رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت بیست و هشت

بلافاصله جواب داد.

_: ساغر.

لاله گوشش را بین دوانگشتش گرفت.

_: میشه بریم یه جای دیگه؟قول می دم زود برتون گردونم.

نگاه مشکوکم را به سمت ماشینش کشیدم. 

_: تنهام.هیچکس همراهم نیست.

مردد بودم جلو بشینم یا عقب که خودش در جلو را برایم باز کرد و من معذب روی صندلی نشستم.پیشنهاد کافه ای در اطراف خانه را داد اما ترجیح دادم داخل ماشین بمانم و زودتر حرفهایش را بشنوم.قبل از اینکه شروع به حرف زدن کند، ملودی موبایلش در اتاقک ماشین پیچید.نگاهم روی صفحه ی گوشی اش  نشست.عکس ساغر با آن لبخند جذابش خودنمایی کرد. صدایش را صاف کرد و تماس را وصل کرد.با سردی گفت؛

_: جایی هستم.تماس می گیرم.

بعد از قطع تماس کمرش را به در تکیه داد.از نگاه خیره اش معذب شدم و سرم را پایین انداختم.

_: هفته دیگه تولد ساغره.دلم می خواد سورپرایزش کنم.می دونی این چند وقته بخاطر شرایط شرکت خیلی کم میام دانشگاه.بیرون هم نمی ریم.

بعد از شنیدن حرفها و برنامه هایش نفس راحتی کشیدم.فکر می کردم اتفاقی بینشان افتاده و یا شاید علی از انتخابش پشیمان شده.نگاهش کردم؛

_:می تونی رو کمکم حساب کنی.

مرا سر کوچه پیاده کرد و رفت.خوشحال بودم برای ساغر،برای علی.چه انتخاب درستی.

راضی کردن ساغر برای رفتن به کافی شاپ کار ساده ای نبود.از من اصرار و از او انکار.وقتی علتش را پرسیدم گفت؛

_: شاید با علی بیرون بریم.آخه… آخه فردا تولدمه.

یادش بود واین کارم را سختتر می کرد. ناامید از انتظار بیهوده اش تصمیم گرفت  خودش از علی دعوت کند تا فردا با هم باشن.وقتی زنگ زد علی دعوتش را رد کرد و گفت؛

_: فردا برام روز مهمیه.خیلی شلوغم. باشه یه روز دیگه.

ناراحت و مغموم از رفتار علی قصد کرد در خوابگاه بماند.

بالاخره اصرارهایم جواب داد و قبول کرد تا تولد دو نفره بگیریم.می دانستم علی یک رستوران سنتی در نزدیکی سعدیه رزرو کرده بود. دوست داشتم یک تیپ خاص بزنم.تمام کمدم را گشتم ولی چیزی چشمم را نگرفت.نا امیدانه خواستم در کمد را ببندم که چشمم به مانتوی مشکی ساده ی بلندم خورد که گوشه سمت راستش خطاطی شده بود.خودش بود.همان چیزی که می خواستم.شال سفید با نوشته های مشکی که تضاد جالبی با مانتو داشت.قطعا با یک شلوار مشکی و کفش اسپرت نظرم را تامین می کرد.آماده شدم.جعبه کادویش را باز کردم و نگاهی به سرویس نقره با سنگ فیروزه ای که وسطش می درخشید انداختم.در جعبه را بستم و داخل ساک مخصوصش گذاشتم و از خانه بیرون زدم.

نگاهی به جای خالی ماشینم انداختم. دیروز پدر به تعمیرگاه برده بود تا مشکلش را رفع کنند. باید از ماشین پدر استفاده می کردم.

سر زمان مقرر جلوی خوابگاه رسیدم.با تک زنگی که زدم ساغر بیرون آمد.مثل همیشه خوش پوش و عالی. سوتی برایش زدم.

_: عالی مثل همیشه.

پشت چشمی برایم نازک کرد.

_: همچین می گی انگار خودت خیلی ساده ای.

به سمت مقصد راه افتادم.نیم نگاهی به صورت گرفته اش انداختم.

_: خب حالا کجا دوستداری ببرمت؟

گرفته گفت:

_: فرقی نمی کنه.هرجا راحتی.

ضربه ای به پایش زدم؛

_: ای بابا مثلا تولدته.این چه قیافه ای گرفتی.

تلاش می کرد ناراحتی اش را پس بزند اما چندان موفق نبود.

در پارکینگ اختصاصی رستوران پارک کردم. با تعجب نگاهم کرد؛

_: چرا اومدی اینجا؟می رفتیم یه جای دیگه.

خم شدم و از عقب کیف مشکی کوچکم را برداشتم؛

_: پیاده شو.نگران چیزی هم نباش.

می توانستم از نگاهش بخوانم که چقدر دوست داشت علی هم کنارش باشد.

وارد که شدیم دهانم باز ماند.تمام رستوران با بادکنهای قرمز تزیین شده بود.با ورودمان آهنگ تولدت مبارک پخش شد.ساغر هیجان زده شده بود.دستش را جلوی دهانش گرفته بود.فکر می‌کرد کار من باشد.

چند قدم جلوتر رفتیم که علی از پشت دیوار با کیکی در دستش و کلاهی روی سرش بیرون آمد و رو به ساغر گفت:

_: ساغرم،عشقم،همه زندگیم تولدت مبارک.

ساغر خشکش زده بود.باورش نمی شد همه ی اینها کار علی باشد.حلقه اشک جنگل سبز چشمانش را محاصره کرد.

علی دستی که کیک رویش بود را عقب کشید؛

_: نه دیگه،گریه نداریم.

سرش را نزدیک صورت ساغر کرد؛

_: فکر کردی روز به این مهمی رو یادم می ره؟

با صدای بلندی به کارمند رستوران گفت:

_: شادش کن.

و اینبار آهنگ تولدت مبارک شادی پخش شد. ساغر مشت نه چندان محکمی به بازویم زد؛

_: تو می دونستی و هیچی نگفتی؟

لبخند وسیعی روی لبهایم نشست.

_: قول داده بودم.

علی مداخله کرد؛

_: راست می گه عزیزم.من ازش خواسته بودم.

نگاهم‌ کرد.

_: خیلی هم زحمت کشید.

با هدایت علی به سمت میز مخصوص رفتیم . روی یکی از صندلی ها پسری نشسته بود که با معرفی علی فهمیدم پسر خاله اش است.دختری که چهره اش بی شباهت به علی نبود ، هم حضور داشت . علی معرفی کرد؛

_: خواهرم ،عطیه.

ساغر خجالت زده سلامی داد. عطیه دستش را جلو آورد و اظهار خوشبختی کرد و رو به برادرش گفت؛

_: آفرین به انتخابت.احسنت.

علی دستی به گردنش کشید و ساغر سرش را پایین انداخت. 

نیلوفر و محمد هم آمده بودند .با آنها هم سلام و احوالپرسی کردیم. قصد داشتم کمی بیشتر به رابطه شان دقت کنم. نگاهم روی صندلی خالی می نشیند.یعنی ممکن بود او هم بیاید. تصمیم داشتم که اگر او هم حضور داشته باشد، مجلس را با بهانه ای ترک کنم. شاید هم اصلا نیاید . 

نیم ساعتی از حضورمان می گذشت و علی با ادا ،اطوارهایش مجلس را شاد کرده بود که با باز شدن در نگاهم به آن سمت کشیده شد.

سه هفته ای می شد که بعد از آن ماجرا دیگر ندیده بودمش.اما حضورش در این مکان با آن تیپ خاص سورمه ای برای دگرگون کردن حالم کافی بود.

چند قدمی که جلو آمد تازه متوجه شدم که بازویش اسیر پنجه های نازک دخترانه ای شده که قدش با آن کفشهای پاشنه بلند به زور تا شانه هایش می رسید. تلاشم برای کندن نگاهم از قفل بازویش هیچ اثری نداشت که نداشت.

چیزی به قلبم چنگ زد و بغض خانه خراب کنی در گلویم جا خوش کرد.نگاه پر از ترحم ساغر رویم نشست.نباید اجازه می دادم پی به حال خرابم ببرد.

آهسته کنار گوشم پچ زد:

_: حالت خوبه شیوا؟

چشمانم را روی هم گذاشتم.به میز که رسیدند،سلام و احوالپرسیها شروع شد. به تبعیت از بقیه ایستادم.در جواب سلام خشک و خالی مسعود، بدون آنکه نگاهش کنم سری تکان دادم.دختر کنارش با آرایش غلیظ روی صورتش،با لبهای قلوه ای قرمزش لبخندی زد و دست و دلبازانه دندانهای سفید یکدستش را به نمایش گذاشت.دستش را به سمتم گرفت؛

_: آیدا هستم.

دلم می خواست به جای اینکه دستم را میان دستش بگذارم مشتی حواله دندانهایش کنم.اما دور از ادب بود که مجلس ساغر را خراب کنم.پس با اکراه نوک انگشتانم را کوتاه در کف دستش قرار دادم.اما او با کمی مکث دستم را رها کرد.از حرکتش متعجب شدم.به ساغر گفتم؛

_: من،من باید برم برم.

_: کجا؟دیوونه شدی؟ می خوای بفهمه که چقدر برات مهمه؟نرو.بمون.ببین تا بتونی برای همیشه ازش بگذری.

با معذرت خواهی کوتاهی جمع را ترک کردم و به سرویس رفتم.نگاهی به آینه انداختم‌.چرا این حس بی پدر و مادر دست از سرم برنمی داشت.تصویرم کمی تار شد.اجازه نمی دادم سد اشکم بشکند. آبی به صورتم زدم.برایم مهم نبود آرایشم خراب شود‌.لعنت به او با همه ی دروغهایی که بافته بود.انقدر برایش بی ارزش بودم که به این سرعت این دختر را جانشینم کرده بود.با دستمال نم صورتم را گرفتم.که با صدای تق تق کفشهای زنانه ای سرم را چرخاندم.نگاهش پر از غرور بود.نزدیکم شد؛

_: عه اینجایی عزیزم؟چشمات چرا قرمزه؟ گریه می کردی؟

جوابی ندادم.خواستم از کنارش رد شوم که دستی به پهلویش زد و راهم را سد کرد.با ریزبینی جز به جز صورتم را از نظر گذراند؛

_: پس شیوای معروف تویی؟

ابرویی بالا دادم و گفتم؛

_: منظور؟

دستش را کنارش انداخت.نگاهش از سر تا پایم را رصد کرد.

_: خیلی پسر خوبیه.مگه نه؟من که خیلی دوستش دارم.

نیشخندی زدم . شانه ام را به شانه اش کوبیدم و از کنارش عبور کردم. قبل از اینکه خارج شوم گفت؛

_: صبر کن.

ایستادم ولی برنگشتم.صدای کفشهایش روی اعصابم خط می انداخت.صدایش را از فاصله نزدیکی شنیدم.

_: خیلی به چشمات اطمینان نکن.

بی معطلی خارج شدم. دور میز خالی بود . همه در حال انداختن عکس بودند. سر جایم نشستم. حضور کسی را کنارم حس کردم. از بوی تلخ عطرش شناختمش. خواستم بلند شوم که گفت؛

_: باید با هم حرف بزنیم.

گوشه ی پایین مانتوم را گرفت.نگاه ترسیده ام را دور سالن چرخاندم.کسی حواسش به ما نبود.آیدا هم نبود.

غریدم؛

_: ولم کن.

بی اهمیت دوباره تکرار کرد؛

_: گفتم باید باهم حرف بزنیم.

چشمهای عصیانگرم را به چشمهایش دوختم.

_: حرفی نداریم که بزنیم.حرفی نمونده.

_: ولی من حرف دارم.چرا شمارتو عوض کردی؟

_: به تو ربطی نداره؟ولم کن.ممکنه کسی ببینه.

پوزخندی زد و با همان لحن آرام اعصاب خردکنش ادامه داد؛

_: خب ببینه.برات بد میشه؟

با بیرون آمدن آیدا از سرویس با ابرو اشاره ای به آن سمت کردم ؛

_: نه به اندازه تو.

گوشه مانتوم را رها کرد.کنار ساغر رفتم و چند عکس یادگاری گرفتیم.

ساغر در میان دست و جیغ و آهنگ شمع را فوت کرد و کیک را برید.اولین کادو را از علی گرفت.پلاک گردنِ طلایی که اسم علی رویش حک شده بود به همراه زنجیرش. همه به ترتیب هدیه ای به ساغر دادن. قبل از من آیدا با لوندی خاص خودش ساغر را در آغوش کشید و بعد پاکتی را به دستش داد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن