رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت سی و شش

_: ازت خواسته بهم بگی آقا سامان؟

 از این قضاوت بی رحمانه اش حس کردم ذهنم فلج شد و کلمات از ذهنم فراری شدند.بعد از مکث طولانی به خودم مسلط شدم.

_: نه… نه اون طوری که تو فکری می کنی نیست .

خونسرد پرسید؛

_: دقیقا چطوری نیست؟همه چیزو واضح با چشمام دیدم.

_: گوش کن.اون یه بار اومده خواستگاریم ولی اون موقع قصد ازدواج نداشتم.جواب منفی دادم.ازم…ازم خواست یه فرصت کوتاه به هم بدیم تا همو بیشتر بشناسیم.

چند قدم جلوتر رفتم.

_: ما تازه این رابطه رو شروع کردیم.

ایستاد و شروع به راه رفتن کرد.

_: تازه شروع کردین؟

رو به رویم ایستاد و با گستاخی در چشمانم زل زد . با جدیت گفت:

_ این صمیمیتی که من توی رابطه تون دیدم نمی خورد تازه باشه.

از حرفش عصبانی شدم . باورم نمی شد این آدمی که مقابلم ایستاده و متهمم می کند ، سامان باشد.

_: تو ، تو حق نداری بهم توهین کنی.من تو رو مثل برادرم می دونم.و الا دلیلی نداشت برات توضیح بدم.

رنگ صورتش به آنی سرخ شد.ضربه ای به نرده کنار پله زد. بی توجه به حال و روزش به سمت خانه رفتم که صدایش را از پشت سر شنیدم.

_: مطمئن باش به کسی چیزی نمی گم.

اومده بودی همینو بگی درسته؟

به همراه ساغر به پاساژ رفتیم تا برای جشنش لباس بخریم.که چشمم به یک پیراهن مجلسی بلند شیری که جلوی سینه اش پر از سنگ و پولک بود و از کمر  به پایین کمی گشاد می شد، خورد.

ذوق زده جلوی ویترین ایستادم و نگاهش کردم.دست ساغر را گرفتم و با هم داخل مغازه شدیم.فروشنده دختر جوانی بود که صورتش را زیر آرایش دفن کرده بود. وقتی رفت تا سایز پیراهن مورد نظر را بیاورد،نگاهی به رگالهای داخل مغازه انداختم.سرم را به سمت صدای زنانه ای که مخاطبش من بودم برگرداندم.با دیدنش چشمانم تا آخرین حد گشاد شد و نفس در سینه ام گره خورد.

_: خوشم میاد تو همه چی خوش سلیقه ای.

تحقیر آمیز نگاهم کرد و لبخند مضحکش را از روی لبانش جمع کرد.لباس کاور شده ی دستش را به سینه ام کوبید و با حرص گفت؛

_:اما نمی دونی یا شایدم نمی خوای بفهمی با کی طرفی.

با چشمانی پر از کینه ، با تهدید ادامه داد؛

_: لقمه بزرگتر از دهنت برداشتی دختر جون.مطمئن باش تو گلوت گیر می کنه. مسعود حق منه، مال منه.نمی ذارم با مظلوم نماییت از دستم درش بیاری. امروز و حرفامو یادت نره.

با صدای فروشنده که پرسید؛

_:  نسترن جون لباسو دادی به خانم؟

لحنش را عوض کرد و گفت؛

_: آره عزیزم.

و به سرعت دور شد.

بی حواس لباس را به رگال کنار دستم آویزان کردم و با حال خرابی که با دیدنش گریبانم را گرفته بود از مغازه خارج شدم.

نمی دانم من سردم بود یا زمستان نرفته برگشته بود.

نایی برای راه رفتن نداشتم.رو به روی مغازه نشستم.نسترن از پشت ویترین با آن لبخند مضخرفش خیره ام بود. چشمانم را بستم تا از شر نگاهش خلاص شوم.اما زهی خیال باطل.تصویرش حتی پشت پلکهای بسته ام دست از سرم بر نمی داشت.لعنت به او با آن چشمان پر از حسادتش.

ساغر در حالیکه گوشی را به گوشش چسبانده بود از مغازه بیرون آمد.

_: نمی دونم کجاست.

_:…

_:چرا باهم بودیم. 

_:…

_:طبقه ی دوم.

تا مرا دید سریع گفت.

_: پیداش کردم.

روی زانوهایش نشست و با نگرانی پرسید؛

_: شیوا اینجایی؟چرا بی خبر اومدی بیرون؟حالت خوبه؟

چقدر خوب بود که سدی شد بین من و او.

بی حال زمزمه کردم.

_: بریم‌…بیرون.

_: باشه.می تونی بلند شی؟

هنوز چند قدمی نرفته بودیم که مسعود را مقابلم دیدم.با نگرانی پرسید؛

_:چی شده؟این چه وضعیه؟

ساغر جواب داد؛

_: نمی دونم.از مغازه بیرون اومده بود نشسته بود اینجا.

سعی کردم به خودم مسلط شوم.

_: خوبم.چیزی نیست.یه لحظه…سرم گیج رفت.بهتره بریم بیرون.

از ملاقاتم با نسترن چیزی نگفتم.نباید می گذاشتم مسعود روی سرش آوار شود.نباید هیزم این کینه را بیشتر می کردم.می دانستم این دختر مار افعی هزار سر است که قصد ندارد مسعود را به این راحتی رها کند.نسترن زخم خورده بود.زخمی که خودش باعث بوجود آمدنش بود.

علی گفت:

_: حتما گرمازده شده.

و روبه مسعود ادامه داد؛

_: تا شما برید سمت ماشین می رم آب بگیرم.

وقتی روی صندلی راحت ماشین قرار گرفتم،مسعود کولر را روشن کرد و دریچه هایش را به سمتم تنظیم کرد.

سردرد به حال بدم دامن زد.دردی در کمرم پیچید و رفته رفته شدت گرفت.لعنتی نباید این درد الان به سراغم می آمد. دسته ی در را محکم فشار می دادم تا از این درد هرماهه بکاهم. اما نه تنها کمتر نمی شد بلکه هر لحظه بیشتر می شد.

مسعود به چهره رنگ پریده و بی حالم نگاه کرد.

_: چته شیوا؟چرا اینطوری شدی؟ببرمت بیمارستان؟

دستم را روی شکمم گذاشتم . مسعود حرکت دستم را دنبال کرد . با چشمانی پر از آب نالیدم:

_ : یه مسکن…می خوام‌.

دوزاریش افتاد.دست سردم را در دستش گرفت.گرمای دستش نرم نرمک وارد بدنم می شد.کمی بعد جلوی داروخانه ای نگه داشت.

با ضربه ای که به شیشه خورد به زور لای چشمانم را باز کردم.قرص را به همراه آب  گرفتم.نمی توانستم مستقیم نگاهش کنم. دستانش را لبه ی پنجره ستون کرد و با ملایمت پرسید؛

_: چیزی لازم نداری برات بگیرم؟

از حرفش تمام تنم گر گرفت.به شانسم لعنتی فرستادم‌

آهسته تر گفت؛

_: اینکه خجالت نداره.یه چیز طبیعیه‌.

دستم را به نشانه سکوت بالا بردم.همان طور که سرم پایین بود نالیدم؛

_: میشه…منو …برسونی …خونه؟

تک خنده ی جذابی زد و صاف ایستاد.زیر نگاهش در حال ذوب شدن بودم.

دوباره خم شد گفت؛

_: آخ که من قربون این خجالتت بشم.

روی صندلی راننده جا گرفت.

_: شیوا جان ببرمت بیمارستان یا درمونگاه؟

_: نه.نیازی نیست.

سرش را به نرمی تکان داد.کمی بعد سر کوچه نگه داشت.به سختی خودم را به در کرم رنگ خانه رساندم.کلید را داخل قفل چرخاندم.نگاهی به سر کوچه انداختم. هنوز همانجا بود.دستی برایم تکان داد. با هول اطراف را از نظر گذراندم.کسی نبود. پایم را که داخل حیاط گذاشتم صدای تک بوقش را شنیدم.

مراسم عقد علی و ساغر در اصفهان برگذار شد.دیگری جایی برای انکار نبود. پدر وقتی فهمید همه ی ما هم کلاسی هستیم و من چیزی از آشنایی ام با مسعود بروز نداده ام، دلگیر شد.اما رفتارش با مسعود درست مثل روزی بود که برای اولین بار دیده بودش.ولی مادر نه تنها ناراحتی اش را بروز داد بلکه گارد محکمی هم در مقابلش گرفت.

قدم زدن با مسعود روی سی و سه پل شبی به یاد ماندنی را در خاطراتم رقم زد.

مسعود ترم آخرش را تمام کرد و قرار نبود او را در دانشگاه ببینم.حس بدی داشتم انگار چیزی را گم کرده بودم.بهانه گیر شده بودم.شور و شوقی برای رفتن به دانشگاه نداشتم.با اینکه قرار بود هر روز همیدیگر را ببینیم ولی می دانستم امکان پذیر نیست.چون کارهای شرکت زیاد شده بود و روبه پیشرفت بود.

عجیب دلبسته این رابطه شدم.گاهی که یاد روزهای قبل می افتادم باورم نمی شد همان شیوای گذشته باشم.مسعود به قولش عمل کرده بود و خودش را به من ثابت کرده بود.او قابل اعتماد ترین ناخدایی بود که حاضر بودم سکان زندگی ام را با خیال راحت به دستش بسپرم. کوهی بود که در برابر ناملایمات و سختیهای زندگی می شد به او تکیه کرد و به راحتی آنها را پشت سر گذاشت.

یکماهی از عقد ساغر و علی گذشته بود که کم کم زمزمه های مسعود برای خواستگاری دوباره شروع شد.حجب و حیای دخترانه ام مانع از آن می شد که به راحتی به این دوری خاتمه دهم.

به دعوت مسعود به حافظیه رفتیم.حس شورانگیزی وجودم را احاطه کرده بود. وقتی نگاهم به بقعه ی حافظ افتاد، دلم خواست دوباره صدای دلنشینش را که قلبم را به بازی می گرفت ،بشنوم.در افکارم غرق بودم که صدای مسعود را شنیدم.

_: ببین شیوا ما قرارمون این بود که یه مدت کوتاه باهم باشیم تا همو بشناسیم. درسته؟

متوجه منظورش شدم.صبر کردم تا ادامه دهد.

_: خب من از اولم تکلیفم روشن بود.تو رو می خواستم، برای همه عمر.این مدت هم فقط می خواستم خودمو به تو ثابت کنم.فکر می کنم تو این زمان به یه شناخت رسیده باشی.درسته؟

سکوتم را بر مبنای رضایتم گذاشت و ادامه داد؛

_: اگر موافق باشی ما اقدام کنیم برای…

ایستاد و خیره در چشمانم لب زد؛

_:خواستگاری.

در این که آن حس جوانه زده ،شاخ و  برگ داده بود و ریشه هایش قلبم را تسخیر کرده بود،شکی نداشتم.با شرم نگاهم را از نگاه بی پروایش که جز به جز صورتم را رصد می کرد،گرفتم و سرم را پایین انداختم.

_: گوش کن شیوا.من می خوام این رابطه رسمیت پیدا کنه.تو رو تمام و کمال می خوام.این استرس لعنتی که ممکنه یه روز یکی در خونتون رو بزنه داره دیوونم می کنه.تو مرد نیستی که معنی این حرفا رو بفهمی.

رویش را گرفت و دوقدمی دور شد.کلافه بود.این را از حرکاتش می فهمیدم.

_: خسته ام از این بلاتکلیفی لعنتی‌.هم دارمت ،هم ندارمت.می خوام تو همه لحظه ها باهام شریک باشی.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن