رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت اول

جوچین عشق

به نام خالق عشق
نویسنده:مریم حسینی

خسته از درس خواندن زیاد استکان چای را که مادر دو،سه ساعتی قبل برایم آورده بود برمی دارم و از اتاق بیرون می روم تا برای رفع خستگی چای دیگری بریزم.در را که باز می کنم مادر را می بینم که گوشی تلفن را روی دستگاه می گذارد و سرش را به دیوار تکیه می دهد .می فهمم که تلفن از تهران بوده و یکی ،دوساعتی را صرف حرف زدن کرده ولی نه تنها رفع دلتنگی نشده بلکه دلتنگترش هم کرده.
می گذارم کمی در دنیای خودش غرق شود.به سمت آشپزخانه می روم .استکان تمیزی بر می دارم .نگاهی به سماور چای همیشه آماده مادر می کنم و لبخندی از سر رضایت روی لبانم نقش می بندد.نقل و خرما و مسقطی درظرف می ریزم و کنار استکانها می گذارم.از آشپزخانه سرکی می کشم.هنوز حالتش را حفظ کرده. عاداتش را حفظم.در تمام این هجده سالی که به شیراز آمده دلتنگی شیره ی جانش را گرفته .سنی ندارد ولی چهره اش شکسته بنظر می رسد و همیشه غمی در نی نی چشمانش وجود دارد .مادرم سن کمی داشت که پدربزرگم به واسطه ی آشنایی،که با پدر مادرم داشت مادر را برای پدر خواستگاری کرد.هر دو خانواده ،در شهر و محله ی خودشان سرشناس بودند.اما چون قرار بود بعد از ازدواج مادرم به همراه پدر برای زندگی به شیراز بیاید،مادر بزرگم راضی به این وصلت نبود.اما در همین رفت و آمدهای پدر و پدربزرگم قول داده اند در سال چند باری مادرم را به تهران بیاورند و در شیراز هم آنقدر هوایش را داشته باشند که احساس دلتنگی نکند. الحق هم که به قولشان عمل کردند.اما دوری مادر از دختر و دختر از مادر غمی ست بی انتها.هروقت که مادر با من درد دل می کند می گوید عشق به پدر ماهاست که سرپایش نگه داشته. پدر همیشه عاشقانه با مادر رفتار می کند و همیشه هوایش را دارد.مادرم انگار که دختر خانواده ی مصطفویست نه عروسشان. پدربزرگ و مادربزرگ او را به اندازه ی عمه فاطمه دوست دارند.
نفس بلندی می کشم استکانهارا پر از چای می کنم ، دو گلبرگ گل محمدی روی چایها می اندازم .لبخندی می زنم و سینی به دست از آشپزخانه خارج می شوم. جلوی در به چارچوب تکیه می دهم و نگاهش می کنم.سنگینی نگاهم را که حس می کند،چشمهایش را باز می کند. چند باری پلک می زند تابغض لانه کرد کرده در گلویش را قورت می دهد.سرش را از دیوار جدا می کند.
-چاییهات سرد نشه اونجا وایستادی؟
نزدیکش می شوم.
_:تلفن از تهران بود؟
سرش را تکان می دهد و سینی را ازمن می گیرد.بوی گل محمدی را عمیق نفس می کشد؛
_:چه چای خوش رنگ و بویی ،دیگه وقتشه شوهرت بدم.
چشمکی می زنم؛
_ :دست پرورده ی خودتم.
نگاه مهربانش را به من می دوزد و دلم از تلخی قهوه ای هایش می گیرد.با کمی مکث جواب می دهد؛
_:امان از دست تو .عین بابات خوب بلدی زبون بریزی.
ابروهایم را با شیطنت بالا و پایین میکنم
_:دیگه دیگه.
مسقطی کوچکی در دهانش می گذارد و بعد استکان را نزدیک لبانش می کند. جرعه ای از چایش را می نوشد؛
_:چه خبر از تهران؟خاله انسی بود؟
استکان را سرجایش می گذارد و با صدای گرفته ای می گوید؛
_:آره.کلی سلام برات رسوند.می گفت واسه قبولی کنکورت دعا می کنه. بعدشم گفت بهت بگم که دانشگاههای تهران رو انتخاب کنی، بلکه بخاطر تو هم شده بابات از این شهر دل بکنه و بریم تهران.
آه پرسوز و گدازی می کشد و سعی می کند بغضی را که دوباره به گلویش هجوم آورده با چای قورت دهد.دستش را در دستم می گیرم . با مهربانی نوازشش می کنم.از ترکها و زبری دستانش که مثل کویر خشک است، دلم می گیرد.
چند سالی ست که دچار وسواس شده و به خاطر استفاده زیاد از آب هم دست و پاهایش درد گرفته و هم پوستش زبر و خشن شده.
تلاش می کنم صدایم نلرزد؛
_:می دونی که نمی شه.بابا نمی تونه شرکت آقاجون و دفتر خودش رو ول کنه وبیاد تهران.حتی ممکنه اگر تهران قبول شم آقاجون نذاره برم و بگه سال دیگه شرکت کنم. پس بهتره شانسمو از دست ندم .تازه من نمی تونم دوری از شماها رو تحمل کن.
قطره ی سمج اشکش بالاخره پیروز می شود و از چشمش فرو می افتد.
_:می دونم .به انسی همینا رو گفتم. اونم خواهره دیگه هرچی به ذهنش می رسه می گه. بعد از فوت مادربزرگت خاله انسی خیلی حواسش به منه .خاله هات چند وقت یه بار دور هم جمع می شن، منم با اینکه تابستونا یه ماه میرم تهران اما تا میایم رفع دلتنگی کنیم تموم شده باید برگردیم.
محکم درآغوشم می گیرمش .ادامه می دهد؛
_:نمی خوام توهم مثل من شی.توباید اینجا ازدواج کنی یا اگر هر شهری بری منم باهات میام.نمیخوام دوری و دلتنگی پیرت کنه.
با زنگ تلفن دستی به صورتش می کشد.نگاهی به ساعت می اندازد؛
_:حتما باباته .داره میاد خونه می خونه می خواد ببینه چیزی لازم ندارم سر راه بگیره.
دستش را دراز می کند و گوشی را برمی دارد.

پارت۲
از نوع سلام و احوالپرسی شان می فهمم که حدسش درست بوده و پدر پشت خط است.لبهایم کش می آید و خیره ی مادر می شوم که چطور با عشق ،با پدر حرف میزند و با سیاستهای زنانه اش برای پدر دلبری می کند .خریدهایش را هم گردن پدر می اندازد و در آخر هم با چاشنی منتظرتم ،خستگی را از او دور می کند. گوشی را روی شاسی می گذارد.دیگر خبری از رد غصه در چشمانش نیست و حالا فقط تلالو نور عشق است که خود نمایی می کند.
با تک سرفه ای مادر را متوجه خودم می کنم؛
_:خوب دل میدین و قلوه می گیرین.مثلا یه دختر مجرد اینجا نشسته ها.
چشمان گرد شده از تعجبش را به من می دوزد؛
_:تو که هنوز اینجا نشستی مگه کنکور نداری ؟
صندلش را از پایش در می آورد تا به سمتم پرتاب کند که با خنده به سمت اتاق می دوم ،در را می بندم و خنده ام را آزاد می کنم.
به سمت پنجره اتاق می روم ،با اینکه چیزی به رفتن بهار نمانده اما هنوز هوای دل انگیزش میان درختان باغچه حیاط خودنمایی می کند.پنجره را باز می کنم و عمیق نفس می کشم.چشمانم را می بندم و کمی در خیالات دخترانه ام غوطه ور می شوم.با فکر به اینکه بالاخره در رشته ی مورد علاقه ام در دانشگاه قبول خواهم شد،ذوق زده می شوم.
عمه فاطمه دو پسر دارد که هردو ازمن کوچکترند ، عمو حامد هم یک پسر دارد همسن شاهین برادر کوچکم که 5 سال از من کوچکتر است. نه تنها تک نوه ی دختر هستم،بلکه نوه ی ارشد هم هستم.برای همه عزیزم بجز زهرا زن عمو حامد که حسادت از چشمان و رفتارش مشخص است.همیشه تلاش می کند که با حرفهایش من را بچزاند اما اصلا برایم اهمیتی ندارد. آقا جون قول داده که جشن بزرگی به مناسبت قبولی ام بگیرد.قطعا قیافه زنعمو دیدنی خواهد بود.
همچنان برای خودم در حال تصورم دانشگاه هستم.روز اول توی راه پله یه پسره محکم بخوره به من و کیفم بیفته زمین بعد از کلی عذر خواهی کیفم رو بهم بده و این بشه شروع آشنایی. چشمانم را باز می کنم و ریز می خندم و بعد می گویم اه…اه…چقدر از این عشقهای الکی بدم میاد.
همیشه دلم می خواهد عشق را تجربه کنم.دلم نمی خواهد یک زندگی سنتی را شروع کنم. دوستدارم با عشق ازدواج کنم.اما همیشه مادرم می گوید راه عشق خیلی سخت است و فقط در این راه باید صبوری کرد.
با تقه هایی که به در می خورد پنجره را می بندم و بلند می گویم:بله؟
در باز می شود و پدر مثل پسر بچه های شیطان سرش را داخل می فرستد و می گوید:خانم حسابدار اجازه هست؟
به میز تحریر تکیه می زنم و یک پایم را پشت پای دیگرم می گذارم و دست به سینه می گویم: بله جناب رییس بفرمایید.
پدر قول داده بعد از گرفتن مدرک می توانم در دفترش کار کنم.پدربزرگ هم گفته که می توانم در شرکت خودش مشغول شوم.
پدر با خنده وارد می شود و در حالیکه در دستش یک لیوان شیر موز است می گوید:
_:شیطون داری یادآوری می کنی که قراره یه روز کارمندم بشی؟
با نارضایتی لیوان را از دستش می گیرم و روی میز می گذارم ؛
_:بله.
پدر اخم ساختگی می کند ؛
_:جای اون لیوان روی میز نیست. برش دار و بخور.من حسابدار ضعیف نمی خوام.باید جون داشته باشی از پس حساب کتابا بربیای یا نه؟
صاف می ایستم و پا بر زمین می کوبم؛
_:بابا من ضعیف نیستم.بخدا دیگه چاق شدم. آخه کی حسابدار تپل می خواد؟
بلند می خندد و به آغوشم می کشد؛
_:پس من چی ام؟اتفاقا دنبال یه حسابدار چاق و چله می گردم.
سعی می کنم از بغلش بیرون بیام و با اعتراض می گویم
_:ععععع بابا، اذیتم نکن.
بوسه ای پدرانه روی سرم می نشاند
_:دفتر خودمو شرکت آقاجونت در خدمت توعه.
کمی بعد صدای بلند مادر را می شنویم؛
_:حمید رفتی یه لیوان بدی به شیوا و بیای.چقدر طولش می دی.بیا شاهین و بگیر تا شامو آماده کنم.بذار اون دختر یه کم درس بخونه.
پدر آهسته می گوید؛
_:اوه…اوه احضار شدم از طرف رییس بزرگ.برم تا نیومده منو کت بسته ببره.
دستم را محکم روی دهانم فشار می دهم تا صدای خنده ام بلند نشود.قبل از اینکه در را ببندد دوباره سرش را داخل می کند و می گوید؛
_:اول اون لیوان رو می خوری و بعد ادامه درس خوندن.برای شام هم صدات میکنم.به امید موفقیت خانم حسابدار.
تلاش می کنم تا دوباره متمرکز شوم چیزی به کنکور نمانده.گاهی استرس امان را می برد.اما همه سعی می کنند حال و هوایم را عوض کنن.

و بهم روحیه بدهند تا بتوانم به خوبی از آن عبور کنم.
بعد از چهار ساعت بی وقفه تست زدن با صدای در چشم از کتاب می گیرم.قبل از اینکه چیزی بگویم شاهین در را باز می کند و تند و می گوید؛
_:بدو بیا شام حاضره.
و بعد در را سریع می بندد و می رود.از حرکت شاهین خنده ام می گیرد.
گردنم را کمی چپ و راست می کنم تا کمی نرم شود.از اتاق خارج می شوم و به سمت سرویس می روم تا آبی به صورتم بزنم.بوی غذای مادر مثل همیشه فضای خانه را پر کرده .
با اشتهای تحریک شده روی صندلی می نشینم وبه سرعت غذایم را می خورم. چندباری هم غذا در گلویم گیر کرد.مادر از دیدن وضعیت من ناراحت شد و درحالیکه سعی می کرد آرامشش را حفظ کند گفت؛
_:آهسته .چه خبرته؟ حالا یه کم دیرتر برو سر درس.
پدر هم زمان که لیوانم را پر می کند، چشم غره می رود.
قبل از اینکه برای ادامه درس خواندن به اتاق بروم پدر آمرانه می گوید؛
_:بشین.
شل و وارفته روی صندلی ام می نشینم. پدر رو به شاهین می کند و دستی روی موهای فرفری کوتاهش می کشد،
_: پسر گلم، می دونه که چند روز دیگه کنکور خواهرشه . قول می ده مثل این چند وقت حواسش به بازی هاش باشه تاتمرکز خواهرش به هم نخوره.درست می گم؟
شاهین برادر تخس و لجبازم ، با چهره ای شبیه مادر ، بدون هیچ حرکتی در سکوت به پدر خیره می شود.پدر ادامه می دهد؛
_:در عوض این مرد کوچک یه جایزه خوب پیش بابا داره.
و بعد چشمکی می زند و آهسته می گوید
_:چطوره؟
کف دست راستش را بالا می گیرد.
کم کم لبهای شاهین کش می آید و چشمانش ستاره باران می شود.به سرعت از روی صندلی بلند می شود و کف دست چپش را به دست پدر می زند و با صدای بلند می گوید؛
_:قول.
پدر با آن نگاه خاصش رو به مادر می کند؛
_: شما هم که نیاز به سفارش نداری.
مادر با،باز و بسته کردن چشمانش حرفش را تایید می کند. در آخر نگاه پدر روی من می نشیند؛
_:و اما خانم حسابدار. شما هم طبق قول و قراری که با من و خانم مشاور گذاشتی فقط تا فردا شب مجاز به درس خوندن هستی.شب کنکور هم یه کم تفریح و شام و استراحت.دیگه خبری از مرور نیست.
بادم حسابی خالی می شود.فکر نمی کردم یادش مانده باشد.با بی حالی می گویم:آخه…
پدر نمی گذارد جمله ام راتمام کنم؛
_:ولی وآخه و اما نداریم.بایه شب چیزی رو از دست نمی دی.
سرش را می چرخاند و دوباره رو به مادر می کند .برای شام تشکر بلند بالایی می کند و با چشمکی که می زند گونه های مادر از شرم گلگون می شود.مادر خودش را مشغول جمع کردن سفره می کند تا از زیر نگاههای مشتاق پدر فرار کند.
از پشت میز بلند می شوم گونه ی تبدار مادر را می بوسم،تشکری می کنم و به اتاقم برمی گردم.
نمیدانم ساعت چند است که خمیازه ی بلند بالایی می کشم.چشمانم به شدت می سوزد و طلب خواب دارند.اما نمی توانم تستها را رها کنم.از اتاق بیرون می روم تا با خوردن یک فنجان قهوه کمی از حجم خوابی که می خواهد در آغوشم بگیرد کم کنم.در را که باز می کنم مادر را میبینم که روی سجاده نشسته و در حال نیایش شبانه اش است.در آشپزخانه منتظر آماده شدن قهوه می مانم و چشمان خسته ام را به مادر می دوزم.
با تکان دستی بیدار می شوم.نگاهی به اطراف می اندازم.وای کی خوابم برده بود؟ مادر با آن چادر مقنعه سفید گلدارش همچو فرشته های آسمانی بالای سرم ایستاده بود.دلم نمی خواست از این منظره ی بی نظیر چشم بگیرم.زیباتر از همیشه شده و دلم می خواهد در آغوشش بروم. انگار از چشمانم فهمید .ماگ قهوه ام را روی میز گذاشت و سرم را به سینه اش چسباند و موهایم را نوازش کرد.در دنیایی از آرامش غرق شدم.دنیای من هینجا بود.میان نوازشهای گرم مادرانه اش.
زیر گوشم نجوا کرد؛
_:چرا انقدر به خودت فشار میاری؟باید استراحت کنی.آخرش از پا درمیای عزیزم.
سرم را جدا کردم و به چشمان پر از آرامشش خیره شدم . لب زدم
_:مامان برام دعا کن.
صورتم را با دستانش قاب گرفت
_:مگه میشه برات دعا نکنم جانم؟شماها همه ی دنیای منید. حالا هم پاشو بر استراحت کن .یکی دو ساعت دیگه اذان صبحه .برای نماز بلند شدی دیگه نخواب درس بخون.
دستش را گرفتم و بو سه ای رویش زدم؛_:ممنون از اینکه آرومم کردی.از الان می تونم تا فردا شب هم نخوابم.
ماگ قهوه ام را برداشتم،تشکری کردم و به سمت اتاقم رفتم

طبق قرار درس خواندن تعطیل شد . نزدیکیهای صبح که خوابم رفت، دیگر ساعت روی زنگ تنظیم نکردم. ساعت ده بود که بیدار شدم.نگاهی به اتاق انداختم . باید دستی به سر و رویش می‌کشیدم . به آشپزخانه رفتم .مادر در حالیکه با تلفن صحبت می‌کرد ، تا مرا دید گفت
_: الان میام صبحانه‌اتو آماده می‌کنم.
دستی به چشمان پف کرده‌ام کشیدم و جواب دادم؛
_:نه…نه..خودم می‌خورم و بعدشم می‌رم حمام.
میلی به صبحانه نداشتم.به یک لقمه نان و یک استکان چای بسنده کردم.
حوله را برداشتم و به حمام رفتم.امروز می‌توانستم کمی بیشتر برای خودم وقت بگذارم . در این چند وقت به یک دوش سریع اکتفا کرده بودم.همان روزهای اول، مشاور درسی‌ام خواسته بود موهای بلندم را کوتاه کنم تا کمترین زمان صرف حمام شود.ولی نتوانستم خودم را راضی کنم و از این قانونش سرپیچی کردم.بعد از یک تایم طولانی بالاخره از حمام دل کندم و بیرون آمدم.جلوی آیینه اتاقم نشستم تا موهایم را خشک کنم که نگاهم روی دخترک داخل آینه قفل شد. خدایا باورم نمی‌شود این من باشم . چقدر صورتم لاغر شده ودستی زیر سیاهی چشمانم می‌کشم.دیگری خبری از آن چهره‌ی شاد و بشاش نیست.
مادر بایک لیوان دمنوش گل گاوزبان از در باز اتاقم داخل می‌شود.تا چشمش به من می خورد می گوید؛
_: زود باش…زود باش موهاتو خشک کن کولر روشنه یه وقت سرما می‌خوری.با صدای مادر چشم از دخترک داخل آیینه می‌گیرم و با صدای گرفته‌ای می‌پرسم؛
_:مامان؟من خیلی زشت شدم؟
چشمان مادر گرد می‌شوند و با ابروهایش بالا می‌پرند ؛
_:چی شدی؟زشت شدی؟حالت خوبه؟
نزدیکش می‌روم و با انگشت زیر چشمانم را نشانش می‌دهم؛
_:ببین.ببین چقدر گود افتاده.
صورت مادر از بهت خارج می‌شود ؛
_:وای خدا، فکر کردم چی شده.خوب اینا که طبیعیه.بخاطر اینه که این چند وقت به خودت فشار آوردی و استراحتم کم بوده.بعد از کنکور همه چی خوب میشه عزیزم . بهت قول می‌دم.حالا بشین روی صندلی تا خودم موهاتو خشک کنم.
بی حرف روی صندلی می‌نشینم و سعی می کنم چشمم به آیینه نیوفتد. با ضربه‌ای که مادر به شانه ام می‌زند از آیینه نگاهش می‌کنم.
_:پاشو تنبل خانم.اینم از موهات . ماشاالله.دستم خسته شد.حالا بیا یه کم اتاقت رو مرتب کنیم.
با کمک مادر دستی به سر و گوش اتاق کشیدیم.بهترین راه بود برای فرار از فکر کردن به فردا. اما گاهی استرس به دلم چنگ می‌انداخت.
شب به خواست پدر به پارک رفتیم تا شاهین و شایان بازی کنند.بعد از آن هم در رستوران شام خوردیم.آقا جون و خانم جون ،عمه و عمو با پدر تماس گرفتن و جویای حالم شدند.از اینکه انقدر برای همه مهم هستم احساس غرور می‌کنم.
روی تخت دراز می‌کشم و تلاش می‌کنم تا بخوابم .اما خواب از چشمانم فراریست. از این شانه به آن شانه می‌شوم. دلم هوای نسیم را کرده اما قرار گذاشته بودیم به جز مواقع اضطراری با هم تماس نگیریم.
به سقف خیره می‌شوم و چهره نسیم پشت پلکهایم نقش می‌بندد. هم بازی دوران کودکی‌ام که چند ماهی ازمن بزرگتر است.با هم به مدرسه رفتیم و حالا هم قرار است باهم کنکور بدهیم . گاهی با هم قهر می‌کردیم .اما قهرهایمان طولانی نبود.آرزویمان این است که یک دانشگاه قبول شویم.امشب عجیب دلم هوای دخترک شیطون دوست داشتنی را کرده.
شب از نیمه گذشته و هنوز خوابم نبرده.بلند می‌شوم و وضو می‌گیرم ، شاید امشب من هم باید مثل مادر با خدا خلوت کنم.نمی‌دانم چقدر می‌گذرد که خواب بر من چیره می‌شود و قبل از اینکه پلکهایم روی هم بیفتند با آرامشی خاص روی تخت می‌خزم و چشمهایم به مهمانی خواب می‌روند .
روز موعود فرا می‌رسد.مادرم صبحانه را حاضر کرده و پدر هم با نان سنگک از راه می‌رسد.به سرعت مقنعه‌ را سر می‌کنم و اتاق را ترک می‌کنم .بی‌اشتها سر میز می‌نشینم. کمی از چایم را می‌خورم تا خشکی گلویم از بین برود. پدر با دلسوزی می‌گوید؛
_:شیوا جان یکی دو لقمه بخور که سر جلسه ضعف نکنی.
با صدایی لبریز از التماس می‌گویم؛
_:بخدا چیزی از گلوم پایین نمی‌ره.گرسنه نیستم.
مادر شکرپاش را جلویم می‌گذارد؛
_:خوب پس چاییت رو حسابی شیرین کن .
جوابش فقط یک چشم است.
از روی صندلی بلند می‌شوم و به اتاق می‌روم .وسایل را چک می‌کنم.پدر جلوی در ،داخل ماشین منتظرم نشسته و مادر با قرآن در حیاط انتظارم را می‌کشد . بوسه ای روی گونه‌اش می‌زنم؛
_: مامان برام دعا کن.
ّبغلم می‌کند و می گوید؛
_:خیالت راحت دخترم.توکلت به خدا باشه .اگرم قبول نشی مهم نیست.دوباره تلاش می‌کنی.
دستش را می‌بوسم.قرآن را بالای سرم می‌گیرد و از زیرش رد می شوم .وقتی به محل برگذاری آزمون می‌رسیم ،پدر
چند قدمی همراهیم می‌کند.دستی برایش تکان می‌دهم و می گویم؛
_:بابا برام دعاکن.
پدر دستش را روی چشمش می‌گذارد.

نیم ساعت به پایان زمان مانده بود که با خیال راحت وسایلم راجمع کردم و برگه‌ها را تحویل دادم.مراقب اخمو با یک خسته نباشید بدرقه‌ام کرد.بیرون که آمدم پدر را با آن تیپ جذابش دیدم که به ماشین تکیه زده و روزنامه می‌خواند. باورم نمی‌شد تمام این مدت را اینجا منتظرم باشد.شیطنت درونم گل کرد. آهسته نزدیکش شدم و روزنامه را بی هوا از دستش کشیدم.نگاه ترسیده اش قفل نگاهم شد. با همان دستان معلق در هوایش خنده بر لب جلو آمد و در آغوشم گرفت ؛
_:قربون خانم حسابدار شیطونم بشم، که از حرکات بچه‌گونش، دست برنمی‌داره.
با حرفش خنده روی لبم خشک شد.
_: عه بابایی داشتیم؟
با همان شیطنت کلامش، گفت؛
_: نه.می ریم می خریم.
با خنده سوار ماشین شدیم.مقصد خانه‌ی آقا جون بود.همه منتظرمان بودند.اول در آغوش مادر رفتم و صورتش را بوسیدم. با خوشحالی گفتم؛
_:همه چی عالی بود .
زمزمه‌ی خدایا شکرت مادرم را شنیدم.
بعد از نهار ‌طبق معمول مامان ، زنعمو و عمه آشپزخانه را مرتب کردند و به پذیرایی رفتند .مسئولیت چای را هم به من محول کردند. با یک سینی چای تازه دم و خوشرنگ وارد پذیرایی شدم.وقتی آقاجون متوجه حضورم شد بلند ذکر لاحول ولاقوه را خواند و در حالیکه استکان چایش را بر می‌داشت، گفت؛
_:ان شالله عروسیت دخترم؛
و نگاهش را با مکث از من برداشت
از حرفش دلم لرزید.ترس برم داشت . این مرد مقتدر مهربان هیچوقت بدون قصد حرفی نمی زند.
آخرین نفر عمو بود که چایش را برداشت.سینی را روی میز گذاشتم و بعد از برداشتن چایم میان آقا جون و پدر نشستم.سکوت بر جمع سایه انداخته بود و نگاه‌های معنی دار آقاجون و خانم جون مرا نشانه گرفته بود. از استرس لرزش دستم مشهود بود.
عمو با شوخ طبعی ذاتی اش به دادم رسید و بلند گفت؛
_:آخه پدر من کی اینو می‌گیره.این فقط به درد ترشی انداختن می‌خوره.
استکان خالی از چایش را بالا می آورد، وادامه می‌دهد؛
_ :استکان خالی جلو مهمون می‌گیره. قندونم که برای چایی نمیاره. این حالا حالاها باید بیاد پیش خودم آموزش ببینه.
با لبخندی که زیادی مصنوعی بودنش مشخص بود به خودم مسلط شوم.که عمه هم وارد بحث می‌شود؛
_:حالا جواب کنکورش بیاد.این عزیز عمه باید بره دانشگاه .ازدواج که دیر نمیشه.
من و مادر همزمان نگاه تشکر آمیزی روانه اش می‌کنیم.ولی آقا جون چشم غره‌ای نثارشان می کند.
آقای محمدی شوهر عمه سرفه مصلحتی کرد و با اخمش به عمه فهماند که نباید دخالت کند.
زنعمو از آب گل آلود ماهی گرفت.نگاه خصمانه‌اش را به من می دوزد؛
_:بالاخره که چی ؟ دکترم بشی باید شوهر کنی.
و بعد پشت چشمی برایم نازک کرد.عمو که از حس زنش نسبت به من خبردار بود گفت؛
_: بهتره شما دخالت نکنی.
با حرف عمو صورتش از خشم قرمز شد. استکان چایش را برداشت و همان‌طور که با چشم و ابرو برای عمو خط و نشان می‌کشید به سمت آشپزخانه رفت.
آقاجون رو کرد به پدر و بی‌مقدمه گفت؛
_: آقای فاتحی رو که می‌شناسی؟
پدر بله‌ی بی‌جانی گفت و آقاجون ادامه داد؛
_:چند روز پیش اومده بود شرکت که برای پسر کوچکش اجازه خواستگاری بگیره.
دستانم یخ کرد و کوبش قلبم به اوج رسید. بغض راه تنفسی ام را تنگ کرد. مادر بی حرف منظر عکس العمل پدر بود. گاهی نگاهش روی من می‌نشست.
باورم نمی‌شد ، به همین راحتی قرار بود همه تلاشهایم بی‌ثمر بماند.این مرد چطور دلش می‌آمد زحماتم را نادیده بگیرد؟چطور می‌توانست با خودخواهی‌هایش آرزوهایم را لگدمال کند.
نگاه اشکی‌ام را به پدر دوختم .اما پدر مهر سکوت بر لبانش زده‌بود.چشمان غم زده‌ام را چرخاندم و طلب کمک کردم .به ترتیب خانم جون ، عمه ، آقای محمدی و در آخر عمو حامد . با دلسوزی نگاهم می‌کردند.می دانستند هیچکس نمی‌تواند او را از تصمیمش منصرف کند.
با صدای پدر‌بزرگ به خودم آمدم؛
_ : البته گفتم قصد ادامه تحصیل داره. اونم قبول کرد.بهش گفتم یکی از شرطامون اینه که هر چقدر خواست درس بخونه.حاجی‌ام گفت که پسرش دو ترم داره درسشو تموم کنه.
با حرفش نه تنها دلم آرام نگرفت بلکه اشکم روی صورتم راه گرفت.بلند شدم تا جمع را ترک کنم،که با صدای آقاجون ایستادم. وقتی دوباره صدایم زد نگاه خیسم را به چشمانش دادم.
_:می دونی که من خیر و صلاحت رو می‌خوام. تا حالا هم بدون اینکه خودت چیزی بفهمی همه خواستگارات رو رد کردم. ولی بالاخره باید ازدواج کنی.
اشکهایم از هم سبقت می‌گرفتند.بریده بریده گفتم؛
_: من…من می‌خوام…درس…درسمو…
هق هقم دیگر دست خودم نبود.آقا جون پوف کلافه‌ای کشید.دیگر جای ایستادن نبود . خودم را به حیاط رساندم و روی پله نشستم.دستم را دور پاهایم حلقه کردم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم.
پدربزرگ درست می‌گفت. هم بخاطر سرشناس بودنش و هم بخاطر قد بلندم از ۱۴ سالگی خواستگار داشتم ، که با نه قاطعانه آقاجون دیگر پیگیر موضوع نمی‌شدن. اما اینبار فرق داشت.
ندیده از آقای فاتحی و پسرش بدم می‌آمد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن