رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت بیست و چهار

کمی عقب تر رفت .

_: واسه همین نتونستم از این لبوها بگذرم.

حرفش دو پهلو بود .نگاهش هنوز روی لبهایم چادر زده بود.

_: مطمئنم که خوشمزه ان.

نگاهش را تا چشمهایم بالا کشید و چشمکی زد. زمستان و این همه گرما! تمام تنم در کوره حرفهایش می سوخت. نگاه گرفتن از دنیای پر احساس چشمانش سخت بود. به خودم آمدم. اخمی به بی پرواییش کردم.

_: اگر…اگر بخواین ادامه بدین…برمی گردم.

با حفظ لبخندش گفت:

_  تسلیم.نمی خواستم ناراحتت کنم. خب… نمی دونی آخه چقدر بامزه…

با چشم غره ای که رفتم، اجازه ندادم حرفش را تمام کند. در کنار هم قدم می زدیم که پرسید؛

_: فکراتو کردی؟

از سکوتم استفاده می کند؛

_:آره دیگه،بخاطر همین الان اینجایی.

کمی اذیت کردنش که ایرادی نداشت؟ یکی از ابروهایم را بالا دادم؛

_: خیلی مطمئنید.اعتماد بنفس ،زیادشم خوب نیستا.

با چشمهای ریز شده نگاهم کرد.خبری از شوخ طبعی اش نیست.جذبه در چشمانش قد علم می کند.

_: منظورت چیه؟

_: من،من حرف دارم.

تک خنده ای زد؛

_:فکر کردم چی می خوای بگی. نشنیده همشون قبوله.

جلوی مجلل ترین رستوران خیابان می ایستد. فرش قرمزی ، جلوی در ورودی تا بیرون محوطه پهن شده بود.دو مجسمه شیر سنگی بزرگی در دو طرف ورودی قرار داشت . اطرافش پر از شمشاد بود . نمای کرم رنگ بیرونی رستوران با نورپردازی زرد و طلایی زیباییش را دو چندان کرده بود .این رستوران یکی از بهترینهای این شهر بود. برای اولین قرار جای بکری بود.

بازویش را جلویم گرفت .آنقدرها هم احمق نبودم که متوجه منظورش نشوم.ابروهایم را گره کوری زدم. خواستم برگردم که با ساغر و علی روبه رو شدم.

ساغر با تعجب  پرسید؟

_: چی شده شیوا؟ می خوای برگردی؟

مسعود ظرف لبو و آلو را به دست علی  داد؛

_: شما برید داخل الان ما هم میایم.

راهم را سد کرد.

_: گوش کن . فقط خواستم عکس العملتو ببینم.

چرا دست از این امتحان و آزمایشش برنمی داشت.تا کی قرار بود اینطور رفتار کند.شک در بند بند وجودش ریشه دوانده . ناخواسته فکرهایم را به زبان آوردم . جوابی نداشت.

_: اگر قراره به رفتارتون ادامه بدین بهتره همینجا تمومش…

با نگاه طوفانی اش از ادامه دادان حرفم منصرف شدم.

_: اون طور که تو فکر می کنی نیست.

پاکت سیگارش را بیرون آورد.نخ سیگاری را گوشه لبش گذاشت .کام عمیقی گرفت و بعد از لبهایش فاصله داد . با تاخیر دود را از ریه هایش بیرون فرستاد .خیره حرکاتش بودم که سری تکان داد و گفت:

_حق با توئه.

آرام شدم . از خودم متجب بودم که چطور انقدر زود قانع شدم .کم کم عقلم مغلوب قلبم می‌شد . 

دور یک میز گرد نشستیم. خشکی جو بینمان با شوخیهای علی کمتر شد.

مسعود سرش را به سمتم گرفت .

_: خب من آماده ام حرفاتو بشنوم.

نگاهی به ساغر و علی انداختم . منظورم را فهمید.

_: اگه بخوای می تونیم یه میز دیگه بشینیم.

آنقدر عرق هم بودند و پچ پچ می کردند که نیازی به جدا شدن نبود  .وقتش بود .وقت حرفهای ناگفته.

کمی از بطری آب معدنی داخل لیوان ریختم .با لیوان روی میز بازی می کردم. تمام حرکاتم را به دقت زیر نظر داشت. سرم را بلند کردم که جوابش را بدهم. نگاهم مات پشت سرش شد.

چشمانم از دیدنش گرد شده بود.او اینجا چه می کرد.پلک زدن را هم فراموش کردم.خشم در چشمانش زبانه می کشید. با صدایی که می لرزید گفت:

_که اشتباه می کردم . هیچ ربطی بین شما دوتا نیست . آره؟

مسعود ایستاد.

_: تو اینجا چه غلطی می کنی؟

_: من یا تو لعنتی.تویی که هر لحظه با یکی هستی.به من رحم نمی کنی،حداقل به بچه ات رحم کن.

بچه؟کدام بچه؟از چه حرف می زد؟چرا من متوجه نمی شدم چه می گفت؟ پژواک حرفش در سرم تکرار می شد.

مسعود فریاد کشید؛

_: این چرت و پرتا چیه می گی؟ کدوم بچه؟ تو دیوونه ای نسترن دیوونه.

دست در کیف مشکی بزرگی که روی شانه‌اش انداخته بود کرد .برگه‌ای را بیرون کشید و روی میز کوبید. نگاه سوزانش را به من داد؛

_: بیا بردار بخون . سواد که داری . من ازش حامله ام.

ساغر هینی کشید . دست مسعود دور یقه‌ی نسترن مشت شد‌ و فریاد زد؛

_: خفه شو آشغال.

صداها قطع شد .حرکت لبها را می‌دیدم ولی صدایی نمی‌شنیدم .کاش کسی صدای سوت را قطع کند. دو مرد از پرسنل به سمتمان آمدند.

با آبی که به صورتم خورد ، از آن حال خارج شدم . صداها واضح شدند .صورت ساغر پر از نگرانی بود. 

_: شیوا حالت خوبه؟

اشکم می چکد.

_: من…من اینجا چه غلطی می کنم ، ساغر ؟ من…من خونه خراب کن نیستم.

سیل اشکهایم روان شد.چشمان نم زده ساغر هم هوای باریدن دارد.

_: می دونم قربونت برم.می دونم.

بی معطلی کیفم را چنگ زدم و بی اهمیت به بقیه از رستوران خارج شدم.به تنهایی نیاز داشتم.به سمت مقصد نامعلومی راندم.

زنگهای ساغر تمامی نداشت.گوشی را خاموش کردم .دلم بغض داشت .قلبم بغض داشت .گلویم بغض داشت .گریه هایم از سنگینی بغض روی سینه‌ام کم نمی کرد. 

بی توجه به بوق ماشینها سرعتم را کم کردم وکنار خیابان توقف کردم .صحنه آمدن نسترن،حرفهایش، جلوی چشمانم رژه می رفت. حرصم را با چند ضربه پیاپی روی فرمان خالی کردم. زار زدم. چرا،چرا گذاشته بودم تا اینجا کش پیدا کند.چرا منطق را کنار زده بودم.چرا قلب لعنتی ام برایش لرزیده بود.

بغض آسمان شکست . پیاده شدم .باران اشکهایم را می شست .روی جدول نشستم و هق زدم. وقتی به خودم آمدم که کمی آرامتر شده بودم .بی حس و خنثی پشت فرمان نشستم .

نمی توانستم با این حالم به خانه بروم. گوشی را از روی صندلی برداشتم و روشن کردم.سیل پیامها سرازیر شد. تماسهای بی جوابی که بیشترش از ساغر بود. گوشی را سرجایش برگرداندم . صحبت کردن با مادر کار من نبود.به سمت خوابگاه رفتم.با یک تماس کوتاه رسیدنم را به ساغر خبر دادم.ساغر سراسیمه به سمتم دوید؛

_: این چه سر و وضعیه.عین موش آب کشیده شدی.کجا بودی تو؟گوشیت چرا خاموشه؟بیا بریم بالا.

یک قدم به عقب برداشتم.با تعجب به حرکتم خیره شد.

_: بیا تو.سرما می خوری.

_:به مامانم زنگ زدی؟

_:نه.معلومه که نه.چرا باید نگرانش می کردم. به نسیم گفتم زنگ بزنه خونتون ببینه رفتی خونه یا نه.که مامانت گفته بود با من بیرونی.داشتم از نگرانی دق می کردم.

_: می تونی یه زنگ بزنی به مامانم راضیش کنی شب اینجا بمونم؟

_: تو بیا تو. هرکاری بگی می کنم.

داخل که شدم نگاهم به آیینه نصب شده وسط راهرو افتاد.این من بودم؟دیگر خبری از آن سر و وضع صبحم نبود. بیشتر شبیه یک آدم آشفته حال بودم. پوزخندی به تصویرم زدم و به اتاق ساغر رفتم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن