رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق /پارت دوازده

اما ساغر در این چند وقت بدجور خودش را در دلم جا کرده بود. طعم خوش ذرت مکزیکی در دهانم پیچید و از لذت چشمانم را روی هم گذاشتم .

با صدای زنگ موبایل نگاهی به صفحه‌اش انداختم. با دیدن اسم ساغر خوشی‌ام تکمیل می شود. لبخندی زدم و زیر لب گفتم: 

_ چه حلال زاده هم هست.

بی معطلی تماس را وصل کردم .طلبکار گفت: 

_ معلومه تو کجایی؟ اگه من زنگ نزنم تو نمی خوای یه خبر از من بگیری؟

گلایه‌هایش را تند و بی‌وقفه و پشت سر هم ردیف می‌کند . جای او من نفس کم آوردم. لیوان را کنارم گذاشتم .

_: سلام ساغر خانم. خوبی؟ 

دلگیر بود این را از سکوتش فهمیدم.

ادامه دادم .

_: خوش می گذره. خانواده خوبن؟

جوابی نمی دهد.

_: خوب راستش منم دلم خیلی برات تنگ شده. حتی چند باری خواستم تماس بگیرم. ولی ترجیح دادم همه‌ی وقتت رو با خانواده‌ات باشی.

سکوتش ادامه دار می‌شود . برای بدست آوردن دل نازکش باید بیشتر تلاش می‌کردم . 

نفس عمیقی کشیدم.

_: نمی‌خوای چیزی بگی؟ خیلی جات تو دانشگاه خالیه.

چشمم به لیوان سرد شده ذرت افتاد ، لبخندی زدم.

_: اومممم .می‌خوای بدونی الان کجام؟

مکث کوتاهی کردم.

_: اومدم برا خودم یه ذرت مکزیکی پر سس و قارچ مخصوص سفارش دادم. همون جای همیشگی.

قاشقی را از محتویات سرد شده و بی مزه داخل لیوان پر می کنم.با اینکه دیگر لذت بخش نیست، اما برای به حرف آوردن دخترک سرتق بهانه‌ی خوبی بود.

_: وااای ساغر خیلی خوشمزه ست.

موفق می‌شوم . بالاخره سکوتش را می شکند .

_: کوفتت بشه . مثلا می‌خوای دلمو آب کنی .همون دیگه خیلی داره بهت خوش می‌گذره که یاد من نمی‌کنی.

_: نه اتفاقا از سر دلتنگی بود اومدم اینجا . برای تجدید خاطره‌هامون. راستش رو بخوای اصلا بدون تو نمی چسبه.

_: خب حالا خودتو لوس نکن ، بخور. ولی باید یه بارم منو ببری مهمون تو.

بلند می خندم.

_: ای به چشم.

سعی می‌کرد مدام حرف را به دانشگاه بکشاند. حس می‌کردم در میان حرفهایم دنبال کسی را می‌گیرد. من هم با خباثت بحث را به طرف دیگر می‌کشاندم .

قبل از خداحافظی با صدایی پر از دلتنگی پرسید .

_: میام اینجا دلم واسه تو و دانشگاه تنگ میشه. میام اونجا دلم واسه خانواده‌ام تنگ می‌شه. بیخیال دانشگاه هم نمی تونم بشم. کاش صبر می‌کردم ، دوباره کنکور می دادم. شاید همینجا قبول می شدم.

نمی‌خواستم با این حال تماس را قطع کند. 

_: انوقت دیگه دوستی به باحالی من نداشتی.

سرخوشانه می خندد.

_: خودشیفته.

صدای مادرش را می شنوم اما واضح نیست. 

_: شیوا جان مامان سلام می رسونه.

گوشی را جابه جا می کنم.لیوان را داخل سطل می اندازم .

_: تو هم سلام برسون. از طرف ما دعوتشون کن تشریف بیارن شیراز.

بعد از خداحافظی لبخندم را حفظ کردم. سوار ماشین شدم و به سمت خانه رفتم .

توجهی به حضورش نمی کنم.نمی خواهم کوچکترین رفتارم را به نفع خودش تعبیر کند. روی اولین صندلی طوسی رنگ کنار دیوار می نشینم.تمام حواسم به درسی که استاد می‌دهد متمرکز کردم . گاهی از گوشه چشم علی را می‌دیدم که مثل چند روز گذشته نگاهش مرا هدف گرفته بود. اهمیتی نمی‌دهم . می دانم دنبال چه کسی بود. می گذارم در سرگردانی‌اش بیشتر غوطه‌ور شود .کلاس که تمام شد، با نگاهی به جزوه‌ی سنگین امروز لپهایم را پر از باد کردم و بیرون دادم .قبل از اینکه دفتر را ببندم نگاهم روی یک جفت کتونی یشمی پسرانه قفل شد. سرم را بالا گرفتم .قهوه‌ی چشمانش از دلتنگی به تیرگی و تلخی اسپرسو بود .

ته ریش چند روزه‌اش نه تنها به جذابیتش اضافه کرده بلکه گواه بی قراریش هم بود . صدای گرفته‌اش دلم را لرزاند .

_: خانم مصطفوی؟

یکی از ابروهایم ناخوداگاه بالا می رود.

_: بله؟

نگاهش را در کلاس می چرخاند و روی صندلی ساغر نگاهش را نگه می دارد . دستی روی صورتش می کشد . در سکوت نگاهم می کند . و زمزمه می کند .

_: هیچی.

و از کلاس بیرون می‌رود .خنده‌ای می کنم .

_: آخ ساغر نیستی ببینی چطور پسر شر و شور کلاس که هیچ دختری از شیطنتاش در امان نبود به خاطرت این طور از خود بی خود شده و دنبالت می گرده.

از سرمای هوای آخرین روزهای پاییزی لرزی بر تنم نشست اما همچنان مشتاق قدم زدن بودم . به تنه ی درخت تنومند نیمه عریان چنار محوطه دانشگاه تکیه زدم . 

بازهم جلوی چشمانم ظاهر شد .همان فرهادی که به دنبال شیرینش می گشت . سرش پایین بود.

_:خانم مصطفوی؟ 

نگاهی به اطرافم انداختم. کمی آن طرفتر مسعود و محمد ایستاده بودند. محمد سرگرم گوشی‌اش بود . ولی مسعود با نگاه موشکافانه‌ای زیر نظرم داشت . 

_: بفرمایید در خدمتم.

 به سنگ ریزه‌ی جلوی پایش ضربه می زند . با غرورش در حال جنگ بود . سکوت که طولانی شد قصد رفتن کردم. دستی پشت گردنش کشید. اولین قدم را که برداشتم صدایش متوقفم کرد.

_: چرا… چرا چند روزه ساغر نمیاد دانشگاه؟ حالش خوبه؟

احساسش پیروز شد . غرورش را کنار گذاشت . باورم نمی‌شد این همان پسری باشد که از اذیت کردن ساغر لذت می‌برد. یعنی واقعا عاشق شده؟ و عشق او را به این روز انداخته؟

صدای ساغر در سرم طنین انداز  شد.

_: باید خودشو بهم ثابت کنه تا بفهمم چقدر حسش واقعیه.

دستانم را از جیب پالتوم بیرون می‌آوردم .  قدم رفته را برگشتم‌.

_: حالش که خوبه.

بی رحم می شوم .

_: شاید دیگه نیاد.

بهت در نگاهش سایه می اندازد. سیبک گلویش بالا و پایین می شود. به سختی لب می زند .

_: دیگه نیاد؟

 تک خنده ای می زند .

 _: مگه میشه؟ آخه چرا؟

بی خیال شانه‌ای بالا انداختم.

_: خب نمی تونه دوری از خانواده‌اشو تحمل کنه . طبیعیه . بعدشم … اممم هیچی دیگه.

راهم را سد کرد . 

_: چی؟ چی می خواستی بگی؟

از اینکه توانسته بودم کنجکاویش را تحریک کنم خوشحال می‌شوم.

_: هیچی . چیز مهمی نیست .

دست بردار نبود . 

_: خواهش می کنم ،اگر چیز مهمیه بگید.

به چشمان نگرانش خیره شدم . 

_: راستش…خب راستش پسر عموش که خواستگارشم هست به شدت اصرار داره که ساغر برگرده اصفهان تا هم زودتر عقد کنن و همونجا هم دانشگاه بره.

چیزی در نگاهش ترک خورد .نفسش را حبس کرد .حلقه‌ی اشکی چشمانش را قاب گرفت . 

با دیدن حالش خودم را لعنت کردم .تحمل دیدن حالش را در آن وضعیت نداشتم . خواستم به کلاس برگردم که صدای آهسته‌اش را به سختی شنیدم.

_: خودش…راضیه؟

برنمی گردم تا قیافه‌‌اش را ببینم .

_: از خودش بپرسین.

قبل از اینکه زیاد دور شوم صدای نگران محمد را شنیدم .

_: علی حالت خوبه داداش؟ چی شدی تو؟

جای هرسه‌شان در کلاس خالی بود . حس عذاب وجدان کم کم در وجودم ریشه می دواند و دلشوره به جانم چنگ می‌زد . 

تا پایان کلاس نمی توانستم به درس گوش دهم . حرفهایی که به علی زدم مدام در گوشم می پیچد. 

از اینکه توانسته بودم انتقام ساغر را بگیرم راضی بودم .اما اگر اتفاقی برایش بیفتد چه کسی جز من مسئولش بود؟ ای کاش بیش از حد برایش داستان بافی نمی کردم .اگر بی خیال ساغر شود چه؟

کلافه پوفی کشیدم و به سمت ماشین رفتم . 

در را که باز کردم ، در با ضرب بسته شد. از ترس جیغ خفه‌ای کشیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم. از دیدنش جا خورم. چشمان سرخ از خشمش را به من دوخت و با عصبانیت غرید:

_: فکر نکن نفهمیدم بهش دروغ گفتی؟ فکر کردی نمی فهمم داشتی واسه رفیقت بازار گرمی می کردی؟

کف دستش را روی شیشه ماشینم می کوبد .

_: همین حالا میای بهش می‌گی حرفات دروغ بوده.

انگشت اشاره‌اش را جلوی صورتم تکان می دهد و تهدید می کند.

_: وای به حالت،وای به حالت اگر اتفاقی براش بیفته.

قدرت تجزیه تحلیل حرفهایش را نداشتم. شک زده فقط نگاهش می‌کردم . وقتی جوابی نگرفت ، مچ دستم اسیر پنجه های مردانه‌اش شد . از گرمای دستش حس کردم برق از تنم عبور کردم .خواستم دستم را آزاد کنم که فشار بیشتری به مچم وارد کرد. از درد آخی از بین لبهایم خارج شد .

مرا به زور به سمت ماشینش کشید. در را که باز کرد، بند دلم از ترس پاره شد. تقلا کردم .

_: ولم کن لعنتی .چه غلطی داری می کنی؟

جوابی نداد و سعی کرد به زور مرا به داخل ماشین پرت کند . دست از مقاومت نکشیدم.

_: ولم کن تا جیغ نکشیدم.

با چشمان برزخی‌اش خیره‌ام شد . با دیدن سیاهی‌های شبش که پر از رگه‌های سرخ بود ،وحشتم بیشتر شد‌. نفس عمیقی کشید. کمی سرش را به سمت ماشین کج کرد و دستوری گفت: 

_ بشین.

با سرتقی جواب دادم.

_: نمی خوام .ولم کن بذار برم.

پوزخندی زد.

_: بری؟ کجا بری؟ اول می ریم پیش علی می‌گی همه حرفات دروغ بوده بعد هرجا خواستی می‌ری.

_: نمیام .هرچی گفتم راست بود .اگر فکر می کنی دروغ گفتم خوب برید از خودش بپرسید.

با دست آزادش ،دستی به چانه اش کشید.

_: آره فکر خوبیه .الان می‌ریم پیش علی و تو زنگ می‌زنی به دوستت، گوشیو می ذاری رو آیفون .بعد معلوم میشه راست گفتی یا نه.

یا خدا. چه می گفت .فکر تیز بینی‌اش را نکرده بودم .راه فراری برای فرار از این مهلکه‌ای که برای خودم ساختم نبود .

_: من…من همچین کاری نمی کنم.

صورتش را جلو می آورد.گرمی نفسهایش صورتم را قلقلک می‌داد . تپش قلبم نامنظم شد . پلکهایم را روی هم گذاشتم تا از چشمانم پی به  حالم نبرد.

_: اتفاقا تو کاری که ازت خواستمو انجام می دی.حتی شده به زور وادارت می کنم.

با سلام بلند چند پسر از بچه های دانشگاه که مخاطبشان مسعود بود فاصله گرفت و سری برایشان تکان داد.

اَه لعنتی ! حالا تمام دانشگاه پر می‌شد از شایعات مسخره‌ای درباره‌ی ما و این تنها چیزی بود که نمی‌خواستم .عصبی شدم  و با صدای بلندی گفتم :

_ ولم کن .نسترن با چرندیاتش کم بود، حالا اینا هم بهش اضافه شدن. یه سوال پرسید ،جواب گرفت .اگر فکر می کنی دروغ می گم از خودش بپرسید.

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن