رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت سی و سه

_: می خوام باهات حرف بزنم.

_: من…من…

_: هر جا که تو راحت باشی.کافه،پارک یا همینجا.

خدا کند صدای کوبش بلند قلبم را نشوند.

_: هرجا… فرقی نداره.

_: ماشینو پارک کن.با ماشین من می ریم.

پیشنهاد خوبی بود.حالم برای رانندگی مساعد نبود.ماشین را پارک کردم.در جلو را از داخل برایم باز کرد‌ و من بی معطلی روی صندلی راحت و نرم ماشین اش جا گرفتم.

_: خوبی؟

_: ممنون.

با لحن شوخی ادامه داد؛

_: منم خوبم.خداروشکر.

همان طور که سرم پایین بود مدام با انگشتان دستم بازی می کردم.بازهم سکوت را شکست.

_: مسافرت خوش گذشت.

از یادآوری روزهای خوش اصفهان و تهران لبخندی زدم.

_: ب…بله.

با صدایی که خنده در آن موج می زد گفت:

_  بخدا انقدراهم ترسناک نیستم که به لکنت افتادی.

جلوی کافه ای نگه داشت. مثل یک زوج کنار هم وارد شدیم.نگاههای چسبیده دختران روی مسعود عصبیم کرده بود. ولی او بی توجه به همه آنها میز دونفره ای را نزدیک پنجره رو به خیابان را انتخاب کرد. سنگینی نگاهش را که حس کردم، به خودم جرات دادم و سرم را بلند کردم.دستش را زیر چانه اش زده بود . نگاهم که به نگاهش گیر کرد ،لبخند مهربانی تحویلم داد.گودالهای سیاهش پر از گرما بود . بازهم او پیشقدم شد.

_: چه خبر از اصفهان؟بالاخره عروسی افتادیم؟

یک تای ابرویم را بالا می دادم و پرسیدم؛

_: یعنی از چیزی خبر ندارید؟

تک خنده ای زد ؛

_:چرا.ولی خیلی کلی.این ساغر خانم شما بالاخره جواب بله داد؟

نگاهم را از چشمان پر از شیطنتش گرفتم و به زیر سیگاری چوبی روی میز دادم؛ 

 _:خب خود ساغر که راضیه.خانواده اش هم تقریبا راضی ان.اما قراره سامان بیاد برای تحقیق.

_: سامان؟

نگاهم را به صورت پر از اخمش دادم.

_: برادر ساغر.

دستش را از زیر چانه اش برداشت و مشت شده روی میز می گذاشت.

_: تو این چند روز انقدر صمیمی شدین که بهش می گی سامان؟

از حرفهایش سر در نیاوردم.گنگی ام را که دید کمی آرامتر شد؛

_: ببین ، من به کلماتی هم که از دهنت بیرون میادم ، حساسم.فقط ،فقط باید اسم منو بدون پسوند و پیشوند بگی.

بدون اینکه حتی پلک بزنم گفتم:

_ ولی اون مثل برادرمه.

انگشت اشاره اش را وسط سینه اش کوبید؛

_: خودم میشم ، داداشت ، خواهرت ، دوستت ، نامزدت و شوهرت.

از حرفش تنم کوره آتش شد.کافه چی به موقع رسید و اجازه پیشروی بیشتر نداد. سفارشاتمان را همراه با بطری آب آورد.

سریع دستم را پیش می برم و آب را داخل لیوان ریختم و نوشیدم تا خنکایش از گر گرفتگیم بکاهد.

فنجان اسپرسواش را برداشت؛

_: من زیاد اصفهان رفتم.شبهای زاینده رود واقعا باصفاست.

_: درسته.منم یه حس خاصی داشتم.

بشقاب کیک شکلاتی ام را جلویم می گذاشت .با ابرو اشاره  زد؛

_: تقریبا سلیقه ات رو می دونم.درسته؟

با دیدن کیک مورد علاقه ام چشمانم برقی زد.

_: من عاشق کیک شکلاتی ام.

_: کی بشه عاشق من بشی.

آرام گفت ولی من شنیدم و از خجالت سرخی گونه‌هایم را حس کردم .این پسر امروز قصد جانم را کرده بود.

همان طور که قهوه‌اش را هم می زد ، نگاهش بین من و فنجان در رفت و آمد بود.

_: می خوام یه بار دیگه همه چی رو برات توضیح بدم.امروز باید یه جواب ازت بگیرم و دست پر از کافه برم بیرون.

با بی میلی با چنگال ضربه های ریزی به بافت میانی کیک می زدم.

_: قبلا هم بهت گفتم.دختر تو زندگیم زیاد بوده.هر رابطه ای هم که بوده با میل و خواست خودشون بوده.اما هیچوقت نامردی در حق کسی نکردم.عفت کسی رو نگرفتم.همه رابطه هام حلال بوده.اما تو  با همه شون فرق داشتی.

مکث کرد . چشمانم را که بالا کشیدم ادامه داد؛

_: چون تو انتخاب خودمی.تو تنها کسی هستی که من برای داشتنت پیش قدم شدم.ممکنه خیلی دوست و دشمن داشته باشم.مثل نسترن که نخوان خوشبختی منو ببینن. می خوام انقدر به من و حرفام که دارم صادقانه اعتراف می کنم اعتماد داشته باشی که اگر هزار نفر هم مثل نسترن خواستن منو پیش تو خراب کنن نتونن.زود قضاوتم نکن.بهم اجازه بده از خودم دفاع کنم.پشتمو خالی نکن.

چیزهایی می خواست که من دقیقا برعکسش را انجام داده بودم‌.حالا نوبت من بود تا تلاش کنم ذهنش را نسبت به خودم تغییر دهم.

_: هر سوالی داشتی اول از خودم بپرس. من پیش تو خود خودمم.فارغ از هر نقشی.از هر دروغی.

شفافیت چشمانش نشان از صداقت کلامش بود.حرفهایش بر دلم نشست. اما چیزی این وسط درست نبود.آیدا.سکوت کرد تا حرفهایش را حلاجی کنم.

 بی مقدمه پرسیدم؛

_: آیدا؟

لبخندی روی لبانش جان گرفت.چشمکی زد و گفت؛

_: بهش حسودیت شد؟

دستپاچه شدم.

_: نه…نه…

_: برات مهمه؟

_: نه…

_:پس چرا پرسیدی؟

_: منظورم اینه که نمی خوام تو رابطه ی دونفره وارد بشم.

پر از تحسین نگاهم کرد.خودش را جلو کشید و آهسته گفت؛

_: انتظار داری با این طرز تفکرت عاشقت نشم.

از حرفش عرق شرم روی کمرم راه گرفت و صورتم گلگون شد.بی هوا خنده ی بلندی کرد؛

_: نمی دونی وقتی لپات گل میندازه چقدر…

با نگاه پر از تهدیدم دعوت به سکوتش کردم.شات را سرکشید.قهوه سرد شده اش را نوشید و فنجان نیمه را سرجایش گذاشت‌.

_: آیدا.خواهرزادمه.یه خواهرزاده با معرفت که انقدر بهم نزدیکه که اون فقط می دونه تو دلمه چه خبره.هیچی ازش پنهون ندارم.اونشب که فهمید تولد ساغره،تو هم هستی،اصرار کرد که همرام بیاد.می خواست تو رو ببینه.

یاد حرفش افتادم.

“_: به دیده هات اعتماد نکن.”

نفس راحتی کشیدم.از خودم عصبانی بودم.چطور توانسته بودم این مدت او را متهم کنم.چرا فرصت حرف زدن نداده بودم؟

_: الان همه چی برات روشن شد؟

با تردید پرسیدم؛

_  در مورد نسترن همه چی رو واقعی … گفتین؟

دستهایش را روی سینه اش چلیپا کرد و کمرش را به صندلی چسباند.

_: راسته راست.مدارکشم هست‌.میارم ببینی که مطمئن شی.

سرم را پایین انداختم و بشقاب را کمی به جلو هل دادم.

_: نه . لازم نیست.

سکوت چند ثانیه ای بینمان را شکست.

_: نگام کن.

نرم نرمک نگاهم را بالا کشیدم.

_: قبول می کنی که یه رابطه معقول رو شروع کنیم.

آسمان می غرد.چشمانم را به سمت آسمان می کشم و دوباره خیره اش می شوم.

_: با حفظ خط قرمزا؟

منظورم را فهمید و پلکهایش را روی هم کوبید و تکرار کرد؛

_: با حفظ خط قرمزا.

نگاهم را پایین کشیدم .تحمل گرمای نگاهش را نداشتم.

_: منو ببین و جوابمو بده.

به ناچار خیره سیاهی های شبش شدم.

_: با…شه.

قطرات باران به شیشه می‌خورد. خندید ،  بی‌اهمیت به نگاههای چند میز که به سمتمان کشیده شده، قهقه زد. لبخند روی لبهایم جان گرفت .کف هر دو دستش را روی میز گذاشت و سرش را نزدیکم کرد.

_: قربون اون خنده هات.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن