رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت سه

جورچین عشق

بالاخره راه باز شد. یک جای پارک درست روبه روی دانشگاه انتظارم را می‌کشید . با مهارت ماشین را پارک کردم . با ذوق نگاهی به سر در دانشگاه انداختم و با خوشحالی وارد شدم . استرس در وجودم رخنه کرد . دستان سردم را مشت کردم  تا لرزششان را پنهان کنم . پشت در اتاق ایستادم و نفس عمیقی کشیدم . تقه ای به در می زنم و وارد کلاس می‌شوم. خبری از استاد نیست . با ورودم همه کلاس ساکت می‌شوند و نگاهشان روی من قفل می‌شود. 

خنده‌ی بلند پسری توجهم را جلب کرد. نگاهم پسری را شکار می‌کند که روی صندلی‌اش لم داده و با چشمانی مملو از غرور ، با پوزخندی که گوشه لبش جا خوش کرده سر تا پایم را رصد می‌کند .

بند کوله را در مشتم می‌فشارم.

_: علی بنظرت ترم اولیه؟ 

علی انگشت اشاره اش را کنار صورتش می‌گذارد.

_:اممممم… آره دیگه از تیپش مشخصه . ببین چقدر ساده‌اس . حالا ترم بعد ببینیش صد در صد نمی‌شناسیش.

صدای خنده‌شان دوباره بلند می‌شود.

پاهایم به زمین چسبیده بود . زبانم آنقدر سنگین و بی‌حس شده‌بود که نمی‌توانستم از خودم دفاع کنم . بغض در گلویم هر لحظه بزرگتر می‌شد.

همان پسر اولی که متوجه حال و روزم شده بود گفت؛

_ :گریه‌ات نگیره کوچولو.

دستی روی بازویم نشست و بعد صدای دخترانه‌ای گوشم را نوازش داد؛ 

_: هرهر خندیدیم . تا حالا کسی بهت گفته چقدر بامزه‌ای؟ 

_: آره همه میگن. 

و خندیدند.

دختر سرش را به سمتم چرخاند.

_:بیا بریم عزیزم.

وقتی از کنارشان رد می‌شدم نگاهم بی‌اختیار در چشمان پسر مغروری که هنوز پوزخندش را حفظ کرده بود، قفل شد.

روی صندلی کنار دختر نشستم . سرم را پایین انداختم و با انگشتان دستم بازی کردم .تلاش می کردم تا قطره‌ی اشک سمجی که آماده‌ی افتادن بود، نچکد. تا بیشتر از این خودم را ضعیف نشان ندهم.

با ضربه ای که به شانه‌ام می‌خورد ، سرم را بالا می‌گیرم‌ و تازه می‌توانم چهره‌ی ناجی‌ام را که از آن مهلکه نجاتم داده ببینم . دختری سبزه روی با چشمانی سبز رنگ و صورتی لاغر و کشیده .دستش را با لبخند به سمتم گرفته ؛ 

_: ساغر هستم. ترم دوم حسابداری و تو؟

لبخند دوستانه‌ای تحویلش می‌دهم و دستش را می‌فشارم .

_: شیوا .ترم اول . 

دستش را رها می کنم. 

_: ممنون بخاطر کمکت.

نگاه خصمانه‌اش را روانه‌ی جمع پسرها می‌کند؛ 

_: کارشونه ، چشمشون که به یه تازه وارد می‌افته ، سوژه اش می‌کنن . حواست باشه خودتو ضعیف نشون ندی.

شکلاتی به دستم می دهد ؛

_: اینو بخور .برات خوبه.

شیرینی شکلات حالم را روبه راه می‌کند. ساغر سرگرم گوشی‌اش می شود . نگاهم چرخی در کلاس می‌زند و روی دختر مو بلوندی که با آرایش غلیظ کنار دست همان پسر مغرور نشسته ، ثابت می‌ماند . ساغر که مچ نگاهم را گرفته آهسته زیر گوشم پچ می زند؛

_: مسعود فتاحی فرد . ترم ۶ حسابداری . درسش عالیه . اما خیلی مغرور و به‌شدت کم حرفه . همه دخترا براش سرو دست می‌شکنن .

با ابرو اشاره ای به دختر بغل دستیش می‌اندازد و ادامه می دهد؛

_:اونم یکی از خاطرخواهاشه . یه مدتی خودشو آویزون می‌کنه بعد که تاریخ انقضاش تموم می‌شه ردش می‌کنه بره . این کوه یخ هرکسی رو قبول نداره.

از حجم اطلاعاتش ابروهایم بالا می‌روند و با تعجب نگاهش می‌کنم. ریز می‌خندد؛ _: چه خبرته بابا . دوساعته ابروهاتو با میخ زدی بالای پیشونیت.

بند کیفش را که روی شانه می‌اندازد . صورتش را نزدیک صورتم می‌آورد و آهسته می گوید؛

_:قول می‌دم تو هم تا آخر ترم آمار همه بچه‌ها رو داشته باشی.

کمی فاصله می گیرد.نگاهی به ساعت مچی‌اش می‌اندازد ؛

_: نیم ساعت گذشته ، استاد نیومده ، پاشو بریم سلف یه چیزی بخوریم.

از پیشنهادش استقبال می‌کنم . شانه به شانه هم از کلاس خارج می‌شویم . سنگینی نگاهی را حس می‌کنم اما جرات برگشتن نداشتم.برشی از کیک شکلاتی را در دهانم گذاشتم ؛

_:همیشه انقدر کم حرفی؟ همین اول بگما من خیلی حرف می‌زنم ، اصلنم از آدمهای کم حرف خوشم نمی‌یاد.

_ نه بابا کم حرف نیستم . خب روز اوله هنوز یخم آب نشده.

مکث می کنم. چنگال را داخل بشقاب می‌گذارم و ادامه می‌دهم؛

 _امممم.خوب چی بگم؟

دستش را زیر چانه‌‌اش ستون می‌کند و با شیفتگی خیره‌ام می‌شود.

_: از خودت بگو.

_: همه رو که تو کلاس گفتم.

کف دستش را روی میز می‌گذارد و خودش را جلو می‌کشد. با لحن لوتی منشانه‌ای می‌گوید؛

_:نچ…. مث که نفهمیدی چی شد . سریع پروندتو بریز رو میز تا نگفتم بچه ها به حرفت بیارن. 

ضربه‌ی آرامی روی میز می‌زند.

_: ملتفتی یا نه خوشگله؟

از حرکتش پقی زیر خنده زدم. از رفتارش معلوم بود، با یک دختر شیطان ، بامزه و مخصوصا با معرفت طرفم.

_: دختر خوب آخه تو رو چه به حسابداری . تو باید بازیگر می‌شدی.

همان‌طور که حالتش را حفظ کرده بود ، ضربه دیگری به میز زد.

_: نه مث که نگرفتی چی گفتم.

دستانم را به حالت تسلیم بالا بردم.

_: باشه . باشه . الان می گم.

کمی از قهوه‌ام را خوردم . صدایم را صاف کردم . 

_:شیوا مصطفوی ، فرزند حامد.دوتا داداش دارم که از خودم کوچیکترن . بخاطر علاقم به حسابداری کلی تلاش کردم تا تونستم این دانشگاه قبول شم.

سری تکان داد .

_:نامزد داری؟

_:معلومه که نه.

تکیه‌اش را به صندلی داد . 

_: دوستی ،رفیقی؟

یاد نسیم می افتم . آهی می‌کشم و مثل ساغر تکیه می‌زنم؛

_ : دوست صمیمیم هم مثل من کنکور داد. قبول شد. ولی خانوادش با دانشگاه اومدنش مخالف بودن.برای همین زود نامزد کرد.

راضی از اطلاعاتی که به دست آورده بود لبخند گل گشادی می‌زند.

_:خوبه . یه چیزایی دستگیرم شد‌.

_:خوب حالا تو از خودت یه کم بگو.

نگاهی به ساعتش می‌اندازد .

_: پاشو بریم .کلاس تا یه ربع دیگه شروع میشه.

به سرعت کیفش را برمی دارد و به سمت صندوق می‌رود. تا خواستم اعتراض کنم گفت؛ 

_: امروز که روز اول آشناییمونه مهمون من.

منتظر ساغر ایستاده بودم که با صدای آویز در برگشتم. نمی دانم چه داشت که همچو آهنربا نگاهم را جذب خودش می‌کرد. جایی ایستاده بودم که می‌توانستم به راحتی آنالیزش کنم . قد بلند با هیکلی ورزیده ، موهای پرپشت مشکی که رو به بالا شانه زده بود و چشمانی سیاه و خالی از حس. با سقلمه‌ی ساغر به خودم آمدم و نگاه خیره‌ام را گرفتم.

_:حواست کجاست . بیا بریم.

سرم را پایین انداختم تا چشمانم هرز نرود. وقتی از کنارش رد شدم ، صدای پوز خندش را شنیدم.بیرون که آمدیم ، ساغر تشر زد.

_: معلومه چته ؟ داشتی پسر رو می‌خوردی . ببین یه چیزی بهت می‌گم آویزه گوشت کن .هیچ وقت از صد فرسنگی این آدم رد نشو.

نمی دانم چه مرگم شده بود . با این‌حال به خودم قول دادم که نادیده بگیرمش . نباید همین اول کاری خودم را درگیر این موضوعات مسخره می‌کردم.

بعد از دوساعت استاد با خسته نباشید ، کلاس را تمام کرد . با ساغر از دانشگاه بیرون زدیم . تا چشمش به ماشین خورد ، سوتی زد.

_: ایول بابا.پس بچه مایه دارم هستی.

بعد از رساندن ساغر به خوابگاه به خانه رفتم. تمام اتفاقات روز را با کمی سانسور سر میز شام تعریف کردم.  دلم نمی‌خواست فکر کنن چقدر ضعیف بودم که نتوانستم از خودم دفاع کنم.

بعد از شستن ظرفها به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم . تصویر پسر مغرور و از خود راضی کلاس جلوی چشمانم نقش بست. با صدای زنگ پیامک گوشی دست از فکر کردن کشیدم.

ندیده هم می‌دانستم پیامک از کیست. با نگاه به صفحه گوشی لبهایم کش‌آمد. حدسم درست بود . مگر می‌شد او را فراموش کرد . دوستی که خیلی وقت بود جای خواهر نداشته‌ام را پر کرده بود.

_:”سلام . خوبی؟ امروز خوش‌ گذشت خانم دانشجو؟”

به سرعت تایپ کردم؛

_:”جات امروز خیلی خالی بود.از صبح که رفتم تا وقتی برگشتم دلم می‌خواست مثل همیشه کنارم می‌بودی.”

و ارسال کردم . تصور این‌که چه حالی داشت زیاد سخت نبود . غمگین دست دور زانوهایش انداخته و با چشمانی که از گریه ی زیاد پف کرده کنج اتاقش نشسته و با بغض گلویش دست و پنجه نرم می‌کند.

پیام دیگری می رسد.

“_:می‌دونم خواهری. دلم واست تنگ شده . فردا میای اینجا؟”

اشکم بی اجازه روی صفحه گوشی چکید.

“_:اتفاقا منم دلم خیلی هواتو کرده. فردا کلاس ندارم .عصر حتما میام پیشت.”

گوشی را روی پاتختی که می‌گذارم ، تمام خاطراتم با نسیم پیش چشمانم رژه می روند . پلکهایم سنگین می‌شود و خوابم می‌برد.

با صدای آلارم گوشی بیدار می‌شوم.بعد از مرتب کردن تخت به آشپزخانه می‌روم . مادر در حال صبحانه دادن به شایان بود. شایان که متوجه حضورم می شود ، دستش را برای بغل کردن بالا می‌گیرد .

_:بغَ … بغَ.

بوسه‌ی محکمی به لپش می‌زنم که صدای غرغرش بلند می‌شود.

 _:عععع بچه رو اذیت نکن داره صبحانه می خوره.

این‌بار بوسه نه چندان محکمی روی لپ دیگرش می‌زنم. 

_:آخه مگه میشه این تپل خانو محکم بوس نکرد؟

چای می ریزم و سر میز می نشینم. 

_: امروز بعد از ظهر خانم سبحانی جلسه داره میای بریم؟

لقمه ام را قورت می‌دهم. 

_:نه می‌خوام یه سر به نسیم بزنم.

مادر صورت شایان را می شوید .

_:پس شایان پیشت بمونه؟

_:نه . نمی‌تونم ببرمش پیش نسیم.

مانتوی سبز رنگ را تن می‌زنم و شال همرنگش را سر می‌کنم . برق لبی روی لبانم می‌‌کشم و در آخر چند پاف از ادکلن دوست داشتنی‌ام می‌زنم . مادر چادرش را سر می‌کند و با تحسین نگاهم می‌کند . به پدر سفارش می‌کند.

_:مراقب پسرا باش عزیزم. 

 سر راه مادر را می‌رسانم . 

قبل از اینکه زنگ بزنم در ناگهان باز می‌شود.  قدمی به عقب برمی‌دارم و ترسیده دستم روی قلبم می‌نشیند.

محسن عصبی بیرون می‌آید . من را که می‌بیند با چشمهای به خون نشسته‌اش  دندانهایش را روی هم می‌ساید و با صدایی که سعی در کنترلش دارد می‌غرد،

_: اینجا چه غلطی می‌کنی؟ اومدی هواییش کنی؟ زیر گوشش از اون دانشگاه کوفتیت بگی؟

دستم را مشت می‌کنم تا به خودم مسلط شوم. نباید اجازه می‌دادم ترس را از چشمانم بخواند . با اعتماد بنفسی که نمی‌دانم از کجا پیدایش شده جواب دادم؛

_: اومدم به خواهرم سر بزنم . باید از تو اجازه می‌گرفتم؟ تو با خودخواهیت آرزوهاشو لگد مال کردی .حالا چه انتظاری ازش داری؟ برات دست بزنه و ازت تشکر کنه؟

قصد عقب نشینی نداشت .لحظه ای  تماس چشمانمان قطع نمی شود. آرامتر از قبل می گوید ؛

_: دور نسیمو خط بکش. بذار به زندگی جدیدش دلگرم شه .لااقل از دانشگاه براش نگو. نذار بیشتر از این از من دور شه.

انگشتش را تهدید وار جلوی صورتم تکان می دهد .

_:غیر از این باشه دیگه نمی‌ذارم ببینیش.

دستی در هوا تکان می‌دهم ، برو بابایی می‌گویم و بی‌اهمیت به او وارد خانه می شوم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن