رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت بیست و نه

ایستادم خواهرانه در آغوشش کشیدم و در گوشش زمزمه کردم؛

_: خوشحالم که دارمت،بهترین خواهر دنیا.امیدوارم خوشبخت بشی.

و بعد صدای چیلیک دوربین علی قشنگترین لحظه را در قاب خاطره ها ذخیره کرد.

صرف نظر از جلف بازیهای آیدا،شام در یک فضای دوستانه صرف شد.گاهی برای مسعود نوشابه می ریخت و گاهی کنار بشقابش دسر یا تکه ای از غذاهای روی میز می گذاشت.یا در گوشش با عشوه چیزی می گفت و می خندید.می خواست ادای زوجهای خوشبخت را دربیاورد ولی بیچاره نمی دانست چندمین مورد است که وارد حیطه ی این آدم شده و در کمترین زمان کنار گذاشته خواهد شد.

با دیدن لیوان نیمه پر نوشابه ای که جلویم قرار گرفت ،سرم را بلند کردم. آرمین لبخند محجوبی زد.تشکری کردم و لیوان را به لبانم نزدیک کردم. نگاهم روی دست مشت شده ی مسعود نشست . بدجنس می شوم. کمی تفریح که بد نبود؟

لیوان را روی میز گذاشتم لبخند ژکوندی تحویلش دادم و ممنونمی هم چاشنی اش کردم.

دست مشت شده اش از فشار زیاد رو به سفیدی بود. موقع خداحافظی علی گفت ؛ 

_: با ماشین پشت سرت میام که تنها نباشی.

سعی کردم محترمانه پیشنهادش را رد کنم اما او سرسختانه پای حرفش ایستاده بود.وقتی پذیرفتم صدای آزاد شدن نفسی را از پشت سرم شنیدم. معنای رفتارش را درک نمی کردم.

آرمین خواست همراهی ام کند که درخواستش را رد کردم. نگاهش پر از دلخوری شد.اهمیتی نداشت.نمی خواستم هم او و هم خودم را به دردسر بیندازم.

از رستوران بیرون آمدم .احتیاج به کمی هوای آزاد داشتم.چند نفس عمیق کشیدم و هوای آخر اسفندماه را به ریه هایم مهمان کردم.شب سختی بود.روی صندلی راننده نشستم.در کناری باز شد و نگاه ترسیده ام روی قامت مسعود نشست.

_: تو؟

جدی و محکم گفت؛

_: باید به حرفام گوش بدی.

دستانم را روی گوشهایم گذاشتم و چشمانم را روی هم فشردم.داد زدم ؛

_: برو بیرون.برام مهم نیست،نه خودت نه حرفات.نمی خوام چیزی بشنوم.

با کف دستش روی داشبورد کوبید وبلندتر از من فریاد زد؛

_: باید بشنوی.برای من مهمه که بگم.تا حرفامو گوش نکنی نمی ذارم بری.منم همینجا می مونم.هرچی می خواد بشه، بشه.

در خودم جمع می شوم و بیشتر به در می چسبم.ضربه ای به پیشانی اش می کوبد؛

_: می فهمی که برام مهمی لعنتی؟ د نمی فهمی آخه.اگر می فهمیدی که وضعمون این نبود.

سکوت شد. کمی که می گذشت صدای خش گرفته اش در اتاقک ماشین پیچید؛

_: نسترن دروغ می گفت.مجبورش کردم رفتیم آزمایشگاه تست DNA داد. آزمایشگاهش معتبره.می برمت خود ببینی.جوابش هست.می خواست غلطی که کرده بود رو بندازه گردن من.همون موقعش هم که با من بود،دست دوم بود. می فهمی یا بیشتر برات توضیح بدم. وادارش می کنم بیاد به پات بیفته و اعتراف کنه که دروغ گفته.

باورم نمی شد که به همین راحتی حرفهای نسترن را باور کرده بودم .اما آیدا این وسط چه کار می کرد. برای حضور او چه دلیلی را می خواست سر هم کند.

اشکهایم بی محابا گونه هایم را خیس می کرد.دست مشت شده اش را جلوی دهانش گرفت.

_: آخه گریه واسه چیه؟خرابترم نکن شیوا. یعنی انقدر ازم بدت میاد‌.

میان گریه نیشخندی زدم

_:آیدا چی؟ اونو چطور می خوای توجیه کنی؟چطور می تونی با احساساتش بازی کنی.چند روز دیگه قراره اونم بگه که از خط قرمزش رد شدی؟ نمیشه. این رابطه غلطه.برو، برو پشت سرتم نگاه نکن.من بی تجربه کنار تویی که هیچ خط قرمزی نداشتی ما نمی شیم.

نفسی گرفتم .به رو به رویم خیره شدم.

_: رابطه ای که قراره پر از استرس برای من باشه شروع نشه بهتره.

دستمالی از جعبه دستمال کاغذی بیرون  کشید و به سمتم گرفت.

_: به پیر ،به پیغمبر من از خط قرمز کسی نگذشتم.

سرش را به سمت شیشه بر گرداند.

_: می دونم که چقدر اشتباه کردم . تو از گذشتم خبر داشتی . قول می دم نذارم گذشته لعنتیم روی رابطمون سایه بندازه. بذار خود واقعیم رو بهت نشون بدم.من فقط کنار تو می تونم خودم باشم.

به سمتم چرخید و نگاهش را به من دوخت . زیر نگاه گرمش در حال ذوب شدن بودم.

_: خسته ام شیوا . درکم کن. خواهش می کنم بهم زمان بده.ازم دوری نکن.

از آینه ماشین نگاهی به عقب انداختم. همه از رستوران بیرون آمده بودند.آیدا به دنبال مسعود سری به اطراف  چرخاند . استرس به وجودم چنگ  انداخت . با صدایی که می لرزید گفتم:

_ برو آیدا داره دنبالت می گرده.

با عصبانیت فریاد زد؛

_: به درک.الان فقط تومهمی.

از جایش تکان نخورد. آیدا لحظه به لحظه نزدیکمان می‌شد.

استارت زدم و ترمز دستی را  خواباندم. ماشین آماده حرکت بود.

_: برو تورو خدا . نمی خوام تو رو اینجا ببینه.نمی خوام ما رو با هم ببینه.برو.

خیره به من دستگیره در را باز کرد و پیاده شد. قبل از اینکه در را کامل ببندد پایم را روی پدال گاز فشردم و به سرعت دور شدم.

علی و ساغر تماس گرفتند . نباید نگرانشان می کردم. نمی خواستم شب خوبشان را خراب کنم.تماس را بی‌میل وصل می کردم. اجازه ندادم چیزی بگوید؛

_: ساغر خواهش می کنم.باید تنها باشم.

_: گوش کن شیوا…..

قبل از اینکه حرفش را کامل بشنوم  سرم با ضرب به فرمان خورد و گرمی رد خونی که روی صورتم راه گرفت را حس کردم. بی حس شدم .دیدم تار شد. توانایی انجام کاری را نداشتم. صدای الو الو گفتنهای ساغر را می شنیدم. 

نگاهم روی گوشی رها شده زیر صندلی شاگرد خشک شد.اما نمی توانستم دستم را برای برداشتنش تکان دهم.با صدای نسبتا بلندی گفتم؛

_: ساغر بیا…دو …خیابون… بالاتر. 

ضربه ای به شیشه خورد تمام توانم را از دست دادم و در تاریکی محض فرو رفتم.

صداهای نامفهومی می شنیدم. صدای نگران ساغر برایم واضح تر شد. سرم در حال انفجار بود.

صدای ترمز ماشین،ضربه ای که به سرم خورد و همه اتفاقات را به خاطر آوردم. آخی به سختی از بین لبانم خارج شد.

_: شیوا،شیوا جان حالت خوبه؟

_: سرم، سرم…

_: چیزی نیست.یه زخم کوچیکه.برات پانسمان کردن.خدارو شکر نیاز به بخیه نداشت.

چشمانم را به سختی باز کردم.

_: ما…مامانم؟

دستش را گوشه تخت ستون زد و با نگرانی نگاهم کرد؛

_: چند دقیقه پیش زنگ زد،جواب ندادم. نمی دونم چکار کنم.

فکری در سرم جرقه زد.

_: باید به آقاجون زنگ بزنم.

شیرینی آب میوه حالم را بهتر کرد. نگاهی به ساعت انداختم ،دیر وقت بود اما با این حال بهتر بود به آقاجون خبر می دادم تا پدر با آن وضع ناجور قلبش. بی معطلی شماره گرفتم.صدای خواب آلود آقاجون در گوشم پیچد .

_: الو شیوا؟

_: آ…آقاجون،س…سلام.

با نگرانی پرسید؛

_: چی شده؟پدرت خوبه؟

_: خوبه.

صدای پیج کردن دکتر را که شنید ، با نگرانی گفت:

_ یا ابلفضل. بیمارستانی؟چی شده دختر حرف بزن تا سکته ام ندادی.

_:من تصادف کردم.حالم خوبه.فقط نمی تونم به خونه خبر بدم.

نفسش را بیرون  داد.

_: کار خوبی کردی.کدوم بیمارستانی.الان خودمو می رسونم.

اسم بیمارستان را گفتم و با خداحافظی کوتاهی تماس را قطع  کردم.

علی با علسیهای پر از نگرانیش پایین تخت ایستاده بود.نگاهی به اطراف انداختم. خبری از او نبود. علی نزدیکم  شد؛

_: نباید می ذاشتم تنها بری؟کاش اصرار نمی کردم ساغر با من بیاد.

_: تقصیر تو نبود.یه اتفاق بود.راستش…. راستش یه خواهشی ازت دارم.

با جدیت نگاهم کرد.

_: شما دستور بده.

نگاه دزدیدم.

_: لطفا به دوستت چیزی از این اتفاق نگو.

لبهایش را محکم روی هم فشرد . دستش را داخل جیب شلوارش کرد و چشمانش را به ساغر داد.

نامطمئن پرسیدم؛

_: گفتی؟

سرش را به زیر انداخت و چپ و راست  کرد.

_: ولی نمی تونم نگم.بعدا شاکی میشه.

با لحن پر از خواهشی گفتم؛

_: شمام بگین خبر نداشتین.

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد؛

_: فقط همین مونده ما دوتا رو با هم دشمن کنی.

رویم را به جهت مخالف چرخاندم. بحث کردن با او فایده ای نداشت.

_: باشه بابا.فقط همین یه بار.نمی خواد  حالا قهر کنی.

برگشتم و با لبخند تشکر کردم. آهسته طوری که فقط من بشنوم گفت؛

_: این ناز و اداها رو ببر واسه کسی که خریدار باشه.

لبخندم را جمع کردم و گره ای به ابروهایم انداختم. ساغر با اعتراض اسمش را صدا زد.

_:ای بابا چیزی نگفتم که.ماشین رو می برم که فردا ببرمش تعمیرگاه مقصر فرار کرده.

سرم درد می کرد. چشمانم سنگین شد ولی قبل از اینکه روی هم بیفتند ، آقاجون و خانم جون سراسیمه وارد  شدند . 

خانم جون دستم را میان دستانش گرفت و با مهربانی گفت:

_چیکار کردی با خودت دخترکم؟حالا چجوری به مامانت خبر بدیم؟

آقا جون خم شد و بوسه ای روی پیشانی ام زد.

_: اتفاقیه که افتاده.خدا خیلی رحم کرد. باید بیشتر مراقب باشی بابا جان.می رم با دکترت حرف بزنم

با سلامی که ساغر داد حواس خانم جون و آقاجون را به خودش جلب  کرد. آقاجون گوشه ی ابرویش را بالا داد و با نگاه پر جذبه اش سری در جوابش تکان داد.

_: ساغر دوست و همکلاسی دانشگامه. اون منو رسوند بیمارستان.

علی در حالیکه گوشی اش را قطع می‌کرد وارد اتاق شد. با دیدن آقاجون و خانم‌جون یکه خورد. ولی زود خودش را جمع و جور کرد. تک سرفه ای زد و دستش را به سمت آقاجون دراز  کرد. سلامی داد .نگاه پر ابهت پدر بزرگ بین او و دستش در رفت و آمد بود.

آشفتگی اوضاع را که دیدم وارد عمل شدم.

_: آقاجون،علی آقا نامزد ساغر هستن. پدر بزرگ دستش را بالا آورد و در دست علی قرار داد و جواب سلامش را آهسته داد.

آقاجون از علی آمرانه پرسید؛

_: موقع تصادف، شما هم اونجا بودی؟

علی با شرمندگی سرش را پایین انداخت.

_: نه متاسفانه.

آقاجون مثل یک بازجو علی را زیر رگبار سوالهایش گرفت . بدش نمی آمد علی را مقصر جلوه دهد . خودم را میان حرفهایشان انداختم و چشم غره آقا جون را به جان خریدم.

ماجرا را با حذف بعضی قسمتها توضیح دادم. سر دردم بیشتر شد . دستم را روی سرم گذاشتم.پدربزرگ شتابان خودش را به من نزدیک کرد.

_: چی شد شیوا جان؟

_: سرم…سرم خیلی درد می کنه.

_: الان می رم دکترت رو خبر می‌کنم.

خانم جون اشک گوشه ی چشمش را با پر روسری اش خشک کرد.نگاهی به ساغر که گوشه اتاق کز کرده و جرات نزدیک شدن نداشت ، انداخت؛

_:بیا جلو دختر جون.بیا مادر‌.غریبی نکن.  از حاجی دلخور نشو.نمی دونی این مغز بادوم چقدر عزیز کرده اس.

برچسب ها

نوشته های مشابه

4 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن