رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت بیست و هفت

جورچین عشق

نسیم عروسک را که از دستم می گیرد،به خودم می آیم‌.متوجه حضورش نشده بودم.

_ : یادته اون روز چیکار کردی؟

سرم را تکان می دهم.عروسک را سر جایش می گذارد.

_: دلم واست تنگ شده بود.همون دو روزی که خبری ازت نبود.به زور مامان و بابام غذا می خوردم.باهاش بازی نمی کردم.یه گوشه اتاق گذاشته بودمش.نه حاضر بودم ازش دل بکنم و بدمش به تو ، نه تحمل قهری و دوری تو رو داشتم. تا اینکه شب دوم بابام کلی باهام حرف زد.بهم یاد داد دوستی انقدر مهمه که نباید چیزی باعث جدایی بشه.بهم گفت اگر دوستداری فردا برو پیش شیوا. عروسکت رو هم ببر.اگر قبول کرد بعد بازی بهت برگردونه که هیچی،اگر نداد یکی دیگه واست می خرم.نمی دونی اون شب چقدر با حرفاش احساس سبکی کردم.صبح تصمیم گرفتم بیام پیشت.

برگشت و نگاهم کرد؛

_: بقیه شو که یادته؟

خیلی خوب یادم بود.انگار همین دیروز بود.

ادامه دادم؛

_: موقع خداحافظی یه غمی تو چشمات بود که نمی تونستم بذارم دست خالی بری.رفتی ولی دلت پیش پیرهن صورتی مونده بود.عروسکو بغل زدم و از خونه بیرون زدم.هنوز سرکوچه نرسیده بودی. قدمهات رو سست و بی حال بود.صدات که زدم وایسادی.برگشتی.بی هیچ حرفی عروسکو سمتت گرفتم.با خوشحالی خندیدی و بغلم کردی.وقتی برگشتم خونه انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته بودم.یه حالی داشتم که تا اون موقع تجربه ش نکرده بودم.

کنارش رفتم. در ویترین رو بستم.با خنده به سمت میزی که خوراکیهای رویش چشمک می زد، رفتیم.

نگاهم می کند.

_: قصد نصیحت کردن ندارم.فقط حواست بیشتر به خودت باشه.فکر نمی کنم این آدمی که تو تعریف کردی به راحتی پا پس بکشه.با دم شیر بازی نکن. نباید می ذاشتی قضیه تا اینجا کش پیدا کنه.اما نباید زود قضاوت کنی.

آرنج هر دو دستش را روی میز می گذارد و بدنش را جلو می کشد؛

_: مطمئنی دختره باهاش دشمنی نداره؟

بی معطلی جواب دادم:

_: برگه جواب آزمایش جای هیچ شک و شبهه ای نذاشت‌.

دستهایش را بر می دارد و دوباره به جای اولش بر می گردد.

_: آخه یه جای کار می لنگه.

چشمانم را ریز می کنم؛

_: کجای کار؟

پفکی برمی دارد.

_: آخه اینا ترم پیش بهم زدن.الان هم یک ماهه از ترم دومتون می گذره.چطوری میشه که تازه الان فهمیده حامله اس؟

پفک را در دهانش می گذارد و سوالی نگاهم می کند.چشمان پر از خشم نسترن در ذهنم جان می گیرد.دوباره آن شب نحس را مرور می کنم.کلمه ای در گوشم زنگ می زند.بشکنی می زنم و می گویم:

_: وقتی…وقتی برگه رو کوبید رو میز گفت سه ماهه حامله اس.با تاریخ تموم شدن رابطه شون درسته.تازه برای من این حد از رابطه یه خط قرمز محسوب می شه.چطور به خودش اجازه داده با دختری که عاشقش نبوده رابطه برقرار کنه؟من نمی تونم به این آدم اعتماد کنم. باور کن سخته نسیم.می فهمی حرفامو؟ می تونی درکم کنی؟

سرش را تکان می دهد.

_: می فهمم چی می گی.درکت می کنم‌. کارت درست بوده.بهتره دیگه بهش فکر نکنی.

یک هفته تمام به دانشگاه نرفتم.می هراسیدم از رویارویی با اویی که به بدترین شکل مرا بازی داده بود.اما نباید فرار می کردم.فرار راه حل نبود.ساغر تلفنی گفته بود او هم در این یک هفته فقط یک بار دانشگاه رفته بود و بعد تاکید کرد که آنقدر درگیر راه اندازی شرکت هستند که علی هم نمی تواند مثل همیشه کلاسها را شرکت کند.

باید به دانشگاه برمی گشتم.من هدف بزرگتری داشتم و نباید به خاطر او از آینده ام دست بکشم

.با اعتماد به نفس وارد کلاس شدم. نبود،نیامده بود.خوشحال بودم.تمام حواسم به استاد بود و نکته برداری می کردم‌.

با صدای شکمم به ساغر پیشنهاد ساندویچ خوردن دادم.او هم طبق معمول با لبخند گل گشادی استقبال کرد.

یک بندری و یک همبرگر سفارش دادیم. با صدای زنگ موبایلش چشمهایش چراغانی شد .از نوع صحبت کردنش مشخص بود که آن سوی خط علی ست. با ایما و اشاره بهش فهماندم چیزی از من نگوید .با قرار گرفتن سینی حاوی سفارشاتمان روی میز تماس را قطع کرد .گاز بزرگی به بندری محبوبم زدم و گفتم؛

_: تو نمی خوای با خانوادت در مورد علی صحبت کنی؟

دست از خوردن کشید و دور دهانش را با دستمال پاک کرد.

_: چطور؟

ظرف سس را برداشتم و روی ساندویچ ریختم.

_: خب بنظرم رابطه‌تون داره کشدار میشه . هدف شناخت بود. یعنی هنوز همو نشناختید؟

گاز دیگری به تیکه پر از سس می زنم و بی اهمیت به تندی بیش از حد منتظر نگاهش کردم.

_: چرا. ولی نمی دونم چطور باید با مامانم حرف بزنم .روم نمیشه بهش بگم. علی هم میگه عید میایم خواستگاری .تا اون موقع وقت داری در جریان بذاریشون.

مکث کوتاهی کرد.

_: باید باهاشون رو در رو صحبت کنم. ولی علی نمی ذاره برم.میگه همون یه بار که بی خبر رفتی کافیه.

ساندویچش را داخل سینی می گذارد.

_: تو بگو آخه میشه من مسئله به این مهمی رو تلفنی بگم؟

شانه بالا انداختم؛

_: نمی دونم.اومممم…. می خوای به مامانم بگم با مامانت حرف بزنه؟

دست به سینه نگاهم کرد؛

_: نه بهتره خودم برم.

اشاره ای به ساندویچش کردم؛

_: بخور تا از دهن نیوفتاده. 

کمی که گذشت با هیجان گفت؛

_: تازگیها دقت کردی نیلو و محمد چقدر مشکوک می زنن.

ابروهایم بالا پریدن و نه کشیده ای گفتم . ابروهایش را چند باری بالا انداخت و به خوردنش ادامه داد. کاغذ ساندویچ را مچاله کردم. نوشابه را داخل لیوان ریختم که گفت؛

_: می خواستم… یه چیزی بهت بگم.

چشمانم را ریز می کنم.بوی خوبی به مشام نمی رسید.نگاهش را می دزدد.

_: درمورد نسترنه.

دستم را بالا گرفتم.

_: ادامه نده.نمی خوام چیزی بشنوم.

_: باور کن نمی خوام ناراحتت کنم ولی مهمه.

بی اهمیت به او از جایم بلند شدم و به سمت صندوق رفتم.کارم که تمام شد برگشتم.ایستاده نوشابه اش را خورد؛

_: آخیش سیر شدم.دستت درد نکنه.

از رفتارش خنده ام گرفت.در بین مسیر پرسیدم؛

_: محمد و نیلو رو راست گفتی؟

انگار که چیز مهمی کشف کرده باشد بادی به غبغبش انداخت.

_: آره. باور نداری یه کم دقت کن.البته الان محمد هم کمتر میاد دانشگاه.سه تفنگدار با همن.بیشترین سهم مال مسعوده.علی هم باهاش شریک شده ولی محمد چون سرمایه نداشته کارمندشونه .

گوشه لبم بالا رفت.

_: خوب بلدی از زیر زبون علی حرف بکشی.

چشمکی زدم.

_: شیطون راستشو بگو از چه شیوه هایی استفاده می کنی.

لبخند عریضی زد؛

_: دیگه دیگه.

علی قصد داشت ساغر را روز تولدش با جشنی غافلگیر کند.تا هم کمرنگی حضورش را در این چند وقت اخیر توجیه کند و هم خاطره ای شود برای آینده مشترکشان.

چند وقتی بود که هوس قدم زدن در  هوای شورانگیز اسفندماه به سرم زده بود. هیاهو و شلوغی خیابانها و مردمی که برای خرید بیرون آمده بودند،شهر را از آن خواب زمستانی بیدار کرده بود.از دیدن این صحنه ها به وجد آمده بودم. دوست داشتم گوشه ای بشینم و ساعتها به شتاب زدگی مردم خیره شوم.

تمام مسیر را از دانشگاه تا خانه پیاده روی کردم. با رسیدن به کوچه مان پاهایم به ذق ذق افتاد ونایی برای ادامه نداشتم.

با دیدن ماشین آشنایی قدمهایم را آهسته کردم.برای هر اقدامی دیر شده بود.در ماشین باز شد و علی از ماشین پیاده شد.با لبخند به سمتم آمد. نگاهی به داخل ماشینش انداختم تا مطمئن شوم او همراهش نیست. اما شیشه های دودی ماشین و دور بودنش مانعی برای دیدنم بود.

 ایستادم و نگاهم را به اطراف چرخاندم . دوست نداشتم کسی مرا در این شرایط ببیند . سلامی کرد. جوابش را دادم.اما مدام با استرس اطراف را زیر نظر داشتم.وقتی متوجه حالم شد گفت:

_: ببخشید نمی خواستم اینجا مزاحمتون بشم.شماره تون رو هم نداشتم.مجبور شدم.اگر ممکنه سوارشین می خواستم در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم.

اخمهایم را درهم کردم.

_: چه موضوع مهمی؟

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

4 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن