رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت بیست و سه

با روشن شدن صفحه گوشی دستم را دراز کردم و برداشتم.

“_:دلم می خواست باهم حرف می زدیم. ولی می دونم که نمی تونی.کاش زودتر فکراتو می کردی.”

باورم نمی شد این پیامها از طرف پسر مغرور و بی احساس دانشگاه باشد .شاید خودش هم نداند چطور با همین جملاتش دلم را به بازی گرفته. ای کاش دروغ نباشد .ای کاش بازی نباشد. شب بخیر آخرین پیامش بود که من هم تنها به یک شب بخیر بسنده کردم.

 دیگر به پیامهای آخر شبش عادت کرده بودم. همان طور که خواسته بودم صبوری به خرج می داد و دیگر خبری از تهدیدها و تماسهایش نبود .در دانشگاه هم فاصله اش را حفظ می کرد. راه دیگری نداشتم و باید رضایت می دادم. کش دادنش بی فایده بود.باید تن به این رابطه می دادم.

در یک پیامک بعد از یک هفته اعلام کردم با یک زمان یک ماهه برای این رابطه موافقم . فکر می کردم با این جواب تماس بگیرد و اظهار خوشحالی کند اما جوابش تنها آدرس یک رستوران برای ملاقات فردا بود .و یک استیکر گل . فرق او این بود .تمام هفته به دنبال یک جواب سرکرده بود و حالا تنها عکس العملش یک برچسب بود . شاید هم می دانست جواب دیگری از من نمی شنود . 

امشب رفتارش طور دیگری بود.نه تنها زنگ نزد بلکه از پیامکهای هر شبش هم خبری نبود.چطور می توانستم به این آدم بی احساس تکیه کنم . پشیمانی هم سودی نداشت . اشکهایم را پاک کردم . شاید این خودش بهترین دلیل برای خاتمه دادن به این رابطه بود. من در کنار این مرد سرد و خشک دوام نمی آوردم.

صبح با تماس ساغر از خواب بیدار  شدم . 

_: وای خوابی شیوا؟مگه مسعود بهت نگفت؟

اسم مسعود را که آورد مثل برق گرفته ها در جایم نشستم.

چشمانم روی عقربه‌های ساعت دیواری متوقف شد.

_: الو شیوا؟صدامو می شنوی؟علی به من زنگ زد،گفت قراره چهار تایی بریم بیرون.چیزی نمی دونستی؟

دیشب تا دیروقت بیدار مانده بودم و فراموش کردم ساعتم را روی زنگ بگذارم.

وارفته نالیدم:

_: ساغر من خواب موندم.مامانمو چه طوری راضی کنم؟

_: پاشو کاراتو بکن.فقط همین‌‌.من میام دنبالت می گم می خوایم بریم بیرون.

چاره ی دیگری نداشتم.با اینکه هیچ وقت  در مورد رفت و آمدم سختگیری نمی کرد، نمی خواستم بی دلیل از خانه بیرون بروم.هر لحظه از آن شیوای سر به راه فاصله می گرفتم.

به یک دوش کوتاه رضایت دادم.با کلاه حوله ای صورتی موهای نمدارم را  پوشانم. 

بایک چای و با خرما از خودم پذیرایی می کنم.مادر با دیدنم گفت:

_ وا ، چرا چاییتو خالی می خوری؟بذار برات نون ،پنیر بیارم.

_: نه ،نه چیزی نمی خورم.اممم…چیزه… می گم… قراره با ساغر بریم بیرون.

درب یخچال را می بندد و می پرسد؛

_: با همون پسره؟

سوالی خیره‌ام شد .نگاه دزدیدم و خودم را به ندانستن زدم؛

_:پسره؟ کدوم پسره؟

نزدیک میز می شود و مقابلم با چشمهای ریز شده می ایستد.

_: همونی که ساغرو می خواد.علی!.

شانه ای بالا می اندازم و فنجان را به لبم نزدیک می کنم.

_: نمی دونم.

می فهمد دروغ می گویم.مادر است دیگر.

_: به من نگاه کن شیوا.

نگاهم را بالا می کشم و خیره اش می شوم.

_: بسه دیگه . اگر ساغر به نتیجه رسیده ادامه این رابطه درست نیست . باید زودتر به خانوادش اطلاع بده . می فهمی چی میگم؟

سرم را تکان می دهم.

_: اون اینجا غریبه.مادرش به ما اطمینان کرده . درست نیست از اعتمادش سو استفاده کنیم . باید با خانوادش درمیون بذاره.

_: باشه امروز باهاش حرف می زنم.

_: امروز آخرین باریه که می تونی باهاشون بری بیرون.هر وقت مطمئن شدی که پسره نیست یا رابطه شون رسمیه ایرادی نداره.

فنجانم را شستم و به اتاق رفتم. موهای بلندم را سشوار کشیدم. استرس آهسته آهسته مهمانم شد .به دنبال مانتو کمدم را زیرو رو کردم.

چیزی به آمدن ساغر نمانده بود . عقربه ها روی دور تند بودند . نگاهی به گوشی ام انداختم. خبری نبود.

میلی به غذا نداشتم . ولی نباید مادر را حساس می کردم . با غذایم بازی می‌کردم. فکرم مشغول اولین قرار بود. با صدای زنگ از پشت میز بلند شدم و در را برای ساغر باز کردم . مادر دوباره حرفهایش را یادآوری کرد.

نگاه آخری به آیینه انداختم. پالتو چرم عنابی با شلوار جین آبی،کیف کوچک مشکی که همرنگ بوتهایم بود و شال بافت قرمزی که به پوست سفیدم جور بود .زیر چشمم را کمی سیاه کردم. یک رژ کمرنگ روی لبهای بی رنگم می کشیدم. در آخر چند تار مویی که از زیر روسری روی پیشانی ام ریخته بود را داخل فرستادم . از آیینه جدا شدم و با ساغر همراه شدیم.

مسیر را بلد بودم. یکی از تفریحاتم قدم زدن در این خیابان بود.ماشین را پایین تر از محل قرار پارک کردم.قصد داشتم با پیاده روی از هیجانم کم کنم.بوی باقالی پخته با گل پر و لبو به هوسم انداخت. با دیدن ظرفهای پر از آلو و لواشک جلوی مغازه ها آب از لب و لوچه ام آویزان شد. به سختی چشم گرفتم تا از رفتن سر قرار چشم پوشی نکنم.حسم شبیه همین منظره جلویم بود.حس شیرین اولین قرار آنقدر برایم زیاد نبود که از ترشی افکار آزار دهنده ام کم کند . در یک تصمیم آنی دست ساغر را کشیدم و جلوی یکی از مغازه ها ایستادم . گذشتن از آن ترشکهای خوشمزه کار من نبود.به اعتراض ساغر اهمیتی ندادم.یک ظرف کوچک از ترش ترین مزه ها سفارش دادم .چشمان مشتاق و منتظرم را به دستهای فروشنده که با ملاقه کوچکش در حال پر کردن ظرف بود،دوخته بودم که با شنیدن صدایش همه ی شوق و ذوقم به یکباره از بین رفت.

_: جناب لطفا یه ظرف بزرگتر پر کنید.

از اینکه در این وضعیت مچم را گرفته بود خجالت کشیدم.حتی نمی توانستم سرم را بلند کنم

پیش خودش چه فکری می کرد.سرش را  خم کرد و کنار گوشم با صدا بمش نجوا کرد؛

_: تنهاتنها…

ظرف را به طرفم گرفت.

_: بفرمایید.

لمس شده بودم قدرت هیچ حرکتی نداشتم.

_: تا کی می خوای اینجا وایسی؟

بند کیفم را روی شانه ام بالاتر کشیدم؛

_: س… سلام.

با صدایی که خنده در آن موج می زد گفت:

_: سلام خانم.احوال شما؟

قدمی به جلو برداشت.گاردم را شکستم و همراهش شدم.علی و ساغر سراشیبی خیابان را در کنار هم قدم می زدند.بوی عطر تلخ لعنتی اش دلم را به بازی گرفت. ظرف آلو را جلویم گرفت.با خجالت دستم را به طرف ظرف بردم که دستش را عقب کشید.سوالی نگاهش کردم. چشمان پر از شیطنتش را با دقت در جز به جز صورتم چرخاند. شبیه پسر بچه هایی شده بود که سوژه ی جدیدی برای تفریحشان پیدا کرده بودند.

_:لپات رنگ همین آلوچه ها شده.

لبم را به دندانم کشیدم.دستم را مشت کردم و عقب کشیدم.ترشک امروز دقیقا مثل چای سر شده مزه اش را از دست داده بود.

اینبار من بودم که شروع به قدم زدن کردم.حضورش را کنارم حس کردم. قدمهایش را با قدمهایم تنظیم کرده بود.

_: می دونی تو اولین دختری هستی که وقتی ازش تعریف می کنم اینطور خجالت می کشه.فکر می کردم نسل این دخترا منقرض شده.

مکث می کند.

_: با همین تفاوتات توجهمو جلب کردی.

حس خوبی از تعریفاتش در دلم می نشست.کنار چرخ لبو فروش ایستاد. با ابرو اشاره ای زد .

_: تو این هوا می چسبه.

باور اینکه همان پسر سرد وخشک  دانشگاه باشد برایم سخت بود. چطور می توانست این چهره اش را زیر آن چهره عبوس مخفی کند.هر دو در سکوت منتظر آماده شدن سفارش بودیم و فرصتی بود برای من تا زیر چشمی بررسی اش کنم.

 بافت یقه گرد طوسی که رویش اورکت ذغالی پوشیده بود.با شلوار کتان مشکی تیپ رسمی اش را کامل کرده بود. ناخواسته لبخندی زدم. نگاهش زوم لبهایم شد .سرش را نزدیک صورتم آورد طوری که نفسهایش پوستم را نوازش می داد.

_: می دونستی من عاشق رنگ قرمزم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

6 دیدگاه

  1. سلام …من عاشق این رمان شدم …خیلی قشنگه …مرسی از ارمین بابت گذاشتن پارت های رمان و مرسی از نویسنده ی گل …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن