رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت سیزده

حس کردم او هم از اینکه آن چند نفر در آن وضعیت ما را دیده بودن ناراحت  شد .

_: نباید اون کارو باهاش می کردی .از اذیت کردنش لذت می بری؟ 

دستم را رها کرد.

_: بازی بدی راه انداختی.

تلاقی نگاهمان لحظه ‌ای قطع نمی‌شد. مچ دستم را ماساژ دادم.

_: برای رسیدن به عشق باید سختی کشید. 

چشم از نگاه خیره‌اش گرفتم و به سمت ماشینم رفتم. 

باید زودتر با ساغر حرف می‌زدم تا با بی‌خبریش همه چیز را خراب نکند. با تلفن کوتاهی ازش خواستم قبل از آمدن به دانشگاه باهم حرف بزنیم. 

بی حوصله تر از آن بودم که در جواب  اصرارهایش برای فهمیدن موضوع، توضیحی بدهم.

روی تخت دراز کشیدم و ساعدم را روی پیشانی‌ام گذاشتم و به امروز فکر کردم . بوی عطر تلخ آشنایش را حس کردم. انگار تمام اتاق را پرکرده بود .به‌یکباره روی تخت نشستم. نگاهم به پنجره افتاد. بسته بود. چند باری بینی‌ام را از هوای اتاق پر کردم. خبری از بوی آشنا نبود. حتما دچار توهم شدم .دوباره سرجایم برگشتم .

_: فکر کنم دارم دیوونه می شم. آخه اون اینجا، این وقت شب چه کار می کنه؟

به پهلو خوابیدم . کف دو دستم را بهم چسباندم و بین بالشت و صورتم قرار دادم. دوباره همان عطر را اینبار از فاصله نزدیکتری حس کردم .کلافه و کمی ترسیده روی تخت نشستم.

_: یعنی چی؟ چرا وقتی می خوابم بوی عطر مسعود رو حس می‌کنم؟

خم شدم وزیر تخت را بررسی کردم. وقتی مطمئن شدم خبری نیست، پلک‌هایم را روی هم گذاشتم و نفس حبس شده‌ام را آزاد کردم.

_: اینجا هم از دستش آرامش ندارم.

مچ دستم تیر کشید .خواستم ماساژش دهم که حس کردم منبع بو را پیدا کردم. با شک مچم را به بینی‌ام نزدیک کردم. خنده‌ام گرفت .حدسم درست بود. چشمانم را بستم و دوباره کارم را تکرار کردم. عطر دوست داشتنی‌اش را نفس کشیدم.

به خودم آمدم. این چه کار احمقانه‌ای بود که کردم؟ به سمت سرویس رفتم و چندبار دستم را شستم .وقتی رضایت دادم که چیزی جز بوی مایع از دستم حس نمی کردم.

پالتوی قهوه ای ام را برداشتم و با خداحافظی کوتاهی از خانه خارج شدم. بالاخره ساغر بعد از یک هفته برگشته و جلوی خوابگاه منتظرم  بود. شال سبزی که سرش بود، همخوانی جالبی با رنگ چشمانش داشت و زیبایی اش را بیشتر به رخ می کشید.اگر سرمای هوا نبود بیشتر در آغوش هم می ماندیم و رفع دلتنگی می کردیم.از لحظه ای که سوار شدیم ساغر تند و بی وقفه در مورد مسافرتش توضیح می‌داد .از مادرش، از برادرش .تمام این یک هفته را طوری تعریف کرد که حس می کردم من هم با او به اصفهان رفته بودم. خوشحالم که دوباره شاد و سرزنده شده بود .ناگهان سکوت کرد. با تعجب نگاهش کردم.

 _: خب دیگه تموم شد. همه چی رو برات تعریف کردم.

سرفه‌ای کرد و ادامه داد.

_: بیا تازه گلومم خشک شد.

منظورش را فهمیدم. 

_: بطری آب روی صندلی عقب هست. بردار ،بخور.

لبهایش را غنچه  کرد و با صدایی کودکانه‌ای گفت :

_نوموخوام . ذُلَت بِخَل.

نچی کردم و با خنده گفتم :

_ ذرت برای بچه ها ضرر داره.

صدایش را به آنی عوض کرد.

_: کو بچه؟ تو اینجا بچه می بینی؟

از حرکتش صدای بلند خنده‌ام در اتاقک ماشین پیچید . من دلم برای این دختر بامزه تنگ شده بود . 

جلوی پاتوق همیشگی  ایستادم. بی خیال سرما تا سفارشاتمان آماده شود، روی صندلی‌های جلوی مغازه نشستیم. دستم را روی دستش گذاشتم و خیره جنگل سبز چشمانش شدم ، تا رفع دلتنگی کنم.

_: دلم برات خیلی تنگ شده بود.

در پستوی نگاهش چیز جدیدی کشف می کنم . اما مطمئن نیستم. همان طور که خیره اش بودم پرسیدم.

_: فکراتو کردی؟

نگاه می گیرد و ناشیانه خودش را به نفهمیدن می زند.

_: چه فکری؟

_: یعنی می خوای بگی به غیر از من دلتنگ کس دیگه ای نشدی؟

سرش را پایین می اندازد و با انگشتان دستش بازی می کند . 

صدایش می‌زنم ، سرش را بالا می آورد، ولی چشمانش چون آهوی تیز پایی از چشمانم گریزانست .لبهایم کش می‌آید.

_: باید این فرهاد رو ببینی که از نبود شیرینش به چه حالی افتاده.

 نگاهم می کند . با نگرانی پرسید.

_: چی شده؟ حالش خوبه؟

به دلواپسی‌اش لبخندی زدم. می دانم دل دخترک سریده ،اما خیال اعتراف ندارد. سینی قرمز حاوی ذرت و سیب زمینی را روی میز گذاشتند. برایش تمام اتفاقات چند روز پیش را تعریف کردم. خنده اش را آزادانه رها کرد.

_: پسرعمو رو دیگه از کجا آوردی آخه؟

سس قرمز را روی سیب زمینهای سرخ شده ریختم. یکی از خلالها را بر داشتم و بی توجه به داغیشان در دهانم گذاشتم. تندی سس و داغی بیش از حدشان آتشی در جانم به پا کرد ، اما چیزی از طعم لذت‌بخشش کم نمی‌کرد.

_: نمی خواستم فکر کنه که راه راحتی در پیش داره. می ‌خواستم بدونم اگر  رغیب داشته باشه بازم حاضره بخاطرت بجنگه؟

ظرف ذرتش را روی میز گذاشت.

_: ایول. عجب فکری .ولی خب خیلی هم بیراه نگفتی.

چنگال سفید کوچک را در ظرف رها و با دستمال دور دهانم را تمیز کردم. چشمانم را ریز کردم .

_: منظورت چیه؟پای کس دیگه ای وسطه؟

به دنبال آخرین دانه ذرت ته لیوان را کنکاش می کند. خوشحال از به دام انداختن آخرین دانه می گوید.

_: این سری که رفتم اصفهان خالم به مامانم کلی اصرار کرد. تا من هستم واسه پسرش بیان خواستگاری.اما چون من مخالف ازدواج فامیلی‌ام ، مامانم محترمانه ردشون کرد. ولی خب می دونم خاله دست بردار نیست.

خیالم راحت شد و آهان زیر لبی گفتم .

برعکس چند روز گذشته، که از نبود ساغر زیاد سرحال نبودم امروز با بودنش دیگر احساس تنهایی نمی کردم.نگاهم روی جای خالی سه تفنگدار نشست .سابقه نداشته انقدر دیر سر کلاس حاضر شوند.

استاد که وارد شد به احترامش بلند می شدیم. کمی بعد مسعود و محمد شانه به شانه هم وارد شدند. نبود علی در کنارشان تیری می شود و در چشمم فرو می رود. برای ثانیه ای مسعود نگاه تیزش را حواله ی هر دویمان می کند.نگرانی به دلم راه می یابد .ساغر در گوشم پچ می زند.

_: چرا نیومده؟

به زحمت نمی دانمی می گویم.

کلاس که تمام می شود ، بازنگ پیامک گوشی ام بی حوصله قفلش را باز می کنم.چشمم روی شماره ی ناشناس دو دو می زند.

_: خواهش می کنم یه لحظه بیاین جلوی در دانشگاه.

بی توجه به غرغرهای ساغر دستش را می گیرم و با زور همراه خودم می برم. مطمئنم که شماره ی علی بود.کمی آن طرفتر مردی را منتظر می بینم.حس می کنم خودش است.به سمتش می رویم. خودش بود.اما این علی کجا و آن علی کجا.صورتش را انبوهی از ریش پوشانده و با چشمان بی فروغش خیره ساغر می شود. پک عمیقی به سیگارش می زند و ته مانده اش را زیر پایش له می کند. نزدیکتر می شود. شانه‌های افتاده اش نشان از بار غمی دارد که رویشان سنگینی می کند‌. 

نگاه گذرایی به من می اندازد و بعد روی ساغر توقف می کند .با صدای بم و گرفته‌اش  گفت:

_بلاخره اومدی؟

ساغر سرش را تا آخرین حد ممکن پایین می اندازد.طوری که چانه اش به سینه اش می‌چسبد . دستش را گرفتم .سرد بود . سرد،سرد.

_: نمی خوای نگام کنی؟

از بغض نهفته در صدایش دلم آتش گرفت .

اشک به چشمانش نیشتر می زند.

_: دلم…دلم واست تنگ شده بود ،بی معرفت.

دست ساغر را رها کردم و کمی دور شدم.

صدایش  را به سختی می‌شنیدم.

_: دوستش….

کلافه چنگی به موهایش می زند رویش را بر می گرداند .دو قدمی فاصله می گیرد. راه رفته را باز می گردد.

_: دوستش داری؟

ساغر سرش را بالا می آورد .نگاهش را با دلتنگی روی جز به جز صورت علی می چرخاند.

علی شاخه‌ی رز کوچکی را از جیب کاپشن سفیدش بیرون کشید .

_: بهم … بهم یه فرصت… میدی؟

در کمال ناباوری ساغر سرش را چپ و راست کرد .

_: دیر اومدی، خیلی دیر…

اشکش که چکید ، دیگر ماندن را تاب نیاورد . می دَود آنقدر سریع که من هم نتوانستم خودم را بهش برسانم.

نمی‌ماند که بببیند چه بر سر فرهاد عاشقش آورده . شاخه گل با قلب علی به زمین افتاد و صدای شکستنش به گوش من هم رسید . مسعود و محمد به طرفش رفتند . نگاه علی روی شاخه‌ی له شده ی رز ، زیر پای عابران قفل شده بود.

ساغر تماس‌هایم را جواب نمی‌داد . نمی توانستم باور کنم ساغر می تواند انقدر سنگدل باشد . چطور توانست با او و خودش این کار را کند. دل شوره داشتم . بعد از سه ساعت بی خبری شماره‌اش روی صفحه گوشی‌ خودنمایی کرد . بی‌معطلی تماس را وصل می‌کردم.

_: کجایی تو دختره‌ی دیوانه ؟ این چکاری بود کردی؟ چی رو می خوای ثابت کنی ساغر؟ تا کجا می خوای این داستانو ادامه بدی؟

جوابی نداد . سکوت که طولانی شد، آهسته تر گفتم :

_ الو … ساغر… کجایی تو ؟ چرا جواب نمی‌دی؟ مُردم از نگرانی.

صدایش را به سختی از میان هق هقهایش  شنیدم .

_:شی …شیوا…سر…دمه….می…تر…سم… بیا…بیا پیشم.

دلم از تنهایی و غریبی‌اش گرفت . 

_: باشه . باشه عزیزم . الان میام . تو فقط بهم بگو کجایی؟

از شدت گریه به سکسکه افتاده.

_: نمی…نمی دونم.

کلافه پلکهایم را روی هم کوبیدم.

_: فقط کافیه یه نگاه به اطراف بندازی. هیچ تابلویی اون اطراف نیست؟

گوشی را بین گوش و شانه‌ام فیکس کردم . اولین مانتوی جلوی دست را تن زدم .

_: ساغر ، ساغر جان. صدامو می‌شنوی؟تونستی بفهمی کجایی؟

اسم جایی که بود را گفت ، هوش از سرم پرید . یکی از پارکهای جنگلی اطراف شهر .

_: نترس دارم میام اونجا . تلفنو قطع نکن . با من حرف بزن.

پدر اجازه نداد تنها آن وقت شب آنجا بروم. خودش پشت فرمان نشست و با سرعت به سمت مقصد راند.

 به حرفش می‌گرفتم اما چیزی جز گریه و حرفهایی که واضح نبود دستم را نمی گرفت .

 وقتی رسیدیم ، دختر مچاله شده روی نیمکت زیر درختی توجهم را جلب کرد . جلوتر که رفتم ،از رنگ پالتویش تردیدم به یقین تبدیل شد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن