگاهمون میکرد..

بدجوری دل من و برده بود، خانم جون وقتی دید خبری از گریه هام نیست آروم گفت بشینم کنار صندلی

وقتی اومد تو بغلم بغلش کردم همه چی یادم رفت و ازاون موقع آلما شد همه زندگی من..

با عشق زل زده بودم بهش تو اون تاریکی شب قشنگ میتونستم عشق رو چشم هاش بخونم نمیدونم کی اشک هام روی صورتم
ریخت..

دریا با خنده وقتی دید همه ساکتن و من و مبین باعشق هم رو نگاه میکنیم گفت:
_اوه اوه آرشا این دوتارو نگاه چه با عشق همدیگرو نگاه میکنن یاد بگیر..

همگی خندیدیم که آرشا گفت:
_چشم شما دستور بده منم با عشق نگاهت میکنم خوبه؟؟

دریا از خجالت سرش رو انداخت پائین من و مبینم دست های هم رو گرفته بودیم و اونارو نگاه میکردیم…

آرشا وقتی دید دریا خجالت کشید گفت:
_خب حالا خانم فندوقه نمیخواد خجالت بکشی..

بعد ادامه داد و گفت:
_آلما حالاکه مبین گفت نوبت توئه بگی!!

با عشق زل زدم تو چشم های مبین که بانور آتیش روشن تر شده بود همینجور که دستم تو دست هاش بود گفتم:
_من عاشق بودن رو از درخت سیب عمارتمون یاد گرفتم..
اون درخت برای ما حکم عشق تو خونه باغ رو داره..
بر حساب همونم اسم من شده آلما..

همینجور که مادر پدرم زیر درخت سیب عاشق هم شدن..

من هم زیر همون درخت با مبین زندگی کردم
زیر همون درخت باهاش بازی کردم
زیرهمون درخت باهاش بزرگ شدم ..

من همه دنیام از بچگی مبین بود..
همونجور که اون از بچگی من دلش رو بردم اونم از بچگی بدجور دلم رو برد..

مبین وقتی اومده بود آلمان حال من خیلی بد بود..خیلی تنها بودم اگه دریا کنارم نبود واقعا افسرده میشم…

هرروز کارم شده بود برم زیر درخت سیب و آروم بگیرم که دلم برای مبین بیشتر از این تنگ نشه..

من همه جوره عاشق مبین بودم دلم براش خیلی تنگ بود.

تا اینکه حال خانم جون خراب شدو من و اینجا دنبالش فرستاد

اولش دریا دید خیلی ذوق کردم دانشگاهمو نصفه نیمه ول کردم دریای طفلکم بخاطر من دانشگاهشو ول کردو با من اومد..

واقعا دست تقدیر بودکه اینجوری کنار مبین اومدم عموی آرشا همه و همه تو این بهن رسیدنمون نقش داشتن..

زل زدم تو چشم های پر از عشق و جذاب مبین و گفتم:
_اما من یک چیزی رو فهمیدم و تازه بهش رسیدم خدا همیشه غیرممکن رو ممکن میکنه..

مبین سمتم خم شدو لپم رو بوسید که صدای دست و سوت دریا و آرشا رفت بالا با خنده نگاهشون کردیم و من و مبین همزمان گفتیم:
_دریا شروع کن نوبت توئه..

دریا نگاهی به آرشا انداخت و وقتی چشم هاش رو دید سرش رو انداخت پائین و شروع کرد..

_من آلما میدونه قبل از اینکه بیام آلمان عاشق کسی نبودم حتی مبینم هم بازیم بوده میدونه چقدر غدو مغرور بودم..

اما وقتی اومدم آلمان دلمم رفت جوری که الان خودمم بخوام دلم برنمیگرده ایران دوست دارم کنار آرشا باشم..

من نمیدونم چیشد که عاشق آرشا شدم

بعد نگاهی به آرشا انداخت و گفت:
_اینارو گفتم پررو نشی ها..

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن