رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت بیست و پنج

اتاق کوچکی که سه تخت دوطبقه در خود جای داده بود.کف اتاق با موکت قهوه ای سوخته پوشیده شده بود. از مرتب بودن اتاق می شد فهمید که دوستانش هم مثل خودش بانظم و باسلیقه هستند.با چند عروسک و برچسبهای گل که به دیوار زده بودند،اتاق را از سادگی و بی روحی نجات داده بودند.دوستانش با گرمی احوالپرسی کردند.

خودم را روی تخت انداختم.ساغر با اعتراض کمک کرد تا لباسهای خیسم را عوض کنم.سرما آهسته آهسته در وجودم رخنه می کرد.لیوان چای را از ساغر گرفتم و گوشی را به دستش دادم.

_: بیا هرطور شده راضیش کن. یه جوری بگو نخواد با من حرف بزنه.

غم در چشمانش بیداد می کرد.صدایش را صاف کرد و گوشی را روی گوشش گذاشت.انتظارمان زیاد طولانی نشد که صدای مادر را شنیدم.

_:الو شیوا؟

ساغر خندان جواب داد؛

_: سلام خاله جون.خوبی؟ 

گوشم را نزدیکتر بردم تا واضح تر صدای مادر را بشنوم.با نگرانی گفت؛

_: سلام ساغر جان.چیزی شده.شیوا کجاست؟

_:نه چیزی نشده. شیوا همینجاست.از بعدازظهر اومدیم خوابگاه.هرچی با بچه ها اصرار کردیم زنگ بزنه بگه امشب اینجا بمونه، قبول نکرد.کلی با بچه ها خوش گذروندیم.الانم داره آماده میشه بیاد.ولی خواستم سورپریزش کنم.

صدایش را بچه گانه کرد و کمی هم به چاشنی خواهش آغشته کرد.

_: حالا میشه امشبو بمونه.خواهش می کنم.

مادر مشکوک پرسید؛

_: چرا خودش زنگ نزد؟

_: گفتم که خواستم مثلا غافلگیرش کنم.

_: مطمئنی چیزی نشده؟حالش خوبه؟

_: آره بخدا.داره با بچه ها حرف میزنه. 

ساغر با عجله ادامه داد؛

_:وای خاله من دیگه برم فردا عصر شیوا میاد.باشه خاله ایی؟

مادر خنده ای کرد؛

_: از دست شماها.باشه خوش بگذره.

تماس را قطع کرد و نفس آسوده‌ای کشید . قدرشناسانه نگاهش کردم. روی تخت دراز کشیدم . چطور باید امروز را فراموش می کردم؟

صدای آهسته ساغر را شنیدم که  با کسی حرف می زد.به سرعت روی تخت نشستم. از حرکتم جا خورد.این را از بالا پریدن ابروهایش فهمیدم.سعی کرد به خودش مسلط شود.

_: با کی داری حرف می زنی؟

_: با نسیم.

نزدیکش شدم.

_: دروغ می گی. داری با اون لعنتی حرف می زنی .آره؟داری بهش می گی من اینجام.

به سمت رخت آویز کنار اتاق رفتم.

_: داری اشتباه می کنی شیوا. بخدا نسیمه. نگرانته .از عصری که بهش زنگ زدم ، مدام زنگ زده بهت . جوابشو ندادی. منم یه چیزایی از ماجرا رو براش گفتم.

بی اهمیت به او مانتوم را پوشیدم خواستم از در خارج شوم که گوشی را به طرفم گرفت.

_: بیا اصلا خودت صداشو بشنو.

بی حرکت ایستادم که خودش دست به کار شد و گوشی را روی بلندگو گذاشت.

_: الو نسیم.یه چیزی بگو شیوا صداتو بشنوه.

چند لحظه بعد صدای نسیم را شنیدم.

_: سلام شیوا . منم .نگرانت بودم. به ساغر گفته بودم که هر خبری ازت شد بهم بگه.

 نگاهم روی ساغر نشست.آرام شدم. دستم را به سمت دکمه مانتو بردم.که نسیم گفت؛

_: شیوا تا خودت نخوای کسی ازت به مسعود خبری نمیده.

حتی از شنیدن اسمش هم واهمه داشتم. دستم را روی گوشم گذاشتم؛

_: اسم اون عوضی رو نیار .نمی خوام دیگه حتی اسمشم بشنوم.

به دیوار پشت سرم تکیه دادم و تا روی زمین سر خوردم .بی اجازه چشمهایم شروع به باریدن کرد.ساغر تماس را قطع کرد و روبه رویم نشست.

_: باشه ،باشه .هر چی تو بخوای .فقط آروم باش.

با گریه نالیدم؛

_:نمی تونم .قلبم سنگینه. چطور خام حرفاش شدم ساغر؟اون بچه داره. نمی تونم خودمو ببخشم.بخدا من نمی دونستم نسترن ازش بچه داره. من…

با مشت به سینه ام کوبیدم.

_: من بخدا نمی خواستم وسط اون دوتا باشم. نمی خواستم زندگیشونو بهم بریزم‌.

ساغر با مردمکهای لرزانش نگاهم می کرد. در آغوشم کشید و من روی شانه اش زار زدم.

_: می دونم دختر.معلومه که تو قصدت این نبود.این حرفا چیه می زنی؟فقط داری خودتو عذاب می دی.بلند شو بیا رو تخت.به این چیزا هم فکر نکن.

روی تخت برگشتم.ساغر خواست دور شود که دستش را گرفتم.

_: نرو .بمون.

با مهربانی خاص خودش گفت؛

_: می رم برات یه چیزی بیارم بخوری.

_: هیچی نمی خورم.

ساغر لبهایش را کش داد و حرصی پلکهایش را باز و بسته کرد؛

_: نمیشه که.ضعف می کنی.ظهر هم چیزی نخوردی.حداقل یه کم آبمیوه بخور.

با صدای زنگ موبایلم نگاهمان به سمتش کش آمد. خودش بود .بی اختیار هینی کشیدم و ترسیده دستم را جلوی دهانم گرفتم.تماس که قطع شد،صدای زنگ پیامک آمد.بی معطلی گوشی را برداشتم و بدون نگاه به پیامش، خاموش کردم.

_: اگر…اگر بی خیال نشه چی؟

ساغر بلند شد؛

_: مگه شهر هرته؟او الان فقط می خواد برات توضیح بده . همین.

پوزخندی زدم.

_: آره خب .بالاخره باید گندشو یه جور ماست مالی کنه . چی رو می خواد توضیح بده؟ مگه از برگه آزمایش توضیحی واضح تر هست؟

شانه‌ای بالا انداخت؛

_: نمی دونم.ولی شاید …شاید یه دلیل قانع کننده داشته باشه.شاید هم نسترن داره دروغ می گه‌.

ناباور به چشمانش خیره‌ شدم.

_: تو…تو الان داری ازش طرفداری می کنی؟

_: نه .منظورم این نبود .ولش کن .الان برات یه چیزی میارم بخوری.

شب سختی را گذراندم.حتی قرصهای مسکن هم جوابگوی سردرد مزخرفی که گریبانگیرم شده بود ،نبودند.

باران قصد بند آمدن نداشت‌، همان طور که اشکهای من لحظه ای قطع نمی شد. تمام تنم درد می کرد.دوشی گرفتم .میلی به خوردن صبحانه نداشتم. به اصرار ساغر لقمه ای خوردم.باید در اولین فرصت سیمکارتم را عوض کنم.گوشی را روشن کردم و شماره اش را در لیست سیاه قردادم.

حوصله رفتن به دانشگاه را نداشتم.دیگر مثل روزهای اول برایم مهم نبود.ساغر که متوجه حالم شد از رفتن منصرف شد. هرچه اصرار کردم نرفت که نرفت. احساس خفگی می کردم.نمی توانستم فضای بسته ی اتاق را تحمل کنم.نیاز به پیاده روی و هوای آزاد داشتم.تا از افکار آزار دهنده ام خلاص شوم.نمی‌خواستم ضعیف باشم. فقط خودم باید در این شرایط سخت به خودم کمک می‌کردم. 

با ساغر بیرون رفتیم و چقدر ممنونش بودم بخاطر این همراهی در سکوتش. حاضر نبود لحظه ای مرا تنها بگذارد. اصرارهای ساغر برای برگشتنم به خوابگاه بی نتیجه ماند و من راه خانه را در پیش گرفتم .سر راه سیم کارت جدیدی خریدم .

با دیدن مادر به سمتش پرواز کردم و در آغوشش آرام گرفتم.این فرشته ی زمینی برایم منبع آرامش بود.مادر با خنده گفت؛

_: یه شب نبودی انقدر دلتنگ شدی، چطوری می خوای شوهر کنی؟

سرم را از روی شانه اش برداشتم و با اخم گفتم؛

_: من هیچوقتِ هیچوقت از پیش تون نمی رم.

صورتم را با دستانش قاب گرفت؛

_: داری گریه می کنی شیوا؟

با پشت دست صورتم را پاک کردم و بینی ام را بالا کشیدم؛

_: خیلی دلم برات تنگ شده بود.

چشمانش لباب از آب شد؛

_: اگه…اگه بگم دیشب تا صبح بیدار بودم ،اگه بگم نگرانت بودم،اگه بگم جات تو خونه خالی بود، اگه بگم دست و دلم به کار نمی رفت،حرفمو باور می کنی؟

دوباره خودم را دربغلش انداختم. بوییدمش و بوسیدمش.

_: خیلی دوست دارم مامان.

برچسب ها

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن