رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت ده

پدر تنها رو به روی تلویزیون نشسته و برنامه مورد علاقه اش را تماشا می کند. از سر شب که خانه آمد،باز هم مرا نادیده گرفت.بعد از شام شاهین با شب بخیری به اتاقش رفت تا بخوابد.کمی بعد هم مادر شیر شایان را آماده کرد و او را برد تا بخواباند.

سرکی از آشپزخانه کشیدم . بهترین فرصت بود تا با پدر صحبت کنم. هدیه اش را که زیر تخت پنهان کرده بودم ،  برداشتم و به طرفش رفتم. از پشت سرش یک دستم را دور شانه‌اش حلقه کردم و با دست دیگرم کادو را جلوی چشمانش گرفتم . از چینهایی که کنار چشمانش خورد ، مشخص بود که سعی دارد خنده‌اش را کنترل کند و اقتدارش را همچنان حفظ کند .تلاش می‌کرد دستم را از دور گردنش باز کند اما موفق نشد .

با خنده گفتم: 

_ باشه پس خودت خواستی.

جعبه کادو را کنار مبل رها کردم و با یک تصمیم شیطانی شروع به قلقک دادنش کردم . دیگر نمی توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

میان خنده و بازی صدای مادر را شنیدم که تشر زد . 

_:الان بچه ها رو بیدار می کنید.

پدر را رها کردم . خودم را به مادر رساندم و گل بوسه‌ای روی گونه‌اش کاشتم .

_: آشتی؟

در سکوت خیره‌ام شد . خودم را به اتاق  رساندم و از روی تخت بسته‌اش را برداشتم و مقابلش گرفتم.

چشمانش بین من و هدیه‌اش در رفت و آمد بود . 

_:مگه من از تو انتظار کادو دارم؟

_نه . نداری‌.بخاطر رفتارم معذرت می‌خوام .

هدیه‌اش را می گیرد . کنار پدر نشستیم و  ملاقات امروز با آقاجون را برایشان تعریف کردم .

بعد از اتفاقی که در اردو افتاد ، بارها نگاه سرکش ساغر را که روی علی زانو زده می‌دیدم . بعضی اوقات با خنده به پهلویش می‌زدم تا حواسش را جمع کند. گاهی هم با تذکر استاد کنترل نگاهش را به دست می‌گرفت.

دل به دریا زدم و با چشم و ابرو اشاره ای به علی کردم .

_: خبریه؟

چشمانش را می دزد و از جواب دادن طفره می رود . بی‌خیالش می شوم. شاید نیاز به فرصت دارد.

پنج شنبه مثل برق و باد از راه رسید. بی حوصلگی و استرسم به بالاترین درجه رسیده بود ، اما سعی می‌کردم کاملا عادی باشم . گرچه خیلی هم موفق نبودم . شک در سطح وسیعی از دلم ریشه دوانده بود . اگر آقاجون به قولش عمل نمی‌کرد چه؟

از دیروز مادر تمام خانه را حسابی برق انداخته بود و تغییر دکوراسیون داد .با اینکه می‌دانست جوابم منفی است، اما نمی‌شد ذوقش را نادیده گرفت. 

برای کم کردن از حجم استرس به کتاب و جزوه هایم پناه آورده‌م تا خودم را مشغول کنم . با صدای مادر چشم از کتاب می‌گیرم . در اتاق را که باز کردم ، مادر همزمان با ظرف بزرگ کریستالی پر از میوه‌اش از آشپزخانه بیرون آمد و به طرف میز وسط سالن رفت . ظرف را  روی میز گذاشت و دست به کمر دردناکش گرفت .عصبی جلو رفتم .

_: ای بابا مادر من برای یه مهمونی ساده که نباید انقدر خودتو اذیت کنی.چرا نمی ذاری کمکت کنم؟

با دلخوری ادامه می دهم.

_: نکنه فکر کردی همه چی واقعیه؟

دستم را میان دستان زبر و خشنش گرفت و با مهربانی مادرانه‌اش گفت: 

_ نه همچین فکری نکردم . بذار مادر شی، انوقت حال الان منو درک می کنی .همه چی نمایشیه ، درست. ولی نباید کم بذاریم که . اونا که نمی دونن جوابت منفیه.

با نگاه پر مهرش سر تا پایم را برنداز کرد.

_: من هرکاری که می کنم خودم دوست دارم. برات آرزوها دارم .می فهمی آرزو.

دلم از محبتش گرم می شود و به آغوشش می‌روم.

_:  تو بهترین مامان دنیایی.

ضربه آهسته ای به کمرم زد .

_: دوباره خودتو لوس کردی.دیگه وقت شوهر دادنته دختر.

از آغوشش جدا شدم و با اعتراض گفتم:

 _ عععععع مامان.

با خنده جواب داد .

_:بیا برو زودتر آمادشو تا آقا جونت اینا نیومدن.

_: الان که زوده.

_: نه اصلا. بدو که هزارتا کار داریم.

چشم بلند بالایی گفتم . حوله را برداشتم و به حمام رفتم . 

تونیک صورتی کمرنگ با آستینهای گل‌دوزی شده که مادر با وسواس برایم خریده بود با روسری هم رنگش و شلوار مشکی ساده روی تخت چشمک می‌زدند . دستی رویشان کشیدم. 

_:قربون مامان خوش سلیقه ی خودم برم. 

با صدای مهمانها که از سالن می‌آمد، دلشوره به جانم چنگ زد. در حال کلنجار رفتن با روسری بودم که در با تقه‌ی کوچکی باز شد و قامت مادر را از آینه دیدم .با دیدنم برق رضایت را در چشمانش دیدم .

پشتم را به آینه می‌کنم و رو به مادر که حتی پلک هم نمی زند می‌چرخم .

_:چطورم؟

خنده صورتش را پوشاند. تند پلک می زند تا جلوی افتادن اشکش را بگیرد . جلو آمد و با صدایی که از بغض می لرزید گفت:

_ تو کی انقدر بزرگ شدی،  خانم شدی دختر کوچولوی من؟

لبخند روی لبهایم می نشیند .نگاهش را به پنجره اتاقم می دهد.

:_ انگار همین دیروز بود که توی حیاط بازی می‌کردی و صدای جیغت تا سر کوچه می رفت .چه قدر زود گذشت. حالا داره برات خواستگار میاد.

رویش را به من می‌کند . با گوشه‌ی چادر صورتش را از نم اشک پاک می کند.

_: بیا بیرون یه سلامی بده.

با ادکلن محبوبم دوشی می گیرم و از اتاق خارج می شوم. با صدای بلندی سلام می دهم. با نگاههای پر از تحسین‌شان خیره‌ام می‌شوند . 

عمو با دیدنم سوتی می زند .

_:  چه کردی عروس خانم؟ شانس بیاریم امشب با خودشون نبرنت.

از حرفش خنده ام گرفت .آقاجون و خانم‌جون ذکری خوانند و یه سمتم فوت کردند . پدر با غرور نگاهم می‌کرد.

عمه رو کرد به مادر .

_: زن داداش برم یه اسفند براش دود کنم.

پدر اسکناسی دور سرم چرخاند .

_: نمی‌خواد  ، بذار وقتی مهمونها رفتن.

با صدای زنگ خوشی‌ام پر کشید و جایش را استرس و دلشوره پر کرد . به سرعت به اتاقم رفتم و چادر سفید با گلهای ریز صورتی که مادر برایم آماده کرده را پوشیدم و برای استقبال کنار مادر رفتم.

خانمی که سنش از مادر بیشتر بود ، وارد شد و با خوشرویی سلام کرد . به من که رسید از خجالت سرم را پایین انداختم و آهسته جوابش را دادم.

_: به به هزار ماشالله. یه پارچه خانم .خدا حفظت کنه.

همان طور که سرم پایین است،صدای مردانه‌ای را شنیدم.

_: خانم مگه به سلیقه من شک داشتی؟حالا برو جلوتر ما هم این چیزی رو که می‌گی ببینیم.

از حرفش همه به خنده افتادن . نگاهی به مرد مسنی که با کت شلوار قهوه ای سوخته‌اش جلویم ایستاده ،انداختم و مودبانه سلام دادم. در کمال احترام جوابم را داد . 

_:حاج خانم من که شما رو جای بدی واسه ته تغاریت نمی برم خواستگاری.

هجوم خون را به گونه هایم حس می کنم.

با سلام خشکی سرم را به سمت در می چرخانم. سبد گل زیبایی جلوی چهره مرد جوان را گرفته بود .داخل می شود .سبد را که جلوی دیدش را گرفته، کج می کند تا بتواند با مردها دست بدهد. از دیدنش وا رفتم . دهانم خشک شد . قلبم در دهانم می کوبید. سرمای دستانم به همه بدنم سرایت کرد.

از دیدنم چشمانش از تعجب گشاد می شود .

_: تو؟

_: شیوا جان سبد گل رو از آقا مسعود بگیر.

به دستور پدر دست لرزانم را جلو می برم .از برخورد نوک انگشتان سردم با دستش گرمایی به سرعت نور در تمام تنم پخش می‌شود. عمو و پدر به سمت سالن راهنمایی‌اش کردند. خودم را به آشپزخانه رساندم .لیوان را زیر شیر آب گرفتم. حواس پرت مردی ست که کمی آن طرفتر نشسته.آب از لیوان سرازیر می‌شود .کمی از آب می نوشم اما خشکی گلویم از بین نمی‌رود .حس کسی را دارم که در بیابان لم یزرع به دنبال آب دویده ،اما چیزی جز سراب عایدش نشده . روی صندلی می نشینم و سرم را بین دستانم می گیرم.

او اینجا چه می کرد؟ یعنی همه ی اصرار آقا جون این بود . پسر خوبی که می گفت او بود. مشتم را آهسته روی میز می کوبم زیر لب می غرم.

_: لعنت بر من که شرط آقا جون رو قبول کردم.

با صدای مادر سرم را بالا می گیرم.

_: عععععع چرا نشستی؟پس چاییت کو؟ 

نگاه درمانده‌ام را به مادر می‌دهم و می نالم

_: مامان میشه من نیام؟

مادر به صورتش زد.

_: یعنی چی؟معلومه چی می گی؟ می خوای آبرومونو ببری؟ پاشو ،پاشو ببینم.

دستش را می گیرم و با التماس گفتم.

_: خواهش می کنم.

سرمای دستم را که حس می کند می‌پرسد: 

_ چرا انقدر سردی؟ 

با دقت صورتم را از نظر گذراند.

_:فشارت افتاده.

لیوان آب را از جلویم بر می‌دارد و چند قند داخلش می اندازد و تند تند هم می زند.

عمه وارد آشپزخانه می شود .

_: پس شماهاکجایین؟ یه چایی که انقدر طول دادن نداره.

_: حمیده جان قربون دستت، بیا چایی بریز .شیوا از استرس فشارش افتاده.

با اصرار و خواهش مادر بلند می شوم، سینی را از عمه می گیرم و با بسم اللهی  از آشپزخانه خارج می شوم.

آقای فاتحی فرد با دیدنم می گوید:

_ دست شما درد نکنه دختر گلم .

چای را که مقابلش می گیرم، بر می دارد، بو می کشد و ادامه می دهد .

: این چایی خوردن داره.

صدای پوزخند مرد کناریش به استرسم دامن می زند. بعدی نوبت اوست.کمی معطل می کند.نگاهم روی شلوار جین مارکش می افتد.با پیراهن آبی و کت سورمه اش ترکیب جالبی بود. امانمی دانم از کی برای خواستگاری رفتن اسپرت می پوشیدند. از تعللش می فهمم قصد اذیت کردن دارد. سعی می کنم نگاهم را روی فنجانها نگه دارم.آقای فاتحی سرش را به سمت پسرش کج می کند ،پر از خنده طوری که من هم بشنوم می گوید

_: بردار پسر. می دونستم دلتو می بره.

خنده ی مسخره می کند.بی حرف فنجانش را بر می دارد و روی میز می گذارد.

سینی را جلوی بقیه می گیرم.کارم که تمام می شود.بین مادر و خانم جون می نشینم.

صحبتهای مردانه حوالی اوضاع کار می چرخد.گاهی سنگینی نگاه خانم فتاحی فرد را روی خودم حس می کنم.اما از ترس تلاقی نگاهم با اویی که کمی آن طرفتر نشسته،جرات نمی کنم سرم را بالا بیاورم.می توانم تصورش کنم با آن پوزخند لعنتی اش.یاد التماسهای نسترن در ذهنم جان می گیرد.وای خدای من اگر بفهمد پسری که برای داشتنش آن قدر خودش را حقیر کرده بود ،اینجا و دقیقا رو به روی من نشسته چه حالی می شود. حرفهای روز اول ساغر در گوشم زنگ می زند.

_: همه دخترها برایش سر و دست می شکنن.

اما من نه .حتی از اینکه الان رو به رویم نشسته ناراحتم.دلم می خواهد زودتر از این خانه برود.دلم اتاقم را می خواهد. کاش می شد به پناهگاهم می رفتم.

با سقلمه ی مادر حواسم را جمع می کنم.

_:حاج خانم با شماس.

خجالتزده چشم در چشم زن میانسال روبه رویم می شوم.خنده ای به رویم می پاشد و با مهربانی سوالش را دوباره تکرار می‌کند.

_: شیوا جان ترم چندی؟

با صدای لرزانی جواب می دهم .

_: تازه ترم اولم.

_:رشته ات چیه دخترم؟

لبخند مصنوعی زدم .

_: حسابداری.

در دل دعا می کنم که اسم دانشگاه را نپرسد.

بادی به غبغبش می اندازد و با افتخار می گوید:

_ این آقا مسعود ما هم دو ترم دیگه درسش تموم میشه. اتفاقا رشته‌اش حسابداریه.

سرم را پایین می اندازم و در دلم نیشخندی می زنم. واقعا او پسر همچین پدر، مادر محترمی است؟

مادر در جوابش می گوید.

_: خدا حفظشون کنه.

پدر مسعود رشته کلام را در دست می گیرد و شروع به تعریف و تمجید کردن از پسرش می‌کند‌.

_: البته در حال حاضر تو شرکت خودم مشغول کاره .حالا یه فکرایی هم داره. ان شاا… بعد گرفتن مدرک اگر بشه یه شرکت  می‌زنه و مستقل بشه.

همچنان آقای فاتحی یکه تاز میدان است.

_:از لحاظ دانشگاه رفتن شیوا جان، نه ما مشکلی داریم نه آقا مسعود.تا هرجا دوست داره درس بخونه.

نگاهم را نرم نرمک بالا می کشم.با اخمهای درهم به پدرش خیره بود.

بعد از مکث کوتاهی رو به آقاجون و پدر می کند.

_: حالا اگر اجازه بدین این دوتا جوون یه کم باهم حرف بزنن.هر سوالی هم که دارید، ما در خدمت شماییم.

وای خدای من، چه می گفت؟با او بروم صحبت کنم؟مگر حرفی هم داشتم که با او بزنم؟

نگاه پر از خواهشم را به آقاجون و پدر دادم.آقاجون منظورم را می فهمد.

:_راستش ما گفتیم این جلسه فقط دیدار باشه.

نفس آسوده ای می کشم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن