رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت بیست و شش

سرمیز شام چیزی از گلویم پایین نمی رفت.

_: چرا با غذات بازی می کنی؟

این را پدر پرسید.

_: میل ندارم.یه کم گلوم درد می کنه.

لیوان آبی برای خودش ریخت؛

_: پس آماده شو ببرمت دکتر.می دونی که چقدر سخت مریض می شی.

قاشقم را در ظرف رها کردم.

_:چیزی نیست.خوب می شم‌.

رو به مادر کردم؛

_: قرص داریم؟

_: دیشب که بارون گرفت گفتم خدا کنه به سرت نزنه بری زیر بارون.از در که اومدی از پف چشات فهمیدم با خودت چیکار کردی.با قرص حل نمیشه.باید بری دکتر.

مادر یعنی کسی که تو را از بر است. کسی که عادتها و رفتارت را بهتر از خودت می داند.کسی که با یک نگاه حالت را می فهمد ولی به رویت نمی آورد.

با اصرار توانستم رفتن به دکتر را به تعویق بیاندازم . نگاه پر از دلتنگی ام را در اتاق چرخاندم . اینجا برایم حکم دنج ترین نقطه دنیا را داشت . 

روی تخت خزیدم . خرس بزرگم را که چند سال پیش پدر برایم خریده بود را برداشتم و محکم در آغوش گرفتم.کمی که گذشت با صدای زنگ پیامک نگاه ترسیدم روی ساعت دیواری اتاق نشست.موعد مقرر بود. مثل شبهای گذشته. به سختی خودم را بالا کشیدم و به تاج تخت تکیه زدم.کمی بعد دوباره همان صدا آمد .لعنتی دست بردار نبود .اما نمی دانست من تصمیمم را گرفتم و به او اجازه نمی دهم بیشتر از اینها مرا بازیچه خودش کند. 

با عزم راسخ به سمت میز رفتم .نگاهی به صفحه گوشی انداختم.شماره ناشناس بود. نیشخندی می زنم.فکر می کرد اگر شماره اش را عوض کند نمی فهمم.

گوشی را خاموش کردم و سیمکارت را بیرون کشیدم .شماره جدیدم را جایگزینش کردم. لبخند پیروزمندانه ای زدم .حالا دیگر هیچ نقطه اتصالی بین من و او نبود .تمام شد ،برای همیشه .

گرمم بود.هیچ راه نجاتی برای رهایی از این برزخ نبود.نمی توانستم پلکهایم را باز کنم.انگار بهم چسبیده بودند.آب می خواستم.بجز ناله هایم،صداهای نامفهوم دیگری هم به گوشم می خورد.عطشم تمامی نداشت.به سختی از بین لبهای خشکیده ام چند باری آب را ادا کردم. چیزی نگذشت که گلویم تر شد و آتشم را خاموش کرد.دوباره در دنیای بیخبری فرو رفتم.

غلتی زدم که دستم از اسارت دست کسی رها شد.چشم باز کردم.مادر پایین تخت نشسته و سرش را روی تخت گذاشته بود. درحالیکه دستم درمیان دستش بود، به خواب رفته بود.آهسته صدایش زدم.

_: مامان،مامان چرا اینجا خوابیدی؟

پلکهایش لرزید و چشمانش را باز کرد. هول زده پرسید؛

_: چی شده؟چی می خوای؟حالت بده؟بریم دکتر؟

سعی کردم آرامش کنم.

_: مامان،چیزی نیست.من خوبم.می گم چرا اینجا خوابیدی؟

نفس آسوده ای کشید.دستش را روی پیشانی ام گذاشت.

_: خداروشکر تبت اومده پایین.

با دقت به حرکاتش خیره شدم. دستش را دراز کرد و کاسه ی آب و دستمال را برداشت.

_: چیزی می خوای بیارم بخوری؟تشنه ات نیست؟

سرم را به نفی تکان می دهم.نگاهش تا ساعت روی دیوار کش می آید.

_: نخواب الان میام.

چیزی نگذشت که بایک سینی وارد شد.شیر گرم را جلویم گرفت؛

_: بخور تا سرد نشده .برا گلوت خوبه.

جرعه جرعه شیر را نوشیدم. 

_: دیشب اومدم بهت سر بزنم دیدم تبت بالاست،داری تو خواب هذیون می گی. بابات می خواست ببرت بیمارستان که نذاشتم.گفتم صبح خودم می برمت. دستمال گذاشتم رو پیشونیت،خدارو شکر تبت اومد پایین.

قرص و لیوان آب را به طرفم گرفت.

_: اینو بخور و بخواب.ظهر می ریم دکتر.

از اینکه باعث بی خوابی‌اش شده بودم خجالت کشیدم.

_: ببخشید.

لیوان را از دستم گرفت .کمک کرد تا دوباره دراز بکشم . پتو را رویم مرتب کرد .گل بوسه ای روی موهایم کاشت و شهد شیرینش به جانم نشست.

_: کاری نکردی که ببخشمت.بذار مادر شی اونوقته که می فهمی حاضری جونتو بدی اما خار به پای بچه ات نره.بخواب مامان جان.منم برم یه کاسه سوپ برات درست کنم.

از اتاق بیرون می رود و نمی فهمم کی خوابم می برد.

نسیم مثل همیشه با گوش جان حرفهایم را می شنود.نگاهش را که ردی از دلخوری دارد،از من می گیرد.هیچ چیز نمی گوید. نه سرزنش می کند و نه گلایه.با اینکه سن چندانی ندارد ولی پختگی یک زن کامل را دارد.با فهمیده و عاقلانه رفتار کردنش مرا شرمنده ی خودش می کند. بدون حرف، بلند می شود و اتاق را ترک می کند.نگاهم را دور تا دور اتاق لیمویی اش می چرخانم و در آخر روی عروسک کچل صورتی پوشی که گوشه ویترین کنج اتاقش است،ثابت می شود.

به سمتش رفتم. عروسک را بیرون آوردم و ناگهان به گذشته پرتاب شدم.

درست ۷ ساله بودیم که این عروسک را از مشهد یادگاری برای خودش گرفته بود. یادم است وقتی به من نشان داد،آنقدر برایم جذاب و دوستداشتنی بود که دلم نمی خواست لحظه ای از خودم جدایش کنم.تنها باری که نسیم برایم سوغاتی نیاورده بود،همان سال بود.یادم است که موقع خداحافظی دعوای سختی کردیم و من موهای عروسک بیچاره را کندم.در آخر هم با کلی جیغ و گریه مادرم مرا با خودش برد.تمام شهر را پدر گشت تا مثل آن عروسک را برایم بخرد، اما نبود که نبود.با اینکه پدر برایم یک عروسک بزرگتر از آن برایم خرید و آقا جون هم یک عروسک با لباس سفید عروس ،ولی هیچکدام برایم آن عروسک صورتی پوش نمی شدند.تا دو روز باهم قهر بودیم.در آخر این نسیم بود که به همراه مادرش به خانه ما آمد و با مهربانی عروسک را به سمتم گرفت.با دیدنش تازه فهمیدم چقدر   دلم برایش تنگ شده بود.لبخندی زدم و دستم را برای گرفتن عروسک جلو بردم.نسیم دستش را عقب کشید.از حرکتش بغض کردم.گفت؛

_: آشتی؟

خندیدم و گفتم؛

_: آشتی.

آن روز من با عروسک دوستداشتنی ام بازی کردم و اوهم با هر دو عروسک جدیدم و من یاد گرفتم نباید هر چیزی را برای خودم بخواهم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

4 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن